تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

۱- چند قطره بارید، دست‌ها را بالا بردیم، و شکر کردیم. تا پاییز ِ در راه بداند چقدر چشم به راه خودش و باران‌هایش هستیم.

۲-  گذر زمان التیام‌بخش هیچ دردی نیست. هیچ اندوهی با زمان کم نمی‌شود. فقط مثل آتش زیر خاکستر می‌رود آن زیرترها. می‌رود جایی می‌نشیند که هربار دستت را بهش برسانی بسوزاندت. گذر زمان فراموشی نمی‌آورد. فقط شاید گاهی آتش و خاکستر و همه‌ی متعلقاتش برود زیر پوستت، توی خونت حل شود و آن وقت است که رنج کشیدن را نمی‌فهمی. خیال می‌کنی فراموش کرده‏ای. و انگار دیگر حسی، هیجانی نمانده اگر آن کسی که بیشتر ترانه‌هایت را با خود برده است را توی خیابان شلوغی ببینی، از ماشینش پیاده شده باشد و برایت دست تکان دهد. درد را بغل کرده‌ای و دیگر برایت فرقی ندارد الان دستی هست که بغلش بکند یا نه؟ دارد چمدان‏هایش را برای رفتنی دیگر می‌بندد یا برای بازگشتی دوباره؟ دیگر برایت مهم نیست که بدانی با پرواز شماره‌ی چند تبدیل به دردی خواهد شد که خزیده زیر پوستت، قاطی خونت شده. دیگر حواست بهش نیست. نمی‌کشی‌اش. انگار شبیه یک دوست معمولی معمولی بوده که فقط توی کوچه‌ای بارانی از دستش چتری گرفته‌ای. ممکن است فقط دلت بخواهد قبل از این رسوب همیشگی، مثل دو دوست معمولی معمولی که شاید اولین بار توی عبور از خیابانی نگاه هم را دزدیدند، توی کافه‌ای روبه‌روی هم بنشینید و از روی دست هم قهوه‌ای بدون شکر سفارش دهید. شاید باز هم بپری بیرون کافه، از اولین دکه‌ دو نخ سیگار اولترا لایت بخری تا با هم، مثل دو دوست معمولی معمولی، دود کنید، و چون برای هیچ کدامتان ترافیک تهران، آب و هوای گند تابستان امسال یا حراج فصلی آدیداس مهم نیست، فنجان کوچکِ تلخ قهوه را سر بکشید و موقع خداحافظی هم یادت باشد که باز با کمترین ولوم صدا خدانگهدار بگویی، و به امید دیدار را هم این‌بار توی مغزت، دلت، چال کنی. چون قرار بر دردی‌ست که خزیده زیر پوستت، حل شده توی خونت. سرت هم که مثل همیشه پایین است که رفتن را نبینی. رفتن برای تو هراسی همیشگی بوده است، حتا رفتن دوستی معمولی ِ معمولی که فقط یک بار چتری از دستش گرفته‌ای، نگاهت را دزدیده‌ است یا با هم سیگاری را دود کرده و جز سلام و ترانه هیچ نگفته‌اید.

۳- تو هنوز نمی‌دانی که زمان با من چه می‌کند. اما نمی‌توانم قول بدهم که منتظر هیچ پاییزی نباشم تا هیچ ترانه‌ی تخیلی‌ای زیر هیچ بارانی زمزمه نشود. یا بارانی نبارد، چتری نباشد و... هیچ. فقط قول می‌دهم پس از این، همه‌ی خیالاتم را قورت دهم. کاش می‌آمدی برای یک‌بار هم که شده با هم دعا کنیم باران سیل‌آسایی ببارد، تا بتوانم سینه‌ام را زیرش بشکافم و همه‌ی چرک‌های این هوای کثافت تهران را بریزم روی زخم‌های سینه‌ام. شاید زودتر بسوزند و تمام شوند. باید دلتنگ باران باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

عزرائیل بدجوری کلید کرده بهم. اما من کوتاه بیا نیستم. رویش را کم می‌کنم! این‌طوری مردن، توی تصادف، آن هم این‌قدر مسخره و خنده‌دار که توی این دوتا تصادف بر سر من آمد آخر مفت مردن است. من مرگم را هم خودم باید تعیین کنم. دی‌روز که با شین صحبت می‌کردیم و تنم پر بود از خورده‌های شیشه‌ای که تو صورتم خورد شده بود، فهمیدم دوست دارم روی قله‌ی اورست یا توی قطب بمیرم یا حداقل اگر مردم وصیت می‌کنم یک‌جوری جنازه‌ام را به آن‌جا برسانید. دوست دارم پشتم به برف باشد و برف را در آغوش گرفته باشم. دوست دارم این‌مدلی برگزار شود. بله!

پی‌نوشت۱: برف و الکل دوست دارم/ یخ بزن در بند بندم/ مرگ را مست و برهنه/ در زمستان می‌پسندم. (غامض‌الشعرا)
پی‌نوشت۲: فرهاد است که همین‌طور بلندتر داد می‌زند: گم می‌شم تو معنی تو، معنی تازه می‌گیرم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

«برشی کوتاه از نامه‌ای که هنوز به هیچ مقصدی فرستاده نشده است، اما انگار اسمش نامه‌ی شماره چهار است.»

تردیدهایم هرگز تمام نشدند. کلافگی همیشه قسمتی از زندگی‌ام ماند. اما هیچ وقت نتوانستم دزدی یاد بگیرم. هیچ وقت نتوانستم از روی دست نوشتن را یاد بگیرم. هیچ‌وقت نتوانستم تقلب کردن را بفهمم. نتوانستم خارج از صف نانی بخرم. از صف بیرون ماندم، اما به نوبتی زودتر از خودم قانع نبودم. هرگز هم نتوانستم «آدم بعدی»** باشم. لقمه‌ای که مال من نبود از گلویم پایین نمی‌رفت. چیزی که سهم من نبود را نمی‌خواستم. و نتوانستم به این تن بدهم که بازی را می‌شود رو بازی نکرد. هنوز مومن بودم که «خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش». حاضر بودم همه‌چیز را از دست بدهم اما به خودم دروغ نگویم. و لذت زخم‌های همیشه برایم دلپذیرتر و محترم‌تر از رنج یک لحظه چشم فروبستن و کشتن صداقت ماند. قصه‌ی من این‌گونه رقم خورد. یادم نماند که چندشنبه‌ و ساعت چند بود که همه‌چیزم را بخشیدم، اما یادم مانده بود که دلی که رفته است دیگر برگشتنش دست خودم نیست. من حساب کردن بلد نبودم. انتظار داشتن را یاد نگرفته بودم. اخم کردن بلد نبودم. اگر هم گاهی بغض‌هایم توی صورت کسی پاشید، دیگر دست خودم نبود. همه‌اش تقصیر نابازیگری‌ام بود. می‌دانستم شاید روزی شاعر گمنام اما قابل اعتنایی بشوم که شاید هم بعد از مرگش کشف شود، اما هرگز بازیگر خوبی نخواهم شد. حالا هم که خسته‌ام. زورم تمام شده است. اما حواسم هست که آن‌چه را بخشیده‌ای، تمام خودت را، دیگر روزشمار بازپس گرفتنش را خاموش کن. حواسم هست که هی به خودم بگویم پایت را از گلیم‌ات بیرون نگذار. حواسم هست که خاطرات کسی را ندزدم، و دوست داشتن را از کسی. حواسم هست که «آدم بعدی»** نباشم. غم کسی نباشم. باید یک گوشه‌ای بخزم، به انگشت‌هایم نگاه کنم، اما یادم باشد که شمارش بلد نیستم...

پی‌نوشت۱: *: چقدر این ترانه‌ی یاسمین لِوی را گوش کنم تا فراموش کنم و فراموشم نشود؟
پی‌نوشت۲: **:«به گریه در وسط شعرهایی از سعدی/ به چای خوردن تو پیش آدم بعدی» سید مهدی موسوی
پی‌نوشت۳: لینک آهنگ یاسمین لوی مشکل داشت و خودم آپلودش کردم دوباره. حالا راحت گوش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


سر زده آمد
در را باز نکردیم
وارد خانه شد
و حالا باید مرده باشیم
فقط نمی‏دانم چرا من یکی هنوز زنده‌ام؟
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


من کلمه‌ها را گم کرده‌ام. ازش دورم، که فقط با نگاه حرف بزنیم. خیلی دور. جای من باهاش حرف بزن. جای من بغلش کن. خودش می‏داند که من زیادی اهل گلایه نیستم. از کسی که دوستش دارم انتظاری ندارم. دوست داشتن مگر این چیزها حالی‌اش است؟ از دست خودم شاکی‏ام که فقط ادعا می‌کنم. که حرف‏هایم از خودم بلندترند. خسته‌ام. آغوش گرمی ندارم که بغلش کنم. جای من بغلش کن و بگو دوستش دارم. و فقط کمی آرامش می‌خواهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

این یادداشت قرار است برای ترانه‌های روزبه بمانی و «باید به تو برگردم» خشایار اعتمادی باشد!
میثم یوسفی 

آدمی گاهی شک می کند که نکند در این سرزمین، چیزی که کم‌ترین ارزش را دارد و همیشه هم به تاراج می‌رود اندیشه و فکر باشد. «حبیب» می‏تواند بیاید و توی این سرزمین شو اجرا کند ولی اکثر ترانه‌نویس‌های داخلی ممنوع‌الکارند. از «بیژن مرتضوی» دعوت می شود که به ایران بازگردد، اما آوردن اسم «ایرج جنتی عطایی» و «شهیار قنبری» قدغن است. مسئولین دوست دارند که سیاوش قمیشی آلبوم مجاز بدهد اما برایشان مهم نیست که یغما گلرویی، ترانه نویس «نقاب» و «تصور کن» وقتی ممنوع‌الکار است و رانندگی بلد نیست و دزدی بلد نیست و مجیزگویی بلد نیست و جز کاغذ و قلم و اندیشه‌اش هم دارایی‏ای ندارد، چطور باید زندگی‌اش را بگذراند. مسئولین چیز دیگری می گویند و ساز دیگری می‏نوازند و هرچه هم داد می‏زنیم صدایی به صدایی نمی‌رسد. اگر روزبه بمانی خواننده‌ای را مجاب می‏کند اندیشه تولید شده در چارچوب این سیستم و این سرزمین را بخواند، و اگر انتقادی‌ست همانی را بگوید که در روزنامه‌ها و مجلات این سرزمین هم نوشته می‌شود، یا عاشقانه‌هایی را بخواند که مردمان عشق کم گرده سرزمینش را به مهر بازگرداند، محکوم به ممنوعیت است و حتی تهیه کننده و خواننده آلبومی مثل «باید به تو برگردم» هم انگار باورشان شده که ترانه‌سرای این آلبوم بهزاد بمانی‌ست، نه روزبه بمانی. گیریم که همه همه جا بنویسند که بهزاد بمانی و بگویند بهزاد بمانی، ما که می‏دانیم و نمی‏توانیم به خودمان دروغ بگوییم. ما که می‌دانیم اصل ماجرا چیست. دوست داشتم در این ستون در مورد ترانه‏های آلبوم جدید خشایار اعتمادی بنویسم، دوست داشتم بنویسم که دنیایی که روزبه بمانی در عاشقانه‌هایش دارد، دنیایی که همه‌چیز را برای معشوق می‌خواهد و هیچ از او نمی‌خواهد، دنیایی که عشق را فنا شدن می‌داند گم شده عاشقانه‌های این روزهای ماست. اگر ترانه‌هایش را دوست دارند برای همین است. برای همین است که ما بی‌منت دوست داشتن و دوست داشته شدن را فراموش کرده‏ایم. می خواستم بگویم اندیشه روزبه بمانی را دوست دارم اما ضعف تالیف‌ها و سهل‌انگاری‌های زبانی که گاهن در کارهایش دیده می‌شود آزارم می دهد. می خواستم بگویم نگران ترانه هایش هستم که انگار دارد از روی دست خودش می دزدد و این اصلا خوب نیست. می‌خواستم بگویم تصاویر و لحظات بکرش وقتی در چندین ترانه تکرار می شود دیگر آن حال خوش کشف ابتدایی را هم از آدمی می‌گیرد. می خواستم بگویم با این‌همه دمش گرم است که گم‌شده‌ مردمان سرزمینش را می‌شناسد و انسان خوب و باسوادی‌ست و می داند باید چه بنویسد. می خواستم بگویم نسل جدید ترانه‌سراها در راه است که روزبه یکی از آن‌هاست، مونا برزویی یکی از آن‌هاست و خیلی‏های دیگر که من می‌شناسم و هنوز شما نمی‌شناسیدشان. اما دیدم اگر اسم روزبه را بیاورم شاید تهیه کننده آلبوم «باید به تو برگردم» را مجبور کنند تک تک آلبوم‌های به فروش رفته را هم از خانه‌ها جمع کند، چون ترانه‌ها را روزبه بمانی نگفته، بهزاد بمانی گفته... و گفتم این به نفع هیچ کس نیست. برای همین است که به آخرین سنگر پناه می‌برم!

(این یادداشت در شماره جدید ماهنامه نسیم هراز( شهریور ۸۹) منتشر شده است. پس توجه کنید که با همه‏ی مسائلی که نوشته شده و جای دیگر نمی‏شد گفت باز باید یکی دو جا حواسم می‏بود که مطلب قابل چاپ باشد!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

می‌توان خواند از جبینِ خاک، احوال مرا                      
بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است!

(صائب تبریزی)

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

این پنجره‌اي که رد پاهای تو رو يادشه
اين عطری که هنوز روی بالشه
یا همین بغضی که هيچ وقت قرار نيست وا بشه

اون مسيری که تا ابد قدمهامونو ازبره
چشمی که جز از خواب تو نمي‌پره
همین قهوه‌ای که از تنهاييام تلخ‌تره 

نه اين...
نه اون...
نمي‌دونن
چرا دستمو از دستت کشيدم

اون قطره بارونی که باروني‌مو سوراخ کرده
بالشی که تنها رفیق گریه و مرده
پا به پای گریه‏هاش گریه کرده
اون دلي که رفته
که بر نگرده

اين عقربه‌ای که از جاش تکون نمي‌خوره
خوني که يخ زده تو رگام، راه نمی‏ره، نمي‌سُره
اين تيغي که نمي‌بره 

نه اين
نه اون
نمي‌دونن
هيچ‏وقت خاطره‌هامو بهت پس نمي‌دم

(میثم یوسفی)

پی‏نوشت۱: حضرت غامض الشعرا کشف جدیدی‎ست که در موردش خواهم نوشت. پاک روانی‌مان کرده! اما فعلن با این حال کنید تا بعد: انگور‌های سرخ از راه می‌رسند/ ساغرستیز‌ها ساغر نمی‌کنند/ از توبه‌ی الست، از خار ِ تر به دست/ من می‌نویسم و باور نمی‌کنند...
پی‌نوشت۲:
گفته بودم؛ «از پنجره‌تون ماه کاملو ببین. ببین چقدر شبیهته!»
پی‌نوشت۳: ماه میاد تو خوابم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |