تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

۱- بحث مطلق نبودن مفاهیم است و آزادی هم مفهوم مطلقی ندارد. امروز هم من آزاد شدم و هم پدرم آزاد شد و هم خیلی‏های دیگر آزادی را تجربه کردند. اما همه یک حس مشترک داشتند. نمی‏شود اسمش را شادی گذاشت. شاید کسی از آزادی‏اش غمگین باشد. اما شیرینی آزادی را نمی‏شود به هیچ بندی فروخت. به هرحال آزادی پدرم را تبریک می‏گویم و امیدوارم هرکسی در زندگی‏اش حداقل فرصت تبریک آزادی دیگران را داشته باشد.

۲-
امسال خشک بود
برف نبارید
دیگر دماغ هیچ‏کس نارنجی نشد
دکمه‏ها هیچ‏چیزی ندیدند تا باز دلی یخی را بلرزانند
و ما -خرس‏های قطبی و انواع خرس‏ها-
در حسرت آخرین عشق بازی برفی‏مان
خواب ماندیم

پی‏نوشت۱: امروز پدرم بازنشسته شد. امیدوارم که نشستنش را نبینم اما خوشحالم که حداقل اسمن فرصت استراحت و رهایی از دردها را تجربه خواهد کرد.
پی‏نوشت۲: یادداشتم برای قسمت پاتوق از پرونده برف
نسیم هراز ماه قبل را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


۱- خیلی از دیالوگ‌های سینما شعرند. برای همین بعضی وقت‌ها عوض هر کاری دوست داری فیلم ببینی چون انگار همه‌چیز را صاحب می‌شوی.به‌خاطر مشغله‌های ذهنی و کاری  مدتی‌ست که فیلم دیدنم از نظم افتاده است و هر از گاهی فرصتش پیش می‌آید این مدتی که می‌گویم دو، سه ماه اخیر است.با این‌همه هر از گاهی یک قاب از یک فیلم، یک ملودی از موسیقی‌اش یا دیالوگی از زبان یک سوپراستار همه‌ی روز و شب‌هایم می‌شود و از مغزم بیرون نمی‌رود. مثل این چند روز و این حرف جان وین دروسترن آلامو:

جمهوری!
آهنگ این کلمه رو دوست دارم

۲- این طرح هم برای اعلام زنده بودن:

Delivery Report

وقتی نامه‌ها به تو نمی‌رسند
چکار باید کرد؟
انگار کل دنیا روی دکمه‌ی توقف مانده است
و فقط من پیرتر می‌شوم

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


دیگر خیلی وقت است آنهایی که اینجا می‌آیند و می‌روند مهم نیستند و تعداد روزانه‌ی این رفت و آمد (بله! یک زمانی مهم بود). دل و دماغ نوشتن هم ندارم. بگذارید اعتراف کنم. جز چند نفر که همیشه دوست داشتم خواننده‌ی نوشته‌هایم باشند، آمد و رفت بقیه علی‏السویه است و حتی بعضی‏ها هستند که دوست ندارم اینجا سرک بکشند. دوست دارم دنیای کوچک‏تری داشته باشم، حتی بیرون از اینجا. یک اتاق بی در و پنجره، چندتا کتاب و فیلم و عطر کسانی که دوستشان دارم. اگر بوی مداوم تویی که گم همیشه بودی هم باشد که دیگر همان‏جا می‏مانم و همان‏جا هم خواهم مرد... اما می‏دانم نمی‏شود. این دنیای گشاد بی دروپیکر بدجوری ما را معتاد خودش کرده است. ولی من با همه فرق دارم! اگر آن جنون آنی سراغم بیاید یکهو بعید نیست که همه‏ی آن‏چه که دوست ندارم را سه طلاقه کنم. (شاید دوست داشته‌هایم را هم، جز تو که نمی‏شود کاری‌ات کرد!) و بروم یک گوشه‌ای، یک روستای دور افتاده که نشانی‌اش را فقط خودم بلدم و همان‌جا دنیا تمام شود. نیازی به ثابت کردن دارد؟ ولی من دوست ندارم چیزی را ثابت کنم. هیچ‌وقت اهل اثبات نبوده‌ام. توی مدرسه هم با این‌که ریاضی را بیشتر دوست داشتم و توی دانشگاه هم دو سال ریاضی خواندم و بعد مهندسی عمران و پای ثابت همه‌شان ثابت کردن بود، باز بیزار بودم از این کار. شاید برای همین رکورد دانشجو بودن را توی دور و بری‌هایم دارم! حالم از آن‌هایی که تلاش می‌کنند رفاقتشان را ثابت کنند به هم می‌خورد، حتی از خودم وقتی گاهی بنا داشتم این کار را بکنم. حالم از آن‌هایی که می‌خواهند صداقت‌شان را ثابت کنند به هم می‌خورد. حالم از آن‌هایی که می‌خواهند دوست داشتن را ثابت کنند به هم می‌خورد و خوشحالم که همیشه بی‌منت دوست داشته‌ام و هر وقت هم دیده‌ام آزار می‌بینم یا می‌بینند، خودم راه خودم را گرفته‌ام و رفته‌ام. حالم از آن‌هایی که خودشان را می‌کشند تا عشق را ثابت کنند به هم می‌خورد. اثبات عشق به مرگ و جنون نیست. اصلن نمی‌شود عشق را ثابت کرد، فقط باید فهمیدش. فرهاد نرفت کوه را بکند تا عشقش را ثابت کند، از عشق بود که کوه کنده می‌شد و این عشق بود که کوه را می‌کند، نه فرهاد و تصمیمش. نمی‌دانم می‌فهمید یا نه؟ اصلن نمی‌شود در موردش حرف زد. خیلی چیزها را فقط باید بو کشید، حسش کرد. تلاش برای ثابت کردن هر چیزی مثل دروغ گفتن است. اگر قرار است کاری انجام شود خودش اتفاق خواهد افتاد. گذشت زمان است که همه‌چیز را ثابت می‌کند. همیشه فکر می‌کنم و می‌بینم خیلی چیزها هستند که اگر در مورد آن‌ها قرار باشد پاسخگو باشم محکوم به اعدام خواهم شد. چون چیزی برای گفتن ندارم. حسم را هم که نمی‌شود بنویسم. هیچ وقت نمی‌شود همه‌ی احساس را نوشت. نگویید که تو شاعری و این‌هایی که می‌نویسی احساست است و شعر همیشه از حس می‌آید. اگر این‌گونه باشد پس شعر بزرگترین دروغ دنیاست. مگر احساس را می‌شود نوشت؟ کلمات همیشه گمراه کننده‌اند. اگر واژه نبود شاید زندگی طور دیگری می‌شد. اگر تکلمی نبود و همه‌چیز را می‌شد با نگاه کردن گفت، شاید تنها کسی که آرزو می‌کرد مرگ یک دروغ بزرگ باشد من بودم. (بر عکس حالا که گاهی مرگ را هم دوست دارم!) من عاشق نگاه کردنم و لذت آن را جز خودم کسی نمی‌داند. برای همین است که آن تنهایی را می‌خواهم و نگاه کردن را، فقط نگاه را...

پی‌نوشت۱: حق با تو بود، می بایست می خوابیدم
پی‌نوشت۲:
حتی باد ایستاده بود و نگاه می‌کرد که شعله فرو بنشیند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


بگذار ته‏اش به بهشت ختم شود
هرگز برای این راه لعنتی
که مرا از تو دور می‏كند
ترانه ‏ای نخواهم سرود
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


همه ش از یه عکس شروع شد. بعد هم که به صورت عجیبی روز به روز علاقه ی من بهت سگ تر می شد. تو خوب نبودی، ذات سگ باز من آتیش تندی داشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


در این شهر
مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند به اسم کوچک صدایت کنند

مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند ساعت‌ها به تو زل بزنند

مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند دوستت داشته باشند

مردهای بسیاری هستتند
که می‌توانند ساعت‌ها، ساعت‌ها نوازشت کنند

مردهای بسیاری هستند
بسیار زیاد
که دوست دارند
با تو بخوابند

اما
انگشت‌شمارند مردانی
که با تو حرف بزنند
 شعر بگویند
و برایت شعر بخوانند

و انگشت‌شمارترند
آن‌هایی که مثل من
دوست داشته باشند تو را بکشند

چند نفر را سراغ داری که وقتی به چشم‌هایت زل زد
و به گلویت دست کشید
به جای رختخواب
و حتی کاغذ و قلم
دنبال چاقو بگردد؟

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM