تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - با مشت باز


توان مقاومتم نبود
توان مقاومتم نیست
باور کن حال و روز من
از حال و روز اهالی غزه هم بدتر است
اگر غاصب تو باشی
اگر رژیم اشغال‌گر، چشم‌های تو باشند
همه‌ی جنبش‌های مقاومت
محکوم به شکستند

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

بهاران برگشت فرانسه. روزبه، دوست قدیمی و هم محله‌ای کهنه رفت امریکا، برای همیشه. پیمان چمدان‌هایش را برای همیشه بست و رفت انگلیس. باران دارد می‌رود آلمان یا سوئد، یادم نیست! یاسین رفت ترکیه و علیرضا هم توی فکر ترکیه است. یغما می خواهد برود مالزی. نازنین از انگلیس زنگ زده بود، لهجه‌اش هم کمی عوض شده است، حالا گیرم دلش برای آن میز دراز هفته‌نامه سینما تنگ شده باشد، نمی‌داند که فردا پس فردا همه‌ی آن ساختمان را قرار است بکوبند و خاطرات چند نسل را مثل کاغذهای باطله خمیر کنند. رضا! رضا رفت ارمنستان و همه‌ی زخم‌ها، همه‌ي خاطرات‌مان را هم گذاشت توی ساکش و برد، قیمت‌اش هم یک خداحافظی تلفنی بود، بهتر! همیشه فراموش کردن را باید از جایی شروع کنی که زودتر اتفاق بیفتد، چرا فراموش نکند؟ این خاک لعنتی کوفتی مگر چه چیزی دارد که فراموشش نکنیم؟
حالا من این‌جا نشسته‌ام. نمی‌دانم سرسختانه دنبال چه چیزی می‌گردم که دست و پای‌ام بسته است. درست است که بدون من نفس‌های خواهرانم تنگ می‌شود،می‌دانم که دل‌تنگی‌های مادرم از همه‌ی خوشی‌ها طولانی‌تر است، درست است که دلم تنگ خواهد شد، تنگ خواهد شد، اما من که بارها خودم را هم مثل آب دهنم قورت داده‌ام. من که بلدم چطوری دل بکنم. من که می‌توانم با دل‌تنگی‌هایم معاشقه کنم. چرا ایستاده‌ام؟ شاید اگر فقط آغوش مادرم را می‌شد به دلتنگی‌هایم پیوست کنم، الان جای دیگری بودم. نمی‌دانم! شاید خودم دست به کار شوم و همین روزها چیزی اختراع کنم که بشود عطر آدم‌ها را، برق چشم‌های‌شان را و دست‌ها، دست‌ها را لای‌اش پیچید و با خود برد. من که جز این‌ها و جز فکرهایم دلیلی برای زنده بودن ندارم. باید کاری کنم که دل‌تنگی‌ها قابل حمل شوند...

پی‌نوشت۱: وقتی تمام شوی، از گریه هم فقط های‌های‌اش برایت خواهد ماند. 
پی‌نوشت۲: غافلگیری همیشه بد نیست. گاهی وقتی تلخی و از تلخی می‏شنوی، می‏توانی لبخندی را میهمان باشی. عزیزی ترانه‌ای تقدیمم کرد، و اتفاق افتاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شما حواستان نبود چطوری صدای ساز آن پیرمرد نیلوفر را برد توی خاطراتش. فقط من دیدم که چطور سرش را که وسط دوتا دستش گرفته بود، تکان می‌داد و زمزمه می‌کرد... ترانه‌ای را زمزمه می‌کرد که پیش‌تر از آن هرگز نشنیده بودمش. اما من، من که خاطره‌بازیم معروف است نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت نه توی گذشته‌ای زندگی کردم و نه آینده‏ای. همین لحظه برایم مهم‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام بوده. همین لحظه که روبه‌روی تو نشسته‌ام (نشسته بودم) و دنبال لبخندی می گردم (می‌گشتم) که به اشتراک بگذاریمش.
نه گذشته‌ای دارم که از آن آزار دیده باشم و بخواهم فراموشش کنم و نه آینده‌ای، رویایی که بخواهم به‌خاطرش الانم را زهرماری طی کنم. قبل‌تر هم گفته بودم چقدر خاطراتم برایم مقدس‌اند، اما توی آن‌ها غرق نمی‌شوم و با رفته و نیامده زندگی نمی‌کنم. هرچند چیزهایی، موقعیت‌هایی، انسان‌هایی، لحظاتی هستند که گاهی با جزئیات کامل به یاد دارم. کافه‌هایی، رستوران‌هایی هستند که دیگر شاید هرگز پایم را با کس دیگری آن‌جا نگذارم. خیابان‌هایی هستند که دوست ندارم با چشم باز از آن‌ها عبور کنم . فیلم‌ها، کتاب‌ها و شعرهایی هستند که نه تنهایی و نه با هیچ کس دیگری شوق مرورشان را ندارم. نه! گفتم. این‌ها از هیچ رنج و اندوهی نیست، از هیچ زخمی نیست. هر خاطره‌ را همان‌طور، بکر و دست نخورده یک گوشه‌ی مغزم، دلم، گذاشته‌ام تا اگر روزی هم سراغش رفتم زنگاری توی آینه‌اش نیفتاده باشد. من هنوز وقتی پشت چراغ تقاطع نیایش- سردار جنگل می‌رسم تنها چیزی که یادم می‌آید آن شاخه گل قرمزی‌ست که تنها شاخه گلی بود که توی زندگی‌ام خریدم و حتا یادم هست که وقتی می‌خواستی سر کوچه‌تان از ماشین پیاده شوی و خداحافظی کنی، ساقه‌ی گل را خم کردی و توی کیفت گذاشتی تا جا بشود. حالا گیرم تو اصلن این‌ها یادت نیست، گیرم که آن شاخه گل را همین که از ماشین پیاده شدی، توی سطل آشغال سر کوچه‌تان انداختی یا قاطی گل‌هایی که توی خانه‌تان داشتید خشکید و گم شد. این‌ها الان زیاد مهم نیست. همین که وقتی هنوز و همیشه پشت چراغ نیایش-سردار جنگل یاد لبخند تو، لبخند آن پسرک و لبخند آن شاخه گل قرمز می‌افتم برایم کافی‌ست...

پی‌نوشت: انگار مدت‌ها بود اينجا توی یک روز، دو بار به روز نشده بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حتا
نشد بگویم:
آخ...
دلم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- سخت است منتظر کسی، چیزی باشی و برسد و حواست بهش نباشد! انگار حواست به خودت هم نیست. پاییز رسیده و حواسم نبود، منتظرش بودم و حواسم نبود. دلتنگ که شدم فهمیدم پاییز هم آمده و حواسم بهش نبوده...!

۲-

حالا که شب می‌شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم...
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می‌کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده‌ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم کم تو را فراموش کنم

(احمدرضا احمدی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- چند قطره بارید، دست‌ها را بالا بردیم، و شکر کردیم. تا پاییز ِ در راه بداند چقدر چشم به راه خودش و باران‌هایش هستیم.

۲-  گذر زمان التیام‌بخش هیچ دردی نیست. هیچ اندوهی با زمان کم نمی‌شود. فقط مثل آتش زیر خاکستر می‌رود آن زیرترها. می‌رود جایی می‌نشیند که هربار دستت را بهش برسانی بسوزاندت. گذر زمان فراموشی نمی‌آورد. فقط شاید گاهی آتش و خاکستر و همه‌ی متعلقاتش برود زیر پوستت، توی خونت حل شود و آن وقت است که رنج کشیدن را نمی‌فهمی. خیال می‌کنی فراموش کرده‏ای. و انگار دیگر حسی، هیجانی نمانده اگر آن کسی که بیشتر ترانه‌هایت را با خود برده است را توی خیابان شلوغی ببینی، از ماشینش پیاده شده باشد و برایت دست تکان دهد. درد را بغل کرده‌ای و دیگر برایت فرقی ندارد الان دستی هست که بغلش بکند یا نه؟ دارد چمدان‏هایش را برای رفتنی دیگر می‌بندد یا برای بازگشتی دوباره؟ دیگر برایت مهم نیست که بدانی با پرواز شماره‌ی چند تبدیل به دردی خواهد شد که خزیده زیر پوستت، قاطی خونت شده. دیگر حواست بهش نیست. نمی‌کشی‌اش. انگار شبیه یک دوست معمولی معمولی بوده که فقط توی کوچه‌ای بارانی از دستش چتری گرفته‌ای. ممکن است فقط دلت بخواهد قبل از این رسوب همیشگی، مثل دو دوست معمولی معمولی که شاید اولین بار توی عبور از خیابانی نگاه هم را دزدیدند، توی کافه‌ای روبه‌روی هم بنشینید و از روی دست هم قهوه‌ای بدون شکر سفارش دهید. شاید باز هم بپری بیرون کافه، از اولین دکه‌ دو نخ سیگار اولترا لایت بخری تا با هم، مثل دو دوست معمولی معمولی، دود کنید، و چون برای هیچ کدامتان ترافیک تهران، آب و هوای گند تابستان امسال یا حراج فصلی آدیداس مهم نیست، فنجان کوچکِ تلخ قهوه را سر بکشید و موقع خداحافظی هم یادت باشد که باز با کمترین ولوم صدا خدانگهدار بگویی، و به امید دیدار را هم این‌بار توی مغزت، دلت، چال کنی. چون قرار بر دردی‌ست که خزیده زیر پوستت، حل شده توی خونت. سرت هم که مثل همیشه پایین است که رفتن را نبینی. رفتن برای تو هراسی همیشگی بوده است، حتا رفتن دوستی معمولی ِ معمولی که فقط یک بار چتری از دستش گرفته‌ای، نگاهت را دزدیده‌ است یا با هم سیگاری را دود کرده و جز سلام و ترانه هیچ نگفته‌اید.

۳- تو هنوز نمی‌دانی که زمان با من چه می‌کند. اما نمی‌توانم قول بدهم که منتظر هیچ پاییزی نباشم تا هیچ ترانه‌ی تخیلی‌ای زیر هیچ بارانی زمزمه نشود. یا بارانی نبارد، چتری نباشد و... هیچ. فقط قول می‌دهم پس از این، همه‌ی خیالاتم را قورت دهم. کاش می‌آمدی برای یک‌بار هم که شده با هم دعا کنیم باران سیل‌آسایی ببارد، تا بتوانم سینه‌ام را زیرش بشکافم و همه‌ی چرک‌های این هوای کثافت تهران را بریزم روی زخم‌های سینه‌ام. شاید زودتر بسوزند و تمام شوند. باید دلتنگ باران باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

«برشی کوتاه از نامه‌ای که هنوز به هیچ مقصدی فرستاده نشده است، اما انگار اسمش نامه‌ی شماره چهار است.»

تردیدهایم هرگز تمام نشدند. کلافگی همیشه قسمتی از زندگی‌ام ماند. اما هیچ وقت نتوانستم دزدی یاد بگیرم. هیچ وقت نتوانستم از روی دست نوشتن را یاد بگیرم. هیچ‌وقت نتوانستم تقلب کردن را بفهمم. نتوانستم خارج از صف نانی بخرم. از صف بیرون ماندم، اما به نوبتی زودتر از خودم قانع نبودم. هرگز هم نتوانستم «آدم بعدی»** باشم. لقمه‌ای که مال من نبود از گلویم پایین نمی‌رفت. چیزی که سهم من نبود را نمی‌خواستم. و نتوانستم به این تن بدهم که بازی را می‌شود رو بازی نکرد. هنوز مومن بودم که «خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش». حاضر بودم همه‌چیز را از دست بدهم اما به خودم دروغ نگویم. و لذت زخم‌های همیشه برایم دلپذیرتر و محترم‌تر از رنج یک لحظه چشم فروبستن و کشتن صداقت ماند. قصه‌ی من این‌گونه رقم خورد. یادم نماند که چندشنبه‌ و ساعت چند بود که همه‌چیزم را بخشیدم، اما یادم مانده بود که دلی که رفته است دیگر برگشتنش دست خودم نیست. من حساب کردن بلد نبودم. انتظار داشتن را یاد نگرفته بودم. اخم کردن بلد نبودم. اگر هم گاهی بغض‌هایم توی صورت کسی پاشید، دیگر دست خودم نبود. همه‌اش تقصیر نابازیگری‌ام بود. می‌دانستم شاید روزی شاعر گمنام اما قابل اعتنایی بشوم که شاید هم بعد از مرگش کشف شود، اما هرگز بازیگر خوبی نخواهم شد. حالا هم که خسته‌ام. زورم تمام شده است. اما حواسم هست که آن‌چه را بخشیده‌ای، تمام خودت را، دیگر روزشمار بازپس گرفتنش را خاموش کن. حواسم هست که هی به خودم بگویم پایت را از گلیم‌ات بیرون نگذار. حواسم هست که خاطرات کسی را ندزدم، و دوست داشتن را از کسی. حواسم هست که «آدم بعدی»** نباشم. غم کسی نباشم. باید یک گوشه‌ای بخزم، به انگشت‌هایم نگاه کنم، اما یادم باشد که شمارش بلد نیستم...

پی‌نوشت۱: *: چقدر این ترانه‌ی یاسمین لِوی را گوش کنم تا فراموش کنم و فراموشم نشود؟
پی‌نوشت۲: **:«به گریه در وسط شعرهایی از سعدی/ به چای خوردن تو پیش آدم بعدی» سید مهدی موسوی
پی‌نوشت۳: لینک آهنگ یاسمین لوی مشکل داشت و خودم آپلودش کردم دوباره. حالا راحت گوش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


سر زده آمد
در را باز نکردیم
وارد خانه شد
و حالا باید مرده باشیم
فقط نمی‏دانم چرا من یکی هنوز زنده‌ام؟
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


من کلمه‌ها را گم کرده‌ام. ازش دورم، که فقط با نگاه حرف بزنیم. خیلی دور. جای من باهاش حرف بزن. جای من بغلش کن. خودش می‏داند که من زیادی اهل گلایه نیستم. از کسی که دوستش دارم انتظاری ندارم. دوست داشتن مگر این چیزها حالی‌اش است؟ از دست خودم شاکی‏ام که فقط ادعا می‌کنم. که حرف‏هایم از خودم بلندترند. خسته‌ام. آغوش گرمی ندارم که بغلش کنم. جای من بغلش کن و بگو دوستش دارم. و فقط کمی آرامش می‌خواهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

این پنجره‌اي که رد پاهای تو رو يادشه
اين عطری که هنوز روی بالشه
یا همین بغضی که هيچ وقت قرار نيست وا بشه

اون مسيری که تا ابد قدمهامونو ازبره
چشمی که جز از خواب تو نمي‌پره
همین قهوه‌ای که از تنهاييام تلخ‌تره 

نه اين...
نه اون...
نمي‌دونن
چرا دستمو از دستت کشيدم

اون قطره بارونی که باروني‌مو سوراخ کرده
بالشی که تنها رفیق گریه و مرده
پا به پای گریه‏هاش گریه کرده
اون دلي که رفته
که بر نگرده

اين عقربه‌ای که از جاش تکون نمي‌خوره
خوني که يخ زده تو رگام، راه نمی‏ره، نمي‌سُره
اين تيغي که نمي‌بره 

نه اين
نه اون
نمي‌دونن
هيچ‏وقت خاطره‌هامو بهت پس نمي‌دم

(میثم یوسفی)

پی‏نوشت۱: حضرت غامض الشعرا کشف جدیدی‎ست که در موردش خواهم نوشت. پاک روانی‌مان کرده! اما فعلن با این حال کنید تا بعد: انگور‌های سرخ از راه می‌رسند/ ساغرستیز‌ها ساغر نمی‌کنند/ از توبه‌ی الست، از خار ِ تر به دست/ من می‌نویسم و باور نمی‌کنند...
پی‌نوشت۲:
گفته بودم؛ «از پنجره‌تون ماه کاملو ببین. ببین چقدر شبیهته!»
پی‌نوشت۳: ماه میاد تو خوابم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


کم‌فکر،با کمترین تلورانس، روی یک خط خلا، نه تلخ، نه شیرین... گس می‌گذرد این روزهایم. طعمش بد نیست. حداقل درد ندارد! حتا سایه‌ام را هم جمع کرده ام توی بغلم. حواسم هست که مزاحم کسی نباشد. نمی‌خواهم به تنهایی‌های کسی تجاوز کنم، طوری که هرگز نگذاشتم کسی به تنهایی‌هایم تجاوز کند. همیشه حواسم بوده و حالا هم باید حواسم باشد، حواسم باشد تحمیلی نباشم. من همیشه تنهایی‌ام را دوست داشتم و حواسم به تقدسش است. هرچند نفس تنهایی شاید برای خیلی‌ها دلچسب نباشد، اما بدتر از تنهایی این است که سرت را بلند کنی و ببینی یک عمر تحمل می‌شدی یا تحمل می‌کردی. از مرگ بدتر است. حواسم هست که دلم را بریزم روی دایره و دیگر نه انتظاری داشته باشم و نه دست و پایی بزنم یا داد بزنم که این دل من است... حواسم هست!

پی‌نوشت۱: این شب‌هایی را که باز بعد از مدت‌ها به ترانه می‌گذرد، مگر می‌شود دوست نداشت؟ خوش به حالم که نوشتن بلدم تا اشک‌ها و دلتنگي‌هایم را بریزم توی کلمات. و دم آن کسی که کلمه را اختراع کرد گرم. دمش گرم!
پی‌نوشت۲: به دلخوشی‌های کوچک فکر می‌کردم. به همین بهانه‌های کوچک زنده ماندن، که کم هم نیست. مثلن گاهی کادوی تولد کوچکی که شاید هرگز به دستت نرسد بهانه‌ای‌ست که زندگی کنی!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


چشم‌هایم را از نورها می‌دزدم و همه‌ی تعارف‌ها را رد می‌کنم. نمی‌توانم این شلوغی‌ها را، این سروصدا را تحمل کنم. یک طرف آتش‌بازی‌ست و یک طرف شیرینی و شربت پخش می‌کنند. حتا صدای بلند عربی و فارسی که بلندگوها توی شهر می‌پیچند هم دلچسبم نیست. 
بعد از چهل دقیقه با ماشین وول خوردن توی این شلوغی و چند دقیقه پیاده‌روی به خیابانی که مقصدم بود رسیده‌ام. می‌روم یک گوشه می‌ایستم و نگاهم قاطی نورها گم می‌شود. حواسم به هیچ چیز نیست. نگاه آشنایش چشم‌هایم را می‌دزدد و سکوتش‌ حواسم را جمع می‌کند! زل زده به پیرزنی که شبیه مادربزرگم است. پیرزن وسط چارچوب در خانه‌ای که قدیمی نیست، زیبا هم نیست، ایستاده است. می‌شود فهمید که اهالی خانه نباید زندگی خوبی داشته باشند. دستمال سری‌ را از یک طرف سرش گره زده و موهای سفید و حنایی‌اش از جلو و پشت دستمال پیداست. چند تار موی پیر هم توی صورتش ریخته است. درست مثل مادربزرگ که همین‌طوری روسری‌اش را می‌بست.  پسر  ۲۴،۲۵ ساله‌ای که از توی خانه، از کنار پیرزن به بیرون پریده، با جارو فقط جای گرد و خاک و برگ‌های خشک دم در را عوض می‌کند، انگار از این‌هایی‌ست که ما آدم‌های سالم و عاقل بهشان شیرین عقل می‌گوییم. 
نمی‌دانم یاد چه صحنه‌ای می‌افتد وقتی همین‌طوری زل زده به پیرزن، که حالا راه افتاده آمده روی سکوی جلوی خانه بنشیند، که راه رفتنش هم شبیه مادربزرگ است. برمی‌گردم زل مي زنم به پدرم که زل زده به پیرزنی که شبیه مادرش است. یاد سال‌های آخر بیماری مادربزرگ می‌افتم، و یادم می‌افتد که پدرم دوست داشتن را به همه یاد داد. کسی که به خاطر شرایط کاری‌اش و مسئولیت‌هایش، شاید می‌شد سه، چهار روز هم نتواند به خانه بیاید یا نصفه شب به خانه می‌رسید، ولی باز اول صبح وقتی همه‌ی اعضای خانه خواب بودند می‌رفت نان تازه‌ می‌خرید، چندتایی را می‌برد تا خانه‌ی مادرش که بعد از نماز صبح نخوابیده بود و بو می‌کشید که قرار است پسرش بیاید، و برمی گشت خانه خودمان و بساط صبحانه را آماده می کرد و می‌رفت زودتر به اداره برسد و وقت داشته باشد قبل از آغاز وقت اداری چند صفحه کتاب بخواند. چشم‌هایم را برای چند ثانیه می‌بندم و لحظه‌ای را تصور می‌کنم که مادربزرگ توی آغوش می‌کشیدش و هیچ‌کدام از بوسیدن خسته نمی‌شدند، هیچ کدام.
می‌توانم عکس مادربزرگ را از دور، از همین‌جا، از پشت لایه‌ی خیسی که چشمانش را گرفته ببینم. یکی دو قطره هم می‌چکد روی گونه اش و لای ریش‌های سفید و سیاه کم‌پشتش گم می‌شود. شاید یاد آن روزی افتاده که مادرش روی جنازه برادر کوچک‌تر نقل و شیرینی ریخت و گفت عروسی ات مبارک. شاید خدا را شکر می‌کند که نه برادر هست و نه مادر که این روزها یا توی خیابان باتوم بخورند و یا دق مرگ شوند از... انگار یک لحظه از خواب می‌پرد. راه می‌افتد سمت جایی که آدم‌ها جمع شده‌اند. چند دقیقه بعد از بین جمعیت با یک لیوان شربت و کیکی که توی بشقاب است بیرون می‌آید. یکی دو نفر ابا تعجب برمی گردند ببینند کیک و شیرینی نخورده را کجا می‌برد. می‌رود سمت پیرزن، سلام می‌دهد، کیک و شیرینی را دست پیرزن می‌دهد و می‌گوید: مادر! دعایمان کن. نمی دانم پیرزن چه حالی می‌شود، اما از بین این‌همه صدای فارسی و عربی که توی فضاست و انگار به شادباش چیزی تکثیر می‌شوند، از این مسافت چند ده متری، می‌توانم بشنوم که با زبان آذری می‌گوید: «خدا حفظت کنه پسرم» بغض می‌کند، پدر بغض می‌کند، و من رویم را برمی‌گردانم تا اشک‌ها قاطی نشوند...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


غذاهای نصفه، کتاب‌های نصفه، فیلم‌های نصفه، عشق‌های نصفه و نیمه
...
که باید تمام شوند و نمی‌شوند
و
دردهای بسیار، بغض‌های بسیار، اضطراب، اضطراب، اضطراب بسیار...
...
که تمام می‌شوم و نمی‌شوند.

پشت سرم را نگاه می‏کنم. تقریبا همیشه هیمن‌طوری بوده‌ام. این مدلی‌اش خیلی زیاد بوده! همیشه فکر می‌کردم خود من همین است. اما الان زندگی‏ این‏مدلی هست و من شکل خودم نیستم. شکل چیزی شده‌ام که دوست ندارم. پاچه می‌گیرم. مداوم از خودم و همه‌چیز آزرده‌خاطر می‌شوم. می‌رنجم. از حرف‌ها و واژه‌هایم می‌ترسم که برنجانند. به جا نباشند. و همه‌اش فکرمی‌کنم که نیست. انگار فقط اشتباه می‌کنم، یا درگیر خیالش هستم. و هنوز می ترسم. می ترسم... یک لحظه خوبم و لحظات بسیاری خوب نیستم. کمی سکون می‌خواهم. کمی آرامش. که هیچ‌وقت نداشتم. هیچ‌‌وقت. و این جملات بریده بریده عین همه‌ی لحظات بریده بریده‌ی این روزهایم شده‌اند. شبیه حرف‌هایی که زده می‌شوند و حرف‌های بسیاری که زده نمی‌شوند... و حتا همه‌ی دور و بری‌هایم هم هیچ چیز روشنی برای کمی شادی ندارند.. حسین شاد نیست. مزدک از بلاتکلیفی می‌گوید و من نمی‌دانم چه کلمه‌ای برای آرام کردنش خوب است. و حتا ترانه‌هایی که می‌نویسم یا سیاهند ویا قرار می‌شود که سیاه باشند!
چطوری؟ -خوب نیستم. حالت خوب است؟ - فکر نکنم! تحویل نمی‌گیری. -این روزها خوب نیستم.
من هم هیچ کلمه‌ی آرام‌بخشی را نمی‌‌شناسم. و حتا هیچ‌وقت بلد نبودم که بپرسم چرا خوب نیستی.
فردا چه رنگی‌ست؟ چه کسی می‌داند؟ شاید فقط این‌که این روزها مادرم کنارم هست که به دست‌هایش پناه ببرم، کمی از زخم‌ها را فراموشم کند.

پی‌نوشت: توی این روزهای غمگین، «نگاه می‌کنم از غم به غم که بیشتر است.» روزهای غافلگیری غم است که بیشتر شود و نابود شویم. اما همین خوب است که سید مهدی موسوی نازنین با شعری شاهین را غافلگیر کرد و شاهین نجفی عزیزم هم سورپرایزی برای مهدی و ما رو کرد. می‌دانم در آینده شاهین باز هم همه را غافلگیر خواهد کرد. شعر مهدی موسوی برای شاهین نجفی را از وبلاگ شاهین بخوانید و «شاعر تمام شده» را با شعر مهدی و صدای شاهین از اینجا گوش کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


می‌بینمت. چشم‌هایم برق می‌زند. خوش‌بختی را بغل کرده‌ای. باید خوش‌بختی هم تا آخر عمر بغلت کند. هنوز بیشتر از همه می‌توانم زخم‌هایم را کنارت پهن کنم. می‌توانم با تو به برف‌ها آب نشدن را یاد بدهم، به گنجشکی که بال‌هایش شکسته نترسیدن را و باز بی کفش و جوراب زیر باران بدویم و به همه بگوییم کاری کنند که چترها به خیس نشدن عادت کنند. هم‌پایی و رفاقت تو همیشه بس بود که دوست زیاد داشته باشم و رفیق کم. بس بودی و هستی. اما دلم برای روزهایی تنگ شده که فکر می‌کردم بیشتر از من دوستت دارند، غمگین می‌شدم و حالا حاضرم برگردم و آن‌جا بمانم و تا آخر همه عمرم فقط تو را دوست داشته باشند و به لبخند‌هایت قانع باشم، که دوست داشتن با تو آفریده شد. تا می‌توانم می‌بویمت. باید عطرت را توی سرم ببرم. عطر تو را و مادرم را، که برای دلتنگی بسید. شاید عادت بدی‌ست، که همیشه زیادی دلتنگ می‌شوم و کمتر حواسم به دلتنگی‌ست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


من پشیمانِ هیچ‌ «دوستت دارم»ی نیستم. اما نمی‌دانم چکار باید کرد وقتی هیچ‌کدام ته ندارند! نمی‌دانم باید خوشحال باشم که همیشه خودم از دوست داشتن‌هایم کنار کشیده‌ام، جا زده‌ام، یا غمگین این‌که حالا تو جا می‌زنی. «تو بهترین هووی دنیا بودی.» این را می‌گویی و می‌خندی و نمی‌دانی چقدر خوشحالم که نمی‌توانی گریه‌های کسی را ببینی که این روزها حالش خیلی خراب است، خراب است، خراب و هر بهانه‌ای کافی‌ست تا... خب درست هم نیست که تو که «بچه»ای اشک‌های من را ببینی که «بزرگ»ام و حداقل الان باید نقش انسان بزرگ‌تر از تو را بازی کنم. نمی‌دانم چرا بلد نیستم زیاد از آب و هوا بگویم، به جاده خاکی بزنم، الکی بخندم و بخندانمت. هیچ وقت بلد نبودم. روزهای غمگینی‌ست. من هم که توی دوره‌ی تخریبی‌ام هستم (دیشب به این نتیجه رسیدم که دوره‌های افسردگی و دل‌گیری من پریودیک نیست، برای همین از این به بعد به جای عبارت غریب و بیگانه پریود مغزی از دوره تخریبی استفاده می‌شود) حتا الان آن‌قدر بانمک بازی بلد نیستم که یک پرانتز را باز کنم و تویش یک‌سری مزخرفات بنویسم که فضا عوض بشود. می‌دانم توی صف مدرسه اگر شلوار مشکی برزنتی هم تنم باشد طوری توی خودم می‌شاشم که کل صف زرد شود، چه برسد به شلوار مشکی برزنتی من!
می‌گویم: «نمی‌دانی هفته گذشته برمن چطور گذشت.» نمی‌دانی! هیچ‌کس نمی‌داند. حتا آن کسی که از خواندن نامه‌ام قلبش درد گرفته بود نمی‌تواند حالم را بفهمد. نمی‌دانی که وقتی همین‌طوری حالت بد باشد، توی خانه مثل جنازه افتاده باشی و کسی هم بیاید پیشت که اگر حرفی نمی‌زند همه‌اش تلخ تلخ است و خنده‌های زورکی‌اش مسخره‌تر از همیشه به نظر می‌رسد چطور می‌شوی. نمی‌دانی برای من که از بیرون به قصه نگاه می‌کردم و همیشه از این قصه لبخندش مال من بود، چون می‌دیدم دو نفر چه ساده و راحت همدیگر را دوست دارند. انگار مهم نبود شاید «بعد» و «فردایی» بعید باشد و توی یک سال و نیم، یک‌بار هم «نبودن» را تجربه نکرده‌اند و بهانه‌ای دست «نبودن» نداده‌اند، و من هم به اینکه یک‌بار می‌بینم که دونفر قصه را طور دیگری می‌نویسند می‌بالیدم. اما انگار همه‌ی «بیست و هفت خرداد»ی‌ها عادت دارند که بازی را خودشان توی اوج تمام کنند تا سوت داور باختشان را یادشان نیاورد! گفتم کاش از «بودن» لذت می‌بردید. گفتم لذت باهم بودن بهتر از این تنهایی نبود؟ می‌گویم... اما خودم هم می‌دانم که انگار «بیست و هفت خرداد»ی‌ها فقط برد می‌خواهند و باخت یک- صفر و صد به هیچ فرقی برایشان ندارد.   
می‌گویی «خوب بود باهم بودید، همین که یک نفر پیشت باشد، هرچند منفی و تلخ بهتر از تنهایی‌ست.» اشک‌ها همین‌طوری پایین می‌ریزد و چیزی ندارم که بگویم. فقط این‌روزها دارم ضعیف بودن را با تمام وجود تجربه می‌کنم. خیلی ضعیف شده‌ام. خیلی! زورم تمام شده و واژه‌ها را گم کرده‌ام. از این‌همه ناتوانی حالم به هم می‌خورد. از این‌که «چیزی بلد نیستم، بگم تا تو رو دلداری بدم...» *
راستی! یک چیزی هم می‌خواهم به «تو» یی بگویم که: «زن باید شبیه تو باشه که نیست، من باید خراب تو باشه که هست.. که هست..»** (این «تو» لینک بود به ترانه‌ی بعد از دو نقطه وگر نه چیزی که می‌خواهم بگویم را هنوز نگفته‌ام و دیگر هم بی‌خیال شدم و نمی‌گویم!)
اما این روزها اگر این ناتوانی و «نشدن» تبدیل به یک باور همیشگی شد و برای همیشه تیمم را برداشتم و رفتم هیچ‌کس تعجب نکند. از بی‌آبرویی نمی‌ترسم، هنوز می‌توانم لخت با چراغ توی شهر بگردم و «یافتم یافتم» سر بدهم!*** اما از بازی‌های نصفه و نیمه خسته شده‌ام و غرورم هم نمی گذارد ببازم. حالا یک-صفر و ده هیچش چه فرقی می‌کند؟ این تمام شدن‌های دور رو برم هم یک حفره بزرگ توی قلبم باز کرده که جایش بدجوری درد می‌کند. بدجوری...

پی‌نوشت۱: *: ترانه‌ی مونا برزویی. **: ترانه‌ی شهیار قنبری.
پی‌نوشت۲: ***:

به سرم زده که می‌توانم 
پاک کن را بر می‌دارم
و...ردیف غزل‌هایم را 
پاک می‌کنم
من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو
غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو
  -------------
من و دریا غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
چه قیافه بی‌تفاوتی دارند 
-قافیه ها-
می‌خیالم:
ما که قرنهاست قافیه را باخته‌ایم 
و...پاکشان می‌کنم
من و دریا غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
     ----------
من و دریا غزلی
غزلی مثل تو.
من خیالاتی‌ام
به شتاب انسان امروز
به کاسه آب «دیوژن»
به بی‌وزنی    
-می‌اندیشم
و...
پاک کن را باز بر می‌دارم
     من
         دریا
             غزل
                   تو.

(محمد علی بهمنی)

پی‌نوشت۳: دیوژن یا دیوجانس- فیلسوف یونانی- همو که در روز چراغ بر می‌داشت و در کوچه‌های آتن به دنبال انسان می گشت. «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانــــــــم آرزوست.» (مولانا)
گفته‌اند که با قناعت زندگی می‌کرد و تنها کاسه‌ای را برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که با کف دست می‌نوشید به دور افکند و گفت چه بار بیهوده‌ای را حمل می‌کردم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


برمی‌گردم خواهرم را ببویم
بر می‌گردم ایوانم را بشویم...
بر می‌گردم‌‌
بر می‌گردم‌‌
بر می‌گردم‌‌
بر می‌گردم‌‌
بگذارید برگردم...

پی نوشت۱: ترانه‏ی شهیار قنبری نازنین بود. می‌دانید که؟
پی نوشت۲: می‌روم چند روزی گم بشوم. شاید تمام شدنم به تعویق بیفتد....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


مفاصل انگشتش
هر ده سال یک بار برای شلیک خم می‌شود.
از وقتی که هفت‌تیرش را گذاشته روی شقیقه‌ام
تا حالا شش‌ تا چکانده 
اما هنوز زنده‌ام
کاش این آخری پُر باشد
می‌ترسم
از روزی که مجبور شوم توی آینه نگاه کنم.

(م.ی)

پ.ن: اتفاقاتی می‌افتد که باور کردنی نیست. فکر می‌کنی دنیا نباید آن‌قدرها هم کثافت باشد. دوست داری نباشد. اما گاهی از خواب خوش می‌پری، حقیقت نمایان می‌شود و فقط به خودت فحش می‌دهی که...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


باید
بالاخره
حرکت فو‌ق‌العاده
حرف فوق‌العاده
باید چیزی پیدا کنم
باید
کاری کنم
باید اتفاقی بیفتد
اتفاقی که عجیب است تا به امروز نیفتاده
تو مورد نادری هستی
و زور من هم دارد تمام می‌شود
اما
باید شعری بنویسم
شعری برای خودِ خودت
یا نامه‌ای
که التماس کنم
عاشقم بشوی
یا کم ِ کم‌اش
کمی دوستم داشته باشی!

(میثم یوسفی)

پی‌نوشت: سه سال پیش روی همین وبلاگ  ترانه‌ای گذاشتم که همیشه دوستش داشتم و بعدها کار پرطرفداری هم شد. حالا آن ترانه با صدای شاعر و خواننده اش کلیپ شده است و خوشحالم که بالاخره این اتفاق افتاد. ته سیگار را با صدای رستاک حلاج از دست ندهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


روی پاشنه‏ی پا می ایستم
تا تعادل جهان را به هم بزنم
از این همه تعادل خسته‏ام
اما بی فایده است
تا تو نباشی باید به این جهان متعادل عادت کنم
و زندگی تحمل‏پذیرتر شود
در را باز گذاشته‏ام
جهان انتظارت را می‏کشد
 تا بیایی و روی پاشنه‏ی پاهایمان
رو به هم بایستیم
و جهان به بوسه‏ای نامتعادل شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


بايد ترانه‏اي شاد، اما بي‏صدا بنويسم
براي اين روزها،
روزهایی که شاد نیست
كه خيالت هست و نيستي

صدايت نيست
...


پی‏نوشت: من این نوشته‏های بغل وبلاگم را دوست دارم. قبلی به دلایلی عوض شد و حالا نمی‏دانم تا کی باید به این‏ها عادت کنید. یکی‏اش همین قسمت محشر از کتاب سه نمایشنامه که مجددا توقیف شده است اما از محبوب ترین کتاب‏های زندگی‏ام است:
«فکر می‌کنی من دیوونه‌م؟ ... خب. دیوونه‌م که باشم تازه واسه اینه که به اندازه‌ی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینه‌ی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش می‌دم، زیر پیرهنم قایمش می‌کنم... چون وقتی مُرده‌ها رو بردن، دیگه زنده‌ها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کاره‌ن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمه‌ی احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


هر روز
دوباره از پشت همان پنجره
بی تویی ِ من 
قد می‌کشد
روی پاشنه‌ی پا می‌ایستد
چشم به راهی‌ات را نگاه می‌کند
و گردنش کج‌تر می‌شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی