تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


وقتی قرار به نبودن می‌گذاری هر کلمه فاصله‌ای‌ست. وقتی حرف‌ها فهمیده نمی‌شوند، نوشتن و حرف زدن بیهوده‌ترین کار دنیاست. من کلمات را فقط برای تو آفریده بودم.
وقتی هر کرده و نکرده‌ای مبنایی‌ست برای ویران کردن و ویرانی، وقتی همه‌چیز برعکس چیزی شده که فکر می‌کردی و هیچ‌چیزی سرجایش نیست، چه‌کار می‌شود کرد؟ مثل این است که کله‌ات را کرده‌اند توی تنور که نفس بکشی و خنک تر شوی! من کله‌ام را می‌کنم توی تنور، تا تاوان کرده و نکرده‏ام را پس بدهم. هرچیزی که دارد تو را از من می‌گیرد، بسوزد و تمام شود... و تمام شوم. شانه‌هایم ضعیف‌تر از این حرف‌هاست. من زورش را ندارم.
با یک بغض آدم‌کش، خداحافظ برای همیشه.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

بهاران برگشت فرانسه. روزبه، دوست قدیمی و هم محله‌ای کهنه رفت امریکا، برای همیشه. پیمان چمدان‌هایش را برای همیشه بست و رفت انگلیس. باران دارد می‌رود آلمان یا سوئد، یادم نیست! یاسین رفت ترکیه و علیرضا هم توی فکر ترکیه است. یغما می خواهد برود مالزی. نازنین از انگلیس زنگ زده بود، لهجه‌اش هم کمی عوض شده است، حالا گیرم دلش برای آن میز دراز هفته‌نامه سینما تنگ شده باشد، نمی‌داند که فردا پس فردا همه‌ی آن ساختمان را قرار است بکوبند و خاطرات چند نسل را مثل کاغذهای باطله خمیر کنند. رضا! رضا رفت ارمنستان و همه‌ی زخم‌ها، همه‌ي خاطرات‌مان را هم گذاشت توی ساکش و برد، قیمت‌اش هم یک خداحافظی تلفنی بود، بهتر! همیشه فراموش کردن را باید از جایی شروع کنی که زودتر اتفاق بیفتد، چرا فراموش نکند؟ این خاک لعنتی کوفتی مگر چه چیزی دارد که فراموشش نکنیم؟
حالا من این‌جا نشسته‌ام. نمی‌دانم سرسختانه دنبال چه چیزی می‌گردم که دست و پای‌ام بسته است. درست است که بدون من نفس‌های خواهرانم تنگ می‌شود،می‌دانم که دل‌تنگی‌های مادرم از همه‌ی خوشی‌ها طولانی‌تر است، درست است که دلم تنگ خواهد شد، تنگ خواهد شد، اما من که بارها خودم را هم مثل آب دهنم قورت داده‌ام. من که بلدم چطوری دل بکنم. من که می‌توانم با دل‌تنگی‌هایم معاشقه کنم. چرا ایستاده‌ام؟ شاید اگر فقط آغوش مادرم را می‌شد به دلتنگی‌هایم پیوست کنم، الان جای دیگری بودم. نمی‌دانم! شاید خودم دست به کار شوم و همین روزها چیزی اختراع کنم که بشود عطر آدم‌ها را، برق چشم‌های‌شان را و دست‌ها، دست‌ها را لای‌اش پیچید و با خود برد. من که جز این‌ها و جز فکرهایم دلیلی برای زنده بودن ندارم. باید کاری کنم که دل‌تنگی‌ها قابل حمل شوند...

پی‌نوشت۱: وقتی تمام شوی، از گریه هم فقط های‌های‌اش برایت خواهد ماند. 
پی‌نوشت۲: غافلگیری همیشه بد نیست. گاهی وقتی تلخی و از تلخی می‏شنوی، می‏توانی لبخندی را میهمان باشی. عزیزی ترانه‌ای تقدیمم کرد، و اتفاق افتاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شما حواستان نبود چطوری صدای ساز آن پیرمرد نیلوفر را برد توی خاطراتش. فقط من دیدم که چطور سرش را که وسط دوتا دستش گرفته بود، تکان می‌داد و زمزمه می‌کرد... ترانه‌ای را زمزمه می‌کرد که پیش‌تر از آن هرگز نشنیده بودمش. اما من، من که خاطره‌بازیم معروف است نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت نه توی گذشته‌ای زندگی کردم و نه آینده‏ای. همین لحظه برایم مهم‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام بوده. همین لحظه که روبه‌روی تو نشسته‌ام (نشسته بودم) و دنبال لبخندی می گردم (می‌گشتم) که به اشتراک بگذاریمش.
نه گذشته‌ای دارم که از آن آزار دیده باشم و بخواهم فراموشش کنم و نه آینده‌ای، رویایی که بخواهم به‌خاطرش الانم را زهرماری طی کنم. قبل‌تر هم گفته بودم چقدر خاطراتم برایم مقدس‌اند، اما توی آن‌ها غرق نمی‌شوم و با رفته و نیامده زندگی نمی‌کنم. هرچند چیزهایی، موقعیت‌هایی، انسان‌هایی، لحظاتی هستند که گاهی با جزئیات کامل به یاد دارم. کافه‌هایی، رستوران‌هایی هستند که دیگر شاید هرگز پایم را با کس دیگری آن‌جا نگذارم. خیابان‌هایی هستند که دوست ندارم با چشم باز از آن‌ها عبور کنم . فیلم‌ها، کتاب‌ها و شعرهایی هستند که نه تنهایی و نه با هیچ کس دیگری شوق مرورشان را ندارم. نه! گفتم. این‌ها از هیچ رنج و اندوهی نیست، از هیچ زخمی نیست. هر خاطره‌ را همان‌طور، بکر و دست نخورده یک گوشه‌ی مغزم، دلم، گذاشته‌ام تا اگر روزی هم سراغش رفتم زنگاری توی آینه‌اش نیفتاده باشد. من هنوز وقتی پشت چراغ تقاطع نیایش- سردار جنگل می‌رسم تنها چیزی که یادم می‌آید آن شاخه گل قرمزی‌ست که تنها شاخه گلی بود که توی زندگی‌ام خریدم و حتا یادم هست که وقتی می‌خواستی سر کوچه‌تان از ماشین پیاده شوی و خداحافظی کنی، ساقه‌ی گل را خم کردی و توی کیفت گذاشتی تا جا بشود. حالا گیرم تو اصلن این‌ها یادت نیست، گیرم که آن شاخه گل را همین که از ماشین پیاده شدی، توی سطل آشغال سر کوچه‌تان انداختی یا قاطی گل‌هایی که توی خانه‌تان داشتید خشکید و گم شد. این‌ها الان زیاد مهم نیست. همین که وقتی هنوز و همیشه پشت چراغ نیایش-سردار جنگل یاد لبخند تو، لبخند آن پسرک و لبخند آن شاخه گل قرمز می‌افتم برایم کافی‌ست...

پی‌نوشت: انگار مدت‌ها بود اينجا توی یک روز، دو بار به روز نشده بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حتا
نشد بگویم:
آخ...
دلم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کشور من شبیه اون مادری‌یه که می‌بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره، با عجله دگمه رو می‌دوزه و بعد پسرش رو خاک می‌کنه.
کشور من همون پدری‌یه که هر روز برای دختر هفت‌ساله‌ش که سیصد و چهل و شش روزه که مرده یه عروسک می‌سازه.
کشور من تصویر رادووان کاراژیک، رهبر سیاسی صرب‌های بوسنی رو داره. یه جنایتکار جنگی و همزمان شاعر، که وسط جنگ بوسنی و محاصره‌ی سارایوو از طرف مسکو دعوت شد تا یه جایزه‌ی ادبی بگیره.

(پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی/ نمایش‌نامه/ ماتئی ویسنی یک/ تینوش نظم جو/ نشری نی)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- سخت است منتظر کسی، چیزی باشی و برسد و حواست بهش نباشد! انگار حواست به خودت هم نیست. پاییز رسیده و حواسم نبود، منتظرش بودم و حواسم نبود. دلتنگ که شدم فهمیدم پاییز هم آمده و حواسم بهش نبوده...!

۲-

حالا که شب می‌شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم...
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می‌کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده‌ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم کم تو را فراموش کنم

(احمدرضا احمدی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |