تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - دنیای بدون دیکتاتور دنیای خوبی نیست
نمی دانم از اعدام صدام چند روز گذشته یا از مرگ پینوشه، ولی دلم برایشان تنگ شده است!! دنیای بدون دیکتاتورها را نمی توانم تصور کنم، دنیای بدون زور را هم، پس ما از چه چیزی ناله کنیم و برای چه چیزی بجنگیم؟!!! گذشته از این دیکتاتورها را خیلی دوست دارم، یک جورهایی عجیب بهشان عادت کرده ام و کرده ایم. ما مجبوریم به تجربه هایمان پایبند باشیم!! در ضمن همان قدر که دیکتاتور ها برایم عزیزند هنوز و همیشه از اسطوره ها متنفرم.
شب مرگ پینوشه بود:
اینجا توی هیچ نقشه ای نیست، نه سانتیاگوس... نه دمشقه
پینوشه مُرد اما مهم نیست، دیکتاتور ِ زنده رو عشقه!


خیلی وقت است به این نتیجه رسیده ام که عروض و قافیه چیزهای مهم و خوبی هستند اما اگر بدانی و برای مفهوم رعایت نکنی مشکلی ندارد، بعضی وقت ها هم آنقدر دست و پا گیر می شوند که مجبور می شوی به خاکی بزنی. خیلی وقت است برای من حرفی که می زنم یا باید بزنم مهم تر از هرچیزی ست، مهم تر از نظرات دیگران، مهم تر از خط قرمزها... البته به شعر و شاعری خیلی معتقدم و به این مومنم که اگر بتوانی از قالب عروض و قابلیت ها و ضربات زیبای قافیه به درستی استفاده کنی دلنشین تر می توانی حرف بزنی. ولی همیشه به خودم این اجازه را می دهم که تجربه های تازه ای هم داشته باشم. در ضمن افرادی که تجربه نشان داده فقط با احساسشان شعر می گویند و عمدتا هم راه ترانه را پیش می گیرند چون هم به گمانشان هم راحت تر است و هم اینکه برد بیشتری نسبت به شعر دارد کمتر برایم رسمیت داردند مگر اینکه روی موسیقی کارشان به درستی جواب بدهد. نادانی هیچ گاه قابل دفاع نیست! 


امیدوارم بتوانید بخوانیدش!
مغزم گیر کرده.............. هیچ چی به ذهنم نمیاد
قلبم هنوز می زنه اما............ نمی دونم دلم چی میخواد
انگار همه چی معلقه
             همه چی سرِ جاشه ولی
                       هنوزم بوی زن می ده
                               همین صندلی ِ بغلی
کاشی های ِ کف ِ سفره خونه
خیلی منطقی چیده شدن
         تو از منطق بدت میومد...........من.......از حرفِ عاشقونه زدن
قرار بود رابطه ی ما دو تا        
شبیه ِ کلیشه ها نباشه
ولی این خودش یه کلیشه س
          که کمی هم حماقت باهاشه
تو قلیون نمی کشیدی.......ولی من......هنوز دارم پک می زنم
دود ـُ می فرستم توی ِ سینم -ُ به منطق کاشی ها فکر می کنم
به گلی که تو گلدون خشکیده
به دستمال که روش رژِ لبته ...........خیسه...... نمی دونم واسه چی
                                                            به قرصایی که شام ِ امشبته
به حرفایی که شاید ما می زدیم
        ولی یکی دیگه اونارو نوشته بود
حتی از کارتونا هم می گفتیم .......... آنشرلی ... گالیور ... رابین هود

یه دختر تو چشام زل زده ......... انگاری بدجوری خداشم
شایدم می شد یه جور دیگه دید ........ شاید می شد عاشق ِ تو ........
(میثم یوسفی)


تکه تکه های خاطراتم را به نخ می کشم.
شکتسه زیاد بوده ولی مهم نیست. مهم نیست. مهم این است که هیچ وقت خودت را انکار نکنی و با همین شکسته ها زندگی کنی.
زندگی چیزی جز این نیست. برای همین هیچ کس هیچ وقت از منِ حقیقی چیزی نمی فهمد و نخواهد فهمید!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |