
چشمهایم را از نورها میدزدم و همهی تعارفها را رد میکنم. نمیتوانم این شلوغیها را، این سروصدا را تحمل کنم. یک طرف آتشبازیست و یک طرف شیرینی و شربت پخش میکنند. حتا صدای بلند عربی و فارسی که بلندگوها توی شهر میپیچند هم دلچسبم نیست.
بعد از چهل دقیقه با ماشین وول خوردن توی این شلوغی و چند دقیقه پیادهروی به خیابانی که مقصدم بود رسیدهام. میروم یک گوشه میایستم و نگاهم قاطی نورها گم میشود. حواسم به هیچ چیز نیست. نگاه آشنایش چشمهایم را میدزدد و سکوتش حواسم را جمع میکند! زل زده به پیرزنی که شبیه مادربزرگم است. پیرزن وسط چارچوب در خانهای که قدیمی نیست، زیبا هم نیست، ایستاده است. میشود فهمید که اهالی خانه نباید زندگی خوبی داشته باشند. دستمال سری را از یک طرف سرش گره زده و موهای سفید و حناییاش از جلو و پشت دستمال پیداست. چند تار موی پیر هم توی صورتش ریخته است. درست مثل مادربزرگ که همینطوری روسریاش را میبست. پسر ۲۴،۲۵ سالهای که از توی خانه، از کنار پیرزن به بیرون پریده، با جارو فقط جای گرد و خاک و برگهای خشک دم در را عوض میکند، انگار از اینهاییست که ما آدمهای سالم و عاقل بهشان شیرین عقل میگوییم.
نمیدانم یاد چه صحنهای میافتد وقتی همینطوری زل زده به پیرزن، که حالا راه افتاده آمده روی سکوی جلوی خانه بنشیند، که راه رفتنش هم شبیه مادربزرگ است. برمیگردم زل مي زنم به پدرم که زل زده به پیرزنی که شبیه مادرش است. یاد سالهای آخر بیماری مادربزرگ میافتم، و یادم میافتد که پدرم دوست داشتن را به همه یاد داد. کسی که به خاطر شرایط کاریاش و مسئولیتهایش، شاید میشد سه، چهار روز هم نتواند به خانه بیاید یا نصفه شب به خانه میرسید، ولی باز اول صبح وقتی همهی اعضای خانه خواب بودند میرفت نان تازه میخرید، چندتایی را میبرد تا خانهی مادرش که بعد از نماز صبح نخوابیده بود و بو میکشید که قرار است پسرش بیاید، و برمی گشت خانه خودمان و بساط صبحانه را آماده می کرد و میرفت زودتر به اداره برسد و وقت داشته باشد قبل از آغاز وقت اداری چند صفحه کتاب بخواند. چشمهایم را برای چند ثانیه میبندم و لحظهای را تصور میکنم که مادربزرگ توی آغوش میکشیدش و هیچکدام از بوسیدن خسته نمیشدند، هیچ کدام.
میتوانم عکس مادربزرگ را از دور، از همینجا، از پشت لایهی خیسی که چشمانش را گرفته ببینم. یکی دو قطره هم میچکد روی گونه اش و لای ریشهای سفید و سیاه کمپشتش گم میشود. شاید یاد آن روزی افتاده که مادرش روی جنازه برادر کوچکتر نقل و شیرینی ریخت و گفت عروسی ات مبارک. شاید خدا را شکر میکند که نه برادر هست و نه مادر که این روزها یا توی خیابان باتوم بخورند و یا دق مرگ شوند از... انگار یک لحظه از خواب میپرد. راه میافتد سمت جایی که آدمها جمع شدهاند. چند دقیقه بعد از بین جمعیت با یک لیوان شربت و کیکی که توی بشقاب است بیرون میآید. یکی دو نفر ابا تعجب برمی گردند ببینند کیک و شیرینی نخورده را کجا میبرد. میرود سمت پیرزن، سلام میدهد، کیک و شیرینی را دست پیرزن میدهد و میگوید: مادر! دعایمان کن. نمی دانم پیرزن چه حالی میشود، اما از بین اینهمه صدای فارسی و عربی که توی فضاست و انگار به شادباش چیزی تکثیر میشوند، از این مسافت چند ده متری، میتوانم بشنوم که با زبان آذری میگوید: «خدا حفظت کنه پسرم» بغض میکند، پدر بغض میکند، و من رویم را برمیگردانم تا اشکها قاطی نشوند...
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
(شمس لنگرودی)
چطور بگويم؟

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.
کوههای دوردست، درختان سرسبز، زمینهای بخشنده و وسیع، نوری گاهبهگاه و آسمان دم غروب به سوی تو در حرکتند. برایت بوسهای می فرستم با ابرهایی که علارغم سفیدی همیشه تیرهتر از آسمانند. چشمانی را که دوست میداشتی، به شاخهی گندمی که تا به تو برسد خواهد رویید، میآویزم. گمشان نکنی، امانتند، باز خواهم گشت.
قصهای ندارم برایت بفرستم تا رویای امشبت باشد. کتابهای پیش دبستانی یادت هست؟ تصویرهایی که خودت برایشان قصه میسازی: زیر درختی ایستادهام و به بالای آن نگاه میکنم، تو که در انتهای میزی نشستهای و لبخند میزنی، و تصویر دیگر؛ سیاهپوشی در قاب پنجره.
نه! این تصویر را به قصهمان راه نده. مگر نمی شود با دو تصویر قصه ساخت؟ یکی برای ابتدا و دیگری انتها. یکبار داستانی برایت فرستادم. عنوانش این بود: «یک پایان» و متن داستان یک جمله بود: «این داستان ادامه دارد». قصه باید اینگونه باشد. خودت گفتی اینرا میخواهی، من هم میخواهم و هردو میترسیم...
تاریک شده، چیزی نمیبینم جز ردیف سوسوهای منظم که نوید مقصد را میدهد و البته تصویر خودم در شیشهی نمدار. آرزو میکنم بدانم در چه حالی هستی و به چه فکر میکنی، من کجای ذهنت هستم، چیزی که میگویی با چیزیکه باور داری چقدر فاصله دارد!؟ آه خدایا! من چقدر سختباورم. این از بیتجربگیست، یا زرنگی و حماقت شاید. به خودم میگویم: «هیچیک نیست. منظقت را پنهان کن و به لحظهات بنگر. چارهای جز این نداری.»
قصهای بنویسم، شاید از تو و از خودم. از قصه شدن و در قصه بودن که نمیترسی... آری من هم میترسم، ولی آرزویم چیز دیگریست. این را به خدا هم گفتهام، ولی...! روز اول خودش گفت که مرا برای آفریدن می آفریند. که قلمش باشم روی زمین. پایم در خاک گیر کرده. پیام آورش پیشتر هشدارم داده بود. ولی مهم نیست، بهتر، تازه شدهام مانند خوشهی گندم نروییده ای که به سوی تو میآید و گنبد هفت هزار سالهای را میبینم که تماما از خاک است. ...
...با این اوصاف میشود گفت انسانها چند دستهاند: بعضی همیشه حقشان را از دنیا میگیرند و بعضی همیشه از دنیا بدهکارند، انگار دنیا و آدم ها در هرحال به او تجاوز میکنند. البته در این میان بعضیها هم هستند که گاه تجاوز میکنند و گاه مورد تجاوز قرار میگیرند. با این طبقهبندی شاید من در دستهی دوم قرار میگرفتم. نه اینکه دنیا و آدمهایش همیشه حقام را به زور خورده باشند ولی خودم با انسانها طوری رفتار میکردم که اجازهی تجاوز را به آنها میدادم. میتوانم برای نمونه به خیلی چیزها اشاره کنم. مثلا دختری که دوستش داشتم و فکر میکردم شاهزادهی آرزوهایم است ولی او هم به من تجاوز کرد. حقیقتاش فکر میکنم دلیل این یکی ترسو بودن من بود، نه احساسات متجاوزانهی او. میبینید؟ حتی فکر میکنم اگر همهی عمر بشر به بردهداری و استثمار و جنگ و سلطه و حقخوری و همهی اینها گذشته است، روحیهی تسلیمپذیر مظلوم بیشتر از یاغیگری یا متجاوز بودن ظالم نقش داشته است...
(قسمتی از یک مجموعه داستان در دست نگارش)
"یه نفر، یه پیرمرد که دستش تسبیح بود اومد تو مترو، ایستگاه هفت تیر بود فکر کنم. دو بار خواستم بلند شم و جامو بدم بهش اما نمیدونم چرا نشد. تا بجنبم یه نفر که درست روبروی من نشسته بود و معلوم بود پنج،شش سالی از من بزرگتره جاشو داد به آقا پیره. بعضی وقتا فکر میکنم همون شیطونی که قدیما مادربزرگم میگفت میره تو جلد آدم که نتونه تصمیم درست بگیره زیاد با من کار داره. در ضمن برای چندمین بار بود بهم ثابت شد آدمای یه نسل قبل از ما نسبت به ما یه چیزایی رو بیشتر رعایت میکنن. آقا پیره نشسته بود روبروم و داشت با دونهها تسبیح تو دستش ور میرفت و ذکر میگفت... دعا میخوند. بقیه مسافرا هم درگیر فکرای خودشون بودن ولی من هنوز به اون آقایی که زودتر از من پا شده بود حسودیم میشد..."
دیروز صبح گاوخونی نوشتهي جعفر مدرس صادقی را تمام کردم. فیلم بهروز افخمی را قبلا دیده بودم... جالب است که دیروز بعد از ظهر هم در فرهنگسرای ارسباران توی مراسم بزرگداشت بهروز افخمی بودیم. بگذارید یک اعتراف بکنم... البته امیدوارم یاشار عزیز اینجا را نخواند یا اگر به گوشش رسید ناراحت نشود (:دی) بهروزخان هم همینطور. گاو خونی را دوبار دیدم و هر بار یک جای فیلم خوابم برد. فیامهای اینطوری را دوست دارم اما خستهام میکنند. یادم میآید "اتوبوسی به نام هوس" را هم همینطوری دیده بودم. خوشبختانه این یکی روی سی دی بود و میشد جاهایی که از دست دادهای را دوباره ببینی. اما خود داستان گاوخونی بسیار دلپذیرتر و زیباتر از فیلمش بود. یکی از ده داستان عالی ایرانی که تا به امروز خواندهام. مدرس صادقی داستانهای ضعیف هم دارد اما اینیکی واقعا شاهکار بود. دوجاید استان هنوز یادم مانده که برایتان مینویسم و شدیدا هم خواندن این کتاب را بهتان توصیه میکنم:
" پاهام و تمام تنم خیس بود. اول فکر کردم رختخوابم را خیس کردهام. چون بچگیهام، هر وقت خواب آب میدیدم رختخوابم را خیس میکردم..."
" از آن به بعد ما دوتا دیگر نه باهم رفتیم لب آب و نه حرف زدیم. من آن زمان خیلی توی فکر او بودم اما به خاطر این چغلی و بیشتر قلاب ماهیگیری قرضی که آب برد و من را پیش حمید کنفت کرد از فکر او آمدم بیرون و رفتم توی فکر دخترهای دیگر. اما حالا دیگر نه از دست او دلخور بودم و نه از دست دخترهای دیگری که بعد از او یکییکی کنفتم کردند و ولم کردند (یا ولشان کردم). همیشه آخر سر فقط کنفتی برای آدم میماند- فقط کنفتی. "
ـ بزرگ شدی؟!
- آره ! هرکی نسبت به دیروزش یه روز بزرگت می شه. همه بزرگ می شن. البته به جز اونایی که یا ظرفیت بزرگ شدن ُ ندارن یا ظرفیت بزرگ موندنُ . اونا روز به روز کوچیک تر می شن. همیشه باید یه هدف بزرگ داشته باشی ، بزرگتر از اونی که حقته یا قدرتشُ داری تا به جای خودت و حق خودت برسی.ولی فکر می کنی اینکه یه پیامبر هدفش خدا شدن باشه و به پیامبری برسه کافیه و حقشه؟! نه! اون حتما شرایط و ظرفیت پیامبری رو هم داشته .
- اینا رو که یه بچه هم می دونه! داری موعظه می کنی؟! گفتی پیامبر.راستی چرا ما دیگه پیامبر زنده نداریم؟!چرا عصر ما عصر بی پیامبره؟ مگه ما چیکار کردیم که از دیدن معجزه های باحال اونا محرومیم؟
- نه ! محروم نیستیم.معجزه ها هنوز هم هستن. تو خودت یه معجزه ای. یه معجزه ی بزرگ.
- واقعا؟! مثلا من چیزی تو مایه های عصای موسی یا قالی پرنده ی اون پیامبری که اسمش ُ نمی دونم هستم؟ ولی خداییش اگه قرار بر معجزه بودن انسان بود آدمایی مث قابیل یا نرون یا چنگیز یا حتی هیتلر و صدام معجزه تر از من بودن.
- خب اگه قرار بر انسان باشه که هیچکدوم از اینا رو شامل نمی شه.می شه؟
- آره ! از هیتلر انسان تر؟!