تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - شعر و ترانه

1- یکی از بهترین هم‌کاری‌های هنری من با صدای سیاوش رحمانی منتشر شد. «گریه خنده» را از لینک‌های زیر یا سایر سایت‌های دانلود موسیقی می‌توانید دریافت کنید.

رادیو جوان / تهران موزیک / موزیک باران / بیر موزیک


2- خوشحالم که در مراسم رونمایی آلبوم اشعار اندیشه فولادوند عزیز؛ «آخرین حرف معاصر»، توانستیم بسیاری از اهالی فرهنگ و هنر، از شمس لنگرودی و محمدعلی سپانلو گرفته تا رخشان بنی اعتماد و بهروز افخمی، از رضا یزدانی، کارن همایون‌فر و پرواز همای تا حامد بهداد، حبیب رضایی و بهرام رادان را زیر یک سقف و کنار هم داشته باشیم. دیدار دوستان قدیمی مثل یغما گلرویی، سید مهدی موسوی، بابک صحرایی و ... هم که به ما لطف کردند و در مراسم حاضر شدند از اتفاقات دلنشین شنبه شب بود.
در کنار آهنگساز قدیمی و بزرگ فریدون خوشنود، در شرکت فرهنگی هنری پنج برگ هنر برنامه‌های بزرگی در عرصه‌ی موسیقی و فرهنگ داریم که شاید شروعش با این رونمایی بود. گزارش و عکس‌های مراسم را در این لینک ببینید. 


3- و متن ترانه‌ برای دوستانی که دستور دادند مکتوبش را منتشر کنم:

عطرت روی اعصابمه، پلکام دائم می‌پره
باید که از هم دور شیم، این‌جوری شاید بهتره

تو سرد و بی‌رحمی ولی، دلتنگیا جانی‌ترن
از تو که دنیای منی، چشمات ایرانی‌ترن

پشت سرت حرفه ولی، چشمای تو حرف منه
وقتی که اسم تو می‌آد، قلبم سریع‌تر می‌زنه

امروز... صبح سوم بی‌تو...
دنیام پاییزه
شالی که خیسِ گریه‌هاته، هنوز روی آویزه
عکس بزرگ خنده‌ی تو، تو اتاقمه
دستای تو هنوز واسه من چای می‌ریزه

آیینه‌ها و تخت خواب، بی‌آبروی تو شدن
دیوارهای خونه هم، معتاد بوی تو شدن

من خاطره دارم از این، آیینه‌های یک‌سره
از این ملافه که منو، تا بوسه‌ی تو می‌بره

من خاطره دارم از این، بوی همیشه تلخ و سرد
از این اتاقِ بی‌تو و این تختِ خوابِ بی‌نبرد

امروز... صبح سوم بی‌تو...
دنیام پاییزه
شالی که خیسِ گریه‌هاته، هنوز روی آویزه
عکس بزرگ خنده‌ی تو، تو اتاقمه
دستای تو هنوز واسه من چای می‌ریزه

«گریه خنده»
آهنگساز، تنظیم‌کننده و خواننده: سیاوش رحمانی
ترانه‌سرا: میثم یوسفی
بهمن ماه نود

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


توان مقاومتم نبود
توان مقاومتم نیست
باور کن حال و روز من
از حال و روز اهالی غزه هم بدتر است
اگر غاصب تو باشی
اگر رژیم اشغال‌گر، چشم‌های تو باشند
همه‌ی جنبش‌های مقاومت
محکوم به شکستند

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

اعتراف می‌خواستند، گفت:

من به اوئیسم معتقدم،
و جز این همه‌چیز را انکار خواهم کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حتا
نشد بگویم:
آخ...
دلم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- سخت است منتظر کسی، چیزی باشی و برسد و حواست بهش نباشد! انگار حواست به خودت هم نیست. پاییز رسیده و حواسم نبود، منتظرش بودم و حواسم نبود. دلتنگ که شدم فهمیدم پاییز هم آمده و حواسم بهش نبوده...!

۲-

حالا که شب می‌شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم...
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می‌کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده‌ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم کم تو را فراموش کنم

(احمدرضا احمدی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

«برشی کوتاه از نامه‌ای که هنوز به هیچ مقصدی فرستاده نشده است، اما انگار اسمش نامه‌ی شماره چهار است.»

تردیدهایم هرگز تمام نشدند. کلافگی همیشه قسمتی از زندگی‌ام ماند. اما هیچ وقت نتوانستم دزدی یاد بگیرم. هیچ وقت نتوانستم از روی دست نوشتن را یاد بگیرم. هیچ‌وقت نتوانستم تقلب کردن را بفهمم. نتوانستم خارج از صف نانی بخرم. از صف بیرون ماندم، اما به نوبتی زودتر از خودم قانع نبودم. هرگز هم نتوانستم «آدم بعدی»** باشم. لقمه‌ای که مال من نبود از گلویم پایین نمی‌رفت. چیزی که سهم من نبود را نمی‌خواستم. و نتوانستم به این تن بدهم که بازی را می‌شود رو بازی نکرد. هنوز مومن بودم که «خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش». حاضر بودم همه‌چیز را از دست بدهم اما به خودم دروغ نگویم. و لذت زخم‌های همیشه برایم دلپذیرتر و محترم‌تر از رنج یک لحظه چشم فروبستن و کشتن صداقت ماند. قصه‌ی من این‌گونه رقم خورد. یادم نماند که چندشنبه‌ و ساعت چند بود که همه‌چیزم را بخشیدم، اما یادم مانده بود که دلی که رفته است دیگر برگشتنش دست خودم نیست. من حساب کردن بلد نبودم. انتظار داشتن را یاد نگرفته بودم. اخم کردن بلد نبودم. اگر هم گاهی بغض‌هایم توی صورت کسی پاشید، دیگر دست خودم نبود. همه‌اش تقصیر نابازیگری‌ام بود. می‌دانستم شاید روزی شاعر گمنام اما قابل اعتنایی بشوم که شاید هم بعد از مرگش کشف شود، اما هرگز بازیگر خوبی نخواهم شد. حالا هم که خسته‌ام. زورم تمام شده است. اما حواسم هست که آن‌چه را بخشیده‌ای، تمام خودت را، دیگر روزشمار بازپس گرفتنش را خاموش کن. حواسم هست که هی به خودم بگویم پایت را از گلیم‌ات بیرون نگذار. حواسم هست که خاطرات کسی را ندزدم، و دوست داشتن را از کسی. حواسم هست که «آدم بعدی»** نباشم. غم کسی نباشم. باید یک گوشه‌ای بخزم، به انگشت‌هایم نگاه کنم، اما یادم باشد که شمارش بلد نیستم...

پی‌نوشت۱: *: چقدر این ترانه‌ی یاسمین لِوی را گوش کنم تا فراموش کنم و فراموشم نشود؟
پی‌نوشت۲: **:«به گریه در وسط شعرهایی از سعدی/ به چای خوردن تو پیش آدم بعدی» سید مهدی موسوی
پی‌نوشت۳: لینک آهنگ یاسمین لوی مشکل داشت و خودم آپلودش کردم دوباره. حالا راحت گوش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


سر زده آمد
در را باز نکردیم
وارد خانه شد
و حالا باید مرده باشیم
فقط نمی‏دانم چرا من یکی هنوز زنده‌ام؟
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این یادداشت قرار است برای ترانه‌های روزبه بمانی و «باید به تو برگردم» خشایار اعتمادی باشد!
میثم یوسفی 

آدمی گاهی شک می کند که نکند در این سرزمین، چیزی که کم‌ترین ارزش را دارد و همیشه هم به تاراج می‌رود اندیشه و فکر باشد. «حبیب» می‏تواند بیاید و توی این سرزمین شو اجرا کند ولی اکثر ترانه‌نویس‌های داخلی ممنوع‌الکارند. از «بیژن مرتضوی» دعوت می شود که به ایران بازگردد، اما آوردن اسم «ایرج جنتی عطایی» و «شهیار قنبری» قدغن است. مسئولین دوست دارند که سیاوش قمیشی آلبوم مجاز بدهد اما برایشان مهم نیست که یغما گلرویی، ترانه نویس «نقاب» و «تصور کن» وقتی ممنوع‌الکار است و رانندگی بلد نیست و دزدی بلد نیست و مجیزگویی بلد نیست و جز کاغذ و قلم و اندیشه‌اش هم دارایی‏ای ندارد، چطور باید زندگی‌اش را بگذراند. مسئولین چیز دیگری می گویند و ساز دیگری می‏نوازند و هرچه هم داد می‏زنیم صدایی به صدایی نمی‌رسد. اگر روزبه بمانی خواننده‌ای را مجاب می‏کند اندیشه تولید شده در چارچوب این سیستم و این سرزمین را بخواند، و اگر انتقادی‌ست همانی را بگوید که در روزنامه‌ها و مجلات این سرزمین هم نوشته می‌شود، یا عاشقانه‌هایی را بخواند که مردمان عشق کم گرده سرزمینش را به مهر بازگرداند، محکوم به ممنوعیت است و حتی تهیه کننده و خواننده آلبومی مثل «باید به تو برگردم» هم انگار باورشان شده که ترانه‌سرای این آلبوم بهزاد بمانی‌ست، نه روزبه بمانی. گیریم که همه همه جا بنویسند که بهزاد بمانی و بگویند بهزاد بمانی، ما که می‏دانیم و نمی‏توانیم به خودمان دروغ بگوییم. ما که می‌دانیم اصل ماجرا چیست. دوست داشتم در این ستون در مورد ترانه‏های آلبوم جدید خشایار اعتمادی بنویسم، دوست داشتم بنویسم که دنیایی که روزبه بمانی در عاشقانه‌هایش دارد، دنیایی که همه‌چیز را برای معشوق می‌خواهد و هیچ از او نمی‌خواهد، دنیایی که عشق را فنا شدن می‌داند گم شده عاشقانه‌های این روزهای ماست. اگر ترانه‌هایش را دوست دارند برای همین است. برای همین است که ما بی‌منت دوست داشتن و دوست داشته شدن را فراموش کرده‏ایم. می خواستم بگویم اندیشه روزبه بمانی را دوست دارم اما ضعف تالیف‌ها و سهل‌انگاری‌های زبانی که گاهن در کارهایش دیده می‌شود آزارم می دهد. می خواستم بگویم نگران ترانه هایش هستم که انگار دارد از روی دست خودش می دزدد و این اصلا خوب نیست. می‌خواستم بگویم تصاویر و لحظات بکرش وقتی در چندین ترانه تکرار می شود دیگر آن حال خوش کشف ابتدایی را هم از آدمی می‌گیرد. می خواستم بگویم با این‌همه دمش گرم است که گم‌شده‌ مردمان سرزمینش را می‌شناسد و انسان خوب و باسوادی‌ست و می داند باید چه بنویسد. می خواستم بگویم نسل جدید ترانه‌سراها در راه است که روزبه یکی از آن‌هاست، مونا برزویی یکی از آن‌هاست و خیلی‏های دیگر که من می‌شناسم و هنوز شما نمی‌شناسیدشان. اما دیدم اگر اسم روزبه را بیاورم شاید تهیه کننده آلبوم «باید به تو برگردم» را مجبور کنند تک تک آلبوم‌های به فروش رفته را هم از خانه‌ها جمع کند، چون ترانه‌ها را روزبه بمانی نگفته، بهزاد بمانی گفته... و گفتم این به نفع هیچ کس نیست. برای همین است که به آخرین سنگر پناه می‌برم!

(این یادداشت در شماره جدید ماهنامه نسیم هراز( شهریور ۸۹) منتشر شده است. پس توجه کنید که با همه‏ی مسائلی که نوشته شده و جای دیگر نمی‏شد گفت باز باید یکی دو جا حواسم می‏بود که مطلب قابل چاپ باشد!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

می‌توان خواند از جبینِ خاک، احوال مرا                      
بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است!

(صائب تبریزی)

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

این پنجره‌اي که رد پاهای تو رو يادشه
اين عطری که هنوز روی بالشه
یا همین بغضی که هيچ وقت قرار نيست وا بشه

اون مسيری که تا ابد قدمهامونو ازبره
چشمی که جز از خواب تو نمي‌پره
همین قهوه‌ای که از تنهاييام تلخ‌تره 

نه اين...
نه اون...
نمي‌دونن
چرا دستمو از دستت کشيدم

اون قطره بارونی که باروني‌مو سوراخ کرده
بالشی که تنها رفیق گریه و مرده
پا به پای گریه‏هاش گریه کرده
اون دلي که رفته
که بر نگرده

اين عقربه‌ای که از جاش تکون نمي‌خوره
خوني که يخ زده تو رگام، راه نمی‏ره، نمي‌سُره
اين تيغي که نمي‌بره 

نه اين
نه اون
نمي‌دونن
هيچ‏وقت خاطره‌هامو بهت پس نمي‌دم

(میثم یوسفی)

پی‏نوشت۱: حضرت غامض الشعرا کشف جدیدی‎ست که در موردش خواهم نوشت. پاک روانی‌مان کرده! اما فعلن با این حال کنید تا بعد: انگور‌های سرخ از راه می‌رسند/ ساغرستیز‌ها ساغر نمی‌کنند/ از توبه‌ی الست، از خار ِ تر به دست/ من می‌نویسم و باور نمی‌کنند...
پی‌نوشت۲:
گفته بودم؛ «از پنجره‌تون ماه کاملو ببین. ببین چقدر شبیهته!»
پی‌نوشت۳: ماه میاد تو خوابم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


حدود سه سال پیش بود که یکی از دوستان بسیار عزیز و خوبم که آهنگساز توانایی هم هست تماس گرفت و ترانه‌ای از من خواست برای خواننده‌ای که از انگلیس به ایران آمده بود تا با همکاری دوستان داخل کشور کاری برای کودکان فقر اجرا کند. حامی کار هم از همان ابتدا سازمان جهانی یونیسف بود و سناریویی هم برای کلیپ آن نوشته شده بود که قرار بود المان‌های زبانی و تصویری ترانه منطبق بر آن سناریو باشد. ترانه‌ی «مسیر دشوار» بر همین اساس و بر روی اتود ملودی‌ای که آرمان عزیز ساخته بود نوشته و توسط یک ارکستر بزرگ اجرا و ضبط شد و شهریار شاهی عزیز هم کار را به خوبی خواند. کلیپ آن هم بعد از رایزنی‌های زیاد توسط الک کارتیو ساخته شد. به نظرم مجموعه کار به اثر آبرومندی تبدیل شده و خوشحالم که در این پروژه سهم کوچکی داشتم، برای یادآوری به خودم که فقر هنوز و همیشه هست و هر روز کودکان بسیاری از لقمه‌های خالی به مرگ پناه می‌برند. خوشحالم که همکاری‌هایم با شهریار شاهی فقط به این کار ختم نشد و کارهای متفاوت دیگری هم در آینده با صدای او شنیده خواهد شد. یکی دو شبکه پخش ویدیوکلیپ این آهنگ را آغاز کرده‌اند و تا آخر هفته شبکه‌های دیگری هم این‌کار را انجام خواهند داد، ولی نقدن «مسیر دشوار» را می‌توانید از این‌جا ببینید یا از اینجا دانلود کنید.

غمگین‌تر از همیشه، راهی به روشنی نیست
کابوس هرشبِ من، هرگز شنیدنی نیست

انگار سرنوشتت، بی‌خنده، بی‌بهاره
بی‌سرپناهی ِ تو، تا کی ادامه داره؟

می‌ترسم از سقوطت، این قصه پرهراسه
من خواب دیده بودم؛ رویات ناشناسه

همرنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار
زخمی نشو به طوفان، تو این مسیر ِ دشوار

از این مسیر ِ دشوار، از بی‌نشونه رفتن
از بی‌امید ِ دستات، تا دل شکستن ِ من

غمگین تر از همیشه، راهی به روشنی نیست
کابوس هر شبِ من هرگز شنیدنی نیست

هم‌رنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار
زخمی نشو به طوفان، تو این مسیر ِ دشوار

از این پیاده رفتن شاید به گل رسیدیم
یک شب کنار بارون، با هم ستاره چیدیم

از شب گرسنگی‌هات، تا لقمه‌های خالی
فرداتو می‌نویسم؛ با خط ِ خوش‌خیالی

(میثم یوسفی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


نه شبكه‌هاي سياسي و نه موزيك
فقط كانالاي فشن و دوست دارم
اين روزا از بس كتك خوردم
عشق بازي ِ خشن و دوست دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


من پشیمانِ هیچ‌ «دوستت دارم»ی نیستم. اما نمی‌دانم چکار باید کرد وقتی هیچ‌کدام ته ندارند! نمی‌دانم باید خوشحال باشم که همیشه خودم از دوست داشتن‌هایم کنار کشیده‌ام، جا زده‌ام، یا غمگین این‌که حالا تو جا می‌زنی. «تو بهترین هووی دنیا بودی.» این را می‌گویی و می‌خندی و نمی‌دانی چقدر خوشحالم که نمی‌توانی گریه‌های کسی را ببینی که این روزها حالش خیلی خراب است، خراب است، خراب و هر بهانه‌ای کافی‌ست تا... خب درست هم نیست که تو که «بچه»ای اشک‌های من را ببینی که «بزرگ»ام و حداقل الان باید نقش انسان بزرگ‌تر از تو را بازی کنم. نمی‌دانم چرا بلد نیستم زیاد از آب و هوا بگویم، به جاده خاکی بزنم، الکی بخندم و بخندانمت. هیچ وقت بلد نبودم. روزهای غمگینی‌ست. من هم که توی دوره‌ی تخریبی‌ام هستم (دیشب به این نتیجه رسیدم که دوره‌های افسردگی و دل‌گیری من پریودیک نیست، برای همین از این به بعد به جای عبارت غریب و بیگانه پریود مغزی از دوره تخریبی استفاده می‌شود) حتا الان آن‌قدر بانمک بازی بلد نیستم که یک پرانتز را باز کنم و تویش یک‌سری مزخرفات بنویسم که فضا عوض بشود. می‌دانم توی صف مدرسه اگر شلوار مشکی برزنتی هم تنم باشد طوری توی خودم می‌شاشم که کل صف زرد شود، چه برسد به شلوار مشکی برزنتی من!
می‌گویم: «نمی‌دانی هفته گذشته برمن چطور گذشت.» نمی‌دانی! هیچ‌کس نمی‌داند. حتا آن کسی که از خواندن نامه‌ام قلبش درد گرفته بود نمی‌تواند حالم را بفهمد. نمی‌دانی که وقتی همین‌طوری حالت بد باشد، توی خانه مثل جنازه افتاده باشی و کسی هم بیاید پیشت که اگر حرفی نمی‌زند همه‌اش تلخ تلخ است و خنده‌های زورکی‌اش مسخره‌تر از همیشه به نظر می‌رسد چطور می‌شوی. نمی‌دانی برای من که از بیرون به قصه نگاه می‌کردم و همیشه از این قصه لبخندش مال من بود، چون می‌دیدم دو نفر چه ساده و راحت همدیگر را دوست دارند. انگار مهم نبود شاید «بعد» و «فردایی» بعید باشد و توی یک سال و نیم، یک‌بار هم «نبودن» را تجربه نکرده‌اند و بهانه‌ای دست «نبودن» نداده‌اند، و من هم به اینکه یک‌بار می‌بینم که دونفر قصه را طور دیگری می‌نویسند می‌بالیدم. اما انگار همه‌ی «بیست و هفت خرداد»ی‌ها عادت دارند که بازی را خودشان توی اوج تمام کنند تا سوت داور باختشان را یادشان نیاورد! گفتم کاش از «بودن» لذت می‌بردید. گفتم لذت باهم بودن بهتر از این تنهایی نبود؟ می‌گویم... اما خودم هم می‌دانم که انگار «بیست و هفت خرداد»ی‌ها فقط برد می‌خواهند و باخت یک- صفر و صد به هیچ فرقی برایشان ندارد.   
می‌گویی «خوب بود باهم بودید، همین که یک نفر پیشت باشد، هرچند منفی و تلخ بهتر از تنهایی‌ست.» اشک‌ها همین‌طوری پایین می‌ریزد و چیزی ندارم که بگویم. فقط این‌روزها دارم ضعیف بودن را با تمام وجود تجربه می‌کنم. خیلی ضعیف شده‌ام. خیلی! زورم تمام شده و واژه‌ها را گم کرده‌ام. از این‌همه ناتوانی حالم به هم می‌خورد. از این‌که «چیزی بلد نیستم، بگم تا تو رو دلداری بدم...» *
راستی! یک چیزی هم می‌خواهم به «تو» یی بگویم که: «زن باید شبیه تو باشه که نیست، من باید خراب تو باشه که هست.. که هست..»** (این «تو» لینک بود به ترانه‌ی بعد از دو نقطه وگر نه چیزی که می‌خواهم بگویم را هنوز نگفته‌ام و دیگر هم بی‌خیال شدم و نمی‌گویم!)
اما این روزها اگر این ناتوانی و «نشدن» تبدیل به یک باور همیشگی شد و برای همیشه تیمم را برداشتم و رفتم هیچ‌کس تعجب نکند. از بی‌آبرویی نمی‌ترسم، هنوز می‌توانم لخت با چراغ توی شهر بگردم و «یافتم یافتم» سر بدهم!*** اما از بازی‌های نصفه و نیمه خسته شده‌ام و غرورم هم نمی گذارد ببازم. حالا یک-صفر و ده هیچش چه فرقی می‌کند؟ این تمام شدن‌های دور رو برم هم یک حفره بزرگ توی قلبم باز کرده که جایش بدجوری درد می‌کند. بدجوری...

پی‌نوشت۱: *: ترانه‌ی مونا برزویی. **: ترانه‌ی شهیار قنبری.
پی‌نوشت۲: ***:

به سرم زده که می‌توانم 
پاک کن را بر می‌دارم
و...ردیف غزل‌هایم را 
پاک می‌کنم
من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو
غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو
  -------------
من و دریا غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
چه قیافه بی‌تفاوتی دارند 
-قافیه ها-
می‌خیالم:
ما که قرنهاست قافیه را باخته‌ایم 
و...پاکشان می‌کنم
من و دریا غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
     ----------
من و دریا غزلی
غزلی مثل تو.
من خیالاتی‌ام
به شتاب انسان امروز
به کاسه آب «دیوژن»
به بی‌وزنی    
-می‌اندیشم
و...
پاک کن را باز بر می‌دارم
     من
         دریا
             غزل
                   تو.

(محمد علی بهمنی)

پی‌نوشت۳: دیوژن یا دیوجانس- فیلسوف یونانی- همو که در روز چراغ بر می‌داشت و در کوچه‌های آتن به دنبال انسان می گشت. «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانــــــــم آرزوست.» (مولانا)
گفته‌اند که با قناعت زندگی می‌کرد و تنها کاسه‌ای را برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که با کف دست می‌نوشید به دور افکند و گفت چه بار بیهوده‌ای را حمل می‌کردم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


مفاصل انگشتش
هر ده سال یک بار برای شلیک خم می‌شود.
از وقتی که هفت‌تیرش را گذاشته روی شقیقه‌ام
تا حالا شش‌ تا چکانده 
اما هنوز زنده‌ام
کاش این آخری پُر باشد
می‌ترسم
از روزی که مجبور شوم توی آینه نگاه کنم.

(م.ی)

پ.ن: اتفاقاتی می‌افتد که باور کردنی نیست. فکر می‌کنی دنیا نباید آن‌قدرها هم کثافت باشد. دوست داری نباشد. اما گاهی از خواب خوش می‌پری، حقیقت نمایان می‌شود و فقط به خودت فحش می‌دهی که...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


این ترانه را قبل‌تر توی فیسبوک منتشر کرده‌ام که تقدیم شده بود به زنان سرزمینم. ترانه را وقتی
مزدک بازداشت بود گفته‌ام و  حالا توی بازنشرش تقدیم می‌کنم به مزدک و آن تی‌شرت چه گوارایی و روزهای بی‌چه‌گوارایی‌اش! الان بازی آرژانتین- مکزیک هم دارد شروع می‏شود و می‏روم مارادونا را ببینم با آن شمایل چه‏وارش!!

(چه‌گوارا) 

توی عکسای سیا سفیدِ چه
یه غم وحشیه که عین توئه
چه گوارا رو می‌گم، می‌شناسی که؟
خیلیا می‌گن خوراک تتوئه؟

منِ امروزی ِ تلخ ِ بی‌تو
صدتا کوه مونده که فرهاد بشه
تو خودم دنبال ِ شهری هستم
که به دستای ِ تو آزاد بشه

من یه روزنامه‌نویس ساده‌ام
تو یه رزمنده که موهاش بوره
تو چشات یه عمره بی‌قانونه
حال من یه عمره که ناجوره

توی این شبای ِ پروحشت ِ سرد
که هنوز عکس ِ تو رو دیواره
یه نفر همیشه از پشت می‌آد
که واسه کتف ِ تو خنجر داره

توی ِ آغوشمی‌ و ترسم از
زخممو دیدن و پژمردنته
چه‌گوارا تویی که کابوسم
غم ِ بدزخم ِ زمین خوردنته

 لاایگه‌را یه دهه تو تهران
وقتی که مرگ تو کابوس منه
من یه عکسی از چه دارم که چشاش
عینهو چشمای تو برق می‌زنه

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


باید
بالاخره
حرکت فو‌ق‌العاده
حرف فوق‌العاده
باید چیزی پیدا کنم
باید
کاری کنم
باید اتفاقی بیفتد
اتفاقی که عجیب است تا به امروز نیفتاده
تو مورد نادری هستی
و زور من هم دارد تمام می‌شود
اما
باید شعری بنویسم
شعری برای خودِ خودت
یا نامه‌ای
که التماس کنم
عاشقم بشوی
یا کم ِ کم‌اش
کمی دوستم داشته باشی!

(میثم یوسفی)

پی‌نوشت: سه سال پیش روی همین وبلاگ  ترانه‌ای گذاشتم که همیشه دوستش داشتم و بعدها کار پرطرفداری هم شد. حالا آن ترانه با صدای شاعر و خواننده اش کلیپ شده است و خوشحالم که بالاخره این اتفاق افتاد. ته سیگار را با صدای رستاک حلاج از دست ندهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند

كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
سر ماه
حقوق شان را مى گيرند

پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند

كه مرگ تو را نديدند
.كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
ما با ذغال شان
شعار خيابانى بنويسيم.پس اين فرشتگان پير شده
جز جاسوسى ما
به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند كه فرياد ما به گوش كسى نمى‏رسد.

شمس لنگرودی/ ۲۲ مرثیه در تیرماه/ 2 تير 88

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


۱- یک سال دیگر گذشت. سالی که شاید از عجیب‌ترین، غمگین‌ترین و غیرمنتظره‌ترین اتفاقات عمرم را در آن دیدم. سال گذشته کسی به من تبریک نگفت. سال گذشته این روزها مادر سهراب جلوی اوین عکس پسرش را به هرکسی که می‌دید نشان می‌داد و کوچه به کوچه دنبال عطری، صدایی، پیراهن پاره‌ای از او بود. پارسال این روزها من فقط اشک می‌ریختم و فحش می‌دادم به هرچه متولد شدن است. پارسال نه شمعی فوت کردم، نه شیرینی‌ای خوردم و نه هدیه‌ای گرفتم. به همه‌چیز و همه‌کس مدیون بودم اگر چنین نمی کردم، به خودم هم. پارسال فقط دو انگشتم را بالا گرفتم و بالاتر، که یادم نرود چه آرزوهای داشتیم و... تولدم در سال ۸۸ حالا حالاها یادم می‌ماند.

۲- آن روزها یادم هست که می‌دویدم و می‌دویدم که بزرگ‌تر بشوم و شمارش اعداد برای بزرگ‌تر شدن برایم مهم بود. حالا مدت‌هاست که از عددها هم هراسانم. بزرگ‌تر شدن، هرچند به عدد و اسم، غمگینم می‌کند. هنوز کارهای زیادی هست که انجام نداده‌ام. به قول سید مهدی موسوی عزیزم: «فیلم هایی هست که هنوز ندیده‌ام، دخترانی که نبوسیده‌ام؛ عوضی‌هایی که مادرشان را...» و می‌ترسم که فرصتش تباشد. یک دفعه بیدار شوم ببینم چند دهه از عمرم گذشته است وپشت سرم خالی‌ست. هرچند آدم کم آرزویی هستم، اما از باطل زندگی کردن و آمدن و رفتن و ندانستن هراسانم، همیشه هراسان بوده‌ام.

۳- معمولن برای هرچیزی فقط یک‌بار ترانه می‌گویم. برای همین ترانه‌ای نو برای میلاد ندارم جزهمان که: داری فوتم می‌کنی با شمعای کیک تولد... اما باز همین یکی دو هفته پیش بود که دکتر عزیز شعری توی فیسبوک منتشر کرد که همه‌ی این روزهای ماست. بازنشرش می‌کنم که همه‌ی نگفته‌ها و گفته‌های این یک‌سال من است، تولدنامه‌ام و ... هیچ!

سرم از روزهای بد، پُر شد
مثل یک کیسه‌ی زباله شدم
جشن بی‌مزّه‌ی تولد بود
خبر آمد که چند ساله شدم
بعد شب شد، به خانه‌مان رفتیم
لخت، زیر ِ پتو مچاله شدم

دلم آهنگ بندری می‌خواست
بوق ماشین و جیغ ترمز بود
صفحه‌ی شایعات را خواندم
سهم من، چند تا تجاوز بود!
همه‌ی شهر پرفسور بودند
متفکّرترینشان بز بود!

خام بودیم و پخته می باید!
رَب شناسان شهر، رُب بودند!
«شاید» و «باید» و «ولی» و «اگر»
«همچنین» و «چرا» و «خب» بودند
خواستم تا که رکعتی از عشق...
همه‌ی دوستان، جُنُب بودند!

شهر با دستمال خونینش
پاک می کرد ردّ پایم را
«فعل ِ» شب بود و «قید» تنهایی
می شمردند «صیغه» هایم را
گریه می کردم از تو زیر پتو
نکند سوسک ها صدایم را...

داشت می‌مردم از تو و رفقا
موسم گل به بوستان بودند!
ما که مُردیم گرچه این مَردُم
جزئی از سخت پوستان بودند!
هرچه می خواستند، می کردند!
دشمنانی که دوستان بودند

شعر من، بوی گند می‌گیرد
گه رسیده به آن سرِ ِ سرشان
می نوشتند وصف ما را از
دفتر خاطرات مادرشان!
ما که مُردیم... گرچه آنها هم
می رسد روزهای آخرشان

بغلم کن پتوی غمگینم!
بعد صد سال و قرن! تنهایی
بغلم کن که آتشم بزنی
توی این خانه ی مقوّایی
بغلم کن که شاد و غمگینم
مثل گریه پس از خودارضایی

شاعرت فرق داشت با دنیا
عاشق ِ آنچه که نمی‌شد بود
وسط جشن، گریه می‌کردم
گرچه لبخند زورکی مُد بود
فوت کردم به کیک بی شمعم
مرگ من لحظه‌ی تولد بود...

(سید مهدی موسوی)

پ.ن: نه غمگین نیستم. این شعر هم غمگین نیست. باور کنید روبه‌راهم و غم‌هایی هم اگر هست چیزی‌ست که همه عمر با ما بوده و جزیی از زندگی مان شده. وگرنه الان شادم و شمع‌ها را فوت خواهم کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


روی پاشنه‏ی پا می ایستم
تا تعادل جهان را به هم بزنم
از این همه تعادل خسته‏ام
اما بی فایده است
تا تو نباشی باید به این جهان متعادل عادت کنم
و زندگی تحمل‏پذیرتر شود
در را باز گذاشته‏ام
جهان انتظارت را می‏کشد
 تا بیایی و روی پاشنه‏ی پاهایمان
رو به هم بایستیم
و جهان به بوسه‏ای نامتعادل شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


بايد ترانه‏اي شاد، اما بي‏صدا بنويسم
براي اين روزها،
روزهایی که شاد نیست
كه خيالت هست و نيستي

صدايت نيست
...


پی‏نوشت: من این نوشته‏های بغل وبلاگم را دوست دارم. قبلی به دلایلی عوض شد و حالا نمی‏دانم تا کی باید به این‏ها عادت کنید. یکی‏اش همین قسمت محشر از کتاب سه نمایشنامه که مجددا توقیف شده است اما از محبوب ترین کتاب‏های زندگی‏ام است:
«فکر می‌کنی من دیوونه‌م؟ ... خب. دیوونه‌م که باشم تازه واسه اینه که به اندازه‌ی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینه‌ی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش می‌دم، زیر پیرهنم قایمش می‌کنم... چون وقتی مُرده‌ها رو بردن، دیگه زنده‌ها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کاره‌ن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمه‌ی احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


این ترانه دوساله را برای اجرا دوباره ادیت کردم. ترانه‏ای که مال این حال است...

(حكم تير)

 نمی‌دونم واسه چی دلتنگ شدم
اردیبهشت حالمو بد می‌کنه
حوصله‌ی هیچ کسیو ندارم
ولی یکی منو لگد می‌کنه 

دنیا کثیف‌تر از تصورم بود
تازگیا دارم اینو می‌فهمم
از وقتی که پشت ِ سرم خونی شد
چشماتُ وا کن ببینو می‌فهمم 

چاقو خوردم با لبخند، چاقو خوردم با بوسه
حتی بارونِ امشب یه بارون ِ مایوسه
 

یه گوشه آروم زندگی می‌کردم
هیچ وقتم هیچ آرزویی نداشتم
هر وقتی که دلم کلافه می‏شد
سر به سر عکس خودم می‏ذاشتم 

یه روز، یه جا، یه ساعت و یه لحظه
اومدی، قانون ِ جهان به هم ریخت
دستات دلیل بودنم شد اما
تو فنجونم به جای قهوه غم ریخت 

شلیک کن با لبخند، این بوسه حکم ِ شلیک
شلیک کن تو مغزم، عشقم! تو باختی، تبریک! 

میثم یوسفی/ اردیبهشت ۸۷ 

پ.ن: وقتی که روح راه/ از لاله ی گوشم می‏آویزد/ بهار می‏آید (یدالله رویایی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


وقتی حرفی برای گفتن نداری می‏توانی حافظ باز کنی تا او حرف بزند:

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست  
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست 

میان او که خدا آفریده است از هیچ  
دقیقه‌ای‏ست که هیچ آفریده نگشادست 

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای  
نصیحت همه عالم به گوش من بادست 

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی‏ست  
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست 

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی  
اساس هستی من زان خراب آبادست 

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار  
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست 

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ  
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


هر روز
دوباره از پشت همان پنجره
بی تویی ِ من 
قد می‌کشد
روی پاشنه‌ی پا می‌ایستد
چشم به راهی‌ات را نگاه می‌کند
و گردنش کج‌تر می‌شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


گفتا که کیست بر در؟ گفتم کمین غلامت  
گفتا چه کار داری؟ گفتم مها سلامت 

گفتا که چند رانی؟ گفتم که تا بخوانی  
گفتا که چند جوشی؟ گفتم که تا قیامت 

گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد  
گفتم گواه اشکم، زردی رخ علامت 

گفتا کجاست آفت؟ گفتم به کوی عشقت  
گفتا که چونی آن‌جا؟ا گفتم در استــــقــامـت

پی‌نوشت۱: اگر مولانا این روزهای من را داشت و از طرفی هم در سال ۸۹ قرار بود این غزل را بگوید مطمئنم باز جز این نمی‌گفت. شاید هم با استقامت بیشتری استقامت را ادا می‌کرد! کاش بود و می‌دیدید که این‌گونه می‌شد!
پی‌نوشت۲: دوست ندارم دروغ بگویم، گرچه حتمن گاهی از دستم در می‌رود، اما به دروغ حتی از نوع سیزدهش هم معتقد نیستم. هیچ‌وقت هم سبزه گره نزدم و نخواهم زد. همان‌طور که از روی آتش نمی‌پرم، همان‌طور که آش نذری هم نمی‌زنم! دلیلش این است که حسی برای این‌کارها ندارم. چیزی که می‌خواهم را سعی می‌کنم اگر لیاقتش را داشتم به دست بیاورم، نمی‌خواهم دست قضا وقدر سرنوشتم را رقم بزند! گرچه همیشه به آن‌چه ما می‌خواهیم نیست! عدد سیزده را هم که بیشتر از هر عددی دوست دارم، حتی بیشتر از هفت. همین!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


هرگز به دستش ساعت نمی‌بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است سر ساعت به وعده می‌آیی؟
گفت: ساعت را از خورشید می‌پرسم
پرسیدم: روزهای بارانی چه‌طور؟
گفت: روزهای بارانی
همه ساعت‌ها ساعت عشق است!
-راست می‌گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود

(واهه آرمن)

پی‌نوشت۱: هنوز روزای بارونی...
پی‌نوشت۲: نه! قرار نبود از شعر هم بدم بیاید، که انگار دارد این‌طوری می‌شود. نمی‌خواهم همه‌ی زندگی‌ام فقط یک شعر باشد. شعر بودن دردناک است. به چه دردی می‌خورد؟ نه. نباید این‌طوری باشد...
پی‌نوشت۳: امیدوارم اگر اتفاق عجیب و غریبی نیفتد امسال بالاخره با دو کتاب در نمایشگاه حاضر باشم. حالا بگذارید بقیه‌ی این هفت‌خوان را رد شویم، همه‌چیز که تمام شد جزئیاتش را خواهم گفت. فعلن دعا کنید که این سنگ‌های جلوی پای ما کمتر شود. از جان سختی هم خسته شدیم...   

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


چرا به یاد نمی‌آورم؟
تو دیگری را دوست می‌داری،
من تو را دوست می‌دارم، و مرا...دیگری شاید
همه‌گان از دوایر دنیا آمده‌ایم.
تقسیم تبسم، تقسیم فانوس و ترانه، تقسیم عشق.
چرا به یاد نمی‌آورم؟
مرا از به یاد آوردن چشم‌های تو ترسانده‌اند
انگار نمی‌گذارند،
اکنون سه سایه از کشاله‌ی دیوار
پنهان و پوشیده می‌گذرند. 

دریغا دریای دور!
این ساعت ِ دیواری، با آن آونگ هزار ساله‌اش
نمی‌گذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم.
 

(سید علی صالحی)

مرد گریه نمی کنه؟ قدم می زنه؟ نه... راه می ره و های های گریه می کنه
پی‌نوشت۱:
سر اومد زمستون؟ میاد؟...

پی‌نوشت۲: تا مدتی کرکره اینجا را پایین می‌کشم. نمی‌دانم بگویم حالم خوب است؛ نگران نباشید، یا بگویم نه خوب نیستم. نه! هیچ‌کدام مهم نیست. می‌خواهم کمی بروم توی غار تنهایی‌ام. سال خوبی نبود. برای من هم روزهای خوبی نیستند این روزها. بگذارید با سکوت تمامش کنیم.

 ‍پی‌نوشت۳:  برای من
                   که تمامی قصه
                                بد بودم،
                             کجاست آغوشی
                                   تا که خوب
                                                                     گریه کنی...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


(بی‌عنوان)

نه تو رقص دختر کرد، نه تو قهوه‌های کوبا
نه توی مسیر دورِ معبد دالایی لاما
نه تو جنگلای گیلان، نه تو کشتزارهای سیلان
نه میون سیب ترش و دخترای بور لبنان

با یه زخم کهنه، تو شبی بی‌عنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تُرد
تو نبودی عشق و باد با خود می‌برد

نه تو وهم و مسخ و کافکا، نه تو شعرای نرودا
نه توی تهوع سارتر، نه تو پنج عصر لورکا
نه کنار دست براندو، تو قمار توی کازینو
نه توی عطر خوش زن، روبه‌روی آل‌پاچینو

با یه زخم کهنه، تو شبی بی‌عنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تْرد
تو نبودی عشق و باد با خود می‌برد

نه مث به هم رسیدن، آخر یه فیلم‌فارسی
نه تو روزنامه‌ی صبح و نه میتینگای سیاسی
نه تو جاده‌های بی‌ته، نه تو کوچه‌های بن‌بست
نه تو بد ‌مستی بی‌تو، نه تو کافه‌های بی‌مست

با یه زخم کهنه، تو شبی بی‌عنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تْرد
تو نمی‌خندیدی، باد ما رو می‌برد

(میثم یوسفی)

پی‌نوشت: ترانه‌هایی که برای خودم و از عشق باشند کم‌اند، اما این ترانه از آن‌ها بود. دوست داشتم اجرا شده‌اش را هم برایتان بگذارم اما چون اتود بود و هنوز آهنگساز و خواننده‌اش فرصت نکرده دستی به سر و رویش بکشد از من خواهش کرد کار اجرا شده را فعلن منتشر نکنم. البته به خاطر طولانی شدن کار  بند وسط را هم در اجرا حذف کردیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


۱) انتظار کشنده است.  اگر بخواهم تشبیه کنم انتظار مثل آویزان شدن سروته از برج میلاد است! هیچ وقت انتظارکشیدن را دوست نداشتم اما گاهی دلم خواسته که منتظر بمانم ببینم چه طعمی دارد، هیچ وقت از طعمش خوشم نیامده. برعکس دلتنگی که طعمی گس و دوست‌داشتنی دارد. حتی شاید بشود ازاین نتیجه گرفت که از ترس آزار دیدن خودم نه زیادی منتظر می‌مانم و نه از کسی انتظار خاصی دارم.

۲) اکثر دوستان معتقدند که من آدم راحتی هستم که سخت ناراحت می‌شوم. این درست است. اما من هم مثل هرکسی دامنه‌ی تحمل و خط قرمزهایی برای ناراحتی دارم. چندروز پیش داشتم فکر می‌کردم که بیشتر از همه از چه چیزی متنفرم، آزار می‌بینم و می‌ترسم؟ این عنوان‌ها از فکرم گذشتند: دروغ، نارو، انتظار، توهین.

۳) یک کار جدید با موضوعی مشخص و سفارش شده نوشتم که قسمت‌هایی‌اش این‌ است:

اين شانه‌ها بي‌گريه مي‌لرزند
این دست‌ها با خویش درگیرند
از شش جهت از مرگ می‌ترسند
اعدامیانی که نمی‌میرند 

ما پیرتر از عکس خویشیم و
آیینه‌ها از مرگ سرشارند
در کوچه بذر عشق می‌پاشیم
مرگ‌آوران شوق درو دارند

می‌ترسم از این مرگ تدریجی
می‌ترسم از این مرگ تاخیری
وقتی که دستت را نمی‌گیرم
وقتی که دستم را نمی‌گیری 

(میثم یوسفی/بهمن۸۸)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


زنی که صاعقه‌وار آنک ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد

همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایه‌های کفن دارد

کی‌ام کی‌ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هرآنچه قصد شدن دارد

دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
¤
زنی چنین که تویی بی‌شک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد

مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد

(حسین منزوی)

پی‌نوشت۱: این حس معلق را کجای دلم بگذارم؟ دلم گم شدن می‌خواهد و نمی‌شود. زندگی‌ای که از آن گریزانم به بندم کشیده است و این حالت هم دیگر نه غمگین است و نه دردآور، اما ترسناک است. می‌ترسم عادت شود و عادت هم غم دارد و هم درد دارد.  مثل حال زنی که دیگر ۳۰ سالگی‌اش را هم رد کرده ‌است و عوض کردن نواربهداشتی قسمتی از زندگی‌اش بوده و حواسش نیست که روزی از همه‌چیز آن بالا می‌‌آورده... می‌ترسم بگذرد و سرم را بلند کنم ببینم دیگر بوی گندش را هم نمی‌فهمم... می‌ترسم از عادت به یک عادت که خودش زمانی درد کمی نبود... حتی از این روزها هم... می‌ترسم عادت کنیم و عادت خود فراموشی‌ست... یادمان که نمی‌رود؟
پی‌نوشت۲:
همه دوستان زیادی را کنارمان نداریم و دوستان زیادی از من هم باید این‌جا کنارم می‌بودند و نیستند. از بین همه این غزل را تقدیم می‌کنم به محمد که گاهی هم‌آواز منزوی‌خوانی‌هایمان بود و حالا لابد چون زمستان گذشت و زمستانی نکرد، برای خنک‌تر شدن مغز و سر و ذهن و گلویش آب می‌خورد. و نمی‌دانم هنوز غزل‌های منزوی را ازبر است یا نه؟
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


پیشینه:
رفیق قدیمی! یادت هست که می‌گفتم من خر نمی‌شوم؟ یادت هست که می‌گفتم وارد بازی‌ای نمی‌شوم که ندانم آخرش برنده‌ام یا بازنده؟ یادت هست؟ حالا کجایی که استیصال را توی شب و روزهایم ببینی؟ دارم دیوانه می‌شوم. اما نمی‌خواهم بگویم نمی‌توانم. هرقدر هم که ضعیف و نحیف باشم، این‌بار کوتاه نمی‌آیم.
شرح حال: ربطی به فیلم نداشت، منطقی بودن بغل دستی‌ام و قصه‌ی من  که نمی‌شود با منطق سنجیدش، برای خودش یک فیلم بود.  این قصه آن‌قدر پیچیدگی دراماتیک دارد که پوز خیلی از قصه‌ها را بزند. برای همین وسط‌های فیلم می‌خواستم سرم را بگذارم رو شانه‌ی بغل دستی‌ام و زارزار گریه کنم.
پسینه: باران می‌بارید... باران می‌بارد... باران خواهد بارید... هیچ‌چیزی هم از من یا تو و تویی  که در منی پاک شدنی نیست. این باران فقط آشفتگی  را بیشتر می‌کند و لذت قدم زدن دارد. باران  را دوست دارم و خواهم داشت...

ترانه۱: ...می‌خواستم که با تو، هر صبح، بوسه باشه/ عشقت رو منطق ِ ابر، دیوونگی بپاشه/ بارون بباره تا من، بی‌چتر عاشقت شم/ تو شعر باشی و من، هر سطر عاشقت شم/ بارون به خاطر تو، بی‌وقفه‌تر بباره/ از وسوسه بیفته، این بغض بد قواره/ برگرد چتر و بردار، از گریه خیس می‌شم/ وقتی باید جدا شیم، بد تر حریص می‌شم...
ترانه۲: وقتی که دل‌خوش نیستی، خندیدنت بی‌معنیه/ وقتی نمی‌فهمی من و بوسیدنت بی‌معنیه/ باور کن این‌ها حرف نیست، بی‌تو سقوطم حتمیه/ وقتی نمی‌دونم که این، احساس پوچی از چیه؟/ .../ من عاشقت هستم ولی، انگار تو ناباوری/ با این سکوتت می‌رسم، تا مرز خودویرانگری/ می‌ترسم از این که یه وقت، بی‌جنگ از دست‌ات بدم/ دل‌تنگ من باشی ولی، دل‌تنگ از دست‌ات بدم/ وقتی که حالم خوب نیست، این حرف‌ها هم جعلی‌اَن/ تا آسمون ابری نشه، این برف‌ها هم جعلی‌اَن ...
ترانه۳:  ترانه‌ی تو... تو...تو...تو...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


شعر چیست
بهانه‌ی دیدارت اگر در میان نباشد.

جهان به تصادفی زاده شد
به تصادفی خواهد مُرد
و من رها شده در بادها
                   به بال تو پیوند خورده‌ام.

نجاتم بده!

فرشته‌ی کوچک خوش‌گمانی بودم
                     در پی سیمرغی بی‌نشان
                     که نشانی خانه‌ام را گم کردم.
ارابه‌ران دیر رسیده‌ای
                     که چرخ ارابه‌اش
                                    از برف تُرد بهار است.

نجاتم بده، آفتاب من
           که پیشاپیشم راه می‌روی
                                    و تقدیر مرا می‌پاشی.

دستم را بگیر
تا چون سایه، کنارت
لنگان لنگان
به خانه‌ی اولم برگردم.

(شمس لنگرودی)

پی‌نوشت۱: توی حال خرابی دیشب، با حسین شروع به نوشتن ترانه‌ای کردیم. به ترجیع بند که رسیدم همه‌ی حال و روز من را حسین نوشت و گریه کردم: شب اضطرابه و کاری نمی‌شه کرد/ حالم خرابه و کاری نمی‌شه کرد...
پی‌نوشت۲:
 دیگر نای بازی کردن ندارم. گرچه هرگز به باخت فکر نمی‌کنم اما اگر زیادی کش پیدا کند، می‌میرم. اما باید کاری کرد. من که کوتاه نمی‌آیم... نه! این که بازی نیست.  دیروز که یادت هست؟ گفتم: من باید بجنگم. مبارزه‌ی نابرابری‌ست، اما باید جنگید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- بحث مطلق نبودن مفاهیم است و آزادی هم مفهوم مطلقی ندارد. امروز هم من آزاد شدم و هم پدرم آزاد شد و هم خیلی‏های دیگر آزادی را تجربه کردند. اما همه یک حس مشترک داشتند. نمی‏شود اسمش را شادی گذاشت. شاید کسی از آزادی‏اش غمگین باشد. اما شیرینی آزادی را نمی‏شود به هیچ بندی فروخت. به هرحال آزادی پدرم را تبریک می‏گویم و امیدوارم هرکسی در زندگی‏اش حداقل فرصت تبریک آزادی دیگران را داشته باشد.

۲-
امسال خشک بود
برف نبارید
دیگر دماغ هیچ‏کس نارنجی نشد
دکمه‏ها هیچ‏چیزی ندیدند تا باز دلی یخی را بلرزانند
و ما -خرس‏های قطبی و انواع خرس‏ها-
در حسرت آخرین عشق بازی برفی‏مان
خواب ماندیم

پی‏نوشت۱: امروز پدرم بازنشسته شد. امیدوارم که نشستنش را نبینم اما خوشحالم که حداقل اسمن فرصت استراحت و رهایی از دردها را تجربه خواهد کرد.
پی‏نوشت۲: یادداشتم برای قسمت پاتوق از پرونده برف
نسیم هراز ماه قبل را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


۱- خیلی از دیالوگ‌های سینما شعرند. برای همین بعضی وقت‌ها عوض هر کاری دوست داری فیلم ببینی چون انگار همه‌چیز را صاحب می‌شوی.به‌خاطر مشغله‌های ذهنی و کاری  مدتی‌ست که فیلم دیدنم از نظم افتاده است و هر از گاهی فرصتش پیش می‌آید این مدتی که می‌گویم دو، سه ماه اخیر است.با این‌همه هر از گاهی یک قاب از یک فیلم، یک ملودی از موسیقی‌اش یا دیالوگی از زبان یک سوپراستار همه‌ی روز و شب‌هایم می‌شود و از مغزم بیرون نمی‌رود. مثل این چند روز و این حرف جان وین دروسترن آلامو:

جمهوری!
آهنگ این کلمه رو دوست دارم

۲- این طرح هم برای اعلام زنده بودن:

Delivery Report

وقتی نامه‌ها به تو نمی‌رسند
چکار باید کرد؟
انگار کل دنیا روی دکمه‌ی توقف مانده است
و فقط من پیرتر می‌شوم

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


دیگر خیلی وقت است آنهایی که اینجا می‌آیند و می‌روند مهم نیستند و تعداد روزانه‌ی این رفت و آمد (بله! یک زمانی مهم بود). دل و دماغ نوشتن هم ندارم. بگذارید اعتراف کنم. جز چند نفر که همیشه دوست داشتم خواننده‌ی نوشته‌هایم باشند، آمد و رفت بقیه علی‏السویه است و حتی بعضی‏ها هستند که دوست ندارم اینجا سرک بکشند. دوست دارم دنیای کوچک‏تری داشته باشم، حتی بیرون از اینجا. یک اتاق بی در و پنجره، چندتا کتاب و فیلم و عطر کسانی که دوستشان دارم. اگر بوی مداوم تویی که گم همیشه بودی هم باشد که دیگر همان‏جا می‏مانم و همان‏جا هم خواهم مرد... اما می‏دانم نمی‏شود. این دنیای گشاد بی دروپیکر بدجوری ما را معتاد خودش کرده است. ولی من با همه فرق دارم! اگر آن جنون آنی سراغم بیاید یکهو بعید نیست که همه‏ی آن‏چه که دوست ندارم را سه طلاقه کنم. (شاید دوست داشته‌هایم را هم، جز تو که نمی‏شود کاری‌ات کرد!) و بروم یک گوشه‌ای، یک روستای دور افتاده که نشانی‌اش را فقط خودم بلدم و همان‌جا دنیا تمام شود. نیازی به ثابت کردن دارد؟ ولی من دوست ندارم چیزی را ثابت کنم. هیچ‌وقت اهل اثبات نبوده‌ام. توی مدرسه هم با این‌که ریاضی را بیشتر دوست داشتم و توی دانشگاه هم دو سال ریاضی خواندم و بعد مهندسی عمران و پای ثابت همه‌شان ثابت کردن بود، باز بیزار بودم از این کار. شاید برای همین رکورد دانشجو بودن را توی دور و بری‌هایم دارم! حالم از آن‌هایی که تلاش می‌کنند رفاقتشان را ثابت کنند به هم می‌خورد، حتی از خودم وقتی گاهی بنا داشتم این کار را بکنم. حالم از آن‌هایی که می‌خواهند صداقت‌شان را ثابت کنند به هم می‌خورد. حالم از آن‌هایی که می‌خواهند دوست داشتن را ثابت کنند به هم می‌خورد و خوشحالم که همیشه بی‌منت دوست داشته‌ام و هر وقت هم دیده‌ام آزار می‌بینم یا می‌بینند، خودم راه خودم را گرفته‌ام و رفته‌ام. حالم از آن‌هایی که خودشان را می‌کشند تا عشق را ثابت کنند به هم می‌خورد. اثبات عشق به مرگ و جنون نیست. اصلن نمی‌شود عشق را ثابت کرد، فقط باید فهمیدش. فرهاد نرفت کوه را بکند تا عشقش را ثابت کند، از عشق بود که کوه کنده می‌شد و این عشق بود که کوه را می‌کند، نه فرهاد و تصمیمش. نمی‌دانم می‌فهمید یا نه؟ اصلن نمی‌شود در موردش حرف زد. خیلی چیزها را فقط باید بو کشید، حسش کرد. تلاش برای ثابت کردن هر چیزی مثل دروغ گفتن است. اگر قرار است کاری انجام شود خودش اتفاق خواهد افتاد. گذشت زمان است که همه‌چیز را ثابت می‌کند. همیشه فکر می‌کنم و می‌بینم خیلی چیزها هستند که اگر در مورد آن‌ها قرار باشد پاسخگو باشم محکوم به اعدام خواهم شد. چون چیزی برای گفتن ندارم. حسم را هم که نمی‌شود بنویسم. هیچ وقت نمی‌شود همه‌ی احساس را نوشت. نگویید که تو شاعری و این‌هایی که می‌نویسی احساست است و شعر همیشه از حس می‌آید. اگر این‌گونه باشد پس شعر بزرگترین دروغ دنیاست. مگر احساس را می‌شود نوشت؟ کلمات همیشه گمراه کننده‌اند. اگر واژه نبود شاید زندگی طور دیگری می‌شد. اگر تکلمی نبود و همه‌چیز را می‌شد با نگاه کردن گفت، شاید تنها کسی که آرزو می‌کرد مرگ یک دروغ بزرگ باشد من بودم. (بر عکس حالا که گاهی مرگ را هم دوست دارم!) من عاشق نگاه کردنم و لذت آن را جز خودم کسی نمی‌داند. برای همین است که آن تنهایی را می‌خواهم و نگاه کردن را، فقط نگاه را...

پی‌نوشت۱: حق با تو بود، می بایست می خوابیدم
پی‌نوشت۲:
حتی باد ایستاده بود و نگاه می‌کرد که شعله فرو بنشیند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


ساکت نشستی و من عاشقت شدم
موهاتو بستی و من عاشقت شدم
وقتی نبودی و عاشق نبودم و
حالا که هستی و ... من عاشقت شدم

وقتی نگا(ه) کنی، دیوونه می‏شم و
موهاتو وا کنی... دیوونه می‏شم و
می‏میرم و به‏جاش، من عاشقت شدم
دلواپسم نباش... من عاشقت شدم

(رستاک حلاج)

............................

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


بگذار ته‏اش به بهشت ختم شود
هرگز برای این راه لعنتی
که مرا از تو دور می‏كند
ترانه ‏ای نخواهم سرود
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


چند
   خموش
       می‌کنم 
                                           .                                                     سوی 
                        .                                                                           
سکوت
                                                                                    
می‌روم   
      
                                                                                                  سکوت 
                   سوی              
                                                                                            
               .

.
                                              .
                                                                         هوش مرا
                                                                               به رغم من                .

                                                                          ناطق راز می‌کنی
 

(مولانا جلال‌الدین محمد)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 

دو، سه روزی می‌شود كه آلبوم خاموش با صداي كويتي‌پور منتشر شده است. قصه‌ي اين آلبوم قصه‌ي جالبي‌ست كه شايد در فرصتي بهتر برايتان نوشتم. ترانه‌ي شام آخر يا همان خاموش را برايتان مي‌گذارم با اين توضيح كه  صلیبی به پشتم در ارشاد مميزي خورد و به جايش نوشتم غمي روي دوشم كه در آلبوم هم همين را مي‌شنويد.

تبی سرد و خاموش گرفته هوا را
بیا زیرو رو کن ته قصه‌ها را
به مریم بگو تا نگرید بر عیسی
که این شام آخر ندارد یهودا 

زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبه‌رویم
بکش خنجرت را به روی گلویم 

به باران بگو تا رهاتر ببارد
کبوتر کبوتر بگو پر ببارد
به تو پشت کردم که خنجر ببارد
به سامان رسیدم؛ بگو سر ببارد! 

زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبه‌رویم
بکش خنجرت را به روی گلویم
 

ترانه: خاموش
شاعر: میثم یوسفی
موسیقی: فرزین قره گزلو
آلبوم: خاموش
خواننده: غلام کویتی پور
ضبط: استودیو پاپ، میلاد فرهودی، حمید آداب، کامبیز مقدم - آبان و آذر ۸۸

كويتي پور + خاموش + ميثم يوسفي

پی‌نوشت: قصه‌ی شکل گرفتن این آلبوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


تو... تو می‏خوای پیاده شی،
از توی بنز سیاسی،
سخته رو پاشنه‏هات وایسی...

من... بوی روزنامه و سیگار،
خیس بارون زیر درخت،
شاخه رو می‏زنم کنار

تو... عطر طلایی ِ موهات،
حلقه‏ی آبی ِ چشمات،
توی سد محافظات

من... از سفارت کشورم
تا کثافت کشورم
با دوچرخه پا می‏زنم

دنبالتم...
ماریا!
بوی عطر پاریسی‏ت می‏آد

دنیامو رنگی کن...
ماریا!
بوی تند دموکراسی‏ت می‏آد

تو..
ماریا...

(تایماز افسری)

رو دوچرخه پا می زنم ... تایماز

پی‏نوشت:
تایماز را اولین بار ۶-۷ سال پیش توی منزل نیما کوکلانی دیدم. پسر خوش صدایی که بیشتر از صدا و گیتار زدن‏اش ترانه هایش مجذوبم کرد. حالا توی این ۶-۷ سال آشنایی جز یادآوری همان ترانه‏ها چیز زیادی برای من وتایماز نمانده‏است، که دیدارهایمان بعد از آن کم و کوچک ‏بود، هرچند هنوز دورادور جویای احوالش هستم و دوستانی هم هستند که همیشه احوالش را از من می‏پرسند و نمی‏دانم چرا انتظار دارند بیشتر از آن‏ها با خبرش باشم. تایماز جان! به خاطر تصورات دوستان هم که شده خبری ز خویش ما را!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


از جور روزگار ندارم شکایتی  
این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام 
بر روی نازبالش گل تکیه می‌کند  
عاشق به شوخ چشمی شبنم ندیده‌ام
 

(صائب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


دیروز سالروز تولد شاملو بود. بیایید همیشه عزادار نباشیم...

همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره يي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

(ترانه ی بزرگ ترين آرزو دفتر شعر دشنه در دیس)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 



اگر نمي‏خواهي بر تيره‏بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه‏روي من نمان، عبور كن
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم‏هاي خوشبخت محو مي‏شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم‏هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما دو سه شاخه‏ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش‏تر نزد من مي‏ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند،
اما بعد از رفتن مهمان از خانه آه كشيدم،
آهي كه مي‏توانست كبريت مرطوبي را روشن كند،
شاخه و برگ‏هاي گل‏هاي اطلسي و لادن دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي‏شكفتند،
مهمان هنگام خداحافظي به من گفته بود: آينده‏اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي‏تپد،
پس فقط بايد سكوت كرد و برگ‏هاي درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.

(احمدرضا احمدی)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


می‌گویند رفیق کهنه‌اش خوب است و رفاقت ما هم کهنه شده است. شیوای هندوان با دسته موهای پریشانش ارباب باد است و من تو را با آن موهای پریشان به یاد می‌آورم که انگار همیشه بر پریشان حالی‌ات افزوده است.
رفیق کهنه! امروز تولدت بود و یک سال دیگر هم گذشت و سال دیگری شروع می‌شود، کاش زخم‌هایش کم‌تر باشد. کاش امسال سال آرامش تو باشد، در کنار عشقی ماندنی که قدر حضور و نفس تو را بداند. تو شاعر خوبی هستی که نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت شعر را جدی نگرفتی، اما خوشحالم که همیشه از اولین شنوندگان معدود شعرهایت بوده‌ام. چند وقت پیش داشتم روی گوشی‌ام بالا و پایین می‌رفتم که رسیدم به شعرها و ترانه‌هایت. چند بار خواستم کارهایت را ادامه دهم و سورپرایزت کنم، اما هربار نشد یا قصه چیز دیگری شد. حالا توی آخرین ساعات روز متولد شدنت این را تقدیم می‌کنم به تو و تنهایی‌هایت، ترانه‌ای که به نیت تو سروده شد اما بعد از سرایش‌اش و پیش‌تر از حضورش در وبلاگ تقدیم کرده بودم به تنهایی‌های خودم، یغما (گلرویی) و آندره تارکوفسکی! به قول دوستان انگار اگر ترانه‌ای بدون واژگان و فضای عجیب و غریب هم بنویسم باید تقدیمی‌ام عجیب و غریب باشد! سرمای ترانه را دوست دارم، مثل فیلمی که با مردی تنها و خانه ای در یک قاب سفید پوشیده از برف تمام شود...

روز بی‌حوصله وُ       شبِ رویا بینی
داره عادت می‌شه       به همین غمگینی 

عمریه می‌ترسم         از یه قاب خالی
داره عادت می‌شه      این پریشون‌حالی 

خوابمو می‌فروشم      به یه فنجون چایی
این اتاق ِ تاریک       گرمه از تنهایی 

داره عادت می‌شه      سال و ماه و هفته
کفش پامه اما           کوچه یادم رفته 

پالتومو می‌پوشم        به زمستون می‌رم
وسط ِ تنهایی‌م          دستتو می‌گیرم 

شهر خیس ِ بارون     کوچه تو آتیشه
تو اتاقم دائم             برف و بوران می‌شه 

راه می‌رم تو برف     سردتر؛ تنهاتر
رو زمین می‌مونه      رد پای دو نفر 

توی آینه مونده          فُرم ِ خندیدن ِ تو
داره عادت می‌شه      با خودم دیدن تو 

ـمیثم یوسفی- 

پی‌نوشت۱: رضا! حتمن بازی می‌کنم. بگذار حس و حالش بیاید رفیق!
پی‌نوشت۲: یکی دو روز گذشت و نگذشتی. هنوز ترانه‌ی توست که اتفاق می‌افتد:
آروم می‌خندی، باز عاشقت می‌شم، زخمامو می‌بندی، باز عاشقت می‌شم...

پی‌نوشت۳:
 اتفاقی توی نت می‌گشتم که دیدم این سایت دوتا از مطالب این شماره‌ی ما در نسیم را روی سایتش گذاشته:
گزارشی از انتشار ترانه کوروش یغمایی در آلبوم منتخب موسيقی پاپ و راك دهه 60 و 70 ميلادی توسط شركت آمريكايی Stones Throw
 
گفت‌وگو با علی پهلوان و سیروان خسروی در مورد مافیای موسیقی و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱-
امروز
اگر یک بار دیگر
آن طوری زیر چشمی می خندیدی
عاشقت می شدم
حالا که نقدن نصف دلم رفته است...

۲-
در را ببند
اینجا دیگر کسی منتظر کسی نیست

۳-
عشق مثل تجاوز است
نمی خواهی و لذت می بری
نمی خواهی و ناچاری
حالا هم
به خدا
ترسیده ام که اشتهایم کور شده
تو فقط نگاه کن
و بیشتر تجاوز کن!

(میثم یوسفی)

پی نوشت۱: خفه شدم رفیق! دادا! چیزی ندارم که بگویم. من بلدم، اما کلمات گمند، کمند!
پی نوشت۲: حس امروزهای من به آسمان، عین طعم یائسگی ست: می خواهد، نمی تواند! (مجید ضرغامی)
پی نوشت۳: کسي در من همه چيز را خواب مي بيند/ و اين ها به شعرهايم راه پيدا مي کنند/ شايد از خواب هاي آينده ام اين سطرها را مي دزدم/ که در اين اتاق/ که در امروز نمي گنجم. (شهرام شيدايي)... که رفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


همه ش از یه عکس شروع شد. بعد هم که به صورت عجیبی روز به روز علاقه ی من بهت سگ تر می شد. تو خوب نبودی، ذات سگ باز من آتیش تندی داشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


این همه مستی ما مستیِ مستی دگرست  
وین همه هستی ما هستیِ هستی دگرست 

تا صبا قلب سر زلف تو در چین بشکست  
هر زمان بر من دل‌خسته شکستی دگرست 

کس چو من مست نیفتاد ز خم‌خانه‌ی عشق  
گر چه در هر طرف از چشم تو مستی دگرست 

تا برآمد ز بناگوش تو خورشید جمال  
هر سر زلف تو خورشید پرستی دگرست 

چون سپر نفکند از غمزه‌ی خوبان خواجو  
زان‌که آن ناوک دلدوز ز شستی دگرست 

پي‏نوشت۱: خانه‌ات آباد خواجو. در اين روزهاي غمگين لبخندكي روي لبانمان آوردي.
پي‏نوشت۲: خبر تازه‌اي ندارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


این دو شعر را از کتاب پارو زدن در خاک داریوش معمار داشته باشید تا به پی‏نوشت‏های مهم این پست هم برسیم. این دو شعر را تقدیم می‏کنم به هراس و تشویش این روزهایم و همه‏ی آن‏هایی که ترسیده‏ام از دستشان بدهم. به...

(گریز)

شبیه شمعدانی بود
صورتت
گلایل سرخی در گلو داشتی
باران از دست‌هایت می‌رسید
ماه در پهلویت لمیده بود
ابر و باد، ترانه بود که از کنارت می‏گذشت
این‏ها را گفتم
که بفهمی چرا به دوست داشتنت فکر نمی‏کنم
نگه داشتن چیزی مثل تو
کاری نیست
که از هرکسی ساخته باشد

 

(عبور از تنگه)

حالا تو بگو
تمام این لحظه‏ها
فرصتی برای بوسیدن بوده‏اند
یا گریختن

تلخ نشو
ناسزا نگو
میان این همه اشیاء
که بی‏وقفه پرسه می‏زنند در حوالی ما
ببین کدام واقعیت
رضایت‏بخش‏تر است.

 

پی‏‏نوشت۱: مزدک زنگ زده خانه‏شان و به پدرش گفته سالمم و نگران نباشید. تنها خبر همین بود.
پی‏نوشت۲: برای ترانه‏ی ایران و خیلی از ترانه‏سراها فرهنگسرای شفق (دانشجو) یوسف آباد نوستالژی شده است. حالا که قرار است از فردا دوباره خانه‏ی ترانه هر پنجشنبه ساعت ۲ (خود این هم نوستالژی عجیبی دارد، ساعت ۲ پنج‏شنبه‏ها) در شفق برگزار شود و خیلی از بچه‏های قدیمی هم هستند که قرار شده دوباره توی جلسه‏ها باشیم، تکرار این نوستالژی اتفاق خوشایندی‏ست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


اين زخم كهنه را با شما شريكم، آرام مي‌گريم تا بلندي فريادها و نترسيدن‌هايمان را تقديم ‌كنم به پاييز آزاد محمد قوچاني و هم‌قلم‌هايي كه در بندند تا برده نباشند. به هادي حيدري عزيز و ترانه‌ي باران كوچكش، به محبوبه حقيقي كه نمي‌شناسمش ولي هم‌خاطره‌ي خيلي از عزيزانم است و...  احمد زيدآبادي.

(آینده روشن نیست)

فردا چه رنگیه؟               آبی، سفید، مشکی؟
رویا چه شیرینه               تو خوابِ گنجشکی

فردا کدوم واژه                توقیف می‌آره؟
از چی باید حرف زد؟       از گُل یا خمپاره؟

آینده روشن نیست            هر چند نو باشه
وقتی هنوز بابا                درگیرِ زخماشه

وقتی هنوز مادر              اشکاشو می‌بافه
انگار خوشبختی              رو قله‌ی قافه

وقتی هنوز پاهام             از ترس می‌لرزن
وقتی که هم بندام             از موش می‌ترسن

حقو به چی می‌دی؟          تسلیم یا طغیان؟
داروی ِ دستشویی           یا قهوه تو فنجان؟

فردا کجا باشم؟              تو عکسِ رو دیوار؟
تو انفرادی یا.....
                        نه ..........
                                     تو کت و شلوار! 

میثم یوسفی / آبان ۸۵ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کـُند شده، قرص بی‏اثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریه‏های من از شب بزرگتر شده است

(سید مهدی موسوی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


برای خالی نبودن عریضه، تا از سکوت نمیریم و با سکوت بخوانیم!


(اخم) 

با خنده زیبایی ولی با اخم برگرد
می‌ری برو! اما بدون زخم برگرد

فرقی نداره؛ مرگ یا بیهوده حالی
وقتی که پیشم نیستی دوری، خیالی!

باید دوباره بال و پرهاتو بپوشی
من دست‌هامو باز کردم آرزو شی

شاید این‌دفعه بری و برنگردی
فکری برای حال و روز من نکردی؟

وقتی که اینجا نیستی دلتنگ می‌شم
می‌ترسم از این حال بد، بد رنگ می‌شم

وقتی که برگردی کنارم حیف می‌شی
من بی‌امیدم، بی‌بهارم، حیف می‌شی

بی‌تو به این دلتنگیا دل‌بسته می‌شم
از انتظارت هم یه‌روزی خسته می‌شم

دنبال طرحی تازه از دیوونگی باش
پیش نمون اما یه بغض خونگی باش

این لحظه‌های آخر و بی‌گریه سر کن
دل‌شوره دارم! بال‌هاتو بازتر کن

با اخم ویران‌گرتری با اخم برگرد
می‌ری برو! اما بدون زخم برگرد 

میثم یوسفی - دی ۸۷ تا فروردین ۸۸

توضیح: اتفاق می‌افتد یا اتفاقی، نمی‌دانم؛ ترانه را چند هفته ای بود که نوشته بودم که به شعری از رسول یونان رسیدم و گفتم کاش زودتر می‌دیدم‌اش. آن‌قدر حس و حالی که می‌خواستم بنویسم را بهتر از من تصویر کرده بود که حسودی‌ام شد و خواستم ترانه‌ام را کلن کنار بگذارم. اگر نبودند چند عزیزی که به من و این‌ترانه لطف داشته و دارند و متاسفانه قبل از برخوردم به این شعر دایی شنیده بودندش، حتما ترانه‌ را تا الان پاره کرده بودم و جز من و همان تشویش‌های پیش و پس چیزی نمانده بود!

پی‌نوشت۱: رسول یونان را از روزهای دور خانه‌ی ترانه که همه بودند و بودیم به یاد دارم و از عصرهای کافه‌نشینی خانه‌ی هنرمندان. من کمتر از بقیه هم صحبت یونان شدم اما شعرها و ترانه‌هایش را دوست داشتم و دارم، بعضی‌ها را بیشتر. حالا مدت هاست که از هردو به دورم. یا نیستند و یا نیستم! رسول یونان برای خیلی از بچه‌ها دایی بود، همه را دایی صدا می‌کرد و همه دایی‌اش می‌خواندند. دلم برای آن لهجه‌ی شیرین آذری‌اش تنگ شده است که خوش‌بختانه هیچ‌وقت قرار نیست از بین برود. برعکس من و ما که گاهی توی این شهر شلوغ نه تنها زاد بوم و لهجه، که خودمان را هم گم کرده‌ و می‌کنیم! به قول آن قصه‌ی کهنه: هم عوض می‌شویم و هم عوضی!
پی‌نوشت۲: -...کاش همه هنوز یادشون باشه. دستمو همیشه توی اتوبان از شیشه می‌کنم بیرون و همه‌رو بیدار می‌کنم. دستم یخ می‌زنه اما دلم گرم می‌مونه... -یادمونه... یادشونه... باز هم خواهم دید. نباید فراموش کنیم. فراموش نمی‌کنیم... که او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین...
پی‌نوشت۳: هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می‌کنم، آینده‌ی این خونه رو با شمع روشن می‌کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


من و تو قصه‏ی یک کهنه کتابیم، مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی‏جوابیم، مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه‏ی ما تموم می‏شه
آخرش نقطه‏ی پایان کتابیم، مگه نه؟
پشت هم موج بلا می‏شکنه و جلو می‏آد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟
کی می‏گه ما با همیم، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم، مگه نه؟
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنه‏ی  آبیم، مگه نه؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره‏ی رو به سرابیم... مگه نه... مگه نه؟

شعر بیژن سمندر با موسیقی عطا خرم و صدای محمدرضا شجریان

پی‏نوشت: خیلی اتفاقی توی دو روز سه آدم مختلف گفتند که چرا این‏قدر غمگین می‏نویسی؟ نمی‏دانستم. فکر می‏کردم شکل خودم می‏نویسم. دوست داشتم شکل خودم باشد. فکر می‏کنم شکل خود خودم هستم. نه به آن شادی و سرحالی که همیشه می‏بینید و نه آن‏همه غمگین که فکرش را بکنید. با غمی همیشگی، دلپذیر و آرام... مثل همین آهنگ... مثل صدای کهنه‏ی شجریان... همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


...
باید یه روز دوباره
این خونه مال ما شه
عطر تن تو بازم
امضای خونه باشه
...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


(چهار شعر از «کولی؛ پیراهن تنگ یک خواب بلند» کیکاووس یاکیده)


1 –
بگو!
حرفت که تمام شد
به چشمان من خیره نشو
شتاب کن.
از حوالی باران
تا کمی بعد از آن
مردم شتاب می‌کنند
مردم باش.

2 –
از سرریز حماقت‌هایت
نترس
کولی!
این تنها دلیل توست 

3-
سایه‌ای شرور دنبالم می‌کند
تمام شب
حتی از شنیدن نام تو هم
پایش سست نمی‌شود 

4 –
پنجه
در ستاره‌اي
سرخ و سوزان
سبز را می‌جوییم
نمرده‌ایم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


حتی
ساعت پنج صبح هم
شهر مال ما نیست
مال سربازهایی‌ست
که به پادگان‌ها می‌روند 
یا فاحشه‌هایی 
که به خانه بازمی‌گردند

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


۱-

این زخم، این غم
وا گیره اما
من خوب می‌شم
با تو
یه روزی 

این خونه، این راه
تاریکه اما
دلباز می‌شه
تا تو
یه روزی

۲- مهدی عزیز کلیپی برایم آورده بود که اجرای ترانه‌ی معروف Summer wine نانسی سیناترا توسط  Bono و The Corrs است. مهدی راست می‌گفت. حالا عاشق نگاه‌های  Andrea خواننده‌ی The corrs  شده‌ام!

پی‌نوشت: اطلاعات بیشتر را در مورد این ترانه از اینجا بگیرید. لینک‌های دانلودش هم همان‌جا هست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


حالی برای گفتن از این حال بد نیست
این‌جا کسی حتی نشونی‌تم بلد نیست

باید نشونی ِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید

باید تو رو از بچه‌های کوفه پرسید
تو کاسه‌های شیر باید که تو رو دید

این‌جا هوا بوی کثافت داره آقا
خندیدن ما شکل عادت داره آقا

این‌جا تمام مردها نامردن آقا
دستا به غارت کردن عادت کردن آقا

با ذوالفقار تو  خدا رو سر بریدن
قرآن و با سرنیزه‌ها یک‌جا خریدن

این‌جا شبی از عقده‏ها طوفان به‌پا شد
فرداش علی کافر، ابوموسی خدا شد

حتی بهشت‌ام قیمت‌اش بالا کشیده
می‌گن معاویه سهام‌اش رو خریده

این‌جا هواخواه تو بودن سود داره
تو سینه چاکات ابن ملجم بی‌شماره
...
تو اولین و آخرین مرد زمینی
اون چاه می‌دونه که تو عاشق‌ترینی
...
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
این‌جا کسی حتی نشونی‌تم بلد نیست

باید نشونیِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید

باید تو رو از بچه‌های کوفه پرسید
تو کاسه‌های شیر باید که تو رو دید

 (میثم یوسفی)

پی‏نوشت: هی رفیق! شعر همیشه پیش‏تر از من وتو دردهایمان را آواز کرده است. شعر بیدارست، حتی اگر دنیا و ما خواب باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


سال ها هست از خودم تنها
مثل يك اتفاق مي‌ترسم
از همان شب كه قصه خوني شد
ديگر  از اين اتاق مي‌ترسم
(و از ديوارهايش
...ديوارها ...)

صورتم از نكرده‌ها سرخ است
گريه‌ام از نگفته‌ها مسموم
حرف‌هاي مرا نمي‌فهمند
اين رسولان ِ قبله نامعلوم

بوي كافور مي‌دهد باران
مزه‌ي مرگ مي‌دهد دهنم
از بس اين‌جا خدا به دار شده‌ست
بايد امشب به مرگ سر بزنم
...

(ميثم يوسفي)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 

۱-

گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جرم‌اش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
آن که چون غنچه دل‌اش را ز حقیقت بنهفت
ورقِ خاطر از اين نكته مُحشا مي‏كرد
...

۲-

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه‌ی غیب‌اش دوا کنند
آری درون پرده بسی فتنه می‌دود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند؟
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب‌دلان حکایت دل خوش ادا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسف‌ام
ترسم برادران غیورش قبا کنند
...

۳-

زین آتش نهفته که در سینه‌ی من است
خورشید شعله‌ای‌ست که در آسمان گرفت
حافظ چو آب ِ لطف ز نظم تو می‌چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
...

۴-

پِی پاره‌ای نمی کنم از هیچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمی‌رسد
تا صد هزار خار نمی‌روید از زمین
از گلبنی گلی به گلستان نمی‌رسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده‌اند
جز آهِ اهل فضل به کیوان نمی‌رسد
حافظ صبور باش که در راه عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمی‌رسد

 

۵-

چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

۶-

عشقت رسد به ...
                         فریاد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


كيـــــــــش !؟
.............
براي سيد محمد خاتمي

 

كيش!
مهره‌ها را تقديم مي‌كنيم.
(به آسمان ها و دست هايمان
كه پرتـــــــــاب مي‌شوند
نيم نگاهي) 

مهره‌ها را با ادب و احترام
تقديم مي‌كنيم.
برج‌ها
پيل‌هاي كج تاز
اسب‌ها را – كه چهار نعل
اسب‌هاي – اِل را 

(الهي!
نه به اعتراض
نه به التماس)

تقديم مي‌كنيم.
مهره‌هاي زيباي ماه رو را
حتي وزيــــرانمان را
وزيران ِ عاقبت انديش را 

(به آسمان‌ها – معتاد
و به ستون‌ها محتاج شده‌ايم.
نيم نگاهي – ربّي !) 

هم چنان
همچنـــــانيم كه تقديم مي كنيم.
با عزت و احترام
مهره هاي خوش تراش ِ فكور
با آن شيارهاي مورب!
ما ميان چهارخانه هاي
سپيد
سياه
و سربازان پياده نظام ما
پياده هاي كوچكي بيش نيستند

و تمام نظامشان را
به ضرب خانه ها مي نشانند.
و ما
بازي مي كنيم
همچنان
هم – چنان

(دست هايمان را
از روي بام و آسمان
كه كوتاه
مي آيد!؟
دست هايمان را
به آرزوي تو- پرتاب مي كنيم) 

با ادب
با احترام
و عرض ارادت فراوان
مهره هامان را
مهره هاي سپيد را
تقديم شما مي كنيم.
و سياه،
به خانه هاي بخت مي خوابانيم.
بزرگان سيه مهره بازي مي كنند.
بزرگان سيه مهره بازي مي كنند.
بزرگان سيه مهره
بزرگان
بازي
مي كنند. 

(الهي!
براي يك بار هم كه شده است
بيا و به اين همه مردم كه مات شده‌اند
بر آسمان‌ها با آن ستون‌هاي بالا بلند
نگاهي پرتاب كن ...
الهي ... پرتاب كن!) 

مهره‌ها را تقديم مي‌كنيم
و برايشان بالا مي زنيم.
اين يك رژه‌ي نظامي است
مهره هاي بزرگ ندانم كار،
و سربازان كوچك
تمام هنرشان را
با يك خانه حركت
به چپ
به راست
كيش مي كنند.
كيــــــــش! 

(انگشت‌هايمان را به آسمان مي پرانيم
و به صداي تيك تاك ساعت
ايمان آورده ايم) 

اما،
كما في السابق
با ادب و احترام
مهره‌هامان را
تقديم مي‌كنيم.  

(مجید ضرغامی 28-مرداد-88) 

.

 

................ 

پسوند اهورايي: 

نخواهد مانــد .

پي‌نوشت: كاش مي‌خنديديم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


۱- تجسم اسارتي به وسيله ي اسارتي ديگر به همان اندازه معقول است كه بخواهيم چيزي را كه واقعن وجود دارد به وسيله‌ي چيزي كه وجود ندارد نشان دهيم. -
(داینل دوفو)

۲- آدرس سایت راه نیفتاده‌ام را فوروارد کردم روی وبلاگ و به این ترتیب اینجا هم دات کام شد. لطفن دوستان عزیزی که به اینجا لینک داده‌اند آدرس را به http://www.meisamyousefi.com تعییر بدهند. ممنون.

۳- سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را 
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران... برسان سلام ما را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


اين روزها قلم به دستم نمی‌آید، اما هنوز لابه‌لای کاغذهایم چیزهایی پیدا می‌شوند که هم حال این روزها باشند. این ترانه را با همراهي رضا دوسال‌ پیش زیر پل سیدخندان کنار سکوت هیجدهمی شهریوری و بی‌تیر نوشتیم و حالا انگار همه با فریادهایشان بلند بلند می خندند. تیر و مرداد و شهريورش هم فرقی ندارد. سید خندان و ونک، شوش و راه‌آهنش هم پیشکش اخم کوتوله‌ها...

صدای جیغ و بوق و رد پای چند عابر مُرد
همون شب بود، همون شب که یکی اسم تو رو آوُرد
همه‌چی دست ما بود و یهو تو قحطی آدم
یکی اومد خدامون شد، به‌جاش آزادی‌مونو بُرد

با زور عدالت رو، می‌ریزی توی لیوان
مردم به تو می‌خندن، زیر پل سید خندان

یه جورایی هوا خوش نیست، یه جورایی دلم تنگه
دارم فکر می‌کنم لابد یه جای قصه می‌لنگه
به‌روزی سگ فقط سگ بود، حوا عشق ِ آدم بود
حالا حوا سگه، آدم داره با آینه می جنگه

شب روزه، درست مثل آزاديِ زندان‌بان
مردم به تو می‌خندن، زیر پل سید خندان
 

پي‌نوشت۱: زندان‌بانان نيز خود زنداني‌اند. تنها كليد را دارند و نمي‌گريزند. (واهه آرمن)
پي‌نوشت۲: چنین حالی ست.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

تقدیم کرده به آن پرنده‌هاي ناشناسي كه در اين روزها كوچ كرده‌اند

با تو حرف مي زنم
كه مقتول توام.

تمام آن لحظه ها به تو خيره شدم
مي توانستي به چشمانم نگاه كني 
گفتي صورتم را بچرخانم
تا تازيانه ات بي پروا بتازد
"چقدر شرمگيني تو

هيچ كس نمي داند
به گردنم خيره شدي
و هوسي دور در دلت ريشه كرد
امّا آيه هاي روشني را از بر بودي
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
و شيطان گريخته بود
و باز من ماندم و تو
"چقدر شبيه مني تو".   

" انگشتانت را مي شناسم
ما فرزند يك آدميم "
اين آخرين جمله‌ام بود
پيش از آنكه انگشتانت با رگهاي گردنم بياميزد.
مرا ببخش
كاش مي توانستم
ناله زيباتري بكشم
 تا هر شب اينگونه نترسي
كاش يك صبح از خواب برخيزي
و يادت برود كه قاتل مني. 

آن باد پنهان شاخه ها
آن پرنده ي ناشناس بر كلكين
آن سايه آرام همراهت
اين صداي موهوم در ذهنت منم
دست خودم نيست
حرفهای بسیاری دارم. 

ما هر دو مردگانيم
تنها تو نفس مي كشي و من نمي‌توانم
اما وقتي دستهايت را در آب مي‌شويي
نفست بند مي آيد
با من حرف بزن
كه مقتول توام.

الیاس علوی

با تو حرف مي زنم كه مقتول توام - الياس علوي - براي كشته شدگان بي نام و نشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


شادي‌ام بي‌شمار، دردم اما يكي ست
اعتراف مي‌كنم، آسمان قهوه‌اي ست
جنگ بي‌اعتراف، آه جنگ بدي ست
اعتراف مي‌كنم؛ سبز رنگ بدي‌ست
آن‌كه از عشق گفت، هرزه مرد بدي‌ست
اعتراف مي‌كنم، عشق درد بدي‌ست

...

(میثم یوسفی)

پی‌نوشت۱: شدیدن طرفدار وبلاگ پسرهای آیت‌الله بیات زنجانی شده‌ام. مطالب خواندی زیادی توی وبلاگشان هست و معمولن هم به روزند. آقای هادی بیات و آقا محسن عزیز.
پی‌نوشت۲: این شعر را تقدیم می‌کنم به احمد زید‌آبادی که خبرهای خوشی از سلامتی‌اش نمی‌آید. می‌گویم کاش شما هم اعتراف می‌کردی. می‌گویم احمد آقا! ما زنده‌ی شما را بیشتر از مرده‌تان لازم داریم. منتظر دیدارتان می‌مانیم، دوستتان داریم و غمگینیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


در این شهر
مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند به اسم کوچک صدایت کنند

مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند ساعت‌ها به تو زل بزنند

مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند دوستت داشته باشند

مردهای بسیاری هستتند
که می‌توانند ساعت‌ها، ساعت‌ها نوازشت کنند

مردهای بسیاری هستند
بسیار زیاد
که دوست دارند
با تو بخوابند

اما
انگشت‌شمارند مردانی
که با تو حرف بزنند
 شعر بگویند
و برایت شعر بخوانند

و انگشت‌شمارترند
آن‌هایی که مثل من
دوست داشته باشند تو را بکشند

چند نفر را سراغ داری که وقتی به چشم‌هایت زل زد
و به گلویت دست کشید
به جای رختخواب
و حتی کاغذ و قلم
دنبال چاقو بگردد؟

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

(اعدامی)

 فصل روئيدن چاقو، وسط حوض طلاپوش
 فصل قربون كردنِ ماه، بعدِ وا كردن آغوش

 فصل پوست كندن خوابا، توي پوست كلفتي شب
 واسه دل بردنِ از ما، اَبرو ورداشتن عقرب   

 عكس چشماتو كشيدن، رو زمين، نه روي اَبرا
 سرو چشمام توي بشقاب، واسه‌ي حضرتِ آقا

 رژه رفتن من و تو، با لباس فرم خوني
 حكم اعدامي رو  داشتن، وقتي اصلن نمي‌دوني  

زندگي سهم كي بود پس؟! همه باختن پس كي برده؟!
ورقا دست كي بُر خورد؟! كه خدا هم نارو خورده

توي عريوني مي‌سوزم، از ندونستن و مردن
وقتي داغون تو بودم، چشاتو كجا مي بردن؟!

تو چشات عكس كي افتاد؟! چشاتو چرا مي بندي؟!
ته گرفتم توي گریه، وقتي گفتن كه نخندي

باز لبات قرمزن امّا، قرمزيش از رژ لب نيست
اين لبا خوني‌اَن، حتي بوسه‌هات فاتح شب نيست

نفساتو می‌شمردم، نفسامو می‌شمردی
تو رو بوسیدمت آروم، منو بوسیدی و مردی

خون ِ تو می‌چسبه رو خاک، بی‌تو این‌جا جای من نیست
وطنم تو بودی و تو، بی‌تو این وطن وطن نیست

تو همیشه هستی اما، شب همیشه نمی‌مونه
ته ِ تاریکی سفیده، کسی اینو نمی دونه

میثم یوسفی - زمستان ۸۰

پی‌نوشت: تقدیمی ندارد. می توانست برای ندا باشد، برای سهراب باشد، برای آن کودک ۱۶ ساله‏ی شیرازی باشد، یا حتی برای بچه‏های عراقی و فلسطینی، خودتان می‏دانید که... تقدیمی ندارد. خون چسبیده به خاک را که تقدیم نمی‏کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- 

آن ابرهای تیره و این سایه ها شومند
نوشابه‌ها از مشکی ِ کشتار مسمومند
فریاد را خوردم به جُرم ِ «دوستت دارم»
در دادگاهی که همه از پیش محکومند!
آرام نجوا کن... در اینجا گوش بسیار است
ایران ما گربه‌ست امّا موش بسیار است!
خسته شده دنیا از این آواز تکراری
خاموش شو! در جوب‌ها! یا زیرسیگاری
از رادیو خاموش کن امواج صافت را
که پخش خواهد کرد فردا اعترافت را
با من کتک می خوردی و شب‌های آخر بود
که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود!
فهمیده بودی هیچ راهی نیست... راهی نیست...
یعنی برایت مرگ و آزادی برابر بود
در ازدحام کف زدن های هواداران
بازنده ای در انتظار سوت داور بود
در مغز ما می سوخت عشق و خواب جنگل‌ها
گربه میان دست های بچّه تنبل‌ها!
در سردخانه فارغ‌التحصیل می‌گشتند
اعلامیه، اعلامیه «شاگرد اوّل»ها
می‌خواستم با تو بگویم: دوستت دارم
امّا نمی‌فهمند این‌ها را مسلسل‌ها!
من غصّه خوردم، سیب را فرزند ِ آدم خورد
من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد
تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت
تو نیستی... نوشابه‌ی مشکی نخواهم خورد!
عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود
نه! تحفه‌ی این ابر، باران اسیدی بود
دیشب موتورها را سواران باز زین کردند!
تنها نه ما، خورشید را توی «اِوین» کردند
خورشید خوب مشرقی! که ناگهان بد شد
فردا یقینا ً اعترافش پخش خواهد شد

ما مرده ایم امّا دماغ زنده‌ها چاق است!
در روزنامه‌ها ستون ادّعا چاق است
از خون ما پر شد شکم‌هاشان... چه دردی داشت!
با که بگویم درد را؟ حتی خدا چاق است!
شلاق یا حبس ابد؟ محکوم ِ از پیشیم
که عشق ممنوع است که احساس قاچاق است
دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند
در کشوری که گربه‌اش را موش‌ها خوردند...

(سید مهدی موسوی)

 

۲-

« يه دختر تو تراس رو به رویی» 

یه دختر تو تراس رو به رویی، یه شالِ سبزو هر روز می‌تکونه
یه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه
پر از خاکستر آرزوهایی که هر روز توی قلبش گُر می گیرن
پر از خاکستر خوابای خوبی که هر شب تو نگاهِ اون می میرن
همین چند وقت پیش رؤیاشو توی خیابون بی بهانه سر بریدن
هميشه راه پروازشو بستن، هميشه رو خیالش خط کشیدن
به ديوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدایت، کافکا، فرخ زاد و مایکل
یه عکسِ خاتمی، چندتا مدونا، یه عکسِ تام کروز، یه عکسِ فیدل
همه ش دنبال قهرمان می گرده، میون شاعرا، آوازه خونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سیاست بازا، پیرا و جوونا
نمی دونه که تنها توی آینه باید دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهانی می شه ساخت بی ظلم و برده
يه دختر تو تراس رو به رویی، شبا کنسرتِ فریادش به راهه
صداش می گیره از بس غصه داره، نمی شه دیدش از بس شب سیاهه
ولی زنگ صداش می پیچه هر شب، تو شهری که چراغاش رنگ خونن
دیگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها می ترسن سبز بمونن
می خواد یادِ تموم شهر بمونه بهاری که یکی برگاشو دزدید
درختی که قرنطینه شد آخر، تو فصلی که زمین برعکس می چرخید
صداش لبریز حرفای نگفته س، سرش لبریز صد آتشفشونه
یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه

(یغما گلرویی)

پی‌نوشت: ما چه بسیاریم، بسیاریم، بسیاریم...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


می‌دانستند دندان برای تبسم هم هست و
تنها
بردریدند

چند دریا اشک می‌باید
تا در عزای اردو اردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نا‌به‌کاری بشوریم؟

(احمد شاملو / حدیث بی‌قراری ماهان)

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱-

كسي نمي‌آيد؟
در انتظار نبودي وگر نه مي‌آمد
در انتظار نبودي وگرنه مي‌تابيد
ستاره‌ي سحري

(نصرت رحماني)

 

۲-

ثقل زمين كجاست؟
من در كجاي جهان ايستاده‌ام؟
با باري از فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من!
من در كجاي جهان ايستاده‌ام؟

(خسرو گلسرخي)

 

۳-

بهانه در رگ من فرياد مي‌كشيد:
- نخواب
زمان بيداري‌ست
هنوز بيدارم
هنوز...

(نصرت رحماني)

 

پي‌نوشت: اي سرزمين  من! در انتظارم و بيدارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

دیشب دوروبر یک شب بود که پویا نیک‏پور خبر بدی داد مبنی بر اینکه عبدی یمینی، آهنگساز بزرگ کشورمان هم توی هواپیمای کاسپین تهران ایروان بوده است. به ناصر چشم‏آذر زنگ زدم و گفت سالهاست از عبدی بی‏خبر است و امیدوار است خبر درست نباشد. هیچکدام دلش را نداشتیم تا شماره‏ی عبدی را بگیریم و بشنویم خاموش است یا از خانه‏اش... تا امروز ظهر که محمد خاکپور پس از صحبت با خانواده‏ی عبدی خبر را تایید کرد، امیدوار بودیم این خبر درست نباشد که بود... شماره‏ی ۸۹ در بین اسامی مسافران پرواز کاسپین عبدالرضا یمینی یا عبدی یمینی موسیقی ما بود.  امیر تاجیک و خشایار اعتمادی هم با بغض و غم خبر را تایید کردند و ... همین! یک انسان بزرگ دیگر هم مفت مفت از بینمان رفت و هم‏سفر بچه‏هایی نوجوان تیم ملی جودو و مسافرانی که شاید برای فراموشی این روزهای غمگین‏شان می‏رفتند تا چند روزی در ارمنستان باشند پرواز کرد و نپرید، سوخت... حالا چند ساعتی‏ست که آلبوم امان از داریوش اقبالی را با گریه گوی می‏کنم و موسیقی فوق‏العاده‏ی عبدی را که تا ابد برای ما مانده است. عبدی یمینی انسان بزرگ و آزاده‏ای بود و از پیشروترین و بهترین تنظیم کننده‏ها و آهنگسازان تاریخ موسیقی پاپ ایران. روحش شاد.

 
امان از راه بی عـابــر
امان از شهر بی شاعـر
امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهـــزن

امان از بـاد بــی بــاده
امان از ســـرو افـتـاده
امان از تـیغ بـی دردان
به جای بوسه بر گردن

امان از سایه ی بی سر
بـــر این درگــاه دردآور
امان از نـاتــمـام تـــــو
امان از نـاتــمــام مـــن

امان از روز بی رویا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
مـیان چــین پــیــراهـــن

امان از شعله ی آخـر
هـجوم باد و خاکـستر
که از پروانه ی پرپر
اجاق شب نشد روشن

ببار ای خــوب ِ دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می
نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن

برقـصانم غزل بانو
بـچـرخـانم غزل بانو
میان گـفـتن و خـفـتـن
میان مـاندن و رفـتـن ! ...

شهیار قنبری 

پی‏نوشت: در مورد عبدی یمینی و کارهایش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حتما سراسر شب صدامان مي‌كردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند 

حتما سراسر شب
بر دريچه سنگين‌ات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را مي‌شنيديم
كه بر گل نامرئي مي‌باريد
و بويي غريب
از گل‌هايي ناشناخته در شب مي‌پيچيد 

با دست بسته نمي‌شود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو مي‌بندد
و آنچه كه مي‌بيني روياهاي ماست
كه مثل مه‌اي برمي‌خيزد
بر سنگت فرو مي‌ريزد
با دست بسته نمي‌شود كاري كرد 

اما هيچ‌كس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمه‌شبان قدم به خيابان مي‌گذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را مي‌شناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن مي‌گويند.
  

(شمس لنگرودی)


چطور بگويم؟
در آشپزخانه مي‌نشينيم
و چيزی پنهان مانده در گلو را
دود مي‌كنيم
دهن كجي قندان بهانه است
و تيزي براق كارد هيچ ارتباطي با وسوسه سمج رگ‌ها نمي‌تواند داشته باشد
چطور بگويم؟!
ما با سيگارهاي‌مان دود می‌شويم
و جهان را از اين كه هست
تاريك‌تر می‌كنيم
(
حافظ موسوی)

نقاشي کته کلویتس


من ناامید نیستم،
چیزی بدتر از آنم:
ویران و خراب...

ديگر هیچ علاقه‌ای به این خاک و سرزمین ندارم. اگر بتوانم مشکلات خانوادگی‌ام را حل کنم برای همیشه از این‌جا خواهم رفت و این خرابه را می‌گذارم برای کسانی که فکر می‌کنند صاحب‌اش هستند و می‌توانند هر بلایی که بخواهند سرش و سر ما بیاورند. برای ابلهانی که دیکتاتورها ایده‌آلشان است. برای بیچاره‌هایی که سرنوشت‌شان را به یک تکه نان می‌فروشند. برای مستبدانی که با ساتور دین گردن آزاده‌گان و  مومنان را می‌زنند. برای بی‌عرضه‌هایی که گوشه‌ی گود نشسته‌اند و می‌گویند لنگش کن. برای خودفروخته‌های فرصت‌طلبی که وسط آزاده‌خواهی حق به‌جانب مردم، بمب و خمپاره می‌آورند. آن‌ها که یا خود را به عمروعاص‌های داخلی فروخته‌اند و یا بی‌عرضه‌های وطن‌فروش غربت گرفته.
اگر تا مدتی نتوانستم این خراب شده را ترک کنم قول می‌دهم که به کنجی بخزم و جز گاه‌به‌گاهی برای دل خودم (و فقط دل خودم) برای همیشه شعر و نوشتن و فکر کردن و فهمیدن و یادگرفتن و یاد دادن ... را فراموش کنم.
قول می‌دهم هیچ‌کس را برای رای دادن و ساختن آینده‌ای تاریک‌تر از امروز ترغیب نکنم.
قول می‌دهم وارد هیچ بازی سیاسی‌ای نشوم.
صفحه‌ی انتخابات شناسنامه‌ام را پاره می‌کنم و قسم می‌خورم که تا روز دور آزادی و عدالت در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم.
قول می‌دهم دیگر به خیابان امیرآباد نروم تا کتک خوردن پیرزنی، اشک کودکی و تیر خورد دختر جوانی را به چشم نبینم.
دیگر نگران هیچ فردایی نخواهم بود.
پشت هیچ مسافری آب نمی‌پاشم.
به هیچ کبوتری دانه نخواهم داد.
از هیچ کودک فال‌فروشی حافظ تقلبی نمی‌خرم.
-حافظ، صبـور باش‌ كه در راه ِ عاشقي؛ آن كس كه جان نداد به جانان نمي رسد-
دست هیچ پیرزن و پیرمردی را در کوچه‌ای تاریک نمی‌گیرم.
دیگر هیچ‌ باران و هیچ خیابانی را به دلتنگی قدم نخواهم زد.
 و این‌جا،
"که زن نبودی‌ اما.." را، "یا بانو" را... 
پیش از آن‌که این خرداد سیاه تمام شود
در سوگ شرف، آزادی، عدالت و انسان برای همیشه تعطیل می‌کنم.
شاید عمر ما کفاف دیدن بهاری آغشته به این‌ها را ندهد و این "برای همیشه" برای همیشه بماند.
قول می‌دهم.
    قول می‌دهم...

 پی نوشت:

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی