تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند

كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
سر ماه
حقوق شان را مى گيرند

پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند

كه مرگ تو را نديدند
.كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
ما با ذغال شان
شعار خيابانى بنويسيم.پس اين فرشتگان پير شده
جز جاسوسى ما
به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند كه فرياد ما به گوش كسى نمى‏رسد.

شمس لنگرودی/ ۲۲ مرثیه در تیرماه/ 2 تير 88

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


۱- یک سال دیگر گذشت. سالی که شاید از عجیب‌ترین، غمگین‌ترین و غیرمنتظره‌ترین اتفاقات عمرم را در آن دیدم. سال گذشته کسی به من تبریک نگفت. سال گذشته این روزها مادر سهراب جلوی اوین عکس پسرش را به هرکسی که می‌دید نشان می‌داد و کوچه به کوچه دنبال عطری، صدایی، پیراهن پاره‌ای از او بود. پارسال این روزها من فقط اشک می‌ریختم و فحش می‌دادم به هرچه متولد شدن است. پارسال نه شمعی فوت کردم، نه شیرینی‌ای خوردم و نه هدیه‌ای گرفتم. به همه‌چیز و همه‌کس مدیون بودم اگر چنین نمی کردم، به خودم هم. پارسال فقط دو انگشتم را بالا گرفتم و بالاتر، که یادم نرود چه آرزوهای داشتیم و... تولدم در سال ۸۸ حالا حالاها یادم می‌ماند.

۲- آن روزها یادم هست که می‌دویدم و می‌دویدم که بزرگ‌تر بشوم و شمارش اعداد برای بزرگ‌تر شدن برایم مهم بود. حالا مدت‌هاست که از عددها هم هراسانم. بزرگ‌تر شدن، هرچند به عدد و اسم، غمگینم می‌کند. هنوز کارهای زیادی هست که انجام نداده‌ام. به قول سید مهدی موسوی عزیزم: «فیلم هایی هست که هنوز ندیده‌ام، دخترانی که نبوسیده‌ام؛ عوضی‌هایی که مادرشان را...» و می‌ترسم که فرصتش تباشد. یک دفعه بیدار شوم ببینم چند دهه از عمرم گذشته است وپشت سرم خالی‌ست. هرچند آدم کم آرزویی هستم، اما از باطل زندگی کردن و آمدن و رفتن و ندانستن هراسانم، همیشه هراسان بوده‌ام.

۳- معمولن برای هرچیزی فقط یک‌بار ترانه می‌گویم. برای همین ترانه‌ای نو برای میلاد ندارم جزهمان که: داری فوتم می‌کنی با شمعای کیک تولد... اما باز همین یکی دو هفته پیش بود که دکتر عزیز شعری توی فیسبوک منتشر کرد که همه‌ی این روزهای ماست. بازنشرش می‌کنم که همه‌ی نگفته‌ها و گفته‌های این یک‌سال من است، تولدنامه‌ام و ... هیچ!

سرم از روزهای بد، پُر شد
مثل یک کیسه‌ی زباله شدم
جشن بی‌مزّه‌ی تولد بود
خبر آمد که چند ساله شدم
بعد شب شد، به خانه‌مان رفتیم
لخت، زیر ِ پتو مچاله شدم

دلم آهنگ بندری می‌خواست
بوق ماشین و جیغ ترمز بود
صفحه‌ی شایعات را خواندم
سهم من، چند تا تجاوز بود!
همه‌ی شهر پرفسور بودند
متفکّرترینشان بز بود!

خام بودیم و پخته می باید!
رَب شناسان شهر، رُب بودند!
«شاید» و «باید» و «ولی» و «اگر»
«همچنین» و «چرا» و «خب» بودند
خواستم تا که رکعتی از عشق...
همه‌ی دوستان، جُنُب بودند!

شهر با دستمال خونینش
پاک می کرد ردّ پایم را
«فعل ِ» شب بود و «قید» تنهایی
می شمردند «صیغه» هایم را
گریه می کردم از تو زیر پتو
نکند سوسک ها صدایم را...

داشت می‌مردم از تو و رفقا
موسم گل به بوستان بودند!
ما که مُردیم گرچه این مَردُم
جزئی از سخت پوستان بودند!
هرچه می خواستند، می کردند!
دشمنانی که دوستان بودند

شعر من، بوی گند می‌گیرد
گه رسیده به آن سرِ ِ سرشان
می نوشتند وصف ما را از
دفتر خاطرات مادرشان!
ما که مُردیم... گرچه آنها هم
می رسد روزهای آخرشان

بغلم کن پتوی غمگینم!
بعد صد سال و قرن! تنهایی
بغلم کن که آتشم بزنی
توی این خانه ی مقوّایی
بغلم کن که شاد و غمگینم
مثل گریه پس از خودارضایی

شاعرت فرق داشت با دنیا
عاشق ِ آنچه که نمی‌شد بود
وسط جشن، گریه می‌کردم
گرچه لبخند زورکی مُد بود
فوت کردم به کیک بی شمعم
مرگ من لحظه‌ی تولد بود...

(سید مهدی موسوی)

پ.ن: نه غمگین نیستم. این شعر هم غمگین نیست. باور کنید روبه‌راهم و غم‌هایی هم اگر هست چیزی‌ست که همه عمر با ما بوده و جزیی از زندگی مان شده. وگرنه الان شادم و شمع‌ها را فوت خواهم کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


روی پاشنه‏ی پا می ایستم
تا تعادل جهان را به هم بزنم
از این همه تعادل خسته‏ام
اما بی فایده است
تا تو نباشی باید به این جهان متعادل عادت کنم
و زندگی تحمل‏پذیرتر شود
در را باز گذاشته‏ام
جهان انتظارت را می‏کشد
 تا بیایی و روی پاشنه‏ی پاهایمان
رو به هم بایستیم
و جهان به بوسه‏ای نامتعادل شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


بايد ترانه‏اي شاد، اما بي‏صدا بنويسم
براي اين روزها،
روزهایی که شاد نیست
كه خيالت هست و نيستي

صدايت نيست
...


پی‏نوشت: من این نوشته‏های بغل وبلاگم را دوست دارم. قبلی به دلایلی عوض شد و حالا نمی‏دانم تا کی باید به این‏ها عادت کنید. یکی‏اش همین قسمت محشر از کتاب سه نمایشنامه که مجددا توقیف شده است اما از محبوب ترین کتاب‏های زندگی‏ام است:
«فکر می‌کنی من دیوونه‌م؟ ... خب. دیوونه‌م که باشم تازه واسه اینه که به اندازه‌ی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینه‌ی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش می‌دم، زیر پیرهنم قایمش می‌کنم... چون وقتی مُرده‌ها رو بردن، دیگه زنده‌ها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کاره‌ن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمه‌ی احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این‌ها حداقل کاری بود که می‌شد برای آندره آرزومانیان انجام بدهم. یادداشت فردین خلعتبری در شماره چهارشنبه ۱۲ خرداد شرق کار شد و یادداشت کارن همایون‌فر و من در شماره همان روز فرهیختگان و هرسه یادداشت باهم در شماره دیروز ۱۳ خرداد روزنامه آرمان.

همین حالا دلم برای خنده‌هایت تنگ شد 

 کارن همایون فر

... آندره عزیزم قرار ما این نبود. قرار بود زود بیایی بیرون از بیمارستان. مگر قول ندادی چهار دستی پیانو بزنیم؛ ازین عاشقانه ها بزنیم مردم عاشق شوند. مگر نگفتی آنچه امروز همه کم دارند عاشقانه است، من که گوش دادم به حرفت، گفتم آره آندی جان بی خیال موزیک های قلمبه سلمبه و تو خندیدی گفتی باشد روبراه بشوم این شهر را عاشق میکنیم. جان شراره، جان دخترت ، به من زنگ بزن. اینقدر خوبی که من رویم نمی شود به تو بگویم بی معرفت قرار ما این نبود. من خسته شدم از بس این سالها شماره های عزیزانم را از توی تلفن پاک کردم...جان شراره، جان دخترت به من زنگ بزن. ... (ادامه مطلب)


او کار را تمام کرده بود

فردین خلعتبری

قضیه‏ی منتفی موسیقی این مملکت که برای من و ما اصل است آدم هم دارد، گوش هم دارد و حافظه کم و بیش. هر از گاه آدم های آمده می‏روند، گوش ها صدای آدم ها را می‏شنوند و حافظه‏ها کم و بیش به یاد می‏آورند و فراموش می‏کنند. چه بسا آدم هایی که نرفته رفته اند و ما را به دلیل بی توجهی مان ملامتگر خودمان ساخته‌اند. برای آندره آرزومانیان نگرییم، بر خود بگرییم و بر بی خبریمان و به یاد بیاوریم روزها و شب هایی که نت های ناچیزمان را با روح بلندش شنیدنی می کرد و نه فقط با انگشتانش. سلطان سرزمین خشک موسیقی ما هم می شد و آبادی سرزمین سبزش، در سینه اش بود.... (ادامه مطلب)


برای آندره آرزومانیان و پیانوی پیرش
تکنوازی مرگ

میثم یوسفی  

1-      صدای دینگ دینگ موبایل روی اعصاب است. چشمم را خواب آلوده باز می‌کنم، گوشی را می‌کشم جلوی چشمم، پیامی که آمده را می‌خوانم و یخ می‌زنم. آندره آرزومانیان هم از بین ما رفت. نمی‌دانم از کی قرار شده است که همه خبرهای بعد اول صبح یا نصفه شب سراغمان بیایند. البته ما مدت‌هاست عادت کرده‌ایم که هر ماه چند خبر فوت از هنرمندانمان بشنویم. هنرمندهایی که قرار بود زندگی را تحمل‌پذیرتر کنند و تحمل خودشان هم کم شده است. کسی هم به روی خودش نمی‌آورد که آندره آرزومانیان فقط 56 سالش بود و حالا حالاها باید به پیانوها عشق می‌آموخت. یا محمدرضا اعلامی که همین چند روز پیش به خاک سپردیمش فقط 54 سال سن داشت. انگار توی این سرزمین فقط مردن است که آسان شده. بدتر از این‌ها این بهار لعنتی‌ست که میل عجیبی به کشتن دارد.  (ادامه مطلب)

 

در ادامه مطلب یادداشت‌ها را به صورت کامل بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 8 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


پیانوها تسلیت... سوئیت‏ها تسلیت... تسلیت می‏گویم جناب صدا... تسلیت می‏گویم پاییز طلایی... تسلیت... آندره آرزومانیان هم رفت. تسلیت...

پی‌نوشت: فردا ۹:۳۰ صبح از مقابل تالار وحدت می‌رویم تا آندره را تحویل مرده‌خورها و گورکن‌ها دهیم...
پی‌نوشت۲: واژه می رویم در پی نوشت بالایی بیشتر از می رویم های گزارش گرهای فوتبال بود. وگنه من قبلن هم گفته بودم که عادت به حضور در تشییع ها برای مرده خوری نیستم و معمولن از راه دور این کار را می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


روزهایم روی یک جریان ثابت  در حرکت‌اند. نمی‌خواهم به این فکر کنم که چقدر از روزهای طغیان و آشوب دورم. حسرت خودی که نیستم را نمی‌خورم، که همین منم که این‌گونه می‌گذرانم و آرام‌ترم. منم که زنده‌ام و آرامشم را از تو دارم. شاید درحال تغییرم، شاید دارم پوست می‌اندازم. نمی‌دانم کار توست یا اقتضای بزرگ‌تر شدن! اما اتفاقی افتاده که کسی حتا توان فکر کردن به آن را هم نداشت: من رام شده‌ام!
مهم نیست که دیگر توی شعرهایم سیاهی و کثافت موج نمی‌زند، زندگی به حد کافی کثیف است و این روزها... نه روزهای خوبی هستند. ماه خوبی‌ست این خرداد. من با همه‌ی زخم‌هایش دوستش دارم! مهم نیست که دیگر سعی نمی‌کنم که خودم را آزار بدهم. مهم نیست که دیگر وعده‌های غذایی‌ام به هم ریخته نیست. مهم نیست که دارم آدم می‌شوم و آدم شدن را دوست نداشتم! حتا مهم نیست که دیگر این‌جا آن طرفداران همیشگی‌اش را ندارد، چون طغیان همیشگی را ندارد. همین مهم است که دارم پوست می‌اندازم، آرامم و تو ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


اولن که
دوش می‏آمد و رخساره بر افروخته بود...
و چه خبری خوش‏‏تر از آزادی جعفر پناهی نازنین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


۱- نسیم هراز به شماره پنجاهم‌اش رسید. در مورد پنجاه شماره‏اش و پنجاهی شدنش دوستان زیادی توی این شماره مطلب نوشته‏اند. من فقط می‏خواهم در مورد همین شماره بگویم که به نظرم یکی از بهترین شماره‏های نسیم شده است و خود من به شخصه از این نسیم لذت می‏برم. اولین مصاحبه مطبوعاتی همای (خواننده گروه مستان) و مصاحبه با حامد بهداد از مطالب مربوط به من در این شماره است، مصاحبه با حامد بهداد را به همراه آیدا مصباحی انجام دادیم و هردو معتقدیم از بهترین گفت‏وگوهای دوران فعالیت مطبوعاتی‏مان شد. مطالب دیگری مثل مصاحبه با محمدعلی بهمنی، مصاحبه با علیرضا عصار، مسابقه گل کوچک به مناسبت جام جهانی با حضور ورزشکاران و هنرمندان معروف کشور و ... را در شماره 50 نسیم هراز می‏توانید ببینید و بخوانید.

۲- برای شماره هفته پیش هفته‌نامه چلچلراغ یادداشتی در مورد ترانه تهران سیم آخر (اپیزود دوم فیلم طهران، تهران) سروده اندیشه فولادوند نوشته بودم. خانم فولادوند عزیز آن‌قدر مهربان و رفیق است که علارغم این‌که کارشان را تقد کرده بودم، همان شبی که مجله را خوانده بود زنگ زد و تشکر کرد و در مورد قسمت‌هایی از یادداشتم باهم گپ زدیم. خوشحالم که بالاخره دوستی پیدا شد که بین کار حرفه‌ای و دوستی فاصله بگذارد و بزرگوار باشد! برای همین از این به بعد بیشتر طرفدار اندیشه فولادوند شاعر خواهم بود. یادداشتم را در ادامه مطلب می‌توانید بخوانید.

پی‏نوشت: در شماره 50 نسیم مزدک هم برای خرداد پرحادثه پرونده‏ای آماده کرده که از دستش ندهید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی