تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - چه اهمیتی داره؟!

اون کلاغو نیگا سفیده...


 - چیزی نمی خوای؟
 - نه! فقط وقتی می خواستین را بیفتین، اگه هنوز چیزی داشتی برای خواستن، یعنی اگه هنوز اجازه شو داشتی... اگه همه ی آرزوهاتو کرده بودی...همه ی دعاهاتو کرده بودی و هنوز می شد خواست..ازش بخواه که کمک کنه عاقبت به خیر شیم... فقط عاقبت به خیر شیم... نمی خوام وقتی مرگم می رسه از زنده بودنم پشیمون بوده باشم. این برام خیلی مهمه
 - تو که..
 - اینا مهم نیست. تو رفتی اون جا، الان بهتر می تونی قضاوت کنی... می گن اون جا خدا به زمین نزدیک تره... امیدوارم این طوری بوده باشه...امیدوارم روی این زمین لعنتی جایی پیدا بشه که خداش به اونایی که خلق کرده نزدیک تر باشه... اون خاک هرچقدر هم که نفرین شده باشه خاک مقدسیه... حتی اگه خداش همون خدای "همیشه تو آسمون" باشه باز واسطه زیاد داری که ازش یه چیز، فقط یه چیز بخوای. که "هیچ زندگی نکنیم و مفت نمیریم"


- نه دکتر من یه موقعی فکر می کردم یه گهی می شم اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خورده ای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون.چی کار کنم؟ ما آویخته ها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای جنده و کپک زده ی خود را؟...
(هامون / داریوش مهرجویی/ قسمتی از دیالوگ خسرو شکیبایی در نقش حمید هامون)

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی