
میترسم لال شده باشم و خودم ندانم؛ میترسم از ننوشتن. از این روزهای بیواژه می ترسم. باید غمی برای خودم دست و پا کنم. باید وسط سرخوشی و دوری، دلتنگ شوم، غم بریزد توی رگهایم و یادم بیاید که هنوز نوشتن بلدم. اینجا را، دوباره همین روزها به پا میکنم. به یاد مزدک که چندین و چندینبار گفت دوباره وبلاگت را راه بینداز و بنویس، گوش نکردم تا حالا نباشد و نبیند چطور هوس نوشتن افتاده توی خونم، زده به مغز استخوانم. به یاد مزدک، اینجا را دوباره به پا خواهم کرد، تا برگردد و آزادی را جشن بگیریم. تا ببیند هنوز آدمم. هنوز دلتنگم. سنگ نشدهام.
هنوز میانگین بازدیدهای روزانه کم نشده است!... جالب است که فراموش نمیکنید، این خانهی تار عنکبوت گرفتهی به درد نخور را. شاید بهانهی خوبی باشید که روزی دوباره برگردم. دیر و زودش مهم نیست... الان: ممنونم!
بهاران برگشت فرانسه. روزبه، دوست قدیمی و هم محلهای کهنه رفت امریکا، برای همیشه. پیمان چمدانهایش را برای همیشه بست و رفت انگلیس. باران دارد میرود آلمان یا سوئد، یادم نیست! یاسین رفت ترکیه و علیرضا هم توی فکر ترکیه است. یغما می خواهد برود مالزی. نازنین از انگلیس زنگ زده بود، لهجهاش هم کمی عوض شده است، حالا گیرم دلش برای آن میز دراز هفتهنامه سینما تنگ شده باشد، نمیداند که فردا پس فردا همهی آن ساختمان را قرار است بکوبند و خاطرات چند نسل را مثل کاغذهای باطله خمیر کنند. رضا! رضا رفت ارمنستان و همهی زخمها، همهي خاطراتمان را هم گذاشت توی ساکش و برد، قیمتاش هم یک خداحافظی تلفنی بود، بهتر! همیشه فراموش کردن را باید از جایی شروع کنی که زودتر اتفاق بیفتد، چرا فراموش نکند؟ این خاک لعنتی کوفتی مگر چه چیزی دارد که فراموشش نکنیم؟
حالا من اینجا نشستهام. نمیدانم سرسختانه دنبال چه چیزی میگردم که دست و پایام بسته است. درست است که بدون من نفسهای خواهرانم تنگ میشود،میدانم که دلتنگیهای مادرم از همهی خوشیها طولانیتر است، درست است که دلم تنگ خواهد شد، تنگ خواهد شد، اما من که بارها خودم را هم مثل آب دهنم قورت دادهام. من که بلدم چطوری دل بکنم. من که میتوانم با دلتنگیهایم معاشقه کنم. چرا ایستادهام؟ شاید اگر فقط آغوش مادرم را میشد به دلتنگیهایم پیوست کنم، الان جای دیگری بودم. نمیدانم! شاید خودم دست به کار شوم و همین روزها چیزی اختراع کنم که بشود عطر آدمها را، برق چشمهایشان را و دستها، دستها را لایاش پیچید و با خود برد. من که جز اینها و جز فکرهایم دلیلی برای زنده بودن ندارم. باید کاری کنم که دلتنگیها قابل حمل شوند...
پینوشت۱: وقتی تمام شوی، از گریه هم فقط هایهایاش برایت خواهد ماند.
پینوشت۲: غافلگیری همیشه بد نیست. گاهی وقتی تلخی و از تلخی میشنوی، میتوانی لبخندی را میهمان باشی. عزیزی ترانهای تقدیمم کرد، و اتفاق افتاد!
شما حواستان نبود چطوری صدای ساز آن پیرمرد نیلوفر را برد توی خاطراتش. فقط من دیدم که چطور سرش را که وسط دوتا دستش گرفته بود، تکان میداد و زمزمه میکرد... ترانهای را زمزمه میکرد که پیشتر از آن هرگز نشنیده بودمش. اما من، من که خاطرهبازیم معروف است نمیدانم چرا هیچوقت نه توی گذشتهای زندگی کردم و نه آیندهای. همین لحظه برایم مهمترین لحظهی زندگیام بوده. همین لحظه که روبهروی تو نشستهام (نشسته بودم) و دنبال لبخندی می گردم (میگشتم) که به اشتراک بگذاریمش.
نه گذشتهای دارم که از آن آزار دیده باشم و بخواهم فراموشش کنم و نه آیندهای، رویایی که بخواهم بهخاطرش الانم را زهرماری طی کنم. قبلتر هم گفته بودم چقدر خاطراتم برایم مقدساند، اما توی آنها غرق نمیشوم و با رفته و نیامده زندگی نمیکنم. هرچند چیزهایی، موقعیتهایی، انسانهایی، لحظاتی هستند که گاهی با جزئیات کامل به یاد دارم. کافههایی، رستورانهایی هستند که دیگر شاید هرگز پایم را با کس دیگری آنجا نگذارم. خیابانهایی هستند که دوست ندارم با چشم باز از آنها عبور کنم . فیلمها، کتابها و شعرهایی هستند که نه تنهایی و نه با هیچ کس دیگری شوق مرورشان را ندارم. نه! گفتم. اینها از هیچ رنج و اندوهی نیست، از هیچ زخمی نیست. هر خاطره را همانطور، بکر و دست نخورده یک گوشهی مغزم، دلم، گذاشتهام تا اگر روزی هم سراغش رفتم زنگاری توی آینهاش نیفتاده باشد. من هنوز وقتی پشت چراغ تقاطع نیایش- سردار جنگل میرسم تنها چیزی که یادم میآید آن شاخه گل قرمزیست که تنها شاخه گلی بود که توی زندگیام خریدم و حتا یادم هست که وقتی میخواستی سر کوچهتان از ماشین پیاده شوی و خداحافظی کنی، ساقهی گل را خم کردی و توی کیفت گذاشتی تا جا بشود. حالا گیرم تو اصلن اینها یادت نیست، گیرم که آن شاخه گل را همین که از ماشین پیاده شدی، توی سطل آشغال سر کوچهتان انداختی یا قاطی گلهایی که توی خانهتان داشتید خشکید و گم شد. اینها الان زیاد مهم نیست. همین که وقتی هنوز و همیشه پشت چراغ نیایش-سردار جنگل یاد لبخند تو، لبخند آن پسرک و لبخند آن شاخه گل قرمز میافتم برایم کافیست...
پینوشت: انگار مدتها بود اينجا توی یک روز، دو بار به روز نشده بود.
۱- چند قطره بارید، دستها را بالا بردیم، و شکر کردیم. تا پاییز ِ در راه بداند چقدر چشم به راه خودش و بارانهایش هستیم.
۲- گذر زمان التیامبخش هیچ دردی نیست. هیچ اندوهی با زمان کم نمیشود. فقط مثل آتش زیر خاکستر میرود آن زیرترها. میرود جایی مینشیند که هربار دستت را بهش برسانی بسوزاندت. گذر زمان فراموشی نمیآورد. فقط شاید گاهی آتش و خاکستر و همهی متعلقاتش برود زیر پوستت، توی خونت حل شود و آن وقت است که رنج کشیدن را نمیفهمی. خیال میکنی فراموش کردهای. و انگار دیگر حسی، هیجانی نمانده اگر آن کسی که بیشتر ترانههایت را با خود برده است را توی خیابان شلوغی ببینی، از ماشینش پیاده شده باشد و برایت دست تکان دهد. درد را بغل کردهای و دیگر برایت فرقی ندارد الان دستی هست که بغلش بکند یا نه؟ دارد چمدانهایش را برای رفتنی دیگر میبندد یا برای بازگشتی دوباره؟ دیگر برایت مهم نیست که بدانی با پرواز شمارهی چند تبدیل به دردی خواهد شد که خزیده زیر پوستت، قاطی خونت شده. دیگر حواست بهش نیست. نمیکشیاش. انگار شبیه یک دوست معمولی معمولی بوده که فقط توی کوچهای بارانی از دستش چتری گرفتهای. ممکن است فقط دلت بخواهد قبل از این رسوب همیشگی، مثل دو دوست معمولی معمولی که شاید اولین بار توی عبور از خیابانی نگاه هم را دزدیدند، توی کافهای روبهروی هم بنشینید و از روی دست هم قهوهای بدون شکر سفارش دهید. شاید باز هم بپری بیرون کافه، از اولین دکه دو نخ سیگار اولترا لایت بخری تا با هم، مثل دو دوست معمولی معمولی، دود کنید، و چون برای هیچ کدامتان ترافیک تهران، آب و هوای گند تابستان امسال یا حراج فصلی آدیداس مهم نیست، فنجان کوچکِ تلخ قهوه را سر بکشید و موقع خداحافظی هم یادت باشد که باز با کمترین ولوم صدا خدانگهدار بگویی، و به امید دیدار را هم اینبار توی مغزت، دلت، چال کنی. چون قرار بر دردیست که خزیده زیر پوستت، حل شده توی خونت. سرت هم که مثل همیشه پایین است که رفتن را نبینی. رفتن برای تو هراسی همیشگی بوده است، حتا رفتن دوستی معمولی ِ معمولی که فقط یک بار چتری از دستش گرفتهای، نگاهت را دزدیده است یا با هم سیگاری را دود کرده و جز سلام و ترانه هیچ نگفتهاید.
۳- تو هنوز نمیدانی که زمان با من چه میکند. اما نمیتوانم قول بدهم که منتظر هیچ پاییزی نباشم تا هیچ ترانهی تخیلیای زیر هیچ بارانی زمزمه نشود. یا بارانی نبارد، چتری نباشد و... هیچ. فقط قول میدهم پس از این، همهی خیالاتم را قورت دهم. کاش میآمدی برای یکبار هم که شده با هم دعا کنیم باران سیلآسایی ببارد، تا بتوانم سینهام را زیرش بشکافم و همهی چرکهای این هوای کثافت تهران را بریزم روی زخمهای سینهام. شاید زودتر بسوزند و تمام شوند. باید دلتنگ باران باشم...
عزرائیل بدجوری کلید کرده بهم. اما من کوتاه بیا نیستم. رویش را کم میکنم! اینطوری مردن، توی تصادف، آن هم اینقدر مسخره و خندهدار که توی این دوتا تصادف بر سر من آمد آخر مفت مردن است. من مرگم را هم خودم باید تعیین کنم. دیروز که با شین صحبت میکردیم و تنم پر بود از خوردههای شیشهای که تو صورتم خورد شده بود، فهمیدم دوست دارم روی قلهی اورست یا توی قطب بمیرم یا حداقل اگر مردم وصیت میکنم یکجوری جنازهام را به آنجا برسانید. دوست دارم پشتم به برف باشد و برف را در آغوش گرفته باشم. دوست دارم اینمدلی برگزار شود. بله!
پینوشت۱: برف و الکل دوست دارم/ یخ بزن در بند بندم/ مرگ را مست و برهنه/ در زمستان میپسندم. (غامضالشعرا)
پینوشت۲: فرهاد است که همینطور بلندتر داد میزند: گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم...
«برشی کوتاه از نامهای که هنوز به هیچ مقصدی فرستاده نشده است، اما انگار اسمش نامهی شماره چهار است.»
تردیدهایم هرگز تمام نشدند. کلافگی همیشه قسمتی از زندگیام ماند. اما هیچ وقت نتوانستم دزدی یاد بگیرم. هیچ وقت نتوانستم از روی دست نوشتن را یاد بگیرم. هیچوقت نتوانستم تقلب کردن را بفهمم. نتوانستم خارج از صف نانی بخرم. از صف بیرون ماندم، اما به نوبتی زودتر از خودم قانع نبودم. هرگز هم نتوانستم «آدم بعدی»** باشم. لقمهای که مال من نبود از گلویم پایین نمیرفت. چیزی که سهم من نبود را نمیخواستم. و نتوانستم به این تن بدهم که بازی را میشود رو بازی نکرد. هنوز مومن بودم که «خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش». حاضر بودم همهچیز را از دست بدهم اما به خودم دروغ نگویم. و لذت زخمهای همیشه برایم دلپذیرتر و محترمتر از رنج یک لحظه چشم فروبستن و کشتن صداقت ماند. قصهی من اینگونه رقم خورد. یادم نماند که چندشنبه و ساعت چند بود که همهچیزم را بخشیدم، اما یادم مانده بود که دلی که رفته است دیگر برگشتنش دست خودم نیست. من حساب کردن بلد نبودم. انتظار داشتن را یاد نگرفته بودم. اخم کردن بلد نبودم. اگر هم گاهی بغضهایم توی صورت کسی پاشید، دیگر دست خودم نبود. همهاش تقصیر نابازیگریام بود. میدانستم شاید روزی شاعر گمنام اما قابل اعتنایی بشوم که شاید هم بعد از مرگش کشف شود، اما هرگز بازیگر خوبی نخواهم شد. حالا هم که خستهام. زورم تمام شده است. اما حواسم هست که آنچه را بخشیدهای، تمام خودت را، دیگر روزشمار بازپس گرفتنش را خاموش کن. حواسم هست که هی به خودم بگویم پایت را از گلیمات بیرون نگذار. حواسم هست که خاطرات کسی را ندزدم، و دوست داشتن را از کسی. حواسم هست که «آدم بعدی»** نباشم. غم کسی نباشم. باید یک گوشهای بخزم، به انگشتهایم نگاه کنم، اما یادم باشد که شمارش بلد نیستم...
پینوشت۱: *: چقدر این ترانهی یاسمین لِوی را گوش کنم تا فراموش کنم و فراموشم نشود؟
پینوشت۲: **:«به گریه در وسط شعرهایی از سعدی/ به چای خوردن تو پیش آدم بعدی» سید مهدی موسوی
پینوشت۳: لینک آهنگ یاسمین لوی مشکل داشت و خودم آپلودش کردم دوباره. حالا راحت گوش کنید.
من کلمهها را گم کردهام. ازش دورم، که فقط با نگاه حرف بزنیم. خیلی دور. جای من باهاش حرف بزن. جای من بغلش کن. خودش میداند که من زیادی اهل گلایه نیستم. از کسی که دوستش دارم انتظاری ندارم. دوست داشتن مگر این چیزها حالیاش است؟ از دست خودم شاکیام که فقط ادعا میکنم. که حرفهایم از خودم بلندترند. خستهام. آغوش گرمی ندارم که بغلش کنم. جای من بغلش کن و بگو دوستش دارم. و فقط کمی آرامش میخواهم.
میتوان خواند از جبینِ خاک، احوال مرا
بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است!
(صائب تبریزی)
از حکم دادن بیزارم. اما میتوانم تصور کنم کسی که آدمهای زیادی دور و برش دارد چقدر میتواند آدم تنهایی باشد. من که هیچوقت به این اندازه غرق زندگی اجتماعی و جمعی نبودم. آدمی هم نیستم که به چیزی عادت کنم. نه غمگینم، نه حالم بد است و نه هیچ چیز دیگری. فقط خستهام. از حرف زدن هم حتا. به اینهمه تغییر عادت ندارم. من اینقدر پر حرف نبودم، این اتفاقاتی که میافتد شبیه من نیست. نمیخواهم به خود قدیمیام برگردم که بگویم اینی که هستم را دوست ندارم. همیشه لحظهای که در آن زندگی میکنم مهمتریم لحظهی زندگیام است. گفتم که. فقط کمی خستهام.
پینوشت۱: آنقدر هم خودخواه هستم و منیت دارم که ساعتها در مورد خودم حرف بزنم یا توی هر جملهام چندتا من یا شناسهی اول شخص مفرد باشد...
پینوشت۲: همیشه هرچیزی که لازم بود را در خودم تغییر دادم، یا به دستش آورم. جز اعتماد به نفسی که هیچوقت نداشتم و هنوز ندارم.
پینوشت۳: دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟/ دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟ / من زنده به عشق توئم ای دوست ولیک/ از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟ (سیف فرغانی)
پینوشت۳: اگر شما هم دنبال تنهایی هستید برای لذت بیشتر این آهنگ را یشنهاد میدهم.
پیش میآید که آدمی محافظهکاری کند، اما من یکی همیشه از محافظهکار بودن گریزان بودم. همیشه خودم بودم. به این یکی میتوانم شهادت بدهم. اما هیچ وقت راستِ چشمهای یکی را نگرفتم تا تهش بروم و غرق شوم، غرق شود. همیشه یکهو سرم را انداختم پایین. نمیدانم از ترس بود یا چیز دیگری اما قصههای ناتمام زیادی را ازبرم. اینبار میخواستم و میخواهم تا تهش بروم. دیگر حال و حوصله حال گرفتن از طالع بینها را هم ندارم. باید کوتاه نیایم. آخر دیروز هم شنیدم که توی طالع خردادیها کوتاه نیامدن ویژگی مهمیست!
نگران زندگیام هم نیستم. هنوز ترسهای زیادی دارم که میگذارند زندگی کنم. فقط نمیدانم اگر این ترسها نبودند روزهایمان چگونه میگذشتند؟
پینوشت۱: اگر نفهمیدید این چند خط را برای چه نوشتم زیاد سخت نگیرید. گاهی باید کلمات را ول کنی تا عقده نشوند.
پینوشت۲: اما وقتی که در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره...
محمد جان! سرت بالاست برادر. فقط شش سال بریدند؟ کم نبود برای یک سکوت بزرگ و یک پوزخند بزرگتر؟ کم بود دادا! تو، آنهایی که رفتند و آنهایی که هنوز تاوان سکوتشان را کف زندانها میدهند و مایی که در وسع اندکمان کنار سکوتتان بودیم، ما همهایم و آنها هیچاند، هیچ...
پینوشت: برای محمد-و نوشتم. و صدای شاملو را تقدیمش میکنم، برای شبهای بسیاری که با این صدا گریستهایم.
حتا اگر برای سومین بار هم In Bruges دیده باشی، (اتفاقی که در مورد کم فیلمی میافتد) نه آن بوسههای زیر برج و نه آن تیری که نباید از آن مسافت دور به قلب میرسید و رسید، بلکه پررنگترین چیزی که به سقف مغزت میچسبد و ولکنات نیست لیست آرزوهای آن کودک توی کلیساست:
being moody
being bad
being sad
کمفکر،با کمترین تلورانس، روی یک خط خلا، نه تلخ، نه شیرین... گس میگذرد این روزهایم. طعمش بد نیست. حداقل درد ندارد! حتا سایهام را هم جمع کرده ام توی بغلم. حواسم هست که مزاحم کسی نباشد. نمیخواهم به تنهاییهای کسی تجاوز کنم، طوری که هرگز نگذاشتم کسی به تنهاییهایم تجاوز کند. همیشه حواسم بوده و حالا هم باید حواسم باشد، حواسم باشد تحمیلی نباشم. من همیشه تنهاییام را دوست داشتم و حواسم به تقدسش است. هرچند نفس تنهایی شاید برای خیلیها دلچسب نباشد، اما بدتر از تنهایی این است که سرت را بلند کنی و ببینی یک عمر تحمل میشدی یا تحمل میکردی. از مرگ بدتر است. حواسم هست که دلم را بریزم روی دایره و دیگر نه انتظاری داشته باشم و نه دست و پایی بزنم یا داد بزنم که این دل من است... حواسم هست!
پینوشت۱: این شبهایی را که باز بعد از مدتها به ترانه میگذرد، مگر میشود دوست نداشت؟ خوش به حالم که نوشتن بلدم تا اشکها و دلتنگيهایم را بریزم توی کلمات. و دم آن کسی که کلمه را اختراع کرد گرم. دمش گرم!
پینوشت۲: به دلخوشیهای کوچک فکر میکردم. به همین بهانههای کوچک زنده ماندن، که کم هم نیست. مثلن گاهی کادوی تولد کوچکی که شاید هرگز به دستت نرسد بهانهایست که زندگی کنی!
غذاهای نصفه، کتابهای نصفه، فیلمهای نصفه، عشقهای نصفه و نیمه
...
که باید تمام شوند و نمیشوند
و
دردهای بسیار، بغضهای بسیار، اضطراب، اضطراب، اضطراب بسیار...
...
که تمام میشوم و نمیشوند.
پشت سرم را نگاه میکنم. تقریبا همیشه هیمنطوری بودهام. این مدلیاش خیلی زیاد بوده! همیشه فکر میکردم خود من همین است. اما الان زندگی اینمدلی هست و من شکل خودم نیستم. شکل چیزی شدهام که دوست ندارم. پاچه میگیرم. مداوم از خودم و همهچیز آزردهخاطر میشوم. میرنجم. از حرفها و واژههایم میترسم که برنجانند. به جا نباشند. و همهاش فکرمیکنم که نیست. انگار فقط اشتباه میکنم، یا درگیر خیالش هستم. و هنوز می ترسم. می ترسم... یک لحظه خوبم و لحظات بسیاری خوب نیستم. کمی سکون میخواهم. کمی آرامش. که هیچوقت نداشتم. هیچوقت. و این جملات بریده بریده عین همهی لحظات بریده بریدهی این روزهایم شدهاند. شبیه حرفهایی که زده میشوند و حرفهای بسیاری که زده نمیشوند... و حتا همهی دور و بریهایم هم هیچ چیز روشنی برای کمی شادی ندارند.. حسین شاد نیست. مزدک از بلاتکلیفی میگوید و من نمیدانم چه کلمهای برای آرام کردنش خوب است. و حتا ترانههایی که مینویسم یا سیاهند ویا قرار میشود که سیاه باشند!
چطوری؟ -خوب نیستم. حالت خوب است؟ - فکر نکنم! تحویل نمیگیری. -این روزها خوب نیستم.
من هم هیچ کلمهی آرامبخشی را نمیشناسم. و حتا هیچوقت بلد نبودم که بپرسم چرا خوب نیستی.
فردا چه رنگیست؟ چه کسی میداند؟ شاید فقط اینکه این روزها مادرم کنارم هست که به دستهایش پناه ببرم، کمی از زخمها را فراموشم کند.
پینوشت: توی این روزهای غمگین، «نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است.» روزهای غافلگیری غم است که بیشتر شود و نابود شویم. اما همین خوب است که سید مهدی موسوی نازنین با شعری شاهین را غافلگیر کرد و شاهین نجفی عزیزم هم سورپرایزی برای مهدی و ما رو کرد. میدانم در آینده شاهین باز هم همه را غافلگیر خواهد کرد. شعر مهدی موسوی برای شاهین نجفی را از وبلاگ شاهین بخوانید و «شاعر تمام شده» را با شعر مهدی و صدای شاهین از اینجا گوش کنید.
میبینمت. چشمهایم برق میزند. خوشبختی را بغل کردهای. باید خوشبختی هم تا آخر عمر بغلت کند. هنوز بیشتر از همه میتوانم زخمهایم را کنارت پهن کنم. میتوانم با تو به برفها آب نشدن را یاد بدهم، به گنجشکی که بالهایش شکسته نترسیدن را و باز بی کفش و جوراب زیر باران بدویم و به همه بگوییم کاری کنند که چترها به خیس نشدن عادت کنند. همپایی و رفاقت تو همیشه بس بود که دوست زیاد داشته باشم و رفیق کم. بس بودی و هستی. اما دلم برای روزهایی تنگ شده که فکر میکردم بیشتر از من دوستت دارند، غمگین میشدم و حالا حاضرم برگردم و آنجا بمانم و تا آخر همه عمرم فقط تو را دوست داشته باشند و به لبخندهایت قانع باشم، که دوست داشتن با تو آفریده شد. تا میتوانم میبویمت. باید عطرت را توی سرم ببرم. عطر تو را و مادرم را، که برای دلتنگی بسید. شاید عادت بدیست، که همیشه زیادی دلتنگ میشوم و کمتر حواسم به دلتنگیست...
من پشیمانِ هیچ «دوستت دارم»ی نیستم. اما نمیدانم چکار باید کرد وقتی هیچکدام ته ندارند! نمیدانم باید خوشحال باشم که همیشه خودم از دوست داشتنهایم کنار کشیدهام، جا زدهام، یا غمگین اینکه حالا تو جا میزنی. «تو بهترین هووی دنیا بودی.» این را میگویی و میخندی و نمیدانی چقدر خوشحالم که نمیتوانی گریههای کسی را ببینی که این روزها حالش خیلی خراب است، خراب است، خراب و هر بهانهای کافیست تا... خب درست هم نیست که تو که «بچه»ای اشکهای من را ببینی که «بزرگ»ام و حداقل الان باید نقش انسان بزرگتر از تو را بازی کنم. نمیدانم چرا بلد نیستم زیاد از آب و هوا بگویم، به جاده خاکی بزنم، الکی بخندم و بخندانمت. هیچ وقت بلد نبودم. روزهای غمگینیست. من هم که توی دورهی تخریبیام هستم (دیشب به این نتیجه رسیدم که دورههای افسردگی و دلگیری من پریودیک نیست، برای همین از این به بعد به جای عبارت غریب و بیگانه پریود مغزی از دوره تخریبی استفاده میشود) حتا الان آنقدر بانمک بازی بلد نیستم که یک پرانتز را باز کنم و تویش یکسری مزخرفات بنویسم که فضا عوض بشود. میدانم توی صف مدرسه اگر شلوار مشکی برزنتی هم تنم باشد طوری توی خودم میشاشم که کل صف زرد شود، چه برسد به شلوار مشکی برزنتی من!
میگویم: «نمیدانی هفته گذشته برمن چطور گذشت.» نمیدانی! هیچکس نمیداند. حتا آن کسی که از خواندن نامهام قلبش درد گرفته بود نمیتواند حالم را بفهمد. نمیدانی که وقتی همینطوری حالت بد باشد، توی خانه مثل جنازه افتاده باشی و کسی هم بیاید پیشت که اگر حرفی نمیزند همهاش تلخ تلخ است و خندههای زورکیاش مسخرهتر از همیشه به نظر میرسد چطور میشوی. نمیدانی برای من که از بیرون به قصه نگاه میکردم و همیشه از این قصه لبخندش مال من بود، چون میدیدم دو نفر چه ساده و راحت همدیگر را دوست دارند. انگار مهم نبود شاید «بعد» و «فردایی» بعید باشد و توی یک سال و نیم، یکبار هم «نبودن» را تجربه نکردهاند و بهانهای دست «نبودن» ندادهاند، و من هم به اینکه یکبار میبینم که دونفر قصه را طور دیگری مینویسند میبالیدم. اما انگار همهی «بیست و هفت خرداد»یها عادت دارند که بازی را خودشان توی اوج تمام کنند تا سوت داور باختشان را یادشان نیاورد! گفتم کاش از «بودن» لذت میبردید. گفتم لذت باهم بودن بهتر از این تنهایی نبود؟ میگویم... اما خودم هم میدانم که انگار «بیست و هفت خرداد»یها فقط برد میخواهند و باخت یک- صفر و صد به هیچ فرقی برایشان ندارد.
میگویی «خوب بود باهم بودید، همین که یک نفر پیشت باشد، هرچند منفی و تلخ بهتر از تنهاییست.» اشکها همینطوری پایین میریزد و چیزی ندارم که بگویم. فقط اینروزها دارم ضعیف بودن را با تمام وجود تجربه میکنم. خیلی ضعیف شدهام. خیلی! زورم تمام شده و واژهها را گم کردهام. از اینهمه ناتوانی حالم به هم میخورد. از اینکه «چیزی بلد نیستم، بگم تا تو رو دلداری بدم...» *
راستی! یک چیزی هم میخواهم به «تو» یی بگویم که: «زن باید شبیه تو باشه که نیست، من باید خراب تو باشه که هست.. که هست..»** (این «تو» لینک بود به ترانهی بعد از دو نقطه وگر نه چیزی که میخواهم بگویم را هنوز نگفتهام و دیگر هم بیخیال شدم و نمیگویم!)
اما این روزها اگر این ناتوانی و «نشدن» تبدیل به یک باور همیشگی شد و برای همیشه تیمم را برداشتم و رفتم هیچکس تعجب نکند. از بیآبرویی نمیترسم، هنوز میتوانم لخت با چراغ توی شهر بگردم و «یافتم یافتم» سر بدهم!*** اما از بازیهای نصفه و نیمه خسته شدهام و غرورم هم نمی گذارد ببازم. حالا یک-صفر و ده هیچش چه فرقی میکند؟ این تمام شدنهای دور رو برم هم یک حفره بزرگ توی قلبم باز کرده که جایش بدجوری درد میکند. بدجوری...
پینوشت۱: *: ترانهی مونا برزویی. **: ترانهی شهیار قنبری.
پینوشت۲: ***:
به سرم زده که میتوانم
پاک کن را بر میدارم
و...ردیف غزلهایم را
پاک میکنم
من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو
غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو
-------------
من و دریا غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
چه قیافه بیتفاوتی دارند
-قافیه ها-
میخیالم:
ما که قرنهاست قافیه را باختهایم
و...پاکشان میکنم
من و دریا غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
----------
من و دریا غزلی
غزلی مثل تو.
من خیالاتیام
به شتاب انسان امروز
به کاسه آب «دیوژن»
به بیوزنی
-میاندیشم
و...
پاک کن را باز بر میدارم
من
دریا
غزل
تو.
(محمد علی بهمنی)
پینوشت۳: دیوژن یا دیوجانس- فیلسوف یونانی- همو که در روز چراغ بر میداشت و در کوچههای آتن به دنبال انسان می گشت. «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانــــــــم آرزوست.» (مولانا)
گفتهاند که با قناعت زندگی میکرد و تنها کاسهای را برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که با کف دست مینوشید به دور افکند و گفت چه بار بیهودهای را حمل میکردم!
برمیگردم خواهرم را ببویم
بر میگردم ایوانم را بشویم...
بر میگردم
بر میگردم
بر میگردم
بر میگردم
بگذارید برگردم...
پی نوشت۱: ترانهی شهیار قنبری نازنین بود. میدانید که؟
پی نوشت۲: میروم چند روزی گم بشوم. شاید تمام شدنم به تعویق بیفتد....
«اگر زمان و مکان در اختیار ما بود/ ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت میشدم/ و تو میتوانستی تا قیامت برایم ناز کنی./ یکصد سال به ستایش چشمانت میگذشت/ و سی هزار سال صرف ستایش تنت/ و تازه / در پایان عمر به دلت راه مییافتم»
شاید هر شاعری، یکی از خوابهایش شنیدن شعرش از زبان کسیست که شعر برای او سروده شده است. نمیدانم وقتی شاملو زنده بود، چندبار پیش آمد که او شنونده باشد و آیدا برایش شعر بخواند. اما حالا ما این فرصت را در اختیار داریم که قمستی از این قصه باشیم. اینبار شعرها را آیدایی بخواند که شاملو از او نوشته بود و برای او نوشته بود و او را نوشته بود. برای خود من کم نبود سرخوشی مواجهه با این تجربه، مخصوصن وقتی که شعرها را هم خود آیدا از بین همهی شعرهای شاملو انتخاب کرده است، فکر میکنم شاید اینهایی که انتخاب شدهاند رازی دارند و تصور میکنم آیدا میتواند یاد چه خاطرهای بیفتد وقتی هرکدام از اینها را با صدای خودش میشنود. آیدا شاملو با صدای خشدارش و دکلمهی آن شعر بالا آلبومی را آغاز میکند که تا تمام شود معلوم نیست چه بر سر دل من بیاید! برای من که شعر را با شاملو شناختهام و صدای بم او که به قول بابک بیات شبیه صدای ویلنسل بود، قسمت زیادی از تنهاییهایم را پر کرده و میکند، اینکه عنوان آلبوم هم قسمتی از یکی از دلنشینترین شعرهای شاملو -برای من- باشد، خودش کم نیست. امروز تمام شده و دارم فکر میکنم حالا وقتی همینطوری سری به مرکز موسیقی بتهوون زدیم و بابک چمنآرا خبر انتشار آلبومی را داد که قسمتهایی از آن را قبلتر شنیده بودم و آلبوم را هدیه داد تا حالا سرخوش سرخوش باشم، قطعن روز خوبی بوده است. فقط حیفِ امروز که «تو»اَش کم بود. «میان آفتابهای همیشه زیبایی تو لنگریست/ نگاهت شکست ستمگریست/ و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست.»
«آفتابهای همیشه» را امروز موسسه فرهنگی- هنری آواخورشید (موسسه نشر وابسته به مرکز موسیقی بتهوون) منتشر کرده است، صدای آیدا شاملو، موسیقی و صداسازی متفاوت و خوب محمد رضا اصغری و سعید سالاریمنش و البته شعرهای احمد شاملو. توی آلبوم سورپرایزی هم برایتان دارند. توی یکی از ترکها صدای آیدا و احمد شاملو را میتوانید باهم بشنوید که همین خودش حال غریبی دارد.
پ.ن: تصور کنید! دیشب فقط برای سومین بار قیصر دیده باشی (فقط برای سومین بارش مهم است. چون من قیصرباز و کیمیایی باز نبوده و نیستم و فیلم ندیده هم زیاد دارم که یک فیلمی را چند بار ببینم. اما قیصر فیلم دیدنی و قابل احترامیست، مثل غزل کیمیایی که آن هم همین اندازه دلچسب است) و یکی از دوستانت هم کلی در مورد اینکه چطور زمان قدیم به خاطر بکارت میشد یک ایل به فاک بروند نطق کرده باشد. حالا از سر تختطاووس تا منزل را میخواهی پیاده بروی و با تلفن صحبت کنی که یکهو جلوی آن داروخانه معروف نزدیک میدان سلماس یک خانم محترم (؟!) که از شواهد در این روز گرم بازار کسادی داشته که تا این وقت شب آنجا معطل مانده برمیگردد توی صورتت میگوید «... نمیخواهی؟!» شما جای من بودید چه میکردید یا چه حالی بهتان دست میداد؟ من که وقتی به خانه رسیدم دیدم پیراهنم کلی خیس آب است، نمیدانم از گرمای امروز تهران بوده یا از شرم مواجهی علنی با اینهمه کجی و کژی فرهنگی توی کشور خیلی فرهنگی و ... مان! بیخیال!
انسان کلمه را اختراع کرد، چون از تنهایی میترسید. کلمات آفریده شدهاند تا فاصلهای نباشد. و گاهی که حرف نمیزنی، توضیح نمیدهی، نه تنها تنهایی را بغل کردهای، بلکه شاید همهی بودنهای قبلی را هم به گند بکشی. همهی پشت هم بودنها را، با هم بودنها را، رفیق بودنها را و تنها نبودنها را. این مهم نیست که توضیح ندهی و هزار فکر و خیال باشد و تو آدم بدهی قصه شوی، آدم بده بودن به تنهایی اهمیت زیادی ندارد، اینکه حتا یک لحظه این امکان را برای کسی که همیشه «هم» بودهاید و «باهم» فراهم کنی که آدم بدهی قصهاش شوی غذابآور است، عذابی بیتوضیح دارد، مثل مرگ. حالا اگر آنطرف قصه هم «خالی» ِ تو باشد که اگر هم همهچیزش سرجا نبوده تو خنجری در دست نداشتهای و هیچ نکردهای، قصه فیلم هندیتر میشود، اشکآورتر از آنچه پارسال این روزها توی خیابانها تقسیم میشد. فکر میکنی بگذاری کمی بگذرد که گذر زمان همهچیز را مشخص میکند و عزیزت میفهمد که خنجری دست کسی نبوده، اما این همه خاطره را که توی این گذر زمان مدفون میشوند، چه کسی باید جوابگو باشد؟ بعضی وقتها بازی دست تو نیست اما مجبوری بازی کنی و حال مربیای را داری که تیمش توی ده دقیقه ده تا گل خورده، اما اگر تیم را بیرون بکشد هم خودش و هم تیمش تا همیشه محروم میشوند. بعضی وقتها کلمهای وجود ندارد تا فاصله را پر کند و فقط برای اینکه گاهی دردش کمتر شود میتوانی به خودت فحش بدهی...
۱- یک سال دیگر گذشت. سالی که شاید از عجیبترین، غمگینترین و غیرمنتظرهترین اتفاقات عمرم را در آن دیدم. سال گذشته کسی به من تبریک نگفت. سال گذشته این روزها مادر سهراب جلوی اوین عکس پسرش را به هرکسی که میدید نشان میداد و کوچه به کوچه دنبال عطری، صدایی، پیراهن پارهای از او بود. پارسال این روزها من فقط اشک میریختم و فحش میدادم به هرچه متولد شدن است. پارسال نه شمعی فوت کردم، نه شیرینیای خوردم و نه هدیهای گرفتم. به همهچیز و همهکس مدیون بودم اگر چنین نمی کردم، به خودم هم. پارسال فقط دو انگشتم را بالا گرفتم و بالاتر، که یادم نرود چه آرزوهای داشتیم و... تولدم در سال ۸۸ حالا حالاها یادم میماند.
۲- آن روزها یادم هست که میدویدم و میدویدم که بزرگتر بشوم و شمارش اعداد برای بزرگتر شدن برایم مهم بود. حالا مدتهاست که از عددها هم هراسانم. بزرگتر شدن، هرچند به عدد و اسم، غمگینم میکند. هنوز کارهای زیادی هست که انجام ندادهام. به قول سید مهدی موسوی عزیزم: «فیلم هایی هست که هنوز ندیدهام، دخترانی که نبوسیدهام؛ عوضیهایی که مادرشان را...» و میترسم که فرصتش تباشد. یک دفعه بیدار شوم ببینم چند دهه از عمرم گذشته است وپشت سرم خالیست. هرچند آدم کم آرزویی هستم، اما از باطل زندگی کردن و آمدن و رفتن و ندانستن هراسانم، همیشه هراسان بودهام.
۳- معمولن برای هرچیزی فقط یکبار ترانه میگویم. برای همین ترانهای نو برای میلاد ندارم جزهمان که: داری فوتم میکنی با شمعای کیک تولد... اما باز همین یکی دو هفته پیش بود که دکتر عزیز شعری توی فیسبوک منتشر کرد که همهی این روزهای ماست. بازنشرش میکنم که همهی نگفتهها و گفتههای این یکسال من است، تولدنامهام و ... هیچ!
سرم از روزهای بد، پُر شد
مثل یک کیسهی زباله شدم
جشن بیمزّهی تولد بود
خبر آمد که چند ساله شدم
بعد شب شد، به خانهمان رفتیم
لخت، زیر ِ پتو مچاله شدم
دلم آهنگ بندری میخواست
بوق ماشین و جیغ ترمز بود
صفحهی شایعات را خواندم
سهم من، چند تا تجاوز بود!
همهی شهر پرفسور بودند
متفکّرترینشان بز بود!
خام بودیم و پخته می باید!
رَب شناسان شهر، رُب بودند!
«شاید» و «باید» و «ولی» و «اگر»
«همچنین» و «چرا» و «خب» بودند
خواستم تا که رکعتی از عشق...
همهی دوستان، جُنُب بودند!
شهر با دستمال خونینش
پاک می کرد ردّ پایم را
«فعل ِ» شب بود و «قید» تنهایی
می شمردند «صیغه» هایم را
گریه می کردم از تو زیر پتو
نکند سوسک ها صدایم را...
داشت میمردم از تو و رفقا
موسم گل به بوستان بودند!
ما که مُردیم گرچه این مَردُم
جزئی از سخت پوستان بودند!
هرچه می خواستند، می کردند!
دشمنانی که دوستان بودند
شعر من، بوی گند میگیرد
گه رسیده به آن سرِ ِ سرشان
می نوشتند وصف ما را از
دفتر خاطرات مادرشان!
ما که مُردیم... گرچه آنها هم
می رسد روزهای آخرشان
بغلم کن پتوی غمگینم!
بعد صد سال و قرن! تنهایی
بغلم کن که آتشم بزنی
توی این خانه ی مقوّایی
بغلم کن که شاد و غمگینم
مثل گریه پس از خودارضایی
شاعرت فرق داشت با دنیا
عاشق ِ آنچه که نمیشد بود
وسط جشن، گریه میکردم
گرچه لبخند زورکی مُد بود
فوت کردم به کیک بی شمعم
مرگ من لحظهی تولد بود...
(سید مهدی موسوی)
پ.ن: نه غمگین نیستم. این شعر هم غمگین نیست. باور کنید روبهراهم و غمهایی هم اگر هست چیزیست که همه عمر با ما بوده و جزیی از زندگی مان شده. وگرنه الان شادم و شمعها را فوت خواهم کرد!
پینوشت: من این نوشتههای بغل وبلاگم را دوست دارم. قبلی به دلایلی عوض شد و حالا نمیدانم تا کی باید به اینها عادت کنید. یکیاش همین قسمت محشر از کتاب سه نمایشنامه که مجددا توقیف شده است اما از محبوب ترین کتابهای زندگیام است:
«فکر میکنی من دیوونهم؟ ... خب. دیوونهم که باشم تازه واسه اینه که به اندازهی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینهی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش میدم، زیر پیرهنم قایمش میکنم... چون وقتی مُردهها رو بردن، دیگه زندهها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کارهن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمهی احمد شاملو
پیانوها تسلیت... سوئیتها تسلیت... تسلیت میگویم جناب صدا... تسلیت میگویم پاییز طلایی... تسلیت... آندره آرزومانیان هم رفت. تسلیت...
پینوشت: فردا ۹:۳۰ صبح از مقابل تالار وحدت میرویم تا آندره را تحویل مردهخورها و گورکنها دهیم...
پینوشت۲: واژه می رویم در پی نوشت بالایی بیشتر از می رویم های گزارش گرهای فوتبال بود. وگنه من قبلن هم گفته بودم که عادت به حضور در تشییع ها برای مرده خوری نیستم و معمولن از راه دور این کار را می کنم.
روزهایم روی یک جریان ثابت در حرکتاند. نمیخواهم به این فکر کنم که چقدر از روزهای طغیان و آشوب دورم. حسرت خودی که نیستم را نمیخورم، که همین منم که اینگونه میگذرانم و آرامترم. منم که زندهام و آرامشم را از تو دارم. شاید درحال تغییرم، شاید دارم پوست میاندازم. نمیدانم کار توست یا اقتضای بزرگتر شدن! اما اتفاقی افتاده که کسی حتا توان فکر کردن به آن را هم نداشت: من رام شدهام!
مهم نیست که دیگر توی شعرهایم سیاهی و کثافت موج نمیزند، زندگی به حد کافی کثیف است و این روزها... نه روزهای خوبی هستند. ماه خوبیست این خرداد. من با همهی زخمهایش دوستش دارم! مهم نیست که دیگر سعی نمیکنم که خودم را آزار بدهم. مهم نیست که دیگر وعدههای غذاییام به هم ریخته نیست. مهم نیست که دارم آدم میشوم و آدم شدن را دوست نداشتم! حتا مهم نیست که دیگر اینجا آن طرفداران همیشگیاش را ندارد، چون طغیان همیشگی را ندارد. همین مهم است که دارم پوست میاندازم، آرامم و تو ...
گفته بودم که اگر اتفاقات عجیب و غریب نیفتد امسال در نمایشگاه با دو کتاب حاضر خواهم بود. ولی اتفاقات عجیب و غریب افتادند و بعد از گذر از هفتخوان مجوز ارشاد به هر مصیبتی که بود، یک هفته مانده به نمایشگاه کتاب مجوز کتابم با اصلاحیههای مربوطه صادر شد. اما مشکلات ناشر و چاپخانه باعث شد که کتابم به نمایشگاه امسال هم نرسد. دوستان دیگرم یغما گلرویی و حسین غیاثی هم مشکلاتی شبیه به این داشتند و شاید هم مصلحت در این بود که چنین شود. (انگار این کلمهی مصلحت قسمتی از زندگیام شده است. میدانی از کی؟)
با اینهمه نمایشگاه کتاب امسال پر است از شعر و دوستان شاعر. سید مهدی موسوی عزیز تقریبا خیلی از این اتفاقات خوب را لیست کرده و به اینها غرفههای انتشارات سرزمین اهورایی و شانی را هم اضافه کنید. دوستان دیگری هم به صورت پراکنده در غرفههای دیگر حضور دارند که هرکدام به خاطرم آمد همینجا معرفی خواهم کرد.
پ.ن: ديشب كه سيد مهدي ما اساماس زد: «بازي تمام شد، كتابها جمع شد، من مُردم... از همه دوستان حلاليت ميخواهم.» يخ كردم. باورم نميشد و نميفهميدم چه ميگويد. زنگ ميزدم و گوشي را برنميداشت. امرزو بود كه بالاخره صدايش را شنيدم . كه همهاش بغض بود. ميگفت آمدند و كتاب هايي كه همهي كتابهايي مجوز داشتند را هم بردند. در غرفه را پلمپ زدند. شعرها رفتند كه خمير شوند. رفتند كه شانه تخم مرغ و جعفه كفش شوند. چيزي نداشتم كه بگويم. فقط فحش ميدادم. مثل ديشب كه تا صبح فحش دادم...
وقتي حرفي براي گفتن ندارم همين يك سطر هم خود بيهودگيست. اما ما به لحظات بيهودهای که قاطي زندگيمان شده عادت داریم؟ نه؟
کتاب ترانههایش را بر میدارم. ورق میزنم. نه فقط ترانهها را، که خاطراتم را، عشق را، این روزهایم را و بیست و شش سالگی را. ورق میزنم و بغض بیشتری گلویم را میفشرد. میگویم کاش... و فکرم را میخورم. گاهی از فکر کردن هم گریزانم، چون ته هیچ فکری به جایی که دوست دارم نمیرسد. کاش اینها همینجا خاطرهسازمان میشدند؟ کاش هیچ گاه هیچ کس مجبور به هجرت نمیشد؟ کاش اینگونه با ایشان تا نمیشد؟ کاش خودشان میماندند و نمیرفتند؟ چه فرقی میکرد؟ آنهایی که ماندند مگر دق مرگ نشدند؟ هنرمند این سرزمین یا باید مطرب باشد یا دلقک... گرچه اینها هم غم کم ندارند. شاید غم بیشتری هم دارد که همیشه بخندانی و خودت هرگز نخندی! میگذرم. از همهی ایکاشها میگذرم و خاطراتم را ورق میزنم. گرچه همیشه ترانههای شهیار قنبری را بیشتر دوست داشتم، اما این دلیل نمیشود که از بزرگی دیگران کاسته شود. این دعواهای مزخرفی که راه افتاده بود را هم هرگز نفهمیدم. هرگز نفهمیدم چرا باید کسی را با کس دیگری مقایسه کنیم تا بگوییم آنکس که دوست داریم بزرگتر است. چرا باید همیشه هرچیزی را به نفع خودمان و خواستههایمان مصادره کنیم و حقیقت را نبینیم چون چیزی که دوست داریم مهمتر از حقیقت است. بگذریم. بگذریم....
کتاب را ورق میزنم و بغضی از گوشهی چشمم پایین میریزد. کدام شیر پاک خوردهای گفته بود مرد که گریه نمیکند؟ مرد دلتنگ باشد گریه میکند. خوب هم گریه میکند. فقط گریههایش را قایم میکند تا کسی نبیند. صورتش را برمیگرداند و گریه میکند. مرد گریه میکند، ولی گریهاش نه دیدنیست و نه نوشتنی. اما من گوشی را برمیدارم و مینویسم:
«بیتو میشه با نسیم، بیعتی همیشه کرد!
میشه با پنجره ساخت، توی گلدون ریشه کرد
بیتو از آینهها، میشه تا ستاره رفت
بیتو میشه زنده بود، زندگی نمیشه کرد...»*
و تکرار می کنم: بیتو میشه زنده بود، زندگی نمیشه کرد... زندگی نمی...
پینوشت: * قسمتی از ترانهی میشه، نمیشهی ایرج جنتی عطایی / مرا به خانهام ببر/ گزینهی ترانهها به کوشش یغما گلرویی/ انتشارات دارینوش
گفتا که کیست بر در؟ گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری؟ گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی؟ گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی؟ گفتم که تا قیامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم، زردی رخ علامت
گفتا کجاست آفت؟ گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آنجا؟ا گفتم در استــــقــامـت
پینوشت۱: اگر مولانا این روزهای من را داشت و از طرفی هم در سال ۸۹ قرار بود این غزل را بگوید مطمئنم باز جز این نمیگفت. شاید هم با استقامت بیشتری استقامت را ادا میکرد! کاش بود و میدیدید که اینگونه میشد!
پینوشت۲: دوست ندارم دروغ بگویم، گرچه حتمن گاهی از دستم در میرود، اما به دروغ حتی از نوع سیزدهش هم معتقد نیستم. هیچوقت هم سبزه گره نزدم و نخواهم زد. همانطور که از روی آتش نمیپرم، همانطور که آش نذری هم نمیزنم! دلیلش این است که حسی برای اینکارها ندارم. چیزی که میخواهم را سعی میکنم اگر لیاقتش را داشتم به دست بیاورم، نمیخواهم دست قضا وقدر سرنوشتم را رقم بزند! گرچه همیشه به آنچه ما میخواهیم نیست! عدد سیزده را هم که بیشتر از هر عددی دوست دارم، حتی بیشتر از هفت. همین!
(واهه آرمن)
پینوشت۱: هنوز روزای بارونی...
پینوشت۲: نه! قرار نبود از شعر هم بدم بیاید، که انگار دارد اینطوری میشود. نمیخواهم همهی زندگیام فقط یک شعر باشد. شعر بودن دردناک است. به چه دردی میخورد؟ نه. نباید اینطوری باشد...
پینوشت۳: امیدوارم اگر اتفاق عجیب و غریبی نیفتد امسال بالاخره با دو کتاب در نمایشگاه حاضر باشم. حالا بگذارید بقیهی این هفتخوان را رد شویم، همهچیز که تمام شد جزئیاتش را خواهم گفت. فعلن دعا کنید که این سنگهای جلوی پای ما کمتر شود. از جان سختی هم خسته شدیم...
۱- با خودم قرار گذاشتهام در سال نو بیشتر لبخند بزنم. با خودم قرار گذاشتهام بیشتر زندگی کنم. با خودم قرار گذاشتهام کمتر فکر کنم، موزیک دامبولی بیشتر گوش کنم، بیشتر مثل همه باشم، به خودم بشتر برسم، مثل چهار پنج سال پیش که شاید هنوز اینقدر کسخل نشده بودم! میخواهم مثل همهی آدمهای ساده با دلخوشیهای ساده و غمهای ساده باشم... میخواهم برای رسیدن به هدفهایم در زندگی تلاش بیشتری بکنم، حالا اگر خود هدف هم موجود نباشد مهم نیست. حتا با خودم قرار گذاشتهام که چاق شوم! نمیدانم زندگیام بهتر میشود یا نه؟ نمیدانم اصلن اینها برای منی که اینقدر استخوان هایم سفت شده برای این مدل زندگی امکانپذیر است؟ اما تلاشم را میکنم. گرچه به هیچ چیزی امیدوار نیستم. نمیخواهم کامویی نگاه کنم که کاش از جعبهی پاندورا امید هم بیرون میآمد تا اینطوری الکی همیشه به آیندهای بعید که یه روز خوب میاد میدونم* امیدوار نباشم... که بگویم همین امید است که نمیگذارد بمیریم، که آخرش روز خوبی نمیآید و باز میمیریم... نه... نمیخواهم اینطوری باشد. می خواهم خودم را گول بزنم. فکر نکنم به چیزهایی که میدانم اتفاق نخواهد افتاد و ... خدا بزرگه... مامان امشب واسهمون دعا بخون...*
۲- ممنون از همهی دوستانی که تبریک سال نو دادند. زنگ زدند، اساماس زدند، ایمیل زدند و اینجا پیغام عمومی و خصوصی گذاشتند. نمیدانم منی که توی غار تنهاییام خزیدهبودم چقدر توانستم پاسخ تبریکشان را بدهم. اما سال نوی شما هم مبارک. آرزوهای تکراریام را که خودتان میدانید و همان آرزوهای شماست حوالهی آسمانها میکنم، شاید اینبار فرجی شد! شاید...
۳- این روزها که قرار است شبیه سال نو باشد و نمي دانم نو شده یا نه جز غم بزرگتر شدن و نزدیک شدن به نیمهی عمر، قرار است غمی نداشته باشم. گفتم که قرار است شادتر باشم. هرچند دوستان نمی گذارند. شب بیمن کوروش سمیعی (که رفیق نبودیم و دعوا هم کم نداشتیم، اما به حال خودم جفا کردهام اگر نگویم با این ترانهاش خیلی حال کردم و خوشحالم در آلبومی در این حد همترانهای با زخمهای نسل من هم حضور دارد و واقعن ترانه او و گریه کنم یا نکنم زویا بهترین ترانههای آلبومند) و این ترانههای محشر مونا برزویی توی آلبوم یک اتفاق خوب سعید مدرس حالم را خوب، بد میکنند. اما خوب خواهم شد نه! خوبم! خوبم! سعی میکنم خوبتر هم باشم. چیزی بلد نیستم بگم تا تو رو دلداری بدم/ خدا به موقع میرسه، فقط به این معتقدم...**
۴- نمیخواهم به این فکر کنم که شاید همهچیز از دست برود... حتی در همین دوست داشتن ساده که شاید هم خودم را از دست بدهم، هم آنهایی که میتوانستم دوستشان داشته باشم و هم آنهایی که میخواهمشان دیگر نباشند... اما من زره پوشیدهام و پا به میدان گذاشتهام که بجنگم. با زندگی بجنگم و برای زندگی بجنگم و جز این و جز تو چیزی مهم نیست... اگر هم باز ببازم سنگینی شکست شاید بهانهی خوبی باشد که همان جعبهی پاندورای لعنتی را دور بزنم و زودتر از هرچه امید است بکشم بیرون. به بعدش هم فکر نمیکنم. نمیخواهم جز خیال پیروزی چیزی در سرم باشد، حالم خوب است؟
Dreams are made winding through my head
through my head ***
پینوشت۱: فقط جای رفیقامون که نیستن خالیه... ولی یه روز خوب میاد... اینو.. میدونم!*
پینوشت۲: قالب جدید وبلاگ کار محمد نویری عزیز است که مثل قالب قبلیام باز هم لطف کرد و شرمندهام کرد. اینجا کمی قبلتر از سال نو، نو شد و حال ارغوانیاش را هم دوست دارم.
پینوشت۳: ترانهی جدیدی برای سال نو ندارم، چون حرف نویی ندارم. آن ترانهی کهنهی تکراری هرساله که یادتان هست؟
پینوشت۴: *: یه روز خوب میاد از سروش هیچکس. **: گریه نکن از آلبوم اتفاق خوب سعید مدرس ***: Spiders از System Of A Down
چرا به یاد نمیآورم؟
دریغا دریای دور!
این ساعت ِ دیواری، با آن آونگ هزار سالهاش
نمیگذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم.
(سید علی صالحی)

پینوشت۱: سر اومد زمستون؟ میاد؟...
پینوشت۲: تا مدتی کرکره اینجا را پایین میکشم. نمیدانم بگویم حالم خوب است؛ نگران نباشید، یا بگویم نه خوب نیستم. نه! هیچکدام مهم نیست. میخواهم کمی بروم توی غار تنهاییام. سال خوبی نبود. برای من هم روزهای خوبی نیستند این روزها. بگذارید با سکوت تمامش کنیم.
پینوشت۳: برای من
که تمامی قصه
بد بودم،
کجاست آغوشی
تا که خوب
گریه کنی...
هرچند فعلن خودم هم فقط با همین نوشتن است که شکمم را سیر میکنم، یا شاید گاهی لباس و کفشی بخرم، پشت چراغی قرمز برای کسی که دوستش دارم شاخه گلی بخرم و کمی بیشتر با لبخند نگاهش کنم. (گفته بودم همیشه گل را توی خاک دوست دارم و برایم گل چیده شده لذتی ندارد، اما شاید گاهی یک شاخه گل به جای گفتن یک دوستت دارم ساده به کار آید) کتاب و دفتر و قلم بخرم و ... البته نمیدانم با این پولهایی که ما میگیریم معمولن چندتای اینها را میشود خرید؛ اما وقتی اعتماد و ایراندخت توقیف شد جز غم بیکار شدن تعداد دیگری از هم قلمهایم، غم خودم را نداشتم. میگویم بیایید شادی بکنیم. چون تکلیف روشن شد. البته روشن بود و ما دیر فهمیدیم. اشتباه از ماست که تکلیفمان را نمیدانیم. تعریف آزادی بیان را ما اشتباهی فهمیدهایم؛ به خدا! حالا که توانایی طور دیگر نوشتن را نداریم (نمیخواهم از عنوان خودفروشی استفاده کنم) پس برای آزادی بیان بیایید برویم باهم یک آب میوه فروشی بزنیم یا ساندویچی که در آن خوراک زبان بفروشیم و به حرف زدنش دلخوش باشیم. حتی میتوانیم زبان و مغز خودمان را هم دربیاوریم و ساندویچش کنیم، واقعن اینها جز دردسر به چه کاری میآیند؟ حداقل پول بهتری میشود ازشان کسب کرد. ما اشتباهی فکر میکنیم، اشتباه راه میرویم، اشتباهی مینویسیم... باور کنید.
پی نوشت۱: برای تمامی روزهایی که نمی گذرند
پینوشت۲: ما اشتباهی عاشق میشویم؟
پینوشت پست قبل:
گفتم که: همیشه کم منت و بیپروا، به قول معروف هرچه دارم توی دایره میریزم تا چیزی نماند که از خودم دلگیرم کند. اما از طرفی هم خیلی زود بو میکشم و خیلی چیزها را میفهمم. ولی سعی میکنم مدارا کنم، سخت دلگیر میشوم و تا مدت زمان زیادی به رویم نمیآورم. البته شاید گاهی کُدهایی هم بدهم تا طرف بفهمد و رفتار یا تفکرش را اصلاح کند. ولی همیشه امیدوارم کاسهی صبرم لبریز نشود. قبلترها گفته بودم:
بُتی که بشکنه دیگه شکسته...
۱) انتظار کشنده است. اگر بخواهم تشبیه کنم انتظار مثل آویزان شدن سروته از برج میلاد است! هیچ وقت انتظارکشیدن را دوست نداشتم اما گاهی دلم خواسته که منتظر بمانم ببینم چه طعمی دارد، هیچ وقت از طعمش خوشم نیامده. برعکس دلتنگی که طعمی گس و دوستداشتنی دارد. حتی شاید بشود ازاین نتیجه گرفت که از ترس آزار دیدن خودم نه زیادی منتظر میمانم و نه از کسی انتظار خاصی دارم.
۲) اکثر دوستان معتقدند که من آدم راحتی هستم که سخت ناراحت میشوم. این درست است. اما من هم مثل هرکسی دامنهی تحمل و خط قرمزهایی برای ناراحتی دارم. چندروز پیش داشتم فکر میکردم که بیشتر از همه از چه چیزی متنفرم، آزار میبینم و میترسم؟ این عنوانها از فکرم گذشتند: دروغ، نارو، انتظار، توهین.
۳) یک کار جدید با موضوعی مشخص و سفارش شده نوشتم که قسمتهاییاش این است:
اين شانهها بيگريه ميلرزند
این دستها با خویش درگیرند
از شش جهت از مرگ میترسند
اعدامیانی که نمیمیرند
ما پیرتر از عکس خویشیم و
آیینهها از مرگ سرشارند
در کوچه بذر عشق میپاشیم
مرگآوران شوق درو دارند
میترسم از این مرگ تدریجی
میترسم از این مرگ تاخیری
وقتی که دستت را نمیگیرم
وقتی که دستم را نمیگیری
(میثم یوسفی/بهمن۸۸)
زنی که صاعقهوار آنک ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایههای کفن دارد
کیام کیام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هرآنچه قصد شدن دارد
دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق میافرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
¤
زنی چنین که تویی بیشک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد
مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد
(حسین منزوی)
پینوشت۱: این حس معلق را کجای دلم بگذارم؟ دلم گم شدن میخواهد و نمیشود. زندگیای که از آن گریزانم به بندم کشیده است و این حالت هم دیگر نه غمگین است و نه دردآور، اما ترسناک است. میترسم عادت شود و عادت هم غم دارد و هم درد دارد. مثل حال زنی که دیگر ۳۰ سالگیاش را هم رد کرده است و عوض کردن نواربهداشتی قسمتی از زندگیاش بوده و حواسش نیست که روزی از همهچیز آن بالا میآورده... میترسم بگذرد و سرم را بلند کنم ببینم دیگر بوی گندش را هم نمیفهمم... میترسم از عادت به یک عادت که خودش زمانی درد کمی نبود... حتی از این روزها هم... میترسم عادت کنیم و عادت خود فراموشیست... یادمان که نمیرود؟
پینوشت۲: همه دوستان زیادی را کنارمان نداریم و دوستان زیادی از من هم باید اینجا کنارم میبودند و نیستند. از بین همه این غزل را تقدیم میکنم به محمد که گاهی همآواز منزویخوانیهایمان بود و حالا لابد چون زمستان گذشت و زمستانی نکرد، برای خنکتر شدن مغز و سر و ذهن و گلویش آب میخورد. و نمیدانم هنوز غزلهای منزوی را ازبر است یا نه؟
پیشینه: رفیق قدیمی! یادت هست که میگفتم من خر نمیشوم؟ یادت هست که میگفتم وارد بازیای نمیشوم که ندانم آخرش برندهام یا بازنده؟ یادت هست؟ حالا کجایی که استیصال را توی شب و روزهایم ببینی؟ دارم دیوانه میشوم. اما نمیخواهم بگویم نمیتوانم. هرقدر هم که ضعیف و نحیف باشم، اینبار کوتاه نمیآیم.
شرح حال: ربطی به فیلم نداشت، منطقی بودن بغل دستیام و قصهی من که نمیشود با منطق سنجیدش، برای خودش یک فیلم بود. این قصه آنقدر پیچیدگی دراماتیک دارد که پوز خیلی از قصهها را بزند. برای همین وسطهای فیلم میخواستم سرم را بگذارم رو شانهی بغل دستیام و زارزار گریه کنم.
پسینه: باران میبارید... باران میبارد... باران خواهد بارید... هیچچیزی هم از من یا تو و تویی که در منی پاک شدنی نیست. این باران فقط آشفتگی را بیشتر میکند و لذت قدم زدن دارد. باران را دوست دارم و خواهم داشت...
ترانه۱: ...میخواستم که با تو، هر صبح، بوسه باشه/ عشقت رو منطق ِ ابر، دیوونگی بپاشه/ بارون بباره تا من، بیچتر عاشقت شم/ تو شعر باشی و من، هر سطر عاشقت شم/ بارون به خاطر تو، بیوقفهتر بباره/ از وسوسه بیفته، این بغض بد قواره/ برگرد چتر و بردار، از گریه خیس میشم/ وقتی باید جدا شیم، بد تر حریص میشم...
ترانه۲: وقتی که دلخوش نیستی، خندیدنت بیمعنیه/ وقتی نمیفهمی من و بوسیدنت بیمعنیه/ باور کن اینها حرف نیست، بیتو سقوطم حتمیه/ وقتی نمیدونم که این، احساس پوچی از چیه؟/ .../ من عاشقت هستم ولی، انگار تو ناباوری/ با این سکوتت میرسم، تا مرز خودویرانگری/ میترسم از این که یه وقت، بیجنگ از دستات بدم/ دلتنگ من باشی ولی، دلتنگ از دستات بدم/ وقتی که حالم خوب نیست، این حرفها هم جعلیاَن/ تا آسمون ابری نشه، این برفها هم جعلیاَن ...
ترانه۳: ترانهی تو... تو...تو...تو...
نمیدانم خلقت آدمی اینگونه بوده و همهجای دنیا اینطوری است یا ما ایرانیها ملت خاطرهبازی هستیم. نمیدانم خودم هم خاطرهبازم یا ادای خاطره بازی در میآورم یا نه اصلن گاهی برای شنا کردن خلاف جهت آب ادای فراموش کردن را هم در میآورم. اما میدانم خود فراموشی هرگز نمیشود. هیچ چیزی نیست که برای همیشه از ذهنم پاک شود. هنوز آن نامهای را که توی تاکسی نارنجی رنگ دربستی توی سیزده چهارده سالگی دست اولین عشق زندگیام دادم یادم است. اگر بخواهم مرور کنم صحنهاش پلان به پلان از جلوی چشمم میگذرد. یادت که هست عکسش را نشانت دادم و گفتی زیباست! حالا جالب است که عکس عروسیاش توی گوشیام است ولی هیچ ربطی به حسرت عشق و این چیزها ندارد. از غرورم نیست که اینها را میگویم. خودم ولش کردم چون فکر میکردم آنقدرها که لذت عشق اول باعث این دوست داشتن شده بود دوستش نداشتم. طبیعت آن سن و سال بود که نزدیکترین و اولین علاقهای که در خودم احساس کردم تبدیل به عشقم شود، اما این اولینبار بودنش بیشتر از اصل قضیه حواسم را پرت کرده بود که تمام شد. بعد از آن هم که همیشه دوروبرم شلوغ بود و زندگیام را هم میکردم ولی بیشتر توی غار تنهاییام بودم... بگذریم. الان بحث عشق نیست. صحبت از خاطرهباز بودن ماست و برای همین است که هنوز با رضا همدیگر
را بغل میکنیم و برای زخمهای همدیگر شعر میگوییم. با آرش و علیرضا از شبهایی میگوییم که بغض کردیم و شب سحر شد و گذشت اما ما نگذشتیم و ماندیم و ماندیم و ماندیم. خاطرهبازم که با هادی و حامد یاد بچگیهایمان میافتیم و بستههای شانسی که همیشه آنها میفروختند و من خریدار بودم و همیشه هم شانس گهی داشتم. همیشه پوچها مال من بود. نمیدانم با به حال بادکنک شانسی دیدهای یا نه. یک سری بادکنک بودند که شماره داشتند و یک کاغذ جدا که باید شانسی یکی را انتخاب میکردی و شمارهی بادکنک ات در میامد. حتی توی اینها هم همیشه شانس من کوچکترین بادکنک بود. اینها را از سر ناامیدی نمیگویم. مهم خاطرهاش است وگرنه الان لذت میبرم وقتی آن لحظهی دور جلوی چشمهایم میآید. خودم هم هیچوقت اهل فروختن و اینها نبودم. همیشه می خریدم. ز همان وقتها جاخالی میدادم. بیشتر از اینکه سه ماه تابستانم را پیش آشنایی، دوستی به کار بگذرانم و پول توجیبیای اضافی داشته باشم، کاری که اکثر دوروبریهایم دوست داشتند و خانوادهشان را وادار به آن میکردند تا لذت حضور در جامعه را اینطوری درک کنند، دنبال توپ پلاستیکی میافتادم یا کتابخانهی پدرم را زیرورو میکردم یا با دخترهای فامیل بازیهای سالم مثل لیلی، اسم و شهرت یا ... میکردیم! همان وقتها هم هیچ متر مشخصی در زندگیام نبود. همیشه طوری زندگی میکردم که لذت ببرم و کاری را انجام میدادم که دوستش داشتم. دلم به حال آن مشهدی مجنون که بچههای مدرسه پول میدادند، فحش می دادند یا می زدندش تا دیوانه تر شود و بخندند می سوخت. به جای هم سن و سالهایم دوست داشتم با رفقای پدرم بپرم گرچه از چندتاییشان هم خیلی بدم میآمد و بیشتر از گنجشکی که گربهی خانهی مادربزرگم خورده بودش برای زانوی فانباستن گریه کردم که خبر داده بودند دیگر نخواهد توانست پیراهن راهراه میلان و پیراهن نارنجی هلند را بپوشد و کنار آن دو طلای سیاه، گولیت و ریکارد جادوگری کند. من هم خاطرهبازم که هروقت فکر میکنم اینهای یادم میافتد، اما خوشحالم توی خاطراتم زندگی نکرده و نمیکنم و بیشتر خاطرهی امروز خودم را میسازم. تو نمیدانی الان چقدر کد توی مغزم است که تا به آن فکر میکنم خنده و چشمهای برقزدهی تو روبهروی صورتم نمودار میشود و دنبال خاطرههای بعدیام با چشمهایت میگردم؟ تو خودت نمیدانی چقدر با تو خاطره خواهم ساخت...
دیگر خیلی وقت است آنهایی که اینجا میآیند و میروند مهم نیستند و تعداد روزانهی این رفت و آمد (بله! یک زمانی مهم بود). دل و دماغ نوشتن هم ندارم. بگذارید اعتراف کنم. جز چند نفر که همیشه دوست داشتم خوانندهی نوشتههایم باشند، آمد و رفت بقیه علیالسویه است و حتی بعضیها هستند که دوست ندارم اینجا سرک بکشند. دوست دارم دنیای کوچکتری داشته باشم، حتی بیرون از اینجا. یک اتاق بی در و پنجره، چندتا کتاب و فیلم و عطر کسانی که دوستشان دارم. اگر بوی مداوم تویی که گم همیشه بودی هم باشد که دیگر همانجا میمانم و همانجا هم خواهم مرد... اما میدانم نمیشود. این دنیای گشاد بی دروپیکر بدجوری ما را معتاد خودش کرده است. ولی من با همه فرق دارم! اگر آن جنون آنی سراغم بیاید یکهو بعید نیست که همهی آنچه که دوست ندارم را سه طلاقه کنم. (شاید دوست داشتههایم را هم، جز تو که نمیشود کاریات کرد!) و بروم یک گوشهای، یک روستای دور افتاده که نشانیاش را فقط خودم بلدم و همانجا دنیا تمام شود. نیازی به ثابت کردن دارد؟ ولی من دوست ندارم چیزی را ثابت کنم. هیچوقت اهل اثبات نبودهام. توی مدرسه هم با اینکه ریاضی را بیشتر دوست داشتم و توی دانشگاه هم دو سال ریاضی خواندم و بعد مهندسی عمران و پای ثابت همهشان ثابت کردن بود، باز بیزار بودم از این کار. شاید برای همین رکورد دانشجو بودن را توی دور و بریهایم دارم! حالم از آنهایی که تلاش میکنند رفاقتشان را ثابت کنند به هم میخورد، حتی از خودم وقتی گاهی بنا داشتم این کار را بکنم. حالم از آنهایی که میخواهند صداقتشان را ثابت کنند به هم میخورد. حالم از آنهایی که میخواهند دوست داشتن را ثابت کنند به هم میخورد و خوشحالم که همیشه بیمنت دوست داشتهام و هر وقت هم دیدهام آزار میبینم یا میبینند، خودم راه خودم را گرفتهام و رفتهام. حالم از آنهایی که خودشان را میکشند تا عشق را ثابت کنند به هم میخورد. اثبات عشق به مرگ و جنون نیست. اصلن نمیشود عشق را ثابت کرد، فقط باید فهمیدش. فرهاد نرفت کوه را بکند تا عشقش را ثابت کند، از عشق بود که کوه کنده میشد و این عشق بود که کوه را میکند، نه فرهاد و تصمیمش. نمیدانم میفهمید یا نه؟ اصلن نمیشود در موردش حرف زد. خیلی چیزها را فقط باید بو کشید، حسش کرد. تلاش برای ثابت کردن هر چیزی مثل دروغ گفتن است. اگر قرار است کاری انجام شود خودش اتفاق خواهد افتاد. گذشت زمان است که همهچیز را ثابت میکند. همیشه فکر میکنم و میبینم خیلی چیزها هستند که اگر در مورد آنها قرار باشد پاسخگو باشم محکوم به اعدام خواهم شد. چون چیزی برای گفتن ندارم. حسم را هم که نمیشود بنویسم. هیچ وقت نمیشود همهی احساس را نوشت. نگویید که تو شاعری و اینهایی که مینویسی احساست است و شعر همیشه از حس میآید. اگر اینگونه باشد پس شعر بزرگترین دروغ دنیاست. مگر احساس را میشود نوشت؟ کلمات همیشه گمراه کنندهاند. اگر واژه نبود شاید زندگی طور دیگری میشد. اگر تکلمی نبود و همهچیز را میشد با نگاه کردن گفت، شاید تنها کسی که آرزو میکرد مرگ یک دروغ بزرگ باشد من بودم. (بر عکس حالا که گاهی مرگ را هم دوست دارم!) من عاشق نگاه کردنم و لذت آن را جز خودم کسی نمیداند. برای همین است که آن تنهایی را میخواهم و نگاه کردن را، فقط نگاه را...
پینوشت۱: حق با تو بود، می بایست می خوابیدم
پینوشت۲: حتی باد ایستاده بود و نگاه میکرد که شعله فرو بنشیند...
محمد قوچانی در قسمتی از خبرنگار. سردبیرش در شمارهی 41 ایراندخت (شنبه 5 دی 88) در مورد فیلم دربارهی الی نوشته است: «... اما به عنوان یک خبرنگار، یک شاهد می توانم شهادت بدهم که بحران سیاسی امروز ایران نه فقط ریشه در دولت که در ملت دارد و نه فقط این دولت است که به دروغ متهم میشود که دروغگویی از ملت ما آغاز میشود و ملت، همهی ما هستیم از اصلاحطلب تا اصولگرا...» راست میگوید، به خدا راست میگوید. پنج سال پیش بعد از انتخابات هشتم ریاستجمهوری با همین شعور کم سیاسیام گفتم که اصلاحطلبی اصلی باید در اندیشه و فکر ما اتفاق بیفتد و از پایین به بالا برویم و با زور و دولت نمیشود اصلاحی بنیادین انجام داد. روال سیاسی ایران به شهادت تاریخ سالهاست که دوره باطلی را طی میکند، هیچ جریان اصلاحطلبی با انقلاب و به هم ریختن سیستم حکومتی به نتیجه نمیرسد و این را شاید جوانان دههی چهل و پنجاه دیر فهمیدند یا در مدت اخیر به این نتیجه رسیدهاند. وقتی نرخ روزانهی کتابخوانی در این کشور به نیم ساعت هم نمیرسد، وقتی مردم رایشان و سرنوشتشان را به یک کیلو چرخ گوشت میفروشند، وقتی خیلیها 6 ماه اخیر و چهار سال قبلش را دیده اند و آخرش میگویند به من چه، اصلن با رای من اوضاع چه فرقی میکرد... باید واقعبین باشیم، در این شرایط چه انتظاری برای تغییر درست و حسابی در جهت بهبود داریم؟ خاطرهای از یک مسافرت در هفتهی اول بعد از انتخابات برایتان میگویم تا منظورم را بهتر بفهمید: چند روز بود که مثل همهی سالهای اخیر باز هم در مسیر تهران- زنجان- میانه در تردد بودم. اول صبح بود و بعد از چند روز بیخوابی برای رسیدن توامان به کار و درس داشتم از میانه به زنجان میامدم که بعد از امتحان به تهران بیایم. در صندلی عقب یکی از این سمندهای زرد بین شهری با حال سرخوشی بابت نبودن مسافری در کنار دستم چرت میزدم که راننده ماشین را نگه داشت و پیرمردی که انگار اهل یکی از روستاهای بین راهی بود سوار شد. من هم یک لحظه نگاهش کردم و سعی کردم به خوابم ادامه بدهم. چند ثانیه نگذشته بود که بحث سیاسی راننده با او شروع شد تا رسید به جایی که راننده از روستایی که مدافع سرسخت احمدینژاد (احمدینجات آنها) بود پرسید که آخر برای چه همهی روستاییهاتان به او رای دادند و اینقدر دوستش دارید؟ گفت: «او تنها کسی بود که در سی سال انقلاب به روستای ما خدمت کرد. چند هفته از ریاستجمهوریاش نگذشته بود که برایمان راه کشید و خانهی بهداشت احداث کرد. (توجه کنید که این روستایی عزیز فکر نکرده بود که آخر چطور میشود چند هفتهای چنین کارهایی کرد و در این میان بدبخت دولت های قبلی بودند که پروژههاشان بعد از آنها به بهرهبرداری رسید.) گذشته از این در روستای ما یک نفر در دادگاه محکوم شده بود که 6 میلیون دیه به یک نفر دیگر بدهد و به دستور احمدینژاد حکمش را بخشیدند. بعد از عید هم که سهام عدلت داد و پول نفت هم قرار است بدهد و ...» دلایل این شکلی پیرمرد ادامه داشتند و من با چشمان بسته فقط گوش میکردم تا پیرمرد عزیز حرفی زد که دیگر کلافه شدم: «همین اتوبان به این خوبی که شما داری ازش استفاده میکنی را هم احمدینجات کشیده است. قبلیها که از این کارهای بلد نبودند.» دیدم نمیشود چیزی نگفت. رو کردم به پیرمرد بینوا و گفتم: «پدرم! سرورم! چرا اینقدر دروغ میگویید و چیزهای بدیهی که خودتان میدانید را هم تحریف میکنید؟ شما جای پدربزرگ من هستی و بعید است توی این مسیر تردد نکرده باشی که ندانی پروژهی اتوبان تهران-زنجان در زمان آقای رفسنجانی بهرهبرداری شده است و زنجان به اینطرفش هم در زمان خاتمی ساخته شده و فقط قسمتهایی از آن که تازه به مسیر شما نمی خورد و قسمتهای نزدیک تبریزش است در دورهی احمدی نژاد در حال انجام است یا ساخته شده. در مورد آن کسی از روستایتان که در دادگاه بخشیده شده هم دروغ میگویی چون خودت هم میدانی که سیستم قضایی کشور ربطی به دولت ندارد و رییسش هم آقای هاشمی شاهرودیست.» اینجا بود که گفت راست میگویی آن هم روستاییمان از شاهرودی نامه گرفته بود که بخشیده شد. مانده بودم چه بگویم که خودش برگشت گفت: «پسرم ما بیسوادیم و این چیزها را نمی دانیم. شما دانشجو(!)ها هستید که مطلعید.» دیگر قاطی کردم! گفتم: «پدرم اگر بیاطلاعید که حق ندارید بهخاطر نادانیتان با سرنوشت ما بازی کنید، اما میدانم که اینطوری نیست. شما از من بیشتر میدانی، فقط دوست داری نادان باشی یا از دروغ خوشت میآید و خودت هم دروغ می گویی در حالی که ادعای مسلمانی هم داری.»
این همهی قصهی ماست. قصهی ما که عین آب خوردن دروغ میگوییم و نادانی را میپرستیم. حتي در دوست داشتنمان هم، حتي در عاشق شدن و نفس كشيدنمان هم دروغ ميگوييم و دروغ را باور ميكنيم و دروغكي دوست داريم و عشقهايمان هم دروغ است و ... وای خدا... ما در این روزهای عصبی و پر از دروغ یادمان رفته که همیشه دروغ اول را خودمان میگوییم. ما یادمان رفته چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. این دعوای همیشهی من با دوستانی بود که میگفتند در همهجای تاریخ برای رسیدن به رهایی باید سنگ پرتاب کرد و میخندیدم و میگفتم اگر سر یک نفر که خودش هم رهایی میخواهد بشکند، چه کار باید بکنیم؟ برای همین است که من چهگوارا را دوست دارم اما گاندی را بیشتر دوست دارم. برای همین است که الان از هرچیزی مهمتر کتابیست که باید برای خواهر کوچکم بخرم و بگویم بهجای پسرتهرونی بیاید باهم درباره الی ببینیم. این روزهای تلخی که داریم تویش نفس میکشیم هم به هر نحوی خواهد گذشت، اما آیا ما فردا را هم با دروغ آغاز میکنیم؟ من که قول میدهم از خودم شروع کنم و به ابتداییترین پایههای هر مکتب فکری، مذهبی و اخلاقی پایبند باشم. شما را نمیدانم.
پینوشت1: ایران دخت دو هفتهای میشود که جای شهروند امروز مرحوم را گرفته و واقعن خواندنی شده است. در شمارهی این هفته (در واقع هفتهی گذشته) همان شمارهای که در بالا اشاره شد، دوتا یادداشت دارم که شاید در روزهای آینده روی وبلاگ نيز بگذارمشان:
مروری بر موسیقی در زندگی و فیلمهاي مسعود کیمیایی؛ یه مرد بود، یه مرد...
حاشیهنویسی برای آلبوم «خاموش» کویتیپور: تفنگ آبپاش، سنگر و «ممد نبودی»
پینوشت2: ممنونم که با خدا آشتیم دادي. ممنون. نه به خاطر دین و ترس و نه به خاطر خدا و ترس، به خاطر تو و تو هم كه شده بايد بيشتر از اين حواسم باشد که خوب و درست زندگی کنم.
چند
خموش
میکنم
. سوی
.
.
.
هوش مرا
به رغم من .
ناطق راز میکنی
(مولانا جلالالدین محمد)
(اسم اين كتاب سلطنت ارديبهشت نيست/ شعر و طرحهاي محمد مجید ضرغامی/ انتشارات سرزمین اهورایی)
کوچک بودم، کودک بودم، از بهار میگریختم. دلپذیری اندکش به دو روز اول عید بود و سیزدهمی که بهدر میشد، چون سیزده را همیشه دوست داشتم.
کوچک بودم، تابستان دلپذیر بود، تعطیلی داشت، فوتبال داشت، لواشک داشت و جُلاب و روزهای رها، رهایی!
کوچک بودم، پاییز و حس دوگانهاش را نمیشد لمس نکرد. با تمام وجود شوق مدرسه رفتن را بغل میکردم و با تمام وجود از جمع و تفریق و تکلیف دوباره میگریختم. هنوز هم برایم عجیب است که آن پسرک یاغی چطور نمرهاش صدمی کمتر از بیست نمیشد؟! پاییز همیشه بود و منتظر من که به نوجوانی میرسیدم و اولین روزهای یک حس تازهی پاییزی. هنوز گاهی به آن دخترک متولد بیست مهر فکر میکنم. حسی که نه عشق بود و نه دوست داشتن، اما اولینبار بود برای درک اینکه عشق و دوست داشتن، زیباترین است. «اولین بار اولین یار، اولین دل دل دیدار، اولین تب اولین شب، سرفههای خشک سیگار...» بعدترها هم همیشه توی پاییز بود که دوستتر میداشتم. پاییز عشوهگری ندارد. یکچیز خاصیست. مثل آن دخترکیست که بدون آرایش زیباتر است. خودش است! بدحالی دلچسبی دارد، مثل بارانهای خراباش و آن مدل حالخرابیهای خودم که هیچگاه ازشان دلگیر نبودهام، که لذت هم بردهام. حالا که دیگر کودک نیستم اما کوچک چرا، هنوز زیبایی بیآلایش و صادق پاییز را به فریبندگی هزار هزار بهار نمیفروشم. هنوز توی پاییز حالم بد میشود، شعر میگویم و عشق رهاییام میبخشد! هنوز مسحور پاییزم. این روزها هم که بیشتر زمستانیست تا پاییزی اما حال من پاییزیست!
یادم میآید هنوز! کوچک بود، زمستان سرد بود و سرد نبودم، آدم برفی دوست نداشتم، برف بازی را تا جایی دوست داشتم که بزنم، نه اینکه بخورم. انگار میدانستم توی زندگی قرار است بزنند و بخوریم، بگذار توی بازی آنچه ما میخواهیم باشد! هنوز حال آدم برفی درست کردن ندارم، هنوزفقط توی برفبازیهاست که میزنم تا نخورم. این روزهای پاییز- زمستانی همیشه حال عجیبی داشته و دارد، اتفاق غریبیست. انگار سرما زیباییهای را بیشتر میکند! برای همین است که تنها چکمهپوشهایی که دوستشان دارم چکمه بهپاهای این روزهاست. گفتم که حواست باشد، چیزی نمانده بهخاطر چکمههایت هم که شده عاشقت شوم!
به تو فکر میکردم و، به کابوسهای خودم... تو پاییز هشتاد و چند، پر از پُک زدن میشدم...
پینوشت: رضا راست میگوید. پاییز آمد و میزبان خوبی برایش نبودیم، لااقل بیایید خوب بدرقهاش کنیم. من که با تاخیر بازی کردم اما شما، همه تان، به حرمت پادشاه زرد و نارنجی فصلها هم شده دست دست نکنید. منتظر پاییزبازیها هستم. مخصوصن اینها که حتمن باید بنویسند: حسن علیشیری، یغما گلرویی، مجید ضرغامی، شیوا آبا، آیدا مصباحی و آلیس سرزمین عجایب.
همه ش از یه عکس شروع شد. بعد هم که به صورت عجیبی روز به روز علاقه ی من بهت سگ تر می شد. تو خوب نبودی، ذات سگ باز من آتیش تندی داشت...
این دو شعر را از کتاب پارو زدن در خاک داریوش معمار داشته باشید تا به پینوشتهای مهم این پست هم برسیم. این دو شعر را تقدیم میکنم به هراس و تشویش این روزهایم و همهی آنهایی که ترسیدهام از دستشان بدهم. به...
(گریز)
شبیه شمعدانی بود
صورتت
گلایل سرخی در گلو داشتی
باران از دستهایت میرسید
ماه در پهلویت لمیده بود
ابر و باد، ترانه بود که از کنارت میگذشت
اینها را گفتم
که بفهمی چرا به دوست داشتنت فکر نمیکنم
نگه داشتن چیزی مثل تو
کاری نیست
که از هرکسی ساخته باشد
(عبور از تنگه)
حالا تو بگو
تمام این لحظهها
فرصتی برای بوسیدن بودهاند
یا گریختن
تلخ نشو
ناسزا نگو
میان این همه اشیاء
که بیوقفه پرسه میزنند در حوالی ما
ببین کدام واقعیت
رضایتبخشتر است.
پینوشت۱: مزدک زنگ زده خانهشان و به پدرش گفته سالمم و نگران نباشید. تنها خبر همین بود.
پینوشت۲: برای ترانهی ایران و خیلی از ترانهسراها فرهنگسرای شفق (دانشجو) یوسف آباد نوستالژی شده است. حالا که قرار است از فردا دوباره خانهی ترانه هر پنجشنبه ساعت ۲ (خود این هم نوستالژی عجیبی دارد، ساعت ۲ پنجشنبهها) در شفق برگزار شود و خیلی از بچههای قدیمی هم هستند که قرار شده دوباره توی جلسهها باشیم، تکرار این نوستالژی اتفاق خوشایندیست.
از یکشنبه شب که با مزدک در دفتر مجله قرار داشتیم و نیامد از او بیخبر بودیم تا دیشب به برادرش امیر زنگ زدم و او هم رفت خانهی مزدک تا خبری بگیرد. میگفت از در که وارد شدم دیدم همهچیز به هم ریخته است و کیس کامپیوتر هم سرجایش نیست و آن را بردهاند. تا الان هم همچنان خبری از مزدک نیست و ما فقط امیدواریم اتفاقی که نباید نیفتاده باشد. مزدک! خبری ز خویش ما را!
میدانم! آدمی نمیتواند به خودش هم دروغ بگوید. فقط با خودش بازی میکند: گولبازی! خیلیها هستند که فکر میکردم دیگر برایم مهم نیستند و دوست داشتم فراموششان کنم، اما حقیقت چیز دیگری بود. مشکل من همیشه این بود که بلد نبودم کینهای باشم. بلد نبودم به صورت آدمها شکلکی زشت بچسبان. همیشه دوست داشتم زیباتر از آنی که هستند هم باشند و نه بدتر. مثلن همین چند شب پیش بود که یکی از بچهها توی میدان ونک بهم گفت این یارو فلانی است که سوار پراید قرمزش شد و باز هم مثل آنروزهای همقدم بودن ضربان قلبم از حالت عادیاش خارج شد. نمیدانم کندتر میزد یا تندتر، فقط عادی نبود. گوشی را دوبار برداشتم تا زنگی پیامکی چیزی بزنم، دیدم شمارهاش را پاک کردهام، اما مگر میشد از مغزم هم پاکش کنم. این کار بیشتر به یک شوخی شبیه است! یادم بود و زنگ نزدم. سعی کردم باز هم خودم را گول بزنم. مثل همان بعضی وقتهایی که میخواهم ادای بیاحساسها را در بیاورم و باز هم نمیشود. مثل آن وقتی که خبر عروسی فلان دوستم که زمانی هم بیشتر از یک دوست معمولی دوستش داشتم را شنیدم و باز هم قلبم نامیزان میزد. یا وقتی عزیزی را بعد از چندین ماه دیدم دوست داشتم آنقدر سفت بغلش کنم که دنیا همانجا متوقف بماند. خیلی وقتها آدمی خودش را گول میزند و میداند حقیقت چیز دیگریست. انگار این یک بازی است برای زنده ماندن، یک بازی غمگین... حالا هم که مشغول همین بازی غمگین هستم و غمگین نیستم، نمیدانم چرا این شعر خوشحال-غمگین وحشی بافقی افتاده است سر زبانم:
مستحق کشتنم، خود قائلم، زارم بُکُش/ بیگنه میکشتیم، اکنون گنهکارم بکش/ تیغ بیرحمی بکش اول، زبانم را ببر/ پس بیازار و پس از حرمان بسیارم بکش/ جرم میآید زمن تا عفو میآید ز تو/ رحم را حدیست، از حد رفت، این بارم بکش ...
۱- مرور میکنم. این قسمتی از زندگیام است. گاهی بیلحظه، توی خلاء، نمیدانم چه اندازه و کی، فقط ول میشوم و میافتم به جان همهی گذشتهها. بعد هم میروم جاهایی که حتی وجود نداشتند. «و زندگی حتای مرگ بود». کمتر پیش میآید سراغ آنهایی که مردهاند بروم. دلم برایشان تنگ نمیشود یا کم پیش میآید که دلتنگشان باشم. این غم انگیز است، میدانم. اما در زندگی آنقدر غمانگیز دیدهایم که توی آن رفتنهایی که گفتم به چرای این نرسم! کودک بودم و مرگ برایم هراسناک بود، اما نزدیک. شاید چون مرگ بسیاری از عزیزان را به چشم دیده بودم، از دست دادن را دوست نداشتم و آزردهام میکرد، ولی همیشه احساسش میکردم. آماده بودم که از دست بروم. همیشه آماده بودم. توی هر موقعیتی به این هم فکر میکردم که شاید حالا آخر کار باشد. وقت بازیهای کودکانه که سنگی بیهدف میتوانست کار را تمام کند. عبور از خیابانی خلوت که میتوانست با رانندهای برایم هدیه داده باشند و سفری کوتاه که میتوانست به تکرار که هیچ، به بازگشت هم نرسد. عجیب است، حتی در مرگی عادی هم اتفاقی خاص را منتظر بودم. انگار این درد خاص بودن هیچوقت قرار نیست ولمان بکند. خاص بودن مثل اینکه مانند خیلیها توی تصادف با اتومبیل بمیرم، با این تفاوت که از روی پل عابر بیفتم وسط اتوبان و ماشین از رویم رد بشود. مرض بدیست. انگار تا لحظهی مرگ هم قرار نیست رهایم کند.
۲- از مرگ نمیترسم اما هیچگاه هم دوستش نداشتهام. نمیدانم. قبولش کردهام. به عنوان قسمتی از خودم، مثل دیوانگیهایم، شعر گفتنهایم، خندههایم و خستگیهایم... عادتی از خودم میدانمش، با این تفاوت که یکبار به سراغم خواهد آمد و امکان تکرارش نیست. از مرگ نمیترسم (حداقل دارم این ادعا را میکنم)، ولی از مفت مردن سخت هراسانم. آرزو دارم که وقت مرگم را بدانم، شاید آنوقت بتوانم برای یکبار هم که شده در زندگیام برنامهریزی کنم. مثلن دوست دارم سرطان خون بگیرم و بمیرم. یا متنفرم از اینکه در سانحهای هوایی توی دریا بیفتم یا پودر شوم. این مفت مردن است. چند روز پیش دوستی تعرف میکرد که یکی از اقوامشان وقتی باغچه را آب میداده بهخاطر اینکه سیمی لخت آن دور و بر بوده به برق گرفتگی مرده است. گفتم چقدر بد. اصلن نمیتوانم تصورش کنم. خیلی مفت است این مدلی مردن.
۳- این خیالبافی خیلی از همنسلانم است ولی واقعن دوست دارم تیرباران بشوم یا به دارم بکشند و بمیرم. یا خودم با جنونی آنی وقتی مسیری همیشگی را طی میکنم و شاد شادم و حتی دوست دارم تا مدتها زندگی کنم و برایم هیچ غمی توی دنیا نیست، ماشین را بگیرم سمت گارد ریل وسط اتوبان و سه تا پشتک بزند و آتش بگیرد و تمام! درست است، اگر هم قرار باشد توی تصادف جادهای بمیرم این مدلیاش را دوست دارم. این خواب یکی از همانهاییست که گفتم. یکی از همانهایی که بارها وقتی پشت فرمان نشستهام آمده و رفته و باز هم سراغم خواهد آمد. منتظر مرگ نیستم، اما میدانم تا وقتی که بتوانم زندگی کنم زنده خواهم بود و عکسی از پیر شدن و فرسوده شدنم را در هیچکجای آن رفتنها به یاد نمیآورم.
۴- مرور میکنم: مرگ را هرگز ندیدهام، اما کنارش بودهام یا از کنارش گذشتهام. میدانم تا وقوعش هم به فهمش نخواهم رسید. این فهم همانیست که یکبار سراغ آدمی میآید، همان موقع که دیگر فرصت بازگفتنش نیست. «و زکريا درفاصله اغوا ميديد، در سهرورد وقتي که گفت: نزديکترين فاصلهي ما با مفاهيم وقتي است که رهايشان ميکنيم . و شهاب گفته بود: زندگي را هم وقتي که رها کردم فهميدم . - و مرگ، وقتي به آن رسيديم ديگر نيستيم تا رهايش کنيم، و همين است که در فهم ِ آن عاجز ماندهايم!»
۵- «برای چشمهای من، آنهمه ناخن زیاد بود» و «مرگ همان خدا باید باشد»
پینوشت۱: رفیق دعوتم کرده بود به مرگبازی و خودش میداند که چرا دیر اجابت کردم. آنچنان خوش نبودم و این ناخوشی زیادی دارد مداوم میشود. به این مدلیاش عادت ندارم. باید اتفاقی بیفتد. حالا هم این اطاعت را تقدیم میکنم به سرخوشی چند شب پیشمان.
پینوشت۲: دعوتتان میکنم. همه را. همهی آنهایی که این بغل پیوند شدهاند و همهی عزیزانی را که لطف و مهرشان همیشه با من بوده و میخوانندم. دعوتتان میکنم به مرگبازی و به رسم آرش هرکسی که نوشت را همینجا لینک میدهم.
پینوشت۳: شعرهای داخل گیومه همه از هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی بودند. این کتاب را عجیب دوست دارم، همیشه برایم آهنگیست برای کنار آمدن با مرگ و حس کردنش، برای این که هستیاش را بدانم.
پینوشت۴: مرور میکنم. یادم میآید که برای مرگ بارها نوشتهام و سرودهام. ولی این یکی را همیشه بیشتر دوست داشتهام.
دشمن مردم مايكل مان صحنهاي دارد كه جاني دپ در نقش جان دلينگر كه بزرگترين سارق و جنايتكار وقت كشورش است در دادگاه حاضر ميشود. دقت كنيد به بزرگترين جنايتكار بودناش با اين توضيح كه تقريبن بانكي نمانده كه او نزند و در كشتن هم كه ابايي ندارد و بارها گرفتهاندش و فرار كرده و حالا كه مجددن دستگير شده و همهي سيستم امنيتي ايالات متحده را هم عاصي كرده، در دادگاه حاضر ميشود و طبق معمول با دستبند و ماموري كه محافظش است. اما وكيلش در همان ابتداي جلسه شديدن به قاضي ميتوپد كه به چه حقي يك شهروند كه حالا در مقابل قانون حاضر است و هنوز حكمي برايش صادر نشده بايد با دستبند در جلسهي دادگاه بنشيند. باز هم توجه كنيد كه جان ديلينگر يا همان جاني دپ خودمان بزرگترين جنايتكار وقت كشورش است و تقريبن بانكي نمانده كه او نزند و در كشتن هم كه ابايي ندارد و... قاضي دستور ميدهد طبق حقوق شهروندي دست او را باز كنند تا جلسهي دادگاه آغاز شود. چند شب پيش بود كه وقتي طبق عادت با حامد اين فيلم را ميديديم و به اينجايش رسيد ...
پينوشت۱: پارودي عروسكي رستم و سهراب دوشنبهي اين هفته در حدود ساعت ۳ در سالن سمندريان دانشكدهي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به كارگرداني پسرداييام؛ حامد ذبيحي اجرا ميشود. كاريست كه فقط يكبار اجرا خواهد شد و اگر از من ميشنويد از دستش ندهيد كه...
پينوشت۲: چون شايد بعضي از دوستان در جريان نباشند اين لينك و اين لينك را توصيه ميكنم تا بحث قصه بودن اين فيلم هم منتفي شود. جان دلينگر واقعي در دههي سي ميلادي زندگي ميكرده و ادامهي داستان!
پينوشت۳: اجرایی که در پی نوشت اول بهش اشاره کردم به دلایلی لغو و به ۲۵ مهر موکول شد.
برای آرش و کهنگی رفاقتمان
شبهای زیادی را صبح کردهایم و صبحهای زیادی را مستانه به باد دادهایم. نمیدانم کدام یکی را بنویسم؟ آن شب دراز بیتهی که شبیه همهچیز بودی بهجز دامادی که الان باید حواسش پرت پرت باشد. از آن قبلترهایش، از شبهای بیته آواز و ساز، از تهران گردیهای ممتد. از غروبهای چهار نفرهی فرحزاد، میدانی که کی را میگویم. شب که چه عرض کنم، از آن صبحی که از بلوار فردوس، خانهی نیما میآمدیم و به صادقیه نرسیده گفتی دنبال خانهای میگردی چون ازدواجت نزدیک است و من چند ثانیه منگ بودم! فکر میکردم من و تو به این راحتیها گیر نمیکنیم که من هنوزم هم نکردهام! همان شب را میگویم که افشین تقاضای "چراغا رو روشن کنین همدیگه رو ببینیم" کرده بود و رفتنی هم برای آن حرف معروفش ما توی راهروی خانهی نیما ولو شده بودیم از خنده. از آن شبی که با عباس نشستیم و نقشهی آلبومی را کشیدیم که هیچوقت حالش نیامد تا متولد شود. از آن شبی که زنگ زدی و گفتی "تو هنوزم شبا نمیخوابی" چقدر خوبه! و زدی و خواندی و از بغضم نگفتم. از قبلترها... قبلترها.. از آن شب عروسی نیما که نه تو یادت هست و نه من که چند دقیقهای کرج تا تهران را آمدیم. از آن روز خوش دفتر میدان رسالت و کافهی بعدش، من و تو و علیرضا و (...) ... از شبهای عاشقی من و "چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی" تو و مولانا. از شبهای سرخوشی و آشوب تو و رفاقت و "کی مثل من با تو رفاقت کرد..." از شبهای خستهی صفحهبندی، دفتر سینمای کهنه و بوی نای کاغذ، شیخ هادی و بندریاش، از شبهای با رضا (هرچند خانهی تازهاش را دوست ندارم، همان قدیمی را میگویم، رضای سه نقطه...ه) ... شبهای پرسه، شبهای زندگی، روزهای ممتد عشق و زخم و رفاقت... آن شب "اسب سفید"... آن شبهای آشفتگی.. شبهای گریه و خنده...
نمیدانم از کدامیک بنویسم. امشب که لابهلای عکسها و خاطرهها و کاغذها گم بودم،یکهو نشستم و فکر کردیم و دیدم که واقعن رفاقتمان دارد کهنه میشود و میگویند رفاقت کهنه اش خوب است. رفاقتی که میدانم و می دانی هیچ وقت تمام نخواهد شد... تکراریاش هم خوب است... مثل همین و همان شمسبازیهایمان که توی این صفحه نشسته و کهنه هم نمیشود، اما هوای تازه کردن خانهات رهایم نمیکند. میدانم ساکت نیستی، چند ساعتی نشده که صدایت را از پشت خطوط فاصله شنیدم. اما میخواهم که اینجا هم چیزی بنویسی... چیزی به کهنگی رفاقتمان و ترنم روحت، چیزی بنویس همیشه رفیق.. هرچه باشد.
۱-
این زخم، این غم
وا گیره اما
من خوب میشم
با تو
یه روزی
این خونه، این راه
تاریکه اما
دلباز میشه
تا تو
یه روزی
۲- مهدی عزیز کلیپی برایم آورده بود که اجرای ترانهی معروف Summer wine نانسی سیناترا توسط Bono و The Corrs است. مهدی راست میگفت. حالا عاشق نگاههای Andrea خوانندهی The corrs شدهام!
پینوشت: اطلاعات بیشتر را در مورد این ترانه از اینجا بگیرید. لینکهای دانلودش هم همانجا هست.
از سر بیکاری نیمهی دوم بازی ایران و بحرین را میدیدم. گذشته از بازی در حد محلات تیم ملی ایران که بازیکنان افشین قطبی از دادن دو پاس سالم به هم عاجز بودند و در عوض بحرینیها تا دلتان بخواهد خرسوسطشان میکردند، گزارشگر بازی شدیدن روی اعصاب بود. البته اینکه جز فردوسیپور و مزدک میرزایی همهی گزارشگرهای تلویزیون ایران روی اعصاب باشند، اتفاق جدیدی نیست. از بس که کمسوادند و کند ذهن! گزارشگر گمنام بازی امشب هم از این قاعده مستثنی نبود. مثلن در ابتدای نیمهی دوم جلال حسینی و احسان حاجصفی تعویض شدند. تلویزیون هم قشنگ این صحنه را نشان میداد. شش، هفت دقیقه بعد تازه گزارشگر متوجه شد تعویضی هم شده است و نمیدانست چه کسی خارج شده و بازیکن وارد شده را هم علیرضا محمد معرفی کرد. چند دقیقه بعد هم حاجصفی را دید و میگفت او و علیرضا محمد بازیکنان تعویضی هستند. خوب عزیزم آیا جدیدن فوتبال را با ۱۳ نفر بازی میکنیم؟ دقایق تلف شدهی بازی بود که گزارشگر محترم هنوز ول کن جلال حسینی نبود و دلیله حملهی خطرناک بحرینیها را ناهماهنگی او و عقیلی میدانست. در حالی که از آغاز نیمهی دوم نصرتی و عقیلی زود خط دفاعی بودند و حاج صفی در سمت چپ بازی میکرد و کعبی در راست. جالب اینجاست که علیرضا محمد هم تازه در اواخر بازی بهجای حسین کعبی به زمین آمد و گزارشگر عزیز باز هم این را نفهمید!
۱- تجسم اسارتي به وسيله ي اسارتي ديگر به همان اندازه معقول است كه بخواهيم چيزي را كه واقعن وجود دارد به وسيلهي چيزي كه وجود ندارد نشان دهيم. - (داینل دوفو)
۲- آدرس سایت راه نیفتادهام را فوروارد کردم روی وبلاگ و به این ترتیب اینجا هم دات کام شد. لطفن دوستان عزیزی که به اینجا لینک دادهاند آدرس را به http://www.meisamyousefi.com تعییر بدهند. ممنون.
۳- سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران... برسان سلام ما را
آوار میشن رو سرم دردای بیدرمون
من مست میرقصم میون بهت این زندون
کابوس میگم..
آه..
هذیون خواب میبینم
آتیش تو چشمامه، زمستون خواب میبینم
این شهر وحشی گریهی مرد و نمیفهمه
زخماشو میبینه ولی دردو نمیفهمه
(حسین غیاثی)
دیشب و پریشبام که با خبرهای بد از حال و روز احمد زیدآبادی و عکسهای افطاری کنار دیوار اوین و عکس بچههای علی تاجرنیا خراب شد. امشب هم نامهی فاطمه قدیانی را به فاطمه شمس -همسر محمدرضا جلاييپور- ميخواندم و از آنجا هم رسيدم به غزلي از خانم شمس براي رضايش و بعد هم نامهاش به رييس قوه قضاييه... مني كه سخت گريه ميكنم هم... واي خدا.. واي خدايا... اين چه بازيايست؟ همین محمدرضا جلاييپور، دوتا از عموهایش شهيد شده اند، برندهي مدال طلاي المپياد ادبي، رتبه يك كنكور، قاري برتر قرآن... خدايا! اين قاسطين از كجا پيدايشان شد و صاحب همهي هست و نيست اين ملت شدند؟ آیین اينها چيست؟ با چه زباني بايد با اينها سخن بگوييم؟ علي از دست آنهايي كه قرآن به سرنيزه كرده بوند و بدتر از ايشان آنهايي كه اين صحنهي سياه را باور كردند چه
كشيد؟ ما که حتی علی هم نیستیم. كجا چاهي پيدا كنيم تا ضجه نه، فريادهايمان را بشنود... خدايا! مگر یک عمر در کتابهای دینیمان نخواندیم که دنیا دار مکافات است و هرکس ظلمی روا دارد یا ظلمی ببیند، بدون دادخواهی از دنیا نخواهد رفت؟ مگر آن آیهی معروف قرآن نیست که حتی روزگاری بالای خیلی از نامههای اداری این مملکت نوشته میشد که خداوند از حق خودش میگذرد، اما از حقالناس نه... نمیدانم حتی اگر خونها و بندها هم تمام شود، آهها و گریههای اینهمه کودک و مادر و دلشورههای این فاطمهها و اینهمه نفرت و نفرت و نفرت را کجا دلشان خواهند گذاشت این ظالمان. خدایا... صبر ما کم نیست، اما باور کن این زخمها خیلی عمیقند، خیلی... حتی بیشتر از فریادهای فروخوردهی ما...
یکی نبود و یکی بود و دختری که سه سال
سکوت کرد و غزل خواند با صدای رضا
هجوم شايعه ها عشق را دروغي خواند:
چه عاشقانهی تلخیست ادعای رضا!
یکی نبود و یکی بود و دختری که فقط
سپرده بود دلش را به کیمیای رضا
تمام قصه همین بود و سردی دی ماه
و استکان پر از چای و حرفهای رضا
میان آبی کم رنگ بوم نقاشی
کشید فاطمه شکل سوال جای رضا
...
پينوشت: بنويس! آنها نوشتن نميدانند.
خدايا! در اين روزهاي مبارك بابت اينكه آدم را خلق كردي و نوادگانش چیزهایی مثل موبایل و اينترنت را اختراع كردند تا بشود مچ آدمنماهاي دروغگو را گرفت، توراشكرگذارم. اما بيشتر از اين بابت گوگل ريدر شاكرم و دوستان خوبي مثل
پينوشت: پيوندهاي روزانه وبلاگم و آرشيوش را از دست ندهيد.
شمارهي جديد نسيم هراز هم منتشر شد. همهي تلاش من و حمید منبتی برای بخش موسیقی در این شماره آماده کردن پروندهای مناسب برای ربنای شجریان بود که این روزها خوشبختانه مثل گذشته از صداوسیمای غیرملی پخش نمیشود و فقط از شبكه اول پخش شده به اين خيال باطل كه در آينده جايگزيني برايش پيدا كنند. بههرحال برای این پرونده یادداشتهای خوبی گرفتیم و مباحث خوبی هم در مورد ربنا، شجریان، رابطهی موسیقی و مذهب و کشمکشهایش و ... مطرح شد. البته هنوز خودم مجلهی چاپ شده را ندیدهام. یادداشتها از افراد مختلفیست که هرکدام نگاهی متفاوت به موضوع داشتهاند. از آیتالله بیات زنجانی گرفته تا داریوش ارجمند، رضا رویگری، غلام کویتیپور، محمدعلی سجادی، کیوان ساکت، کارن همایونفر، علیرضا دبیر، محمد طالقانی، مهندس غفوریفرد، حمید خندان، رسول نجفیان، افشین یداللهی، فرمان فتحعلیان و خیلیهای دیگر که اسمشان الان یادم نیست! مزدک هم برای تلویزیون بعد از انتخابات پروندهای آماده میکرد که حتمن خوب شده است، گرچه میدانم به خیلی از موارد نتوانست اشاره کند. فکر میکنم این شماره هم در نوع خودش خواندنی شده باشد.
«اشیا نباید لمس بکنند، زیرا زنده نیستند. آدم به کارشان میگیرد، سر جایشان میگذارد، میانشان زندگی میکند: آنها مفیدند، همین و بس. ولی آنها مرا لمس میکنند و این تحمل نکردنی است. میترسم با آنها تماس پیدا کنم. انگار جانوران زندهاند.»
بیسبب داشتم آرشیو وبلاگم را بالا و پایین میکردم که به این رسیدم؛ قسمتی از «تهوع» ژان پل سارتر. بعد هم دست کردم از توی قفسه کتابش را برداشتم و الان هم مقابلام است و هر لحظه امکان دارد لمسام کند. من هم با اشیاء چنین مشکلی دارم، همیشه از بچگی احساس میکردم که خودکارم، کیفم و خیلی چیزهای دیگر دائمن دوست دارند لمسام کنند و این کار را هم میکنند. حالا هم یاد اشیایی افتادهام که توی چند ماه اخیر دائمن لمسام میکردند. باتوم، گلولهی اشکآور، چماق و ... یاد آن دخترکی افتادم که یک باتوم نازنین صورتش را لمس کرد و نصف قیافهاش را با خود برد. یاد آن پیرزن مادر شهیدی افتادم که در تقاطع یادگار امام- آزادی توی حاشیهی کناری خیابان افتاده بود و باتومها پشت سر هم لمسش میکردند. یاد گلولهای افتادم که گلوی ندا را لمس کرد و لابد همهی شما و قسمت زیادی از دنیا از آن باخبرند. امروز که عکسهای رضا، همان جوانکی که شیخ در نامهاش به او اشاره کرده بود را دیدم فهمیدم بعضی از اشیاء مثل گلولهی ساچمهای جاهای خاصی مثل داخل جمجمه را دوست دارند و به صورت قبیلهای آن را لمس میکنند. نمیدانم چرا این وسط حالم بد شده بود و بغض کرده بودم... حالا دارم به این نتیجه میرسم که خیلی از ایرانیها توهماتی روکانتنی دارند و اگر سارتر زنده بود و اینجا بود چقدر سوژه داشت که در موردشان بنویسد. اشیاء بدون دخالت انسانها دیگر انسانها را لمس میکنند. مگر یادتان نیست که سردار گفته بود از طرف ایشان در درگیریهای اخیر هیچ گلولهای شلیک نشده بود و آن یکی سردار هم یادآوری کرده بود که نیروهای کنترل آشوب هیچ سلاح و شیئی با خودشان حمل نمیکردند و اشیاء بهصورت خودسر در حال لمس شهروندان عزیز بودهاند. آنقدر حرفهایش را باور نکردید که مجبور شد رنجنامهای هم در این مورد بنویسد، اما اگر به هرکدام شما یک تهوع سارتر را هدیه میکرد باور میکردید که اشیاء میتوانند لمس کنند، حتی خودسر. اشیاء لمس کردن را دوست دارند و برایشان فرقی نمیکند چه کسی یا کجا را لمس کنند. آنها من را، روکانتین را، ژان پل سارتر را، ندا را، رضا را، یادگار امام را، شیخ را و حتی آزادی را لمس میکنند و از این کار لذت میبرند.
داشتم یادداشتم را برای کافههنر این هفته در مورد گوستاوو سانتائولایا مینوشتم که دوستان خبر دادند ننویس، توقیف شد! گرچه دير شده بود و نوشتهام مثل اعتماد مردمان سرزمينم به حاكميت تمام شده بود. نميدانم چه بگويم. تاسف هم فایدهای ندارد! دلشان نمیخواهد صدای دیگری را بشنوند و چماق و باتوم و زور و قاضی مرتضوی هم دارند، گرچه خیلی چیزهای اساسی را ندارند و همین باعث میشود اشتباه را پشت اشتباه تکرار کنند تا نابودی را برای خودشان به ارمغان بیاورند. خدایا ما را بیامرز! "فاغفر لنا..."
مشروطه شباهت عجیبی به انقلاب ایران دارد. اتفاقاتی که در سه ماه اخیر افتاد هم شباهتهای بسیاری به مشروطه و حتی انقلاب ۵۷، حتی آنجا که آن زمان یک شیخ فضلالله نامي بوده كه حالا مصباح يزدي شده است. اما از نظر مردمياش تفاوت اصلی اینجاست که اینبار مردم دنبال انقلاب یا خلع قدرت از حاکمیت نبودند، همه دنبال رایی گمشده میگشتند و در این مسیر به مدنیت بالایی رسیدند و با روشهایی به اعتراضاتشان ادامه دادند که جهش بزرگی را در مسیر دموکراسیخواهی ایران رقم زد. سرانجامش هم اگر اتحاد ۲۵ میلیون هموطن همرنگ (به شهادت همان آمار وزارت کشور) باشد، خودش یک پیروزی بزرگ است. زمان را با زمان نمیشود مقایسه کرد، اما شاید اگر مشروطهچیها هم بهجای حلقآویز کردن امثال این بنده خدایی که در عکس میبینید (میرهاشم دورهچی) و حتی شیخ فضلالله نوری و خیلی اشتباهات تاریخی دیگر، با اتحاد بیشتر و برنامهای مدنیتر حرکت میکردند، امروز تجربهای
طولانیتر از دموکراسی را شاهد بودیم و تاریخ زودتر به اینجایی که هستیم میرسید. من در کل با کشتن انسانها بهخاطر اعتقاداتشان مشکل داریم. فکر میکنم ما باید تمرین کنیم و بفهمیم که هر مخالفی حق نفس کشیدن دارد، حق حرف زدن دارد. البته قطعن قضیهی شیخ فضلالله نوری فرق میکند. امیدوارم و مطمئنم نتیجهی تحولات اخیر ایران هرچه باشد به نفع مردم و ایران و دموکراسی خواهد بود.
پینوشت: يك نفر به اين رضا پهلوي بگويد لطفن تو يكي خفه شو!
۱- ما با پدیدهای طرفیم که واقعن منحصر به فرد است. پدیدهای به اسم نادانی که خودش را در آینه وارونه میبیند، بدجور هم وارونه میبیند. فرمول مبارزه با چنین پدیدهی نادری هم جز گسترش دانایی و دانایی و دانایی نیست. برای همین است که استفاده از مترجم گوگل و اینترنت پرسرعت در این سرزمین جرم است!
۲- گم شدهام و کلمات در من...
۳- ده درصد دلم عشق میخواهد و بقیهاش آنقدر پر از خالیست که زور یک دهم عمرن بهش برسد. حتی اگر هم دستش چشمهای تو باشند...
۴- رنه شار میگوید: روشنبینی نزدیک ترین زخم است به خورشید.
۵- و حسین پناهی... یکجا سند زدهام همه را به حرمت چشمانت، به نام تو. مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون... زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند...
اگر ز وهم بر آیی چه موج و کو گرداب
جهان به خویش فرو رفته است، دریا نیست
(بیدل)
خانم علیدوستی عزیز!
حالا چقدر برای خودم و سرزمینم غمگینترم. ما چقدر اندک و کوچکیم که حتی حریم و خانهای کوچک را هم برای یکدیگر محترم نمیشماریم. چقدر باید عقده داشته باشیم و چرا؟ نمیدانم. چقدر باید کوچک و کوته باشیم و چرا؟ این سنگ بزرگ نادانی را تا کی باید به دوش بکشیم؟ سوالی بزرگ همیشه با من بوده و خواهد بود که چرا ادعای فرهنگ و تمدنمان فقط در کتابهای تاریخ است؟ چرا کوچکترین نشانی از آنچه همیشه به آن بالیدهایم در زندگیمان، در امروزمان نیست؟ اتفاقات چند ماه اخیر هم همین را میگفت. از هرچیزی مهمتر این است که فرهنگمان آنقدر درست بشود که به هم احترام بگذاریم، به حقوق هم، و به کوتولهها بخندیم نه اینکه محبوبمان شوند... آنوقت دیگر دروغگوها تا آن بالا بالاها هم نخواهد رسید. آنوقت دیگر سرنوشتمان در دست بیماران همیشه عقدهای اسیر نمیماند. آه!...
و خیلی غمهای دیگر...
«نوشتن مبارزه با انقراض انسانیت است. -ویلیام فالکنر.»
این را پارسال توی روز خبرنگار آیدا برایم اساماس کرده بود. آیدا دیشب بعد از نزدیک به یک ماه دستگیری با قرار موقت آزاد شد. اکثر دوستان و آشنایان دیگرم هم مثل نادر بختیاری، نیما کوکلانی، رئوف طاهری و ... هم با قرار وثیقه آزاد شدهاند. اما خیلی از عزیزان ما، خیلی از فرزندان راستین ایران هنوز در وضعیتی نامشخص در بندند. خیلی از روزنامهنگارها هم اگر دستگیر نشده باشند یا در سکوت و بهتاند و یا از بیمجالی به سکوت تن دادهاند تا به مردادی گام بگذارند که ده روز بعد، هفدهمین روزش به نام آنهاست. اما نه! مگر مبارزه با انقراض انسانیت هراس برمیدارد؟ مگر حسین (ع) برای انسان، انسانیت و آزادی قیام نکرده بود و مگر علی (ع) و همنام علیوارش دکتر علی شریعتی، برای انسان بودنشان در بین هزاران حیوان صفت نبود که مظلوم ماندند و مظلوم نامیده شدند؟ حتی اگر با چاه، ما درد دلمان را خواهیم گفت. شاید ته چاه کسی باشد که همهی امیدش به مویههای ماست. ما با سکوت به استقبال روز خبرنگار نخواهیم رفت. خدایا! از شر دجالها، از شر مارقین و قاسطین زمانه به تو پناه میبریم.
«و اعتبر بما مضي من الدنيا لما بقي منه, فان بعضها يشبه بعضا, و آخرها لاحق باولها,
و از گذشته دنيا آيندهاش را چراغ عبرتي بساز، چرا كه پارههاي تاريخ با يكديگر همانندند و در نهايت پايانش به آغازش ميپيوندد» علی (ع)
پی نوشت: خبرنگاران در خیابان نیستند.
دیشب دوروبر یک شب بود که پویا نیکپور خبر بدی داد مبنی بر اینکه عبدی یمینی، آهنگساز بزرگ کشورمان هم توی هواپیمای کاسپین تهران ایروان بوده است. به ناصر چشمآذر زنگ زدم و گفت سالهاست از عبدی بیخبر است و امیدوار است خبر درست نباشد. هیچکدام دلش را نداشتیم تا شمارهی عبدی را بگیریم و بشنویم خاموش است یا از خانهاش... تا امروز ظهر که محمد خاکپور پس از صحبت با خانوادهی عبدی خبر را تایید کرد، امیدوار بودیم این خبر درست نباشد که بود... شمارهی ۸۹ در بین اسامی مسافران پرواز کاسپین عبدالرضا یمینی یا عبدی یمینی موسیقی ما بود. امیر تاجیک و خشایار اعتمادی هم با بغض و غم خبر را تایید کردند و ... همین! یک انسان بزرگ دیگر هم مفت مفت از بینمان رفت و همسفر بچههایی نوجوان تیم ملی جودو و مسافرانی که شاید برای فراموشی این روزهای غمگینشان میرفتند تا چند روزی در ارمنستان باشند پرواز کرد و نپرید، سوخت... حالا چند ساعتیست که آلبوم امان از داریوش اقبالی را با گریه گوی میکنم و موسیقی فوقالعادهی عبدی را که تا ابد برای ما مانده است. عبدی یمینی انسان بزرگ و آزادهای بود و از پیشروترین و بهترین تنظیم کنندهها و آهنگسازان تاریخ موسیقی پاپ ایران. روحش شاد.
امان از راه بی عـابــر
امان از شهر بی شاعـر
امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهـــزن
امان از بـاد بــی بــاده
امان از ســـرو افـتـاده
امان از تـیغ بـی دردان
به جای بوسه بر گردن
امان از سایه ی بی سر
بـــر این درگــاه دردآور
امان از نـاتــمـام تـــــو
امان از نـاتــمــام مـــن
امان از روز بی رویا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
مـیان چــین پــیــراهـــن
امان از شعله ی آخـر
هـجوم باد و خاکـستر
که از پروانه ی پرپر
اجاق شب نشد روشن
ببار ای خــوب ِ دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می
نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن
برقـصانم غزل بانو
بـچـرخـانم غزل بانو
میان گـفـتن و خـفـتـن
میان مـاندن و رفـتـن ! ...
شهیار قنبری
پینوشت: در مورد عبدی یمینی و کارهایش
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
(شمس لنگرودی)
چطور بگويم؟

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.
۲۷ خرداد تولدم بود، اما چه اهمیتی دارد که سه روز میشود که یک سال به عمر مزخرفم اضافه شده است؟ همهی این سالها را توی سرزمینی که در همیشهی تاریخش غصبی بوده است زندگی کردهام که اسلامیاش میشود جایی که نماز هم در آن حرام است. حالا هم رایام را مصادره میکنند و بسیاری از سن و سالهایم هم پیش از دیدن تولدی جدید به خاک و خون کشیده شدند و همین به اندازه ی کافی غمناک است تا جایی برای شادی نماند.
(بُهت)
عين طعمِ تب و خلسه، توی بُهتِ خبری بد
وقتی که رو نعشِ لبخند، مير غضب قهقهه میزد
چشمای مات ِ جماعت، هنوز از حادثه تر بود
تو قمارِ باختن از خود، ورق ِ حادثه سر بود
همه تو خيالِ توبه، از گناهِ يه حماقت
گم شدن تو هر تَوَهّم، شک توی نماز وحشت
لُکنت ِ واژه و کاغذ، واسه از فاجعه گفتن
موميائی ِ يه منجی، توی دستای تو وُ من
لبامون يخ زده از تب، توی تکثير يه نفرين
هوس خدا رو کردن، دو سه تا آدم ِ بی دين
کی میخواد سپيده باشه، وقتی شب داره می باره
کی میخواد سپيده باشه، توی تشيع ِ ستاره
کی میخواد يک تنه رد شه، از تو اين طلسم و جادو
کی میخواد سپيده باشه، هی رفيق! جسارتت کو؟
(م.ی)
تقویمتان را بردارید و نگاه کنید. این ترانه را ساعت چهار صبح چهارم خرداد ۸۴ گفته بودم، و چقدر به این روزها ...
به نظرم همان جمعیت میلیونی که در راهپیمایی صدای سکوت در روز دوشنبه ایران و جهان را تکان داد؛ اگر بخشی از آن هم در نماز جمعه شرکت کند و با صدای بلند بخواهد که رایش پس داده شود، نمی توانند نماز جمعه را سرکوب کنند یا مثل گذشته نماز گزاران را کتک بزنند.
نماز جمعه فرصتی است، که رهبری نظام صدای مردم را مستقیما بشنود... بگذاریم یک بار هم که شده صفوف نماز جمعه رکورد تازه ای پیدا کند...
پینوشت۱: حجاريان و امين زاده را هم دستگير كردهاند. نگران حجاريان هستم؛ با آن حال و روزش.
پينوشت۲: ديروز و امروز مردم گفتمان جديدي را در ادبيات اعتراضي ايران گشودند. درود و شعور اين مردم، درود بر همدلي و همراهيشان. پير و جوان، زن و مرد، كودك و بزرگ، اپوزيسيون و جانباز روزهاي جنگ، چادري با روبنده و دختر و پسرهايي كه دست در دست هم همه رايشان را ميخواستند و اين خواستن هم جز سكوت در برابر بيحرمتيها و مرگ هموطنانشان نبود و نيست، درسهاي زيادي به ما دادند و ميدهند. خيليها از داخل اين سيستم ميگويند كاش حاكميت اين بازي را شروع نميكرد كه تحت هرشرايطي، حتي ابقاي الف-نون، بازنده اوست و برنده مردمند.
پينوشت۳: عنوان مطلب قسمتي از يك شعر است كه يك خانم محجبه روي مقوايي نوشته بود و در دست داشت. حديث خيلي دلنشين نوشته است.
پينوشت۳: سخنان مهم محتشميپور در كنفرانس خبري: 1 و 2
پينوشت۴: علاوه بر فيلترينگ وسيع سايتهاي حامي ميرحسين، دسترسي به ياهو مسنجر هم از امروز كاملن قطع شده است. موبايلها هم از امروز قطع شدند.
پينوشت۵: آيت الله بيات زنجانى، در پاسخ به نامه مير حسين موسوى به علما براى دخالت در مسئله انتخابات و تذكر به مسئولان نوشته است: «آنچه كه با شما و مصالح جامعه اسلامى به مبارزه برخاسته است، يك طرز فكر غلط و انحرافى است كه معتقد است براى رسيدن به اهداف به ظاهر مقدس، مى توان به هر وسيله نامقدسى متوسل شد.» وى با اشاره به اينكه «اين بى اعتنايى اخير و بى حرمتى كلان به آراء ملت بى سابقه است» در انتقاد از وضعيت موجود گفته است: «مگر كسى مى توانست در زمان حضور امام اين چنين قانون را دور بزند و بعد هم شاكيان را به سخره گيرد و مردم را هم عليه آنان بفريبد.»
پینوشت۵: نوشته ی آرش را حتمن بخوانید.
پینوشت۶: ستادهای مردمی معترض به انتخابات اعلام کردند که فردا برنامهاي نخواهند داشت و به دعوت مجمع روحانيون مبارز روز شنبه از ساعت ۴ تا ۷ در مسير انقلاب به آزادي راهپيمايي ميكنند و سخنران آن روز هم ميرحسين موسوي است.
ديروز روز مادر بود. شب تازه يادم افتاد كه به عزيزترينم تبريك بگويم. اينروزها توي خودمان، آرزوهاي سوختهمان و اين همه دروغ و بازي گم شدهايم. مادرم -همهي مادرها- بهجاي اينكه از بيوفايي ما گله داشته باشند نگران ما و فرداي ما هستند. نگران اين روزهايمان كه غمگينيم و غمگينند. كاش خدايي كه آنها را بيشتر دوست دارد، روزنهاي بگشايد تا اين مسير گنگ به بيمردمي نرسيده است. دوستي ميگفت كاش خدا هم كمصبرتر ميشد، مثل مادرانمان.
برای: جوانان...
دوستی زنگ زد. صدایش می لرزید. بغضش ترکید. نتوانست رسا حرف بزند. اصرار داشت در یک جمله بگویم در ایران، در وطنمان چه اتفاقی افتاده است؟. گفتم، رهبری معظم تصمیم گرفتند حکومت اسلامی را جایگزین جمهوری اسلامی کنند. همه ما باید در این جشن فرخنده شرکت کنیم و از ژرفای دل و دیده شادمان باشیم..
این جوانانی که در خیابان های تهران و شهرستان ها کتک می خورند. با چهره های خونین بهت زده نگاه می کنند. آقای موسوی و کروبی و روحانیون مبارز که بیانیه می دهند ، گمان می کنند، می شود از جمهوریت نظام و رای ملت حمایت کرد. برای من مثل روز روشن است که 22 خرداد 1388 چهار ماه پس از سی سالگی انقلاب، عصر جمهوری در کشور ما به پایان رسید و آقای احمدی نژاد با تنفیذ ولایت مطلقه امر، آراء لازم را احراز کرد و پیروز شد. این پیروزی مبارک باد... البته هیچ جشنی بدون قربانی نمی شودو هر چقدر جشن بزرگتر باشد
قربانیان هم بزرگتر خواهند بود...
22 بهمن آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بود و 22 خرداد ابتدای حکومت اسلامی...
سی سال عد د تامل انگیزی است. هم در تاریخ اسلام و هم در تاریخ انقلاب ، امام خمینی هم به سی سال اشاره کرده اند...
در عصر حکومت اسلامی که با مانور اقتدار پلیس و نیروهای امنیتی آغاز شد؛ رای و صندوق رای با صندوق کاغذ باطله چه تفاوتی دارد...
دوستم صدای گریه اش بلند شد. تلخ گریست.
پينوشت۱: جزئيات كودتا از زبان محسن مخملباف
پينوشت۲: وبسایت ویژه انعکاس اخبار مهندس میرحسین موسوی پس از انتخابات ناسالم ریاست جمهوری دهم
پينوشت۳: موسوي تقاضاي برگزاري راهپيمايي كرده است. خبر بازداشت خانگي صحيح نيست. تقاضاي آزادي بازداشتشدگان را داريم