تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

حتما سراسر شب صدامان مي‌كردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند 

حتما سراسر شب
بر دريچه سنگين‌ات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را مي‌شنيديم
كه بر گل نامرئي مي‌باريد
و بويي غريب
از گل‌هايي ناشناخته در شب مي‌پيچيد 

با دست بسته نمي‌شود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو مي‌بندد
و آنچه كه مي‌بيني روياهاي ماست
كه مثل مه‌اي برمي‌خيزد
بر سنگت فرو مي‌ريزد
با دست بسته نمي‌شود كاري كرد 

اما هيچ‌كس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمه‌شبان قدم به خيابان مي‌گذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را مي‌شناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن مي‌گويند.
  

(شمس لنگرودی)


چطور بگويم؟
در آشپزخانه مي‌نشينيم
و چيزی پنهان مانده در گلو را
دود مي‌كنيم
دهن كجي قندان بهانه است
و تيزي براق كارد هيچ ارتباطي با وسوسه سمج رگ‌ها نمي‌تواند داشته باشد
چطور بگويم؟!
ما با سيگارهاي‌مان دود می‌شويم
و جهان را از اين كه هست
تاريك‌تر می‌كنيم
(
حافظ موسوی)

نقاشي کته کلویتس


من ناامید نیستم،
چیزی بدتر از آنم:
ویران و خراب...

ديگر هیچ علاقه‌ای به این خاک و سرزمین ندارم. اگر بتوانم مشکلات خانوادگی‌ام را حل کنم برای همیشه از این‌جا خواهم رفت و این خرابه را می‌گذارم برای کسانی که فکر می‌کنند صاحب‌اش هستند و می‌توانند هر بلایی که بخواهند سرش و سر ما بیاورند. برای ابلهانی که دیکتاتورها ایده‌آلشان است. برای بیچاره‌هایی که سرنوشت‌شان را به یک تکه نان می‌فروشند. برای مستبدانی که با ساتور دین گردن آزاده‌گان و  مومنان را می‌زنند. برای بی‌عرضه‌هایی که گوشه‌ی گود نشسته‌اند و می‌گویند لنگش کن. برای خودفروخته‌های فرصت‌طلبی که وسط آزاده‌خواهی حق به‌جانب مردم، بمب و خمپاره می‌آورند. آن‌ها که یا خود را به عمروعاص‌های داخلی فروخته‌اند و یا بی‌عرضه‌های وطن‌فروش غربت گرفته.
اگر تا مدتی نتوانستم این خراب شده را ترک کنم قول می‌دهم که به کنجی بخزم و جز گاه‌به‌گاهی برای دل خودم (و فقط دل خودم) برای همیشه شعر و نوشتن و فکر کردن و فهمیدن و یادگرفتن و یاد دادن ... را فراموش کنم.
قول می‌دهم هیچ‌کس را برای رای دادن و ساختن آینده‌ای تاریک‌تر از امروز ترغیب نکنم.
قول می‌دهم وارد هیچ بازی سیاسی‌ای نشوم.
صفحه‌ی انتخابات شناسنامه‌ام را پاره می‌کنم و قسم می‌خورم که تا روز دور آزادی و عدالت در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم.
قول می‌دهم دیگر به خیابان امیرآباد نروم تا کتک خوردن پیرزنی، اشک کودکی و تیر خورد دختر جوانی را به چشم نبینم.
دیگر نگران هیچ فردایی نخواهم بود.
پشت هیچ مسافری آب نمی‌پاشم.
به هیچ کبوتری دانه نخواهم داد.
از هیچ کودک فال‌فروشی حافظ تقلبی نمی‌خرم.
-حافظ، صبـور باش‌ كه در راه ِ عاشقي؛ آن كس كه جان نداد به جانان نمي رسد-
دست هیچ پیرزن و پیرمردی را در کوچه‌ای تاریک نمی‌گیرم.
دیگر هیچ‌ باران و هیچ خیابانی را به دلتنگی قدم نخواهم زد.
 و این‌جا،
"که زن نبودی‌ اما.." را، "یا بانو" را... 
پیش از آن‌که این خرداد سیاه تمام شود
در سوگ شرف، آزادی، عدالت و انسان برای همیشه تعطیل می‌کنم.
شاید عمر ما کفاف دیدن بهاری آغشته به این‌ها را ندهد و این "برای همیشه" برای همیشه بماند.
قول می‌دهم.
    قول می‌دهم...

 پی نوشت:

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


(سقوط)

چيزي نمانده است
سوت بزنی
افتاده‌ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


پاک می‌کنم
نمی‌نویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


-جاش خالیه.
-خیلی...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

فكر مي‌كردم آمده‌ای 
كنار منی
باران مي‌باريد
تو چای مي‌ريختی
من حافظ می‌خواندم
تو شعر می‌گفتی
من می‌رقصيدم
تو می‌خنديدی
من می‌مردم

کاش رفته بودی
آن‌وقت انتظار کشیدن هم دلیلی برای زندگی بود

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

وقتی فکر می‏کنی که فکر نمی‏کنی، در واقع بیشتر از همیشه فکر می‏کنی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

منفی یازده:

لحظات انتظار برایم عذاب‌آورند. یکی از کابوس‌های همیشگی‌ام پشت چراغ‌های قرمز و پای آسانسوری که باید چند طبقه بالا یا پایین بیاید اتفاق می‌افتد. می‌دانم آخرش پای یکی از این آسانسورها سکته می‌کنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

منفی دوازده:

 الان که دارم به اتفاق امروز فکر می‌کنم٬ می‌بینم فاصله تا مرگ چقدر کم است٬ خیلی کم. نزدیکش شدم٬ اما اصلا نترسیدم. مطمئنم اگر تنها بمیرم یا پیش کسی باشم که که نترسد و مرگ برایش عادی یا حتی خنده‌دار باشد، مرگ هیچ وقت نمی‌تواند برایم ترسناک باشد. راستی اگر می‌مردم خوش بخت بودم٬ چون دوستت داشتم و همین برای این‌که خوش‌بخت باشم یا حداقل بدبخت یا نصفه کاره و با حسرت نمیرم کافی بود. اصلا این وقت شب این چرت و پرت‌ها را چرا می‌نویسم؟ نمی‌دانم! فقط این را می‌دانم که یک لبخند قشنگ روی لبانم هست. تو هم به زندگی و سختی‌هایش بخند. چون ناراحتی‌ات آن‌قدر غمگینم می‌کند که حتی مرگ نمی‌تواند...  خب البته همه‌ی این‌ها می تواند یک لقاظی یا بازی با کلمات باشد. ولی باز، هنوز و همیشه : دوستت دارم... 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

منفی سیزده:

لذت خرج کردن آخرین سکه نگذاشت که بفهمم
باخته‌ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی