

نسیم هراز چهل و چهارم با پروندهای برای موسیقی سیاسی اجتماعی ایران و میزگردهایی با حضور فردین خلعتبری، محمدرضا درویشی، یغما گلرویی، داریوش تقیپور، روزبه بمانی و یادداشتی از آرش سبحانی و مصاحبه با شاهین نجفی منتشر شد. اتفاقی که افتادنی نیست افتاد، از دست ندهید.
گفت وگو با شاهین نجفی، رپر ایرانی مقیم آلمان
لذت ایستادن روی دو پا
ما نسل غمگینی هستیم. نسل بیشادی، نسل کمفریاد. وسط خمهای پاره کودکیمان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم میماند و آن تفنگ آبپاشی که فکر میکردیم میتواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم... بزرگتر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آنقدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلمبرداری و صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانیست...
سال 76 شد و قرار بر این بود که موسیقی هم شور زندگی آن روزها را داشته باشد. اما بیست سال از نوار پاره شده بود. دنبال وصله زدنش به آن قدیمها بودند و ما نبودیم. ما صداهای خودمان را میخواستیم، همصداهای خودمان را. حالا 12 سال گذشته است، میتوانیم سرمان را بالا بگیریم و همصدا شویم. داریم امتحان میکنیم. حالا بهخوبی یاد گرفتهایم که چطوری آرام آرام زیرآبی برویم. کاری که زمان مدرسه بلد نبودیم و از ترسمان باید توی اتاق خالی ناظم مدرسه هم یک لنگه پا میماندیم.
چند سالی شد که انگار دیگر نسلمان همصداهایی خودی دارد. یکیاش همین شاهین نجفیست. یک صدا از همان نسل غمگین کمفریادی که قرار نبود خودش باشد، اما میخواست که باشد! او که دانشجوی جامعهشناسی بود و باز همانهایی که بعد اینهمه سال همچنان هم دوست دارند تعیین تکلیف کنند گفتند خوب نیست، نخوان، برایت ضرر دارد... درسش را ول کردن و به قول خودش: «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». حالا هم که چند سالی میشود مثل خیلیهای دیگر مهاجر است و کنار «اگر» و «دانوب» و «راین» با ما و برای ما «ما مرد نیستیم» میخواند. جالب است، انگار از بندرانزلی به جایی رفته که رود کم نداشته باشد، شاید دلتنگیهایش کمتر شوند...
«ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم، از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم، که اگر اونم بود امروز حتما کراکی بود، رستم امروز از جنس بد شاکی بود، رستم اگر بود واسهش جرم میساختن، تو گردنش آفتابه لگن مینداختن»...
در ادامه مطلب میتوانید گفتوگوی ما با شاهین نجفی را بخوانید.
+ اين هم يادداشت آرش سبحانی عزیز
این روزها چشم هیچ کسی بسته نیست، جهان هیچ هنرمندی شکل خواب نیست، اما عذاب و اضطراب همینجا دور و برمان به مقدار زیادی هست و با ما نفس نفس میزند. توی این نفس نفس زدن ها سراغ کارن همایونفر میروم تا در مورد مسائل مختلفی مثل موسیقی «خاک آشنا» که تندیس خانهی سینما را برایش به همراه داشت و اینروزها روی پردهی سینماهاست صحبت کنیم. «خاک آشنا» قصهی دوری و حاشیه نشینی روشنفکرها از جامعهشان است. آنهایی که یا نیستند و یا قهر میکنند. صدایشان یا شنیده نمیشود و یا هم مسلکانشان میشنوند، نه همهی مردم. این دوری و درد این دوری درد بزرگ جامعهی امروز ایران است. «چشام بستهس جهانم شکل خوابه، عذابه، اضطرابه، روبرو دیواری از مه، دیواری از سنگ، روبهرو دیوار از مه، دیواری از سنگ...»
از گفتوگو:
رویکردها به موسیقی فیلم در حال عوض شدن هستند. نگاه امروزی به سینما یک نگاه اومانیستیست تا نگاه منطقهای. ابزارهای کناری فیلمت هم مثل صدا، موزیک، تکنیک فیلمبرداری، تدوین و ... هم در این جهت حرکت میکنند که ارتباط انسانی برقرار کنند تا ارتباط توریستی. نگاه توریستی با نگاه مردم شناسی و جامعه شناسی متفاوت است. بعضی وقتها فیلمهایی هستند که کاملا جغرافیا دارند و مثلا برای ما کاملا ایرانی هستند، خوب موسیقیشان هم ترجیحا ایرانی خواهد بود با سازبندیها و ملودیهای ایرانی. اما وقتی در سینمای مدرن فعالیت میکنیم و با فیلمی مثل «خاک آشنا» مواجهیم که قصهی یک نقاش است و تاثیرگرفتگی این نقاش از غرب هم در لحظات گوناگونی مثل گوش دادن به اپراهای پوچینی مشخص است نمیتوان زبانی منطقهای را برای موسیقی انتخاب کرد.
گفت و گوی کامل را از اینجا بخوانید، اعتماد ملیحتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
(شمس لنگرودی)
چطور بگويم؟

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.
چند روزی میشود که شمارهی جدید ماهنامهی نسیم هراز (شماره چهلم، خرداد ۸۸) با پروندهی ویژهای برای ده سالگی موزیک راک بعد از انقلاب منتشر شده است. در این شماره میخوانید:
* راک، شیطانپرستی و چرندیاتی از این دست!
* راک ایرانی چه صیغه ای است؟!
* گفتوگو با شهرام شعرباف خواننده و آهنگساز گروه اوهام؛ از سوءتفاهم تا سوءتفاهم
* زمزمهی حافظ یا چرا اوهام رسمی نشد؛ بابک چمنآرا، مدیر سابق مرکز موسیقی بتهوون
* گفتوگو با امیر توسلی، سرپرست گروه پژواک؛ خاطرات استودیو پتو
* عقیم ماندهایم چون بیانگیزهایم؛ پیمان نیکسار، خواننده راک
* سرگذشت میزگردی که بود ...
* نگاهی به گروههای مطرح راک ایرانی- شاید جایی دیگر
* گفتوگو با هومن جاوید؛ پرشین رپ از ما جلو زد
* مقایسهی تطبیقی کلدپلی و ردیوهد توسط سیامک آقایی نوازندهی سنتور
* هشت نفر و سه گروه برگزیدهی تاریخ موسیقی راک
* نگاهی به کلام در موسیقی راک ایرانی؛ سعید کریمی
* با اروین خاچیکیان؛ معروفترین موزیسین راک ایرانی دنیا: با خاطر ایران بیخیال متالیکا میشوم
* حاشیه نویسی برای روزهای رفته و نیامدهی راک ایرانی؛ یادداشتی از رضا یزدانی
* وودستاک در کرج؛ یادداشتی از دارا دارایی
و ...

ميتوانيد در ادامهي مطلب يكي از مسالب اين شماره را بخوانيد.
با اینکه مدتیست سایت اینترنتی ماهنامهی نسیم هراز بهراه افتاده ولی تازگیها کمی منظمتر و بهروزتر شده است، گرچه مشکل اصلی مطالب سایت در حال حاضر این است که فایل ها بهصورت فلهی توی صفحات ریخته شدهاند و همین باعث شده است که هم از زیبایی صفحات کم شود و هم اینکه سر و ته مطالب مشخص نباشد. امروز از یک سرچ که به این سایت رسیدم و چرخیدن توی شمارههای مختلف مجله باعث شد قسمتهایی از فعالیت مطبوعاتیام در چند سال گذشته برایم مرور شود. برای من که معمولا از مصاحبهها، یادداشتها و مقالات و ... نسخهی چاپ شدهی کمی دارم و مجلات را برای خودم نگه نمیدارم، این مرور اتفاق خجستهای بود. همکاری با نسیم هراز علارغم اینکه منسجم و منظم نبوده است، اما بهخاطر دوست خوبم حمید منبتی که بهنظرم یکی از معدود روزنامهنگاران موفق، باسواد و کاربلد حوزهی موسیقیست، همیشه خوشایند و دلپذیر بوده است. گرچه اینروزها حمید هم مثل من از این حرفه دلخسته است و بعید نیست با یک تصمیم انتحاری هر دو برای همیشه بیخیال این کار بشویم. به هر حال لینک بعضی از مطالبم در نسیم را برایتان میگذارم:
گفتوگو با پیمان یزدانیان: نقاشي روي پرده سکوت
یادداشتی برای سالمرگ فریدون فروغی: ... و او که حقاش نبود
گفتوگو با آرش سبحانی (سرپرست و خوانندهی گروه کیوسک): چه كنم كه كمالپرست نيستم
گفتوگو با کاوه یغمایی: هنوز هم مرددم
کنسرت علی لهراسبی روی پل پارک وی: در حاشیه همآوایی پلیس و شبکه پنج با موسیقی...
گفتوگو با فرشید اعرابی (اولین خوانندهی مجاز هویمتال ایران): توهین نکنید!
همیشه با سینمای موسوم به جشنوارهای ایران رفتاری محتاط داشتهام، حتی با جعفر پناهیاش. او از معدود کارگردانهای سینمای ماست که مدیوم سینما را خوب میشناسد (شاید چون قبل از کارگردانی عکاسی، تدوین و ... را بهاندازهای کاملا استاندارد آزموده است.) و جوایز بسیاری را در جشنوارههای مختلف کسب کرده است، ولی نگاه همیشه منتقدش را نسبت به وضع کشور زیاد نمیپسندم.(که این سلیقه است و سلیقهی من هم قطعا اهمیت زیادی ندارد!) نه اینکه مشکلات اجتماعی را نباید گفت، ولی مُرددم که رفتار جشنوارهها در قبال این سینما چقدر با "منتقد بودن" فیلمها ارتباط دارد. اگر همیشه به فیلمهایی که سیاهیهای جامعهشان را نشان میدهند جایزه داده میشود، نسبت به این نگاه کمی نگران میشوم. پس سینما کجای قصه است؟ حداقل اگر در مورد جعفر پناهی، عباس کیارستمی و بهمن قبادی زیاد بدبین نباشم، در مورد مجید مجیدی کاملا بدبینم و از برخورد جشنوارهها با چنین فردی غمگین. متاسفانه در مورد شخصیتش نمیتوانم توصیفات جزییتری بدهم، (فقط خطابههای سال گذشتهی ایشان در مورد عبدالکریم سروش را مرور کنید و
پای صحبت چندتا از دستیارانش بنشینید تا بفهمید چه میگویم). در بین این مدل کارگردانها فقط محسن امیریوسفیست که بدون هیچ تردیدی دوستش دارم، هم خودش و هم سینمایش را.
در ادامهی مطلب میتوانید متن مصاحبهام با جعفر پناهی را که با حذفیاتی در آخرین شمارهی مجله (یا گاه نامه!!)ی نشانی محمد صالحعلا چاپ شده بود، بخوانید. شاید بهقول نظام کیایی او برای اولین و آخرین بار حرفهایی از کودکی و زندگی شخصیاش زد، ولی متاسفانه به دلیل همین گاه نامه بودن نشانی، بازتاب لازم را نداشت. فقط امیدوارم به زودی طلای سرخی دیگری را از جعفر پناهی ببینیم. باید بگویم که علاقهام به خودش هم کم نیست، نه بهخاطر همشهری (میانهای) بودناش؛ به این دلیل که سختی کشیده، آموخته، ساخته و تقدیر شده است.
گفتوگویم با لیلی رشیدی را که سال گذشته در نشریهی نشانی محمد صالحعلا چاپ شد به دلایلی مثل صالحعلایی بودن، تئاتریبودن و راحت بودناش دوست دارم. شاید هم چون تعداد مصاحبهی این مدلیام کمتر از مصاحبههای کمی تخصصیتر بوده است. بههرحال میگذارم روی بلاگ که شما هم بخوانید. متاسفانه از عکسهای خوبی که آنروز عکاسمان (فکرکنم اسمش مهران بود) گرفت چیزی ندارم تا کنار گفتوگو بگذارم. متن گفتوگو را در ادامهی مطلب ببینید. تاریخاش هم همانطور که گفتم مربوط به مرداد ۸۶ است و آخرین شمارهای از نشانی که کنار صالحعلا بودیم.
در مورد نشانی و صالحعلا گفتنیها زیاد است، اما لزومی ندارد اتفاقات شخصی را توی یکجای عمومی بنویسم. فقط کاش شرایط طوری نبود که من و آرش از نشانی فرار کنیم و پشت سرمان را هم نگاه نکنیم. کاش همه چیز از دور زیبا نبودند. کاش روزهایی که محمد صالحعلا را خیلی دوست داشتیم و شبهایی که (چون قرار کار نبود و همهچیز بر رفاقت استوار بود) مینشستیم توی پشت بام دفترش، شعر میخواندیم، شمع روشن میکردیم و سرخوش بودیم، باز میگشتند! حیف که کار همه چیز را خراب کرد.
گزارش من در مورد وضعیت موسیقی فیلم، چاپ شده در شمارهی دیروز (دوشنبه) روزنامهی همشهری. (گفتوگو با احمد پژمان، سعید شهرام، ناصر چشمآذر، فردین خلعتبری، امیر توسلی و فرزین قرهگزلو)

گفتوگوی من با کاوه یغمایی را میتوانید در جدیدترین شمارهی ماهنامهی نسیم (شمارهی بیست و سوم- آبان هشتاد و شش) بخوانید.
سعيد شهرام را در خارج از مرزهاي ايران هم خيليها ميشناسند و براي او و هنرش احترام قائلند. با نوازندگان بزرگي مثل فلويد استنديفر (نوازندهي سازهاي بادي كه سالها همكار ري چارلز بود )، فيل اسپاركز (اكوستيك بيس) ، ليف توكوسا (گيتار ليد) ، ريكي كلي (وايربرافون)، جرج ال دريج (درامز) و ... همكاري داشته و خودش هم نوازندهي چيرهدست پيانوست.
«همينكه هنوز خيليها ميگويند با فلانكارت خاطره داريم و يا اينكه وقتي بعد 12 سال، سال گذشته به ايران برگشتم و در عرض اين دو سال از پركارترين آهنگسازان فيلم بودهام براي من بهترين جايزه است.»
« نسل شما خيلي بيشتر از ما، وقتي به سن و سال شما بوديم، ميداند و ميفهمد.»
شمارهی چهارم نشریهی الکترونیکی پیلههای شیشهای به روز شد. گفتوگوی من با لوریس چکنواریان را از اینجا بخوانید.

imagine there's no heaven
it's easy if you try
no hell below us
above us only sky
imagine all the people
living for today...
imagine there's no countries
it isn't hard to do
nothing to kill or die for
and no religon too
imagine all the people
living life in peace...
imagine no possesions
iwonder if you can
no need for greed or hunger
in a brotherhood of man
imagine all the people
sharing all the world...
you may say i'm a dreamer
but i'm not the only one
i hope some day you'll join us
and the world will be as one
Imagine / The Beatles
مصاحبه ی من با بهرام دهقانیار عزیز را در زیر بخوانید:
بعيد است همنسلان من "خونهي مادربزرگه" را از ياد برده باشند، خود من هنوز خيلي وقتها براي "مخمل" دلتنگ ميشوم و زير لب " خونهي مادر بزرگه هزارتا قصه داره!!" را ميخوانم. موسيقي زيباي اين مجموعه مثل همهي خاطرههايي كه ما را به كودكيمان پيوند مي زنند يكي از نوستالژيكترين بخشهاي حافظهي ماست. بهرام دهقانيار آهنگسازيست كه علاوه بر شناخت دقيقش از موسيقي سنتي و فولكلوريك ايراني، به موسيقي كلاسيك و اركسترال هم مسلط است و هيچوقت هم تكنولوژي و امكاناتي را كه دستگاههاي ديجيتال در اختيار هنرش قرار مي دهند، پس نمي زند. در ضمن اين روزها دو مجموعهي تلويزيوني باغ مظفر و كتابفروشي هدهد با آهنگسازي او روي آنتن است ... براي اينكه اين گفتگو را بخوانيد بهانهي كافي در اختيار داريد!
با توجه به اين كه شما علاوه بر سازهاي زنده از ابزارها و نرمافزارهاي مولد صوت هم در موسيقيتان استفاده ميكنيد، ميشود در مورد اين جريان كمي صحبت كنيد.
اصولا استفاده بهينه و درست از ابزار بايد يك روند منطقي را طي كند. در دنيا از سال 1985 كه دستگاهها توانستند در استوديوها جا باز كنند در ابتدا به خاطر كمبود امكانات بسيار با احتياط مورد استفاده قرار ميگرفتند. ولي در طول 10 الي 15 سال اخير به علت پيشرفت سيستمهاي كامپيوتري، پروسسورها، دستگاههاي ديجيتالي ، دستگاههاي ضبط صدا و دهها علت ديگر و حضور موسيقيدانهاي نوگرايي كه ديگر از نگاه موزيسينهاي دههي 70 ميلادي و 50 ما نبودند جريان نويني در موسيقي ايجاد شد.
منظورتان از نگاه دهه ي هفتاد چه نوع نگاهي است؟
به طور مشخص موسيقيدانان نسل دههي هفتاد در ضبط آثارشان از نوازندگان زنده استفاده مي كردند و موسيقي را اين گونه مي ديدند. البته در سالهاي دههي هفتاد ميلادي و 50 شمسي هم دستگاههاي مولد صدا مثل سينتيسايزرها وجود داشت و مورد استفاده بود . براي همين اينجا مسئلهي سن در ميان نيست بلكه مساله نوع نگاه است. چه بسا ما امروز موزيسينهاي چهل سال به بالا هم داريم كه سليقه و اطلاعاتشان در موزيك از يك جوان 18 ساله به روزتر مي باشد.
خيليها اعتقاد دارند كه صدايي غير از صداي ساز زنده به موسيقي لطمه ميزند، نظر شما چيست؟
ببينيد! الان تكنولوژي در دنيا با سرعتي در حال پيشرفت است كه اگر كسي نتواند خودش را با آن تطبيق بدهد ، رسما از چرخهي فعاليت خارج ميشود. همين مساله در مورد موسيقي نيز صادق است. امروزه موسيقيداني موفق تر است كه علاوه بر داشتن سواد موسيقايي كامل و كافي و شناخت و تسلط بر سازهاي زنده ، بتواند با دانش و آگاهي درست از نرمافزارها و دستگاههاي مولد صوت هم استفاده كند. من اين جا نوازنده را يك ابزار فرض ميكنم كه مانند ابزارهاي مولد ديگر اعم از سمپلرها، سينتي سايزرها، ژنراتورهاي صوتي ، نرمافزارهاي مولد صوت و ... هر كدام صداي ويژهي خودشان را توليد ميكنند. پس كسي موفقتر است كه بتواند از همهي اين ابزارها براي توليد صداي بهتر و متفاوت استفاده ببرد. امروزه تكنولوژي آنقدر پيشرفت كرده كه اگر فردي توانايي و دانش لازم را داشته باشد ، ابزار كافي را در اختيار دارد تا صداي سازهاي اركستر سمفونيكهاي معروف جهان را با همان كيفيت به كمك رايانه و نرم افزارهاي ويژهاي توليد بكند. گذشته از اين 500 سال است كه اركسترها در حال اجرا هستند و تركيبات صوتي بسياري از اركستر ها شنيده شده است، ولي دستگاههاي الكترونيكي و ديجيتالي امكان توليد صداي متفاوتتر و جديدتري را به آهنگسازان ميدهند.
منظورتان اين است كه ديگر ضرورتي براي استفاده از سازهاي زنده نيست؟
ابدا منظورم اين نبود ! من لابهلاي حرفهايم هم گفتم كسي موفقتر است كه بتواند با علم و دانشي كه قبلا به هر طريقي كسب كرده، هم به دانش استفاده از سازهاي زنده مسلط باشد و هم استفاده از ديگر ابزارهاي ديجيتال را بلد باشد. اصوات جديد و تازه مثل رنگهايي هستند كه در اختيار يك نقاش كاربلد قرار ميگيرند.مگراز چند رنگ مشخص ، چند تا رنگ تركيبي تازه ميشود توليد كرد؟ ولي اگر رنگ تازه در اختيار نقاش باشد ميتواند طرحهاي قديمياش را هم با يك رنگآميزي جديد به شكلي تازه تر به تصوير بكشد.
ولي در اين بين افرادي هم هستند كه با كمترين تحصيلات آكادميك و كمترين تجربه به واسطهي سهلالوصول شدن ابزارها وارد موسيقي ميشوند و فعاليت ميكنند.
بله، اين هم از آفت هاي تكنولوژي است، جوانهايي كه بدون شناخت روي سازهاي زنده و حتي تئوريهاي موسيقي فقط و فقط با امكاناتي كه دستگاهها در اختيارشان قرار مي دهند وارد موسيقي ميشوند. اينجا من قصد محكوم كردن نيروهاي تازه را ندارم چون مثل هر پديدهي ديگري بايد جوانهايي وارد شوند و قديميها به تدريج كنار بروند تا ايدههاي نو و فكرهاي نو فرصت فعاليت داشته باشند. ولي فرآيندي كه به اين ورود منتهي ميشود معمولا معيوب است. همانقدر كه افرادي به خاطر قدمت و عدم آگاهي نسبت به ابزار جديد به مخالفت با آن ميپردازند راه را اشتباه مي روند، ورود افراد جديد كه شرايط، اجازهي تجربيات و تحصيلات لازم را در زمينهي موسيقي به آنها نداده نادرست است.
شما در خيلي از كارهايي كه به عنوان آهنگساز حاضر بوديد، از موسيقي تلفيقي ايراني استفاده كردهايد؛ مخصوصا تلفيق موسيقي فولكلوريك با بقيهي فضاها، در اين مورد صحبت ميكنيد؟
من هميشه به تلفيق تم هاي ايراني با اصوات متفاوت و مختلف؛ چه زنده و چه ديجيتال، در قالب فرمهاي متفاوت ارادت داشتهام. چه در بخش نوازندگي خودم و ساز تخصصي ام كه پيانوست و چه در زمينهي ساخت موسيقي. در واقع سعي ميكنم سبك خودم را اين طوري تعريف كنم؛ استفاده از تمهاي ريشه دار در رديفهاي موسيقي سنتي، فولكلوريك و محلي ما و تنظيم اين تمها براي انواع صداهاي مختلف. اعم از سازهاي اركستر، سازهاي محلي، سازهاي جهاني، سازهاي فولكلوريك و .. البته در قالب سبكهاي متنوع مثل جز و ريتمهاي گوناگون مثل ريتم آمريكاي لاتين،رگه و حتي ريتمهاي خودمان.
در مورد سريالهاي «شبهاي برره» و «باغ مظفر» استفاده از اين المان هاي موسيقي فولكلور پررنگتر بود.
بله. قبل از شروع هر دوي اين سريالها جلساتي با آقاي مديري داشتيم تا به نتايج مشتركي در مورد همكاري برسيم. در برره بعد از پيشنهاد ايشان و علاقهي من به اين نتيجه رسيديم كه از المانهاي فولكلوريك استفاده كنيم. چون قصه در ناكجا آبادي روايت ميشد، اساس كار را بر موسيقي محلي گذاشتيم.
تم خراساني تيتراژ چطور انتخاب شد؟
اين تم را من اولين بار حدود 35 سال پيش، وقتي يك گروه خراساني براي تلويزيون اجرا كرده بودند شنيدم و بعد هم با اجراي خانم سيما بينا. آقاي مديري اين كار را دوست داشتند و تم آن را براي تيتراژ انتخاب كرديم.
موسيقي متن و سازبندي آن به چه صورتي شكل گرفت؟
هم در تيتراژ و هم در متن از سازبندهاي مشترك كلاسيك، سنتي و فولكلور با ريتمهاي جديد استفاده كرديم. مخصوصا در موسيقي متن ميتوان گفت يك نوع سالاد موزيك داشتيم كه به هيچكدام از شاخهها گرايش مطلق نداشت ولي قسمتهايي از هركدام براي جذابيت بيشتر كار استفاده شده بود.
در باغ مظفر اين روند چگونه بود؟
چون فضاي فانتزي در سريال باغ مظفر بيشتر به اواخر دورهي قاجار نزديك است، از تمي نزديك به آن زمانها استفاده كرديم و در واقع يك جستجوي نوستالژيك را در ذهن مخاطب به وجود آورديم. ملودي تيتراژ از درويشخان است و شعر از ملكالشعراي بهار. اجرايي كه من از اين كار داشتم برميگشت به سي سال قبل با صداي استاد شجريان. من اين نسخه را با سازبندي تازهتر براي صداي آقاي مديري تنظيم كردم. ملودي كار در ماهور بود و جاهايي از كار به گوشهي شكسته ميرفت كه براي اين قسمت من از تار استفاده كردم، نوازندگي تار را هم آقاي علي رزمي به عهده داشتند. براي موسيقي متن هم چون تقابل فضاي سنتي باغ مظفر و فضاي امروزي كه در بيرون از باغ جريان دارد و كنتراست نسل قديمي و جديد، معياري براي پارامتر طنز ميشود، از همان سازبندي تيتراژ به علاوهي ريتمهاي غيرايراني استفاده كرديم. در ضمن من يك سري افكتهاي خاص را هم براي اين حس انتقالي مورد استفاده قرار دادم. مثلا از سه تار با افكتي كه به الكتريك گيتار وصل ميكنند به اسم فيزر استفاده كردم كه صداي خاص و تازهاي به ما داد.
معمولا توليد و سينك كردن موسيقي اين گونه سريالها كه روندي سريع دارند به چه نحوي پيش ميرود؟
به خاطر روند سريع در توليد اين گونه سريالها، نميتوانيم براي هر سكانس موسيقي ويژهاي داشته باشيم. البته قبل از شروع پخش شش، هفت قسمت موسيقي آماده داشتيم. براي ساير قسمتها هم در صورت نياز موسيقي مي سازم.البته حتي اگر صدابردار يا كارگردان هم سر توليد و ضبط آهنگ نباشند به خاطر اين كه الان دقيقا ميدانم آقاي مديري چه چيزي از من ميخواهد كار خودم را به راحتي انجام ميدهم و براي آنها ميفرستم. در ضمن خود آقاي مديري بسيار زياد موسيقي را ميشناسد و همين مساله به سرعت و كيفيت توليد موسيقي سريال كمك زياد كرده است. ما با هم به قدر مطلقمان رسيدهايم و الان ميدانيم كه از هم چه چيزي مي خواهيم.
علاوه بر اينها شما آهنگسازي مجموعهي تلويزيوني "كتابفروشي هدهد" را هم به عهده داريد. ساخت موسيقي اين سريال به چه نحوي است؟
ساخت موسيقي " هد هد" برخلاف نوع توليد موسيقي باغ مظفر است. در هر دو از پارامترهاي مشتركي مثل تمهاي ايراني و شرقي به وسيلهي سازهاي مختلف شرقي و غربي استفاده كردهايم. ولي در "هدهد" براي هر اپيزود موسيقي اورجينال ساخته ميشود و حتي يك موسيقي در دو جا مورد استفاده قرار نمي گيرد. خانم برومند از كارگردانهايي هستند كه از نظر حسي خيلي خوب موسيقي را ميفهمند و اين در روند توليد كار كمك زيادي به من ميكند. مايهي خوشبختي زياد من است كه از سال 65 ، بعد از "خونهي مادربزرگه" فقط در طول زماني كه در ايران نبودم افتخار همكاري با خانم برومند را نداشتم.
فكر مي كنم همينجا بايد بابت همه ي كودكيهايم و همهي خاطراتم از "خونهي مادربزرگه" از شما و موسيقي زيبايتان تشكر كنم.
لطف داريد. ممنون.
كارهاي سينمايي شما چه تفاوتهايي با سريالها دارد؟
كارهاي سينمايي من تلفيقي از سازهاي زنده و ديجيتال هستند. بعضي مواقع به صورت پررنگ از نوازندگان ايراني استفاده ميكنم و تقريبا در همهي كارهايم علاوه بر فضاهاي ديجيتالي در صورت نياز از ساز زنده هم استفاده كردهام.
زمانگيري فيلم ها هم با وسواس بيشتري انجام ميشود. قبلا پشت ميز موويِلا ميرفتيم و سينك ميكرديم ولي چون ميزها فرق ميكردند اختلاف زماني پيش ميآمد. اما امروز كل فيلم را روي DVD يا VCD كپي ميكنيم و بعد از انتقال به هارد رايانه زمانگيري دقيق به همين شكل صورت ميگيرد.
با توجه به اينكه شما تجربهي موسيقي كودك و طنز را هم داشتيد، كار كردن در اين فضاها را چگونه مي بينيد؟
معمولا به اشتباه تصور ميشود كه موسيقي طنز و كودك سادهترين حالت موسيقيست ولي من به عنوان كسي كه زندگيم در كار موسيقي فيلم گذشته است و خواهد گذشت چون هر نوع موسيقي را تجربه كردهام موكدا ميگويم كه اگر به موسيقي كودك نگاه عميقتري داشته باشيم و به "يهقل دو قل" يا "يه توپ دارم قلقليه" قناعت نكنيم و سادهانگارانه نيانديشيم، ساخت موسيقي كودك و موسيقي فانتزي و طنز از ساير سبكهاي موسيقي پرمشقتتر و سختتر است. موسيقي كودك در سينماي والت ديزني يا فيلمهاي هاليوود با بهترين اركسترهاي جهان اجرا و ضبط ميشود، موسيقي كودكي هم داريم كه با يك ساز و با نازلترين صداها سرو ته قضيه را همآورده اند.
يعني اين كه فقط از يك ساز در يك موسيقي استفاده شود دليل ضعف كار است؟
نه! اين جاي بحث زياد دارد كه موسيقي درست چيست؟ ولي ميشود گفت هر چيزي كاربرد خودش را دارد يك جاهايي فضاي كار ايجاب ميكند از سازهاي زيادي استفاده كنيم و مواقعي يك ساز كافيست، بحث اصلي اين جاست كه به قضيه سادهانگارانه نگاه نكنيم. خيليها تصور ميكنند موسيقي طنز و كودك موسيقي جدي نيست و حتي به درونمايهي اين فيلمها هم با حالتي ساده نگاه ميكنند. ولي اصل قضيه اينست كه اگر بخواهي درست كار كني و از لودگي و سطحيگري بپرهيزي مثل ساخت خود فيلم، ساخت موسيقي طنز يا كودك بسيار سخت است و در مقايسه با فيلمهاي اكشن، دراماتيك و غيره انرژي بسيار بيشتري از آهنگساز ميگيرد.
در لابهلاي حرفهايتان به كارگردانهايي كه موسيقي را ميشناسند اشاره كرديد. شناخت موسيقي از طرف يك كارگردان چقدر براي بهتر شدن كار موثر است؟
به نظر من يك كارگردان الزاميست در مورد موسيقي فيلم و كاربردهاي صحيحِ علمي، هنريِ آن اطلاعات كافي داشته باشد. ولي متاسفانه در كشور نه تنها خيلي از فيلمسازان و تهيه كنندگان در سينما و تلوزيون با موسيقي آشنايي ندارند بلكه با همين نا آگاهي در كار آهنگساز هم دخالت زيادي ميكنند. اين مسئله باعث افت كيفيت موسيقي خيلي از فيلم ها شده است. متاسفانه در كشور ما همه علاقه دارند در مورد تخصصهايي كه ندارند نظر بدهند، مخصوصا در بخش تصميمگيريها و توليد آثار هنري. با اينهمه قطعا فيلم سازي كه موسيقي را خوب بشناسد بيشتر دست آهنگ ساز را براي اجراي ايده هايش باز مي گذارد و در صورت لزوم مشاورهي خوبي هم ميتواند بدهد و نتيجهي كار براي هر دو طرف رضايت بخشتر خواهد بود.
- چاپ شده در شماره ی ۷۶۰ هفته نامه ی سینما -