
1- یکی از بهترین همکاریهای هنری من با صدای سیاوش رحمانی منتشر شد. «گریه خنده» را از لینکهای زیر یا سایر سایتهای دانلود موسیقی میتوانید دریافت کنید.
رادیو جوان / تهران موزیک / موزیک باران / بیر موزیک
2- خوشحالم که در مراسم رونمایی آلبوم اشعار اندیشه فولادوند عزیز؛ «آخرین حرف معاصر»، توانستیم بسیاری از اهالی فرهنگ و هنر، از شمس لنگرودی و محمدعلی سپانلو گرفته تا رخشان بنی اعتماد و بهروز افخمی، از رضا یزدانی، کارن همایونفر و پرواز همای تا حامد بهداد، حبیب رضایی و بهرام رادان را زیر یک سقف و کنار هم داشته باشیم. دیدار دوستان قدیمی مثل یغما گلرویی، سید مهدی موسوی، بابک صحرایی و ... هم که به ما لطف کردند و در مراسم حاضر شدند از اتفاقات دلنشین شنبه شب بود.
در کنار آهنگساز قدیمی و بزرگ فریدون خوشنود، در شرکت فرهنگی هنری پنج برگ هنر برنامههای بزرگی در عرصهی موسیقی و فرهنگ داریم که شاید شروعش با این رونمایی بود. گزارش و عکسهای مراسم را در این لینک ببینید.
3- و متن ترانه برای دوستانی که دستور دادند مکتوبش را منتشر کنم:
عطرت روی اعصابمه، پلکام دائم میپره
باید که از هم دور شیم، اینجوری شاید
بهتره
تو سرد و بیرحمی ولی، دلتنگیا جانیترن
از تو که دنیای منی، چشمات ایرانیترن
پشت سرت حرفه ولی، چشمای تو حرف منه
وقتی که اسم تو میآد، قلبم سریعتر
میزنه
امروز... صبح سوم بیتو...
دنیام پاییزه
شالی که خیسِ گریههاته، هنوز روی
آویزه
عکس بزرگ خندهی تو، تو اتاقمه
دستای تو هنوز واسه من چای میریزه
آیینهها و تخت خواب، بیآبروی تو
شدن
دیوارهای خونه هم، معتاد بوی تو شدن
من خاطره دارم از این، آیینههای یکسره
از این ملافه که منو، تا بوسهی تو میبره
من خاطره دارم از این، بوی همیشه تلخ
و سرد
از این اتاقِ بیتو و این تختِ خوابِ
بینبرد
امروز... صبح سوم بیتو...
دنیام پاییزه
شالی که خیسِ گریههاته، هنوز روی
آویزه
عکس بزرگ خندهی تو، تو اتاقمه
دستای تو هنوز واسه من چای میریزه
«گریه خنده»
آهنگساز، تنظیمکننده و خواننده: سیاوش
رحمانی
ترانهسرا: میثم یوسفی
بهمن ماه نود
کشور من شبیه اون مادرییه که میبینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره، با عجله دگمه رو میدوزه و بعد پسرش رو خاک میکنه.
کشور من همون پدرییه که هر روز برای دختر هفتسالهش که سیصد و چهل و شش روزه که مرده یه عروسک میسازه.
کشور من تصویر رادووان کاراژیک، رهبر سیاسی صربهای بوسنی رو داره. یه جنایتکار جنگی و همزمان شاعر، که وسط جنگ بوسنی و محاصرهی سارایوو از طرف مسکو دعوت شد تا یه جایزهی ادبی بگیره.
(پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی/ نمایشنامه/ ماتئی ویسنی یک/ تینوش نظم جو/ نشری نی)
حدود سه سال پیش بود که یکی از دوستان بسیار عزیز و خوبم که آهنگساز توانایی هم هست تماس گرفت و ترانهای از من خواست برای خوانندهای که از انگلیس به ایران آمده بود تا با همکاری دوستان داخل کشور کاری برای کودکان فقر اجرا کند. حامی کار هم از همان ابتدا سازمان جهانی یونیسف بود و سناریویی هم برای کلیپ آن نوشته شده بود که قرار بود المانهای زبانی و تصویری ترانه منطبق بر آن سناریو باشد. ترانهی «مسیر دشوار» بر همین اساس و بر روی اتود ملودیای که آرمان عزیز ساخته بود نوشته و توسط یک ارکستر بزرگ اجرا و ضبط شد و شهریار شاهی عزیز هم کار را به خوبی خواند. کلیپ آن هم بعد از رایزنیهای زیاد توسط الک کارتیو ساخته شد. به نظرم مجموعه کار به اثر آبرومندی تبدیل شده و خوشحالم که در این پروژه سهم کوچکی داشتم، برای یادآوری به خودم که فقر هنوز و همیشه هست و هر روز کودکان بسیاری از لقمههای خالی به مرگ پناه میبرند. خوشحالم که همکاریهایم با شهریار شاهی فقط به این کار ختم نشد و کارهای متفاوت دیگری هم در آینده با صدای او شنیده خواهد شد. یکی دو شبکه پخش ویدیوکلیپ این آهنگ را آغاز کردهاند و تا آخر هفته شبکههای دیگری هم اینکار را انجام خواهند داد، ولی نقدن «مسیر دشوار» را میتوانید از اینجا ببینید یا از اینجا دانلود کنید.
غمگینتر از همیشه، راهی به روشنی نیست
کابوس هرشبِ من، هرگز شنیدنی نیست
انگار سرنوشتت، بیخنده، بیبهاره
بیسرپناهی ِ تو، تا کی ادامه داره؟
میترسم از سقوطت، این قصه پرهراسه
من خواب دیده بودم؛ رویات ناشناسه
همرنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار
زخمی نشو به طوفان، تو این مسیر ِ دشوار
از این مسیر ِ دشوار، از بینشونه رفتن
از بیامید ِ دستات، تا دل شکستن ِ من
غمگین تر از همیشه، راهی به روشنی نیست
کابوس هر شبِ من هرگز شنیدنی نیست
همرنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار
زخمی نشو به طوفان، تو این مسیر ِ دشوار
از این پیاده رفتن شاید به گل رسیدیم
یک شب کنار بارون، با هم ستاره چیدیم
از شب گرسنگیهات، تا لقمههای خالی
فرداتو مینویسم؛ با خط ِ خوشخیالی
(میثم یوسفی)
ای خر، ای خر، ای سگ، ای سگ، ای تندیس! از ظاهر من خبر نتوانی داد. از باطن من چگونه خبر دهی؟
ای خر، ای خر! نه، نه. هر اعتقاد که تو را گرم کرد، آن را نگه دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش!
مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد، در غم شاد باشد. زیرا که داند که آن مُراد در بیمُرادی همچنان در پیچیده است. در آن بیمُرادی، اومیدِ مراد است و در ان مراد، غصهی رسیدن ِ بیمرادی. آن روز که نوبت تب من بودی، شاد بودمی که «رسید صحّتِ فردا.» و آن روز که نوبت صحت بودی، در غصه بودمی که «فردا تب خواهد بودن.
(مقالات شمس/شمسالدین محمد تبریزی)
«اگر زمان و مکان در اختیار ما بود/ ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت میشدم/ و تو میتوانستی تا قیامت برایم ناز کنی./ یکصد سال به ستایش چشمانت میگذشت/ و سی هزار سال صرف ستایش تنت/ و تازه / در پایان عمر به دلت راه مییافتم»
شاید هر شاعری، یکی از خوابهایش شنیدن شعرش از زبان کسیست که شعر برای او سروده شده است. نمیدانم وقتی شاملو زنده بود، چندبار پیش آمد که او شنونده باشد و آیدا برایش شعر بخواند. اما حالا ما این فرصت را در اختیار داریم که قمستی از این قصه باشیم. اینبار شعرها را آیدایی بخواند که شاملو از او نوشته بود و برای او نوشته بود و او را نوشته بود. برای خود من کم نبود سرخوشی مواجهه با این تجربه، مخصوصن وقتی که شعرها را هم خود آیدا از بین همهی شعرهای شاملو انتخاب کرده است، فکر میکنم شاید اینهایی که انتخاب شدهاند رازی دارند و تصور میکنم آیدا میتواند یاد چه خاطرهای بیفتد وقتی هرکدام از اینها را با صدای خودش میشنود. آیدا شاملو با صدای خشدارش و دکلمهی آن شعر بالا آلبومی را آغاز میکند که تا تمام شود معلوم نیست چه بر سر دل من بیاید! برای من که شعر را با شاملو شناختهام و صدای بم او که به قول بابک بیات شبیه صدای ویلنسل بود، قسمت زیادی از تنهاییهایم را پر کرده و میکند، اینکه عنوان آلبوم هم قسمتی از یکی از دلنشینترین شعرهای شاملو -برای من- باشد، خودش کم نیست. امروز تمام شده و دارم فکر میکنم حالا وقتی همینطوری سری به مرکز موسیقی بتهوون زدیم و بابک چمنآرا خبر انتشار آلبومی را داد که قسمتهایی از آن را قبلتر شنیده بودم و آلبوم را هدیه داد تا حالا سرخوش سرخوش باشم، قطعن روز خوبی بوده است. فقط حیفِ امروز که «تو»اَش کم بود. «میان آفتابهای همیشه زیبایی تو لنگریست/ نگاهت شکست ستمگریست/ و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست.»
«آفتابهای همیشه» را امروز موسسه فرهنگی- هنری آواخورشید (موسسه نشر وابسته به مرکز موسیقی بتهوون) منتشر کرده است، صدای آیدا شاملو، موسیقی و صداسازی متفاوت و خوب محمد رضا اصغری و سعید سالاریمنش و البته شعرهای احمد شاملو. توی آلبوم سورپرایزی هم برایتان دارند. توی یکی از ترکها صدای آیدا و احمد شاملو را میتوانید باهم بشنوید که همین خودش حال غریبی دارد.
پ.ن: تصور کنید! دیشب فقط برای سومین بار قیصر دیده باشی (فقط برای سومین بارش مهم است. چون من قیصرباز و کیمیایی باز نبوده و نیستم و فیلم ندیده هم زیاد دارم که یک فیلمی را چند بار ببینم. اما قیصر فیلم دیدنی و قابل احترامیست، مثل غزل کیمیایی که آن هم همین اندازه دلچسب است) و یکی از دوستانت هم کلی در مورد اینکه چطور زمان قدیم به خاطر بکارت میشد یک ایل به فاک بروند نطق کرده باشد. حالا از سر تختطاووس تا منزل را میخواهی پیاده بروی و با تلفن صحبت کنی که یکهو جلوی آن داروخانه معروف نزدیک میدان سلماس یک خانم محترم (؟!) که از شواهد در این روز گرم بازار کسادی داشته که تا این وقت شب آنجا معطل مانده برمیگردد توی صورتت میگوید «... نمیخواهی؟!» شما جای من بودید چه میکردید یا چه حالی بهتان دست میداد؟ من که وقتی به خانه رسیدم دیدم پیراهنم کلی خیس آب است، نمیدانم از گرمای امروز تهران بوده یا از شرم مواجهی علنی با اینهمه کجی و کژی فرهنگی توی کشور خیلی فرهنگی و ... مان! بیخیال!
پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا سر ماه
حقوق شان را مى گيرند
پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
كه مرگ تو را نديدند.كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
ما با ذغال شان شعار خيابانى بنويسيم.پس اين فرشتگان پير شده
جز جاسوسى مابه چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند كه فرياد ما به گوش كسى نمىرسد.
شمس لنگرودی/ ۲۲ مرثیه در تیرماه/ 2 تير 88
اینها حداقل کاری بود که میشد برای آندره آرزومانیان انجام بدهم. یادداشت فردین خلعتبری در شماره چهارشنبه ۱۲ خرداد شرق کار شد و یادداشت کارن همایونفر و من در شماره همان روز فرهیختگان و هرسه یادداشت باهم در شماره دیروز ۱۳ خرداد روزنامه آرمان.
همین حالا دلم برای خندههایت تنگ شد
کارن همایون فر
... آندره عزیزم قرار ما این نبود. قرار بود زود بیایی بیرون از بیمارستان. مگر قول ندادی چهار دستی پیانو بزنیم؛ ازین عاشقانه ها بزنیم مردم عاشق شوند. مگر نگفتی آنچه امروز همه کم دارند عاشقانه است، من که گوش دادم به حرفت، گفتم آره آندی جان بی خیال موزیک های قلمبه سلمبه و تو خندیدی گفتی باشد روبراه بشوم این شهر را عاشق میکنیم. جان شراره، جان دخترت ، به من زنگ بزن. اینقدر خوبی که من رویم نمی شود به تو بگویم بی معرفت قرار ما این نبود. من خسته شدم از بس این سالها شماره های عزیزانم را از توی تلفن پاک کردم...جان شراره، جان دخترت به من زنگ بزن. ... (ادامه مطلب)
او کار را تمام کرده بود
فردین خلعتبری
قضیهی منتفی موسیقی این مملکت که برای من و ما اصل است آدم هم دارد، گوش هم دارد و حافظه کم و بیش. هر از گاه آدم های آمده میروند، گوش ها صدای آدم ها را میشنوند و حافظهها کم و بیش به یاد میآورند و فراموش میکنند. چه بسا آدم هایی که نرفته رفته اند و ما را به دلیل بی توجهی مان ملامتگر خودمان ساختهاند. برای آندره آرزومانیان نگرییم، بر خود بگرییم و بر بی خبریمان و به یاد بیاوریم روزها و شب هایی که نت های ناچیزمان را با روح بلندش شنیدنی می کرد و نه فقط با انگشتانش. سلطان سرزمین خشک موسیقی ما هم می شد و آبادی سرزمین سبزش، در سینه اش بود.... (ادامه مطلب)
برای آندره آرزومانیان و پیانوی پیرش
تکنوازی مرگ
میثم یوسفی
1- صدای دینگ دینگ موبایل روی اعصاب است. چشمم را خواب آلوده باز میکنم، گوشی را میکشم جلوی چشمم، پیامی که آمده را میخوانم و یخ میزنم. آندره آرزومانیان هم از بین ما رفت. نمیدانم از کی قرار شده است که همه خبرهای بعد اول صبح یا نصفه شب سراغمان بیایند. البته ما مدتهاست عادت کردهایم که هر ماه چند خبر فوت از هنرمندانمان بشنویم. هنرمندهایی که قرار بود زندگی را تحملپذیرتر کنند و تحمل خودشان هم کم شده است. کسی هم به روی خودش نمیآورد که آندره آرزومانیان فقط 56 سالش بود و حالا حالاها باید به پیانوها عشق میآموخت. یا محمدرضا اعلامی که همین چند روز پیش به خاک سپردیمش فقط 54 سال سن داشت. انگار توی این سرزمین فقط مردن است که آسان شده. بدتر از اینها این بهار لعنتیست که میل عجیبی به کشتن دارد. (ادامه مطلب)
در ادامه مطلب یادداشتها را به صورت کامل بخوانید.
گفته بودم که اگر اتفاقات عجیب و غریب نیفتد امسال در نمایشگاه با دو کتاب حاضر خواهم بود. ولی اتفاقات عجیب و غریب افتادند و بعد از گذر از هفتخوان مجوز ارشاد به هر مصیبتی که بود، یک هفته مانده به نمایشگاه کتاب مجوز کتابم با اصلاحیههای مربوطه صادر شد. اما مشکلات ناشر و چاپخانه باعث شد که کتابم به نمایشگاه امسال هم نرسد. دوستان دیگرم یغما گلرویی و حسین غیاثی هم مشکلاتی شبیه به این داشتند و شاید هم مصلحت در این بود که چنین شود. (انگار این کلمهی مصلحت قسمتی از زندگیام شده است. میدانی از کی؟)
با اینهمه نمایشگاه کتاب امسال پر است از شعر و دوستان شاعر. سید مهدی موسوی عزیز تقریبا خیلی از این اتفاقات خوب را لیست کرده و به اینها غرفههای انتشارات سرزمین اهورایی و شانی را هم اضافه کنید. دوستان دیگری هم به صورت پراکنده در غرفههای دیگر حضور دارند که هرکدام به خاطرم آمد همینجا معرفی خواهم کرد.
پ.ن: ديشب كه سيد مهدي ما اساماس زد: «بازي تمام شد، كتابها جمع شد، من مُردم... از همه دوستان حلاليت ميخواهم.» يخ كردم. باورم نميشد و نميفهميدم چه ميگويد. زنگ ميزدم و گوشي را برنميداشت. امرزو بود كه بالاخره صدايش را شنيدم . كه همهاش بغض بود. ميگفت آمدند و كتاب هايي كه همهي كتابهايي مجوز داشتند را هم بردند. در غرفه را پلمپ زدند. شعرها رفتند كه خمير شوند. رفتند كه شانه تخم مرغ و جعفه كفش شوند. چيزي نداشتم كه بگويم. فقط فحش ميدادم. مثل ديشب كه تا صبح فحش دادم...
کتاب ترانههایش را بر میدارم. ورق میزنم. نه فقط ترانهها را، که خاطراتم را، عشق را، این روزهایم را و بیست و شش سالگی را. ورق میزنم و بغض بیشتری گلویم را میفشرد. میگویم کاش... و فکرم را میخورم. گاهی از فکر کردن هم گریزانم، چون ته هیچ فکری به جایی که دوست دارم نمیرسد. کاش اینها همینجا خاطرهسازمان میشدند؟ کاش هیچ گاه هیچ کس مجبور به هجرت نمیشد؟ کاش اینگونه با ایشان تا نمیشد؟ کاش خودشان میماندند و نمیرفتند؟ چه فرقی میکرد؟ آنهایی که ماندند مگر دق مرگ نشدند؟ هنرمند این سرزمین یا باید مطرب باشد یا دلقک... گرچه اینها هم غم کم ندارند. شاید غم بیشتری هم دارد که همیشه بخندانی و خودت هرگز نخندی! میگذرم. از همهی ایکاشها میگذرم و خاطراتم را ورق میزنم. گرچه همیشه ترانههای شهیار قنبری را بیشتر دوست داشتم، اما این دلیل نمیشود که از بزرگی دیگران کاسته شود. این دعواهای مزخرفی که راه افتاده بود را هم هرگز نفهمیدم. هرگز نفهمیدم چرا باید کسی را با کس دیگری مقایسه کنیم تا بگوییم آنکس که دوست داریم بزرگتر است. چرا باید همیشه هرچیزی را به نفع خودمان و خواستههایمان مصادره کنیم و حقیقت را نبینیم چون چیزی که دوست داریم مهمتر از حقیقت است. بگذریم. بگذریم....
کتاب را ورق میزنم و بغضی از گوشهی چشمم پایین میریزد. کدام شیر پاک خوردهای گفته بود مرد که گریه نمیکند؟ مرد دلتنگ باشد گریه میکند. خوب هم گریه میکند. فقط گریههایش را قایم میکند تا کسی نبیند. صورتش را برمیگرداند و گریه میکند. مرد گریه میکند، ولی گریهاش نه دیدنیست و نه نوشتنی. اما من گوشی را برمیدارم و مینویسم:
«بیتو میشه با نسیم، بیعتی همیشه کرد!
میشه با پنجره ساخت، توی گلدون ریشه کرد
بیتو از آینهها، میشه تا ستاره رفت
بیتو میشه زنده بود، زندگی نمیشه کرد...»*
و تکرار می کنم: بیتو میشه زنده بود، زندگی نمیشه کرد... زندگی نمی...
پینوشت: * قسمتی از ترانهی میشه، نمیشهی ایرج جنتی عطایی / مرا به خانهام ببر/ گزینهی ترانهها به کوشش یغما گلرویی/ انتشارات دارینوش
(واهه آرمن)
پینوشت۱: هنوز روزای بارونی...
پینوشت۲: نه! قرار نبود از شعر هم بدم بیاید، که انگار دارد اینطوری میشود. نمیخواهم همهی زندگیام فقط یک شعر باشد. شعر بودن دردناک است. به چه دردی میخورد؟ نه. نباید اینطوری باشد...
پینوشت۳: امیدوارم اگر اتفاق عجیب و غریبی نیفتد امسال بالاخره با دو کتاب در نمایشگاه حاضر باشم. حالا بگذارید بقیهی این هفتخوان را رد شویم، همهچیز که تمام شد جزئیاتش را خواهم گفت. فعلن دعا کنید که این سنگهای جلوی پای ما کمتر شود. از جان سختی هم خسته شدیم...
دو، سه روزی میشود كه آلبوم خاموش با صداي كويتيپور منتشر شده است. قصهي اين آلبوم قصهي جالبيست كه شايد در فرصتي بهتر برايتان نوشتم. ترانهي شام آخر يا همان خاموش را برايتان ميگذارم با اين توضيح كه صلیبی به پشتم در ارشاد مميزي خورد و به جايش نوشتم غمي روي دوشم كه در آلبوم هم همين را ميشنويد.
تبی سرد و خاموش گرفته هوا را
بیا زیرو رو کن ته قصهها را
به مریم بگو تا نگرید بر عیسی
که این شام آخر ندارد یهودا
زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبهرویم
بکش خنجرت را به روی گلویم
به باران بگو تا رهاتر ببارد
کبوتر کبوتر بگو پر ببارد
به تو پشت کردم که خنجر ببارد
به سامان رسیدم؛ بگو سر ببارد!
زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبهرویم
بکش خنجرت را به روی گلویم
ترانه: خاموش
شاعر: میثم یوسفی
موسیقی: فرزین قره گزلو
آلبوم: خاموش
خواننده: غلام کویتی پور
ضبط: استودیو پاپ، میلاد فرهودی، حمید آداب، کامبیز مقدم - آبان و آذر ۸۸
پینوشت: قصهی شکل گرفتن این آلبوم
این دو شعر را از کتاب پارو زدن در خاک داریوش معمار داشته باشید تا به پینوشتهای مهم این پست هم برسیم. این دو شعر را تقدیم میکنم به هراس و تشویش این روزهایم و همهی آنهایی که ترسیدهام از دستشان بدهم. به...
(گریز)
شبیه شمعدانی بود
صورتت
گلایل سرخی در گلو داشتی
باران از دستهایت میرسید
ماه در پهلویت لمیده بود
ابر و باد، ترانه بود که از کنارت میگذشت
اینها را گفتم
که بفهمی چرا به دوست داشتنت فکر نمیکنم
نگه داشتن چیزی مثل تو
کاری نیست
که از هرکسی ساخته باشد
(عبور از تنگه)
حالا تو بگو
تمام این لحظهها
فرصتی برای بوسیدن بودهاند
یا گریختن
تلخ نشو
ناسزا نگو
میان این همه اشیاء
که بیوقفه پرسه میزنند در حوالی ما
ببین کدام واقعیت
رضایتبخشتر است.
پینوشت۱: مزدک زنگ زده خانهشان و به پدرش گفته سالمم و نگران نباشید. تنها خبر همین بود.
پینوشت۲: برای ترانهی ایران و خیلی از ترانهسراها فرهنگسرای شفق (دانشجو) یوسف آباد نوستالژی شده است. حالا که قرار است از فردا دوباره خانهی ترانه هر پنجشنبه ساعت ۲ (خود این هم نوستالژی عجیبی دارد، ساعت ۲ پنجشنبهها) در شفق برگزار شود و خیلی از بچههای قدیمی هم هستند که قرار شده دوباره توی جلسهها باشیم، تکرار این نوستالژی اتفاق خوشایندیست.
باری، زرتشت در میان مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت:
انسان بندیست میان حیوان و اَبَر انسان؛ بندی بر فراز مَغاکی.
فرارفتنیست پُرخطر، در -راه-بودنی پرخطر، واپس نگریستنی پُرخطر، لرزیدن و درنگیدنی پُرخطر.
آنچه در انسان بزرگ است این است که او پُل است نه غایت؛ آنچه در انسان خوش است این است که او فراشُدیست و فروشُدی.
دوست میدارم آنانی را که جز فروشدن زندگی دیگر نمیشناسند، زیرا که ایشان فراشوندگاناند.
دوست میدارم خوارشمارندگان بزرگ را، زیرا که پاسدارندگانِ بزرگاند و خدنگهای اشتیاق به سوی کرانهی دیگر.
دوست میدارم آنانی را که برای فروشدن و فدا شدن نخست فراپُشت ستارگان از پی دلیل نمیگردند، بل خویش را فدای زمین میکنند تا زمین روزی از آن اَبَرانسان شود.
(چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه/ داریوش آشوری/ ویراست پنجم، چاپ بیستم، پاییز ۸۳/ نشر آگه)

نسیم هراز چهل و چهارم با پروندهای برای موسیقی سیاسی اجتماعی ایران و میزگردهایی با حضور فردین خلعتبری، محمدرضا درویشی، یغما گلرویی، داریوش تقیپور، روزبه بمانی و یادداشتی از آرش سبحانی و مصاحبه با شاهین نجفی منتشر شد. اتفاقی که افتادنی نیست افتاد، از دست ندهید.
گفت وگو با شاهین نجفی، رپر ایرانی مقیم آلمان
لذت ایستادن روی دو پا
ما نسل غمگینی هستیم. نسل بیشادی، نسل کمفریاد. وسط خمهای پاره کودکیمان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم میماند و آن تفنگ آبپاشی که فکر میکردیم میتواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم... بزرگتر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آنقدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلمبرداری و صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانیست...
سال 76 شد و قرار بر این بود که موسیقی هم شور زندگی آن روزها را داشته باشد. اما بیست سال از نوار پاره شده بود. دنبال وصله زدنش به آن قدیمها بودند و ما نبودیم. ما صداهای خودمان را میخواستیم، همصداهای خودمان را. حالا 12 سال گذشته است، میتوانیم سرمان را بالا بگیریم و همصدا شویم. داریم امتحان میکنیم. حالا بهخوبی یاد گرفتهایم که چطوری آرام آرام زیرآبی برویم. کاری که زمان مدرسه بلد نبودیم و از ترسمان باید توی اتاق خالی ناظم مدرسه هم یک لنگه پا میماندیم.
چند سالی شد که انگار دیگر نسلمان همصداهایی خودی دارد. یکیاش همین شاهین نجفیست. یک صدا از همان نسل غمگین کمفریادی که قرار نبود خودش باشد، اما میخواست که باشد! او که دانشجوی جامعهشناسی بود و باز همانهایی که بعد اینهمه سال همچنان هم دوست دارند تعیین تکلیف کنند گفتند خوب نیست، نخوان، برایت ضرر دارد... درسش را ول کردن و به قول خودش: «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». حالا هم که چند سالی میشود مثل خیلیهای دیگر مهاجر است و کنار «اگر» و «دانوب» و «راین» با ما و برای ما «ما مرد نیستیم» میخواند. جالب است، انگار از بندرانزلی به جایی رفته که رود کم نداشته باشد، شاید دلتنگیهایش کمتر شوند...
«ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم، از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم، که اگر اونم بود امروز حتما کراکی بود، رستم امروز از جنس بد شاکی بود، رستم اگر بود واسهش جرم میساختن، تو گردنش آفتابه لگن مینداختن»...
در ادامه مطلب میتوانید گفتوگوی ما با شاهین نجفی را بخوانید.
+ اين هم يادداشت آرش سبحانی عزیز
۱- همانطور که قبلن هم گفته بودم پارودی عروسکی رستم و سهراب به کارگردانی حامد ذبیحی (پسرداییام) فردا شنبه ۲۵ مهر ساعت ۱۱:۳۰ صبح در سالن سمندریان پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران اجرا میشود. دوست دار این کارهایید از دست ندهید.
۲- وبلاگ حسین با ترانهای خواندنی به روز است. من هنوزم مث سگ میترسم...
۳-دورا: کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهندهها بیرون میآد و برای اینکه خستگیش رو درک کنه روی علفها دراز میکشه. روی علفهایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده. کشور من شبیه اون مادریه که میبینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو میدوزه و بعدش پسرش رو خاک میکنه.
کشور من تصویر یکی از رایجترین فحشها رو داره: ای لامصبِ بد مصبِ سگ مصب!
(پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی/ ماتئی ویسنییک/ تینوش نظمجو/ نمایشنامه)
(چهار شعر از «کولی؛ پیراهن تنگ یک خواب بلند» کیکاووس یاکیده)
1 –
بگو!
حرفت که تمام شد
به چشمان من خیره نشو
شتاب کن.
از حوالی باران
تا کمی بعد از آن
مردم شتاب میکنند
مردم باش.
2 –
از سرریز حماقتهایت
نترس
کولی!
این تنها دلیل توست
3-
سایهای شرور دنبالم میکند
تمام شب
حتی از شنیدن نام تو هم
پایش سست نمیشود
4 –
پنجه
در ستارهاي
سرخ و سوزان
سبز را میجوییم
نمردهایم.
۱-
این زخم، این غم
وا گیره اما
من خوب میشم
با تو
یه روزی
این خونه، این راه
تاریکه اما
دلباز میشه
تا تو
یه روزی
۲- مهدی عزیز کلیپی برایم آورده بود که اجرای ترانهی معروف Summer wine نانسی سیناترا توسط Bono و The Corrs است. مهدی راست میگفت. حالا عاشق نگاههای Andrea خوانندهی The corrs شدهام!
پینوشت: اطلاعات بیشتر را در مورد این ترانه از اینجا بگیرید. لینکهای دانلودش هم همانجا هست.
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
(شمس لنگرودی)
چطور بگويم؟

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.
چهارشنبه سري به نمايشگاه كتاب زدم، گرچه سه، چهار ساعت بیشتر نبودم و اتفاق دندانگیری هم ندیدم اما دیدار دوستانی مثل مجید ضرغامی، سید مهدی موسوی و ... لطف خودش را داشت. کتاب مجید ضرغامی بالخره بعد از چهار، پنج سال مجوز گرفت و با اسم "اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست" توسط انتشاراتیاش سرزمین اهورایی به نمایشگاه رسید. من از طرفداران شعرهایش هستم و خوشحالم که حالا کتابی از مجموعهی اشعارش را دارم، هرچند به قول خودش شعرهای قدیمیترش را دربر داشته باشد. سیدمهدی موسوی هم علاوه بر اینکه جمعی از بچههای شاعر کشور را توی نمایشگاه جمع کرده بود و برای چنددقیقهای هرچند کم توانستم در خدمت این دوستان باشم، یک نسخه از شمارهی چهارم و پنجم فصلنامهی غزل پست مدرن را هم برایم آورده بود. این شمارهی "همین فردا بود" با سروشکلی جدید و حجمی بیشتر منتشر شده است و شعرها، یادداشتها و مقالههای خوبی هم به همراه دارد. دوستانی که علاقهمندند که نمایندگی فروش این نشریه در شهرستانها باشند با شماره تلفن ۰۹۳۵۷۳۵۴۶۶۴ تماس بگیرند و برای اشتراک یکسالهی آن هم میتوانید مبلغ سه هزار تومان را به حساب شمارهی ۰۰۰۸۲۹۶۰۰۶۷۹۴ نزد بانک تجارت به نام سیدمهدی موسوی بریزید و بعد با همان شمارهی بالا تماس بگیرید و مشترک شوید. فعلا یکی از شعرهای خیلی خوب این شمارهی مجله را برایتان میگذارم:
دارم از تلخیِ این فاصله کمبودت را
ریختم اشک که جاری بشوم رودت را
سوختم، توی هوا پخش کنم دودت را
که فقط خواستهام آمدن زودت را
توی دنیای ِ خدا چیز غمانگیزی نیست
خواب بد دیدهای انگار گلم! چیزی نیست
شهر خالی شده از بودن تو مخصوصا
اجتماع همهی غربت دنیا در من
چادر لخت که چسبیده به تنهایی زن
راه باریک تو را رفتن و دلتنگ شدن
یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم
یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم
کندم از خنده خودم را و به غم چسبیدم
به هوای شب تو چند قدم چسبیدم
تکه تکه شدم و باز به هم چسبیدم
عکس برگشتگی ات را به خودم چسبیدم
هیچکس فکر نمی کرد تو یارم باشی
مرد خوبی شو و برگرد ، کنارم باشی
خبری نیست درون من ِ بیرون از تو
مثل سابق شده لیلای ِ تو مجنون از تو
اشک می ریزم و می ترسم از این خون از تو
نامه ی آخری ات آمده ، ممنون از تو
گفته ای زود نمی آیی و مجبوری که…
و دلت تنگ شده راستکی… جوری که…
دارم از هوش / نمی رفتی و در آغوشم ↓
خواب می دیدی و آهسته کسی در گوشم ↓
شعر می خواندی و می فهمیدم بی هوشم
دستهای تو و گرمای تو را می پوشم
جیغ زد در بغل ساکت من پیرهنت
پا شدم باز هم از خواب تو و آمدنت
فکر می کرد به تنهایی ِ در این کابوس
بخت برگشته ی من در تن یک تازه عروس
خسته از رفتن و از آمدن ِ تو مآیوس
منتظر بود ببیند که تو… اما افسوس
توی دنیای خدا چیز غم انگیزی نیست
خواب بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست
(لیلا اکرمی)
۱) این ترانهی بابک را بهطرز عجیبی دوست دارم. یکی از بهترین ترانه هایش است و به زودی در آلبوم خوانندهای به اسم کاوه منتشر خواهد شد. در این ترانه حامی هم همراه کاوه خوانده است و ملودی و تنظیمش هم با حامی عزیز بوده که به واقع خوب از پس کار برآمده است.
من دیگه دیوونه نیستم، خوب ِ خوبم نازنینم
دیگه رویایی ندارم، حتی خوابم نمیبینم
من دیگه دیوونه نیستم، یهکمی فقط شکستهم
این روزا از بس که مُردم، دیگه از زندگی خستهم
(بابک صحرایی)
۲)
شب ِ دلواپسیها هرقدَر کوتاهتر بهتر
که شاعر در شب ِ موهای تو گمراهتر بهتر
برای شانههای شهر متروکی شبیه من
تکانهای گسل یکدفعهتر ناگاهتر بهتر
چه فرقی میکند من چند سر قلیان عوض کردم؟
برای قهوهچیها مرد خاطرخواهتر بهتر
نفهمیدی که روی بیت بیتش وزن کم کردم
نوشتی شعرهایت شادتر، کم آهتر، بهتر
نه این که قافیه کم بود... نه، در فصل تابستان
غزل هم مثل دامن هرقدَر کوتاهتر بهتر
(حامد عسگری/ خانمی که شما باشید/ انتشارات شانی)
پینوشت: عنوان پست مصرعی از حامد عسگریست!
جری- هیچوقت فکر نکردی به جودیت بگی؟
رابرت- به جودیت چی بگم؟ آهان، دربارهی تو و اِما. منظورت اینه که جودیت هیچوقت بو نبرد؟ تو مطمئنی؟ (مکث) نه، راستش هیچ وقت فکر نکردم به جودیت بگم. تو انگار خوب متوجه نمیشی. تو انگار متوجه نمیشی که تمام این داستان اصلن به تخمم هم نیست. درسته که یکی دوبار روی اِما دست بلند کردم، اما نه برای اینکه از اصولی دفاع کنم. این کار من نتیجهی هیچ دیدگاه (...) اخلاقیای نبوده. فقط دلم میخواسته یه فصل سیر کتکاش بزنم. تنش میخارید... میفهمی؟
(خیانت/ هارولد پینتر/ نگار جواهریان، تینوش نظمجو/ نشرني)
مدتی پیش برای دومین بار در یک سال خیانت هارولد پینتر را خواندم. وقتی به روابط بین آدمها فکر میکنم، چیز عجیبی توی مغزم وول میخورد، نمیتوانم بگویم لذت است، یکجور جنون بیتفاوت لذتبخش. نمیدانم میفهمید منظورم چیست؟ یک مرد که با همسر نزدیکترین دوستش سالها رابطه داشته، یکی دوسال پس از قطع رابطهشان با آن زن توی کافهای قرار دارد. شاید اینجا همهی جذابیتهای درام لو میرود، چون پرده های نمایش از انتها به ابتدا هستند. اما وقتی صفحهها را ورق میزنی و ا جزئیات تازهتری از آدمها و روابطشان آشنا میشوی، سرگیجه میگیری. یک لذت بیتفاوت جنون آمیز... یک چیزی که... نمیشود گفت. اسم ندارد. همانی آبسورد بودن پینتر است. همان تئاتر آبسورد. معنایش پوچی نیست. همان آبسوردی که نمیتوانند برايش واژهي جايگزين مناسبي پيدا كنند. همان خيانت... خیانت است... لذت خیانت... یک چوب دوسرگهی...
۲)
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید
باید بروم گور خودم را بکنم
لطفن دو سه سطر مرگ را کش بدهید
(جلیل صفربیگی/ كمكم كلمه ميشوم/ برگ آذين)
۳)
نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار میافتم
دو تكه ميشوم
نيمي را باد ميبرد
نيمي را مردي كه نميشناسم.
(گراناز موسوي/ پابرهنه تا صبح/ نشر سالي)
پاسکال این سؤال را مطرح میکند: اگر بینی کلئوپاترا چند میلیمتر بلندتر بود، دنیا چه سرنوشتی پیدا میکرد؟ و حالا اگر شخصیت مورد نظر ما به جای ۱۵ اوت ۱۷۶۹ در ۱۵ اوت ۱۷۴۹ متولد میشد چه سرنوشتی در انتظارش بود؟ و بُنه جواب میدهد که او احتمالن یک افسر معمولی توپخانه میشد که به زحمت تا درجهی سرگردی ارتش لویی شانزدهم ارتقاء پیدا میکرد، بعد در خانهای در برهوت دهکدهی شهرستانی دور افتاده عزلتنشین میشد و روزگار را با مرور نقشهها و بازسازی جنگهایی که اتفاق افتاده بود سپری میکرد و اینکه چگونه میشد نتایج متفاوتتری از واقعیت آن جنگها به دست آورد، چنانچه تحرک نیروها منسجمتر میبود و تعهدی انقلابی به کار گرفته میشد. خلاصه زندگی را در فلاکت و دیوانگی میگذراند.
ظاهرن شوخی بدی نبود، پس مجبوریم ادامه بدهیم و بگوییم اگر ناپلئون بناپارت در سال ۱۷۸۹ یعنی بیست سال بعد که سال وقوع انقلاب است متولد میشد چه عاقبتی پیدا میکرد؟ فکر میکنیم همانی میشد که از جوانی و در تمام زندگیاش خواباش را میدید که بشود: احتمالن نویسنده میشد.
(نقاب برکش بناپارت (میزگردی تلویزیونی با حضور ناپلئون بناپارت، شاتو بریان، ساوی نیو، یک جوان امروزی و مجری)/ لئوناردو شاشا/ رضا قیصریه/ نشر مشکی/ چاپ اول ۱۳۸۴)
"اون زمونها بچهتر و نادان تر از اون بودم که بتونم بین یک جفت کتونی مضحک و پاره پوره که پام بود و این واقعیت پیوندی برقرار کنم که ما اون موقع با مستمندی ادارهی تامین اجتماعی زندگی میکردیم و جزو وظایف ادارهی تامین اجتماعی این نبود که کاری کنه بچهها با اعتماد بهنفس بار بیان."
(پس باد همهچیز را با خود نخواهد برد/ ریچارد براتیگان/ ترجمهی حسین نوشآذر/ انتشارات مروارید/ چاپ اول مهر۸۷)
پینوشت: ترجمهی کتاب خیلی عالیست. براتیگان هم که حال آدمی را عجیب خوب میکند.
برف، یک کودک است. مرگ، یک کودک است. عشق، یک کودک است. مرگ مانند عشق موجب بهتی سفید رنگ میشود. عشق مانند برف، مرگ مانند عشق، تب کودکی را در ما بیدار میسازد. مرگ، نوزادان، سالمندان و یا پریهای چهل و چهار ساله، چهل و چهار ساله و نیمه را در آغوش میگیرد و درست لحظهای پیش از آن، عمرشان را از ایشان میگیرد. مرگ، عشق و برف، خارج از محدودهی زمان، ما را مفتون میسازند. همهی ما دربرابر برف کودکی بیش نیستیم، همهی ما دربرابر عشق، کودکی بیش نیستیم،همهی ما دربرابر مرگ، کودکی بیش نیستیم. برف کودکی است در لباسی سفید....
(فراتر از بودن/ کریستین بوبن/ برگردان نگار صدفی/ نشر ماهریز)
اتوبوس. تو {خیال}
ایزابل روی آخرین صندلی مینشیند - کمی گیج و زیر لب
ایزابل: میخواهم-برم-شرق
اتوبوس خالی؛ فرانسوا بهجای راننده بهسوی او رو میگرداند.
فرانسوا: شرق دیگه وجود نداره ایزابل. زمانی جهان خیالانگیزی بود که حالا شده جهان سوم. و پیش از اون همهی چیزهای به درد بخورش منتقل شده به غرب!
ایزابل سر از زمین برمیدارد و مینگرد. حالا همهی مسافران اتوبوس به او می نگرند و منتظرند مقصدش را اعلام کند.
ایزابل: (مردد) میخوام برم، میخوام برم به-
یک مسافر با ظاهر و زبان عراقی روبرمیگرداند به سوی او-
مسافر: نه، کشور من جنگ است!
ایزابل: (گیج) به-
مسافری با ظاهر و زبان هندی رو برمیگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: کشور من قحطی و وبا!
ایزابل: (سرگشته) به-
مسافری با ظاهر و زبان مصری رو میگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: گذرنامه لطفا! با دلار زیاد حتی ابوالهول را هم میتوانی بخری!
ایزابل: (سرگردان) به-
مسافری با ظاهر و زبان ایرانی رو میگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: حجاب که یادت نرفته؟ حجاب اجباری؛
ایزابل: (با ندانم کاری) به-
مسافری با ظاهر و زبان پاکستانی رو برمیگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: ما آمادهایم برای تعزیر و قصاص!
ایزابل: (نامطمئن) به-
مسافری با ظاهر و زبان سعودی رو میگرداند بهسوی او ب لبخندی پرمعنی-
دیگری: حرمسرای شیخ؟
ایزابل: (گویییافته) شرق افسانه. جایی کار کنم و زندگی کنم. همین!
مسافری با ظاهر و زبان هنگکنگی، خندان رو میگرداند به سوی او-
دیگری: کار در روسپیخانه؟
ایزابل: (گیج تر از آغاز) مرا ببرید به-
مسافری با ظاهر و زبان افغانی رو میگرداند به سوی او و انگشن میبرد بهسوی لبش-
دیگری: (پچپچکنان) تا آنجا برسیم معلوم نیست مملکت دیت کیست!
فرانسوا: گفتم که شرق دیگه وجود نداره ایزابل. زمانی افسانه ای بود؛ که حالا شده جهان سوم. و پیش از اون همهی چیزهای بهدردبخورش یا دزدیده شده یا فروخته شده به غرب!
(ایستگاه سلجوق/ فیلمنامه- تابستان ۱۳۷۹/ نوشتهی بهرام بیضایی/ چاپ اول ۱۳۸۱/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان)
پینوشت۱: تا جایی که من میدانم این فیلمنامه دوسال است که مجوز تجدید چاپ نمیگیرد. پس زیاد دنبالش نگردید!
پینوشت۲: فارغ از هر تحجر و روشنفکری این صدای بیمار را دوست دارم. بهانهی خوبیست که یک آهنگ ایرانی را حداقل یک ماه روی گوشیات داشته باشی و این اتفاق عجیبیست! اما حقیقت دارد! محسن چاووشی را میگویم و چیزی مثل این آهنگش را. او تنها خوانندهی زیرزمینیست که از روی زمینیشدناش خوشحالم. "چشمامو سرزنش نکن، از پسشون بر نمیام..."
پینوشت۳ : تو نه بزرگ میشی و نه عوض میشی. تو حالا حالا ها خوبی بهاران، دوست همیشه، رفیق گل! نگران نباش!

دختر کولی از آنها تقاضا کرد که تنهایشان بگذارند و آندو نفر روی زمین، نزدیک تخت، دراز کشیدند. شهوت دیگران شور خوزه آرکادیو را برانگیخت. با اولین تماس عاشقانه، استخوانهای دخترک مثل یک مشت طاس صدا کرد. گویی میخواست از هم جدا بشود. پوست بدنش در عرقی کمرنگ از هم باز شد و چشماناش پر از اشک شد و نالهای غمانگیز همراه بوی ملایم خاک از سراسر بدناش بیرون آمد. ولی آن تماس جسمانی را با شجاعتی ستایشانگیز و ارادهی استوار، تحمل کرد. خوزه آرکادیو حس میکرد به آسمان، بهسوی اشراقی ملکوتی صعود میکند و در آن جا قلباش میترکد و ار آن هزاران هزار شرمریزهی لطیف بیرون میریزد و از گوشهای دخترک وارد بدن او میشود و به زبان او بدل میشود و از دهانش بیرون میآید. آنروز پنج شنبه بود. شنبه شب خوزه آرکادیو پارچهی سرخ رنگی بهسر بست و همراه کولیها از آن جا رفت.
(صد سال تنهایی/گابریل گارسیا مارکز/ ترجمهی بهمن فرزانه/ موسسهی انتشارات امیرکبیر)
پینوشت۱: برای دوستانی که شاید بعد از این به کتاب علاقهمند شوند: چاپ بدون سانسور صد سال تنهایی با این ترجمه در بازار موجود نیست و نسحههای تکثیر شده از روی مجلد اصلی نیز نایاباند.
پینوشت۲: بیشتر بدانید.
کلارا: وقتی آدم دنبالت میگرده هیچ وقت پیدات نمیکنه... هیچ وقت! البته میشه گفت آدم هیچوقت هیچ کسی رو که دنبالش میگرده پیدا نمیکنه...
سزار: برای اینه که...
کلارا: ولی دیگه تمومه.
سزار: بله.
(سه شب با مادوکس/ ماتئی ویسنییک/ تینوش نظم جو/ نشر ماهریز)
پینوشت اول: چندتا نمایشنامه هستند که حتما باید آنها را شخصا روی صحنه ببرم، حتی اگر یک روز از عمرم باقی مانده باشد. یکیاش همین کار فوقالعادهی ویسنییک است. بعضی وقتها این دغدغهی همیشگی تئاتر بدجوری خفهام میکند.
پینوشت دوم: جمعه نمایشگاه کتاب بودم. سال گذشته نرفتم، از بس گفتند بد است، ولی امسال تقریبا مشابه همان نمایشگاههای همیشگی بود. شاید در این یک ساب به امکانات مصلی رسیدگی شده است، من که نمیدانم قبلا چطور بود!
پینوشت سوم: لیلی رشیدی دو سال پیش قول داده بود دوتا از نمایشنامههای ویسنییک را ترجمه کند. من که خبر ندارم این کار را کرده است یا نه؟!
پینوشت چهارم: جهت یادآوری و اطلاع علاقهمندان عرض میشود که نمایشنامهی داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت دیگر کار معروف ویسنییک است که در ایران و توسط همین مترجم و ناشر، ترجمه و منتشر شده است.
پینوشت پنجم: دنبال تو میگردم/ تو سردی این شبها/ با وحشت آسیبت/ تو حملهی عقربها/ دنبال تو میگردم/ تو هقهق و ویرونی/ ایکاش که میگفتی/ همراه نمیمونی! (م.ی)
پینوشت ششم: امروز تولد پدرم است. مطمئنم با اینکه مدت هاست بین ما صلح برقرار است (شاید چون بنده کمی عاقل تر شدهام!) ولی اگر چنین هم نبود، چیزی از محبت و عشقم نسبت به او کم نمیشد. همانطور که نمیشود و نخواهد شد. آرزو دارم فقط یک روز مثل او هدف و آرمان داشته باشم و زندگی ام را به پای آن بگذارم. مطمئنم که هیچ وقت نخواهد فهمید اسطوره و بت زندگیام است. نفهمیدنش را هم ترجیح میدهم. دوستم دارد و همین کافیست، نمیخواهم وقتی احساسم را نسبت به خودش میفهمد علاقهاش به من بیشتر یا کمتر شود. دوست داشتن زلالش برای جاودانه بودنم کافیست!
پینوشت آخر: در عالم بیرنگی، مستی بود و شنگی/ شیخا تو چو دلتنگی، با غم چه هواداری ... درود همیشه بر تو. یا مولانا!
کم نامه ی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم، گوش برایم بفرست
دارم خفه میشوم در این تنهایی
لطفن کمی آغوش برایم بفرست
جلیل صفربیگی عزیز، شاعر توانا و رباعی سرای قهار، چند جلد از کتابش را برایم فرستاده بود. دیروز در تحریریه همه کتاب به دست، رباعی که با آن لذت برده بودند را بلند بلند برای بقیه میخواندند. شب هم که با چندتا از دوستان جایی بودیم و از خواندن اینهمه زیبایی حالی شدیم و خوشحال. مدتی بود که هر از چند گاهی که از این شاعر توانای، شعری به دستم میرسید و لذت میبردم برای همهی دوستانم اساماس میکردم، حالا هم این کتاب را به همه توصیه میکنم، البته امیدوارم پیدایش کنید. واقعا روزگارتان را زیباتر خواهد کرد. زیباتر!
تاریکم و شب از دل من میجوشد
- تکرار به تکرار خودش میکوشد-
تکراریام آنقدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا میپوشد
یک جای قرار هم ندارد، چه کنم؟
نه! راه فرار هم ندارد، چه کنم؟
پس من چمدان آرزوهایم را...؟
ایلام قطار هم ندارد، چه کنم؟
و این:
در حوض ِ تن ماه میافتد دریا
در جزر تو ناگاه میافتد دریا
زیباییات آب را روانی کرده
دنبال تنت راه میافتد دریا
(همهی رباعیها از جلیل صفربیگی)
یادداشتم برای موسیقی در جشنواره ی فیلم فجر با عنوان "صدای مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد" را در شماره ی این هفته ی هفته نامه سینما که چهارشنبه منتشر شده است می توانید بخوانید.
برای سومین بار "خرده جنایتهای زناشوهری" را خریدم. بار اول، دو یا سه سال پیش بود، کتاب را خریدم و نصفهاش را خوانده بودم که وقتی با قطار به زنجان میرفتم، توی قطار جاماند. بار دوم خرید، تازه کتاب را تمام کرده بودم و توی کیفم بود، شب را خانهی یکی از دوستان تئاتری بودیم که کتاب را اتفاقا لازم داشت و تعارفم گرفت و کتاب را برداشت!! بعد از آن هم چون کتاب را خوانده بودم دیگر دغدغهای برای خریدش نداشتم که چند روز پیش دوباره کتاب را در نشر چشمه دیدم و شهوت خرید و دوباره خواندنش وسوسهام کرد. البته اجرای این نمایشنامه با عنوان "خرده جنایتهای زنوشوهری" به کارگردانی سهراب سلیمی و (اگر اشتباه نکنم) بازی افسانه ماهیان و میکائیل شهرستانی در زمستان ۸۴ در تالار سایه به روی صحنه رفته بود.
گفتم نشر چشمه و یاد اتفاقی افتادم که دوست داشتم اینجا بنویسم. چند ماه پیش بود که با آقای مجیدی، یکی از فروشندههای کتابفروشی چشمه، در مورد کتابهایی که برای نسل ما بود و کتابهای کودک و نوجوان امروز صحبت میکردیم و اذعان داشت که نسل ما با توجه به حضور پررنگ "کانون پرورشی و فکری کودکان و نوجوانان" از نظر کتاب و فرهنگ، تغذیهی بهتری میشد. ولی میگفت با همهی بیتوجهیهایی که از نظر کتاب به نسل کودک و نوجوان امروز ایران میشود، کتابهایی هم مثل سری داستانهای "پارسیان و من" منتشر شده است که اتفاق بسیار خرسندهایست. به پیشنهادش سه جلد این کتاب را برای دخترداییام که ۱۳ سال دارد و خواهرم که ۱۰ ساله است خریدم و از این موضوع بسیار خوشحالم، چون کتابهای بسیار بسیار خوبی هستند و دخترداییام این را به هریپاتر ترجیح داده و میگوید هرجلد را دوبار خوانده است. یکبار حامد (پسر داییام) با پدرم صحبت میکرد و میگفت که در اروپا همهی داستانها و افسانههای قدیمیشان را برای کودکان بهروز میکنند و در ایران این اتفاق نیفتاده است، حالا در مجموعهی پارسیان و من بهروز شدن داستانهای قدیمی را میشود دید و این یک حرکت بسیار خوب برای کودکان و نوجوانان ایرانیست.
بهطرز وحشتناکی "لیزا"ی خرده جنایتها را دوست دارم! مخصوصا وقتی همهی شخصیتاش را در دو دیالوگ لو میدهد. "یه زن وقتی به سنش پی میبره که میفهمه زنهای جوونتر از اون هم وجود دارند" ، "وقتی عاشقم زجر میکشم، جور دیگهای بلد نیستم عاشق باشم"... چقدر این دیالوگ دومی را دوست دارم و ... دوست دارم!! لیزا آدم خودویرانگر، مردد، آشفته و عاشقیست! زنی که دقیقا نمیداند خوشبخت است یا نه و در اینکه زندگی را باب میلش تغییر دهد ناتوان است ولی نمیداند "باب میلش" چیست. در نهایت هم این "زندگی"ست که پیروز است. میگویم زندگی چون فکر میکنم این زندگیست، نه سرنوشت!
این قسمتهای کتاب هم عالیست:
لیزا: اگه یه روزی قادر شم به تو اعتماد کنم، دیگه اونوقت به خودم اعتماد نخواهم داشت. برام سخته اعتماد داشته باشم.
ژیل: اعتماد «داشتن». آدم هیچوقت اعتماد نَ«داره». اعتماد مالکیتپذیر نیست. میتونه در اختیار کسی قرار بگیره. آدم اعتماد «میکنه».
لیزا: دقیقا. همین برام سخته.
ژیل: برای اینکه در جایگاه تماشاچی و قاضی قرار میگیری. از عشق توقع داری.
لیزا: آره.
ژیل: در حالی که این عشقه که از تو توقع داره. تو میخوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره. چه اشتباهی! این تویی که باید ثابت کنی اون وجود داره.
لیزا: چطوری؟
ژیل: با اعتماد کردن.
---------------
۱ - خرده حنایتهای زناشوهری/اریک امانوئل شمیت/شهلا حائری/نشر قطره
۲ - پارسیان و من/مجموعهی سهجلدی/آرمان آرین

کتاب ِ " مکث در مه " با عنوان ِ فرعی " نظریاتِ بنیادین ِ ترانه و ترانه سرایی در ایران " نوشتهی دوست خوبم "سعید کریمی" منتشر شد . حجم ِ کتاب 224 صفحه شامل ِ شش فصل به ترتیب ِ زیر میباشد :
1- جستاری در تعریف ترانه
2- دوره شناسی ترانه در ایران
3- قافیه در ترانه
4- وزن در ترانه
5- بدیع در ترانه
6- سبک شناسی ترانه
کتاب را میتوانید از فروشگاه نشر شهر اکباتان (شهرک اکباتان ، فاز یک ، بالاتر از سه راه مخابرات) یا سایر کتابفروشیهای معتبر بخواهید یا برای تهیهی آن با شمارهی ۶۶۹۵۷۵۴۱ (پخش میعاد) تماس بگیرید.
بابت تاخیری که در خبررسانی انتشار کتاب سعید عزیز داشتم باید عذرخواهی کنم. گرچه سعید دوجلد به من هدیه داده است و برای اینهم که شده باید زودتر خبر را میدادم ولی هربار میآمدم وبلاگ را بهروز کنم یادم میرفت خبرش را بگذارم! این کتاب را به دوستان علاقهمند به ترانه و کسانی که ترانه مینویسند، مخصوصا دوستانی که به دنبال مرجعی برای مبانی بنیادین ترانه میگردند توصیه می کنم.
توی کتابخانهی داییام یک کتاب پیدا کردم از شرف رشیدف به اسم پیرزومندان. بگذارید کتاب را بخوانم تا بیشتر در موردش بگویم، ولی اسم رشیدف را قبلا شنیده بودم. نویسنده و سیاستمدار جیزکی معروف! اهل ازبکستان بوده و در زمان دولت شوروی سابقه مینوشته و کار میکرده. کتابی که الان دستم است چاپ سال۱۹۷۹ تاشکند هست و همانجا هم ترجمه شده، یعنی وتی که من هنوز دنیا نیامده بودم!!! در مورد رشیدف بعدا بیشتر مینویسم و در مورد کتاب. البته از اینجا هم میتوانید با او آشناتر شوید. الان از سرِ خوشحالی میخواهم بروم سروقت این عزیز تازه یافته! فقط قسمتی از کتاب را که در آخرش برای معرفی نوشتهاند برایتان مینویسم:
" مبارزه تنها برخورد نظرات نیست؛ سرنوشتهای انسانی نیز به مبارزه کشیده میشوند و خط جبهه ا میان قلوب ما میگذرد. "
"دیوانهوار" کریستین بوبن را میخوانم با این روایت جذاب و نفسگیرش. عشق یک دختر بچه دو سال و نیمه به یک گرگ. اول فکر میکردم خیلی مسخره است ولی صفحهی اول که تمام شد نتوانستم قصه را ول کنم. عالیست! فعلا که عالیست!!
"سپری کردن مدت زمانی بس طولانی در نگاه کردن به چشمان شعلهور یک گرگ در واقع سفری به آخر دنیاست."
امروز تولد مولاناست، حیف نمی شود برایش تولد بگیریم. بدون شک شاعری را همقد مولانا دوست ندارم، البته شاعری همقد را او سراغ هم ندارم. به همه این روز را تبریک میگویم.
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد
حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
چشم تو ناز میکند لعل تو داد میدهد
کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
نقد الست میرسد دست به دست میرسد
زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد
من که خریدهی ویام، پرده دریدهی ویام
رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد
شکسپیر آدم و حوا از بهشت رونده شدن... نمیترسی؟
مکبت از چی؟
شکسپیر از خدا.
مکبت پدرم میگفت خدا کبوتره، کبوترا از آدما بیشتر میترسن تا آدما از کبوترا. میگفت: اینو از بهشتش که یه در داره میشه فهمید. منو به خاطر همین از مدرسهای که یه در داشت بیرون کردن. خدا از آدم و حوا میترسید که از بهشت بیرونشون کرد... بعد از این دیگه صفحات خالین،آقای شکسپیر.
(مکبت/ویلیام شکسپیر/بازخوانی محمد چرمشیر و فرهاد مهندسپور)
یادش بهخیر. بهمن ۷۹ ، دیدن این نمایش با دوستانی که دیگر خبری ازشان ندارم... بازی زیبای حسن معجونی و داریوش موفق... یادش بهخیر...
انتشارات نمایش نمایشنامهی این اجرا را منتشر کرده است. اگر ندیدهاید حداقل از لذت خواندن نمایشنامهاش بینصیب نمانید. البته من دو،سه سالی هست کتاب را دارم، نمیدانم الان هم در بازار هست یا نه!
< ...کوبیدن میخ طویله ی زنجیرش به زمین برای او عادی شده بود. همیشه دیده بود وقتی که لوطی آن را تو زمین فرو می کرد او دیگر همان جا اسیر می شد و همان جا وصله ی زمین می شد. عادت و ترس او را سر جایش میخ کوب می کرد. گاه احساس می کرد که میخ طویله اش شل است و تو خاک لق لق می زند. اما کوششی برای رهایی خودش نمی کرد. اما حالا یک جور دیگر بود. حالا می خواست هرطوری شده آن را بکند...>
(انتری که لوطی اش مرده بود / صادق چوبک)
انتشارات دارینوش کتابی با عنوان "ناگاه یک نگاه" را که در بردارنده ی دو دفتر شعر "گریه در آب" و "ایستگاه بین راه" عمران صلاحی است به تازگی منتشر کرده. گذشته از شعرهای عمران صلاحی، صفحه بندی و طرح جلد این کتاب قابل تحمل تر از سایر کارهای دارینوش است. حتی قسمت هایی از دست نوشته های مرحوم صلاحی و بخش هایی از طراحی های خودش برای کتاب ها هم داخل این مجموعه دیده می شود که در نوع خود جالب است. علاقه مندان به شعر و مرحوم عمران صلاحی می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های معتبر تهیه کنند.
آدم
به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم؟!
حوا خودش بهشت است.
(عمران صلاحی)
(خواهران این تابستان / بیژن نجدی/ نشر ماه ریز)
این روز تعطیلی هم جلسه ی تحریریه داریم! یادم هست یک وقتی به دوستی گفتم روزنامه نگاری را خیلی دوست دارم اما وقتی دوستانم را می بینم که چطور امروز شاغل اند و فردا بی کار پس هیچ وقت آلوده نمی شوم، اما شدم! این را امروز فهمیدم! گفته بودم که وقتی دوست داشته باشم می نویسم و دوست نداشته باشم این کار را نمی کنم اما امروز دوست داشتم مسافرت بروم!
...آخ اگه مادرش بودم وقتی عاشق می شد تو هيجده سالگی،شايدم زودتر،سرشُ می ذاشتم رو شونه هام و می گفتم گريه کن، هر چقد که دلت می خواد.بعد با هم دو تايی عکسشُ می کشيديم می زديم به ديوار اتاق.تا وقتی که دلش براش تنگ می شه بشينه نگاش کنه.يا اگه يه روز دستشُ گرفت آوردش خونه بگه:« ببين تو هميشه اينجا بودی!»
-------
«اين دور و برا يه کمی بچرخ .زود بر می گردم»
«يعنی چی؟ مگه من ويلان الدوله ام.»
« »
« »
« »
« می گم چطوره به چشمات چشم بند بزنيم.»
«نه خير،اصلا،به هيچ عنوان.چشم بند خلاف دموکراسيه.»
«ای بابا يه عمر دموکراسی خلاف ما عمل کرد حالا يه بار هم ما خلاف دموکراسی عمل کنيم.»
«به طور کلی من يکی با هر نوع چشم بندی مخالفم»
«پس می گی چکار کنيم؟»
«چکار کنيم؟ خب راهش اينه که...»
«فهميدم.يه کتابخونه همين بعله چطوره تو بری اونجا منتظر بشی تا من برگردم.»
«نه خير،ابدا؛ انتظار اضطراب مياره،اضطرابم اعصاب آدمُ خط خطی می کنه.مخالفم.اصلا می دونی چيه؟ حموم عمومی خاطره ی بچگی ها و مادرمُ تو ذهنم زنده می کنه.می دونی آخرين خاطره ای که از حموم عمومی دارم چيه؟ با مادرم رفته بوديم...»
«خيلی خب،احساساتی نشو.بيا.ولی قول بده...»
«باشه،مردونه قول می دم که جز تو به هيچ کی نگا نکنم.»
«به منم اونجا درست نيست که نگا کني»
«پس می فرمايين کور بشم؟»
«نه،چرا کور،اونجا خيلی چيزا هست که می تونی تماشا کنی.»
«مثلا؟»
«مثلا آب،آينه...»
«بفرمايين سنگ پا،روشور،کيسه ی حموم.»
-------
...«نمی دونم،هفده،هيجده سال»
«نه خير،هيکلش درشته،نوک...»
«ببينم! مگه تو قول ندادی؟»
«ای بابا،مگه نگفتی حسوديت نمی شه؟!»
«آخه»
«اخم نکن،باشه،نگا نمی کنم.بخند،بخند ديگه،حالا چشماتو ببند،ببند ديگه شامپو ميره تو چشمت.»
«ببندم که تو راحت چشم چرونی کنی؟»
«بازم حسادت های زنانه!نمی خواد ببندی.اون خانومه رو نگا کن پاهاش از پاهای...»
«ببين.تو مردونه قول دادی که...»
«خب الانم دارم مردونه عمل می کنم.فقط می خواستم به تو نشون بدم ، والا فکر نکنی می خوام نگا کنم.»
...
«هيچ کاره،حالا که لجبازيه می دونم چکارت کنم.کوچيکت می کنم می ذارم تو سينه م.»
-------
ژاله گفت:-پروانه نگرانتم، لج نکن.ناسلامتی من دوستتم، صحبت يه روز دو روز نيست، تو اين برهوت،پشت اين ديوار، آخه چطوری اين همه سال...؟خودت که می دونی انتظار...
انتظار اضطراب مياره،اضطرابم اعصاب آدمُ خط خطی می کنه.
-------
...
«آخه منم همين بيماری رو دارم.»
«اين تشخيصش با پزشک و آزمايشگاهه نه با شما»
«لا اقل علت بيماريش.»
«هوای آلوده خانم، هوای آلوده نفسشُ آلوده کرده.»
«آقای دکتر می شه نفسم مثل خون عوض کرد؟من می تونم نفسـ...»
...
(کتاب خلاف دموکراسی/ داستان خلاف دموکراسی / فرخنده حاجی زاده)
نشر نگاه از یغما گلرویی ِ عزیز امسال چهار کتاب منتشر کرده است. یکی مجموعه ی ترانه هایش با نام "تصور کن" است و سه کتاب ترجمه به نام های "دیوارها سخن نمی گویند" که ترجمه ی ترانه های احمد کایاست ، "چشمان تو قاتل منند" که ترجمه ای از شعرهای مختوم قلی فراغی، شاعر ترکمن است و سومی هم ترجمه ای ست از شعرهای اورهان ولی با نام "ماهی مست". به نظر من این ترجمه ها بهترین ترجمه هایی است که یغما تا به حال انجام داده و شاید دلیل اصلی اش هم آشنایی خوب یغما به زبان ترکی ست. مجموعه ی ترانه هایش هم با همه ی سانسوری هایی که خورد ترانه هایی خوب و قابل اعتنا را در خود دارد.
مادر بزرگم
عزیزترین رفیق ِ بچه گیام شد
از روزی که دوتایی نشستیم و نقشه کشیدیم
واسه نجات دادن ِ رابینسون از جزیره ی متروکش!
از روزی که دوتایی گریه کردیم
واسه عذابایی که گالیور
تو سرزمین ِ غولا کشیده بود.
(اورهان ولی / یغما گلروئی)
مجموعه ی ترانه های علی احمدی عزیز با نام "تا کشف ِ عطرِ گندم" مدتی ست که منتشر شده است. علاقه مندان می توانند برای تهیه ی کتاب و کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ علی احمدی مراجعه کنند.
دوستت می دارم ، ای همه کار و کَسَم
دوستت خواهم داشت ، به همین عشق قسم !
(علی احمدی)
هیچکسی در زیر آسمانی که ابرهای اسفندی، سیل آسا بر سرش باریدن گرفته و برق جهان را پر از نور و غوغا کرده است، دعای باران نمی خواند. ( دکتر علی شریعتی)
خبر اینکه این روزها ترانه زیاد دارم، و البته غزل. یکهویی میاد خب !
ولی این تازه نیست. تقدیم به شما تا اینجا رو بیشتر از این گرد و غبار نگرفته :
(مسخرگی)
بوی باروت تو فضا پیچیده باز تو خاطرات گُر می گیرم
فکر نکن که سرنوشتم این بوده حالا که بدونِ تو می میرم
یا تو می رفتی یا من راهی بودم کاغذا سفید بودن هر بار
دیگه از ایستگاه تنفر دارم از صدای کشتی یا سوتِ قطار
بارونای موسمی شروع شدن هیشکی نیس واسه م یه دونه چتر بده
من همون گربه ی ولگردم که زیر چرخ ماشین ِ تو له شده
همه ی روزای بی مکاشفه من می خواستم که گناهِ تو باشم
کاش می شد فقط یه قطره خونتو روی دفترای شعرم بپاشم
یکی می ره یکی گریه می کنه لحظه داره چیکه چیکه می چکه
تو چشام نگا کن و آروم باش عزیزم آزادیت مبارکه
توی اوج اینهمه مسخرگی واسه من فقط کمی ویسکی بریز
دیگه حرفی واسه گفتن ندارم پا نوشت : یک شبِ بی تو ، پاییز
نمایشگاه کتاب امسال چیزخاصی نداشت ! کتاب من هم که نرسید. به این زودی ها هم آماده نمی شه ! فقط یکی از اتفاقات خوب آشنایی با غزل سرایی ناب در پی هم قدمی با عزیزم حسین غیاثی بود. حامد عسگری ، شاعری قوی از خطه ی کویر و خرما. بم . و مثل خرما هایشان چقدر شیرین بودند غزل هاش ! خوشحالم که این روزها با غزل های کتابش ـ حال و حوائی از ترنج و بلوچ - که با امضایش دارم، می خوابم. انتخاب یکی از بین اینهمه کار خوب سخت بود. کاری که احساسم نسبت بهش بیشتر بود تقدیم به شما. اگر تونستید کتاب رو هم حتما از دست ندین.
همراه با وزیدن ِ نُت های ساکسیفون
در عصر شرجی ِ غزلی غرق ِ اُدکلن
یک جفت چشم ِ شرجی ِ شاعر کُش ِ قشنگ
از بستگان ِ دختر ِ همسایه ی <نِرون>
بر روی کاج ِ پیر ِ دلم لانه کرده اند
آرام و سرد مثل غم و خنده ی ژکون ...
< د > وزن بیت قبلی من را به هم زده
لعنت به فاعلات مفاعیل ُ فاعلن
*
من قانعم تو را به خدا جان مادرت
امشب بیا و روسری ات را سرت نکن
(حامد عسگری)
در این روزهای بهاری که به سرعت از راه میرسند، چه خواهیم کرد؟ امروز صبحِ زود هوا گرفته بود ، ولی اگر حالا به کنار پنجره بروی ، شگفت زده می شوی و گونه ات را روی دستگیره ی پنجره می گذاری.
آن پایین ، بر چهره ی کودکانه ی دخترکی که در حال رفتن سربرمی گرداند ، پرتو خورشید را می بینی که البته در حال غروب است ، و بلافاصله بر چهره ی او سایه ی مردی را می بینی که به سرعت از پشت سر نزدیک می شود.
سپس مرد می گذرد و حالا چهره ی کودک یک سر روشن است.
(فرانتس کافکا)
۱ - سلام !
۲ - نبودم چون نبودم ! درگیر بودم! با خودم نه! درگیر کارهای پایان و آغاز ترم . درگیر زندگی . درگیر کارهای چند آلبوم . درگیر استراحت . درگیر پاچه خواری اساتید گرام و گرامی . کلا مدتی دوروبرم نت تعطیل بود ! فقط گاهی فرصت می شد اوضاع رو چک کنم. حتی ترانه هم نبود ! تعطییییل!!!
۳ - و همه ی این روزها هم خوشی بود هم ناخوشی ! مثلا استاد درس مقاومت مصالح که درس پیش نیازی ست برای کلی از واحدها و من هم سر جلسه رفته بودم که بیفتم و ترم بعد هم نیاز این درس را بردارم نمره ی ۱ من را ۱۰ داد !!! بزرگترین اتفاق تحصیلی عمرم !! آقای توفیقی استاد مربوطه که فوق لیسانس عمران و دکترای ادبیات دارند ! بعد از پاچه خواری بنده و نوشتن نامه ای بلند بالا به ایشان و پیوست ترانه ای (من خواب نمی بینم) و فرستادن اس ام اسی از شمس تبریزی کاری کردند که خودم هم هنوز باور ندارم. امید من ۷۵/۹ بود اما .. !! دمش گرم !!! و شاعری هم جایی به دردمان خورد.
۴ - و همین روزها روزهای از دست رفتن دوستانی هم ترانه و هم صدا بود . مسعود پاک طینت ، ترانه سرای ترانه ی "بیا بریم" از آلبوم غریبه ی فریدون و نوازنده ی دف، و علی هژبری نوازنده ی کیبورد با ماشین افشین سیاهپوش (خود افشین نبود) در راه شمال تصادف کرده و رفتند !
وقتی یادم می افته قرار بود دوست دیگری هم همسفرسون باشه و چون اون روز همراه ما بود و نرفت و حالا زنده است بیشتر می فهمم که زندگی چقدر ساده است و مرگ آسان تر. و همیشه آن بالا کسی هست که همه چیز ما دست اوست . بی شک !
این مصیبت رو باید بیشتر از همه به افشین سیاهپوش عزیزم تسلیت بگیم و رفاقت ۱۸ ساله اش با مسعود.. و افشین "پیر" شد ! نمی دونم افشین با آن دل مهربونش این روزها چه می کشوهد. نمی شه تصور کرد.سخته ، سخت.
۵ - کلوب موزیک آنلاین از بهار 85 در مجموعهی فرهنگی هنری تهران (سینما ایران) شروع به کار میکند. شرح برنامهها و شمارههای تماس (برای نامنویسی) در وبلاگ کلوب آمده است. برای معرفی اسپانسر، پیشنهاد خوانندهها و گروهها برای کنسرت و یا ارائهی برنامه در این مجموعه، میتوانید با من یا آرش افشار عزیز تماس بگیرید .
۶ - من اینجا کمتر از کارهایی که واگذار کرده ام و دست خواننده و آهنگساز هاست می نویسم اما بعضی از دوستان اصرار داشتند از این موارد هم گاهی خبری بزنم . خب خیلی از کارهایی که در این وبلاگ و وبلاگ قبلیم بود واگذار شده اند و خیلی ها هم نه !
پیمان نیکسار ، خواننده و آهنگساز عزیزی که آلبوم اولش با نام شعر نفس گیر و آهنگ سازی کاوه یغمایی حدود ۲ سال پیش منتشر شده بود از دوستانی ست که کارهایی که بیشتر دوست داشتم اجرا بشوند را ، با هم انجام دادیم و من امید زیادی به آلبوم در دست انتشارش دارم . بیشتر جنس ترانه ها طوری بود که خیلی ها وقت تولدشان می گفتند یا قابلیت اجرایی ندارند و یا باید بشنویم ببینیم می شود اجرا کرد یا نه . و حالا که اجرا شده اند من شدیدا منتظر آینده هستم !
در آلبوم اخیر و در دست انتشار پیمان که اسمش یادم نیست من سه ترانه دارم و بقیه ی ترانه ها هم از خود پیمان هست. همه ی کارهای آلبوم ( آهنگ ، تنظیم ، صدابردای ، نوازندگی و..) را هم خود پیمان انجام داده .
ترانه ی می گن که سرداره ( که من مانده ام پیمان چطوری مجوزش را خواهد گرفت ! البته ترجیع بند عوض شده ) یک ترانه ی دیگر و ترانه ی پایینی در این آلبوم هستند . توهم را قبلا در وبلاگ یکی از دوستان خوانده بودید ولی هم برای اینکه اینجا نظراتتان را بدان و هم به علت بی ترانگی در این روزها تقدیم به شما :
(توهُّم)
خواب نارنجی بود ، نه سیاه و نه سفید
چشم من دریا بود ، که به خوابت نرسید
خواب نارنجی بود، تو ولی عنابی
روی خطی سطحی ،عمق عشقی آبی
با تو ترسم می ریخت ، تا تو ترسم بودی
آه! تو یک بغض ِ گنگِ مبهم بودی
با تو از این وحشی ، حادثه کم می شد
دلهره پر می زد ، شعر نم نم می شد
با تو می شد می شد ، با تو تا تو پرواز
تو ولی وا دادی ، از شروع ، از آغاز
خواب نارنجی بود ، من چرا بیدارم؟
شکل تب بود این شعر، من توهم دارم
(میثم یوسفی)
^ : عنوان داستان اول صفحه از کافکا
شاد باشید و درست !
آدمی مرگ و تولد را به تنهایی تجربه می کند. ما تنها زاده می شویم و تنها می میریم. هنگامی که از زهدان مادر رانده می شویم ، تلاش دردناکی را آغاز می کنیم که سرانجام به مرگ ختم می شود. آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی مقدم بر زندگی؟ آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی جنینی که در آن سکون و حرکت ، روز و شب ، زمان و ابدیت ضد هم نیستند ؟ آیا مردن یعنی باز ماندن از زیستن به عنوان موجود و سرانجام رسیدن به قطعی بودن ؟ آیا مرگ حقیقی ترین شکل زندگی است؟ آیا تولد مرگ است و مرگ تولد؟ هیچ نمی دانیم....
آنچه از عشق می خواهیم ( که میل است و عطش وصل ، و اراده به افتادن و مردن و نیز دوباره زادن) این است که پاره ای از زندگی ، پاره ای از مرگ حقیقی را به ما بچشاند. عشق را برای شادی یا آسودن نمی خواهیم،برای جرعه ای از آن جام لبالب زندگی می خواهیم که در آن اضداد محو می شوند ، که در آن زندگی و مرگ ، زمان و ابدیت به وحدت می رسند. به گونه ای گنگ پی می بریم که زندگی و مرگ جز دو نمود متضاد اما مکمل از واقعیتی واحد نیستند. آفرینش و انهدام در عمل عشق یکی می شوند و انسان در کسری از ثانیه نگاهی بر صورت کامل تری از هستی می اندازد .
(دیالکتیک تنهایی / اوکتاویو پاز / خشایار دیهیمی)
(می گن که سرداره -۲- )
وقتی که ثانیه وسطِ قصه ایستاد
یک دستِ گُم به حرْکتِ خمپاره است داد
وقتی که چشمهای ِ منو خواب بُرده بود
بابای تو، تو هق هق ِ خمپاره مُرده بود
گریه نکن که چشم ِ تو تابوت ِ من نشه
گریه نکن که گریه برامون کفن نشه
می گن که سرداره ولی نمی گن ، چه جوری سرداره که سر نداره
حتی دیگه ترانه های من هم ، رو گریه های تو اثر نداره
از انفجار ِ گریه ی تو شاخه / گُل شکست
آرامش ِ ترانه به ضرب ِ دُهُل شکست
مردی که نیست گم شده بین جنازه ها
بابات رفته نور بیاره ..لا لا لا لا
یا فرض کن که رفته سفر ، فرض کن نبود
بابا نه آب داد ، نه نان داد ، چون نبود
می گن که سرداره ولی نمی گن ، چه جوری سرداره که سر نداره
حتی دیگه گلوله هم تو مغز ِ این ابلهای خر اثر نداره
(میثم یوسفی)
جلسات هفتگی خانه ی ترانه پنجشنبه ها از ساعت 14 تا 17 با حضور ترانه سرایان ، آهنگسازان ، خوانندگان و نمایندگان رسانه های گروهی در فرهنگسرای شفق ( دانشجو ) واقع در یوسف آباد برگزار می شود .
شکسپیر
: نمی ترسی؟(مکبت / اثر ویلیام شکسپیر / بازخوانی محمد چرم شیر و فرهاد مهندس پور )
این ترانه تقدیم شده به نیما کوکلانی ، خودم و همه ی اونایی که خجالت نمی کشن اگه توی یه جمع محترم ، ترانه بالا بیارن !
(کابوس)
مثل ِ حضور ِ درد توی ِ انبساط ِ آه
مثل ِ پرنده وار شدن توی مُستراح
من شکل ِ وَهم های تو اَم تو شبانه هات
کابوسی اَم شبیه ِ تمامِ ترانه هات
شکلِ صداقت ِ همه ی خواب هایِ بد
مثل ِ همون ماهی سیاه ِ عمو صمد
انگاره ای کریه تر از گریه ی یتیم
مثل ِ تمام ِ پنجره های ِ خدا ، عقیم
آواره مثل ِ شعر و نفس بعد ِ شاملو
مثل ِ تنفُر ِ پدر از مادر و هَوو !!
حس ِ جویدن ِ تو توی آرواره ها
الحاق ِ چشمهای ترت به ستاره ها
تف کردن ِ ترانه ای از جنسِ وَهم و تب
آغوش خالی ِ منُ این زمهریر ِ شب
من شکل ِ وَهم های تو اَم تو شبانه هات
کابوسی اَم شبیه ِ تمامِ ترانه هات
(میثم یوسفی)
می خواستم که م ی خ واه م بگویم نمی گویم ها را !
وقتی زن نبود که نبود تا زنی زن باشد که نباشد ! نباشد !
هیچ چیز هیچ وقت مهم نبوده ! جز زنی که مهم نبود که باشد یا نباشد چون نبود .
دخترک ! خودت را جر هم بدهی به من نمی رسی ! من خرتر از همه ی هواپیماهای دنیا می پرم تا به تو برسم که هیچ وقت نیستی تا برسی .
آنقدر کالی که طعم گهت دست از سر ما بر نمی دارد که ندارد !
به هیچ وقت ها هم کمی فکر کن . حتی هیچ وقت ! گاهی اینطرف ها پیدایت بشود بد نیست تا پیدایت بشوم تا پیدایت کنم تا پیدایم کنی پیدا .
دلم به اندازه ی همه ی نیامدن های دنیا باد دارد !
تنگت که می شوم دلم باش !
هنوز چشم به راهت ترانه بالا می آورم ! همیشه ن ی ام د ن ی !
( این همین الان متولد شد . لا ... بُد )
ترانه ای بسیار زیبا (صحنه سازی) از دوست خوبم مهیار کاظم زاده رو میتونین از اینجا گوش کنین . از دوستانی مثل مهیار بعدها بیشتر خواهیم شنید ! شعر ، آهنگ و خواننده ی کار خود مهیاره .
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از اینجا و از آنجا نیستیم
ما ز بی جاییم و بی جا می رویم
(مولانا)