
خب ! نه فرصتش بود و نه انگیزه ی کافی برای به روز کردن اینجا ! نمی دونم چرا ! ولی از بس پیام گذاشتین که کجایی دیدم نمی شه !
بعضی وقت ها که به گذشته فکر می کنم دلتنگت می شوم. به تویی که مثل تمام ثانیه های کودکیم معصوم بودی و خوب! برای من! و فقط معصوم بودی و خوب، در کودکی هایمان.
درد عجیبی ست بزرگ شدن. انگار به ناچار باید از معصومیت هایت دست بکشی. یاغی می شوی. طغیان می کنی. و فاصله می افتد... انگار شرط بزرگ شدن همین هاست.
ولی اینها مهم نیست. مهم آن لحظات شیرین کودکی ام هست که تا ابد برایم مقدس خواهند ماند. تصویر تو. بچگی هایمان. آن عشق کودکانه و... فقط گاهی، دیر به دیر، دلتنگت می شوم.
چند روز به سال نو مونده پشت سر هم هی ترانه متولد می شد. اما مدتیه که خبری نیست. این مال آن روزهاست.
( به من شک کن )
به من شک کن، که باز از نو پُر از تردید ِ تو باشم
توی تکرار ِ کابوست یه حسِ ناب ِ نو باشم
به من شک کن،به من شک کن بذار مشکوک ِ تو باشم
بذار آواز شم با تو ولی ناکوکِ تو باشم
به من شک کن تب آلوده بذار تبخیر شم با تو
به من شک کن تو آغوشت بذار که پیر شم با تو
همین که از تو پُر باشم تنم فواره بارونه
ولی شک کن به این بهتُ به این امنیت ِ خونه
کمی چالش ، کمی طغیان تو خونم گریه کم دارم
تو آرامی و آرامم ولی می خوام و می بارم
دارم معکوس می بارم به من شک کن ، جنون دارم
حواسم شکل ِ عقلم نیست کمی هم از تو بیزارم
(میثم یوسفی)
چرا به یاد نمی آورم؟
تو دیگری را دوست می داری ،
من تو را دوست می دارم ، و مرا...دیگری شاید
همگان از دوایر دنیا آمده ایم.
تقسیم تبسم ، تقسیم فانوس و ترانه ، تقسیم عشق.
چرا به یاد نمی آورم؟
مرا از به یاد آوردن چشمهای تو ترسانده اند
انگار نمی گذارند،
اکنون سه سایه از کشاله ی دیوار
پنهان و پوشیده می گذرند.
دریغا دریای دور !
این ساعت ِ دیواری، با آن آونگ هزار ساله اش
نمی گذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم.
(سید علی صالحی)
شاد باشید و درست !