تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


۱) انتظار کشنده است.  اگر بخواهم تشبیه کنم انتظار مثل آویزان شدن سروته از برج میلاد است! هیچ وقت انتظارکشیدن را دوست نداشتم اما گاهی دلم خواسته که منتظر بمانم ببینم چه طعمی دارد، هیچ وقت از طعمش خوشم نیامده. برعکس دلتنگی که طعمی گس و دوست‌داشتنی دارد. حتی شاید بشود ازاین نتیجه گرفت که از ترس آزار دیدن خودم نه زیادی منتظر می‌مانم و نه از کسی انتظار خاصی دارم.

۲) اکثر دوستان معتقدند که من آدم راحتی هستم که سخت ناراحت می‌شوم. این درست است. اما من هم مثل هرکسی دامنه‌ی تحمل و خط قرمزهایی برای ناراحتی دارم. چندروز پیش داشتم فکر می‌کردم که بیشتر از همه از چه چیزی متنفرم، آزار می‌بینم و می‌ترسم؟ این عنوان‌ها از فکرم گذشتند: دروغ، نارو، انتظار، توهین.

۳) یک کار جدید با موضوعی مشخص و سفارش شده نوشتم که قسمت‌هایی‌اش این‌ است:

اين شانه‌ها بي‌گريه مي‌لرزند
این دست‌ها با خویش درگیرند
از شش جهت از مرگ می‌ترسند
اعدامیانی که نمی‌میرند 

ما پیرتر از عکس خویشیم و
آیینه‌ها از مرگ سرشارند
در کوچه بذر عشق می‌پاشیم
مرگ‌آوران شوق درو دارند

می‌ترسم از این مرگ تدریجی
می‌ترسم از این مرگ تاخیری
وقتی که دستت را نمی‌گیرم
وقتی که دستم را نمی‌گیری 

(میثم یوسفی/بهمن۸۸)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


زنی که صاعقه‌وار آنک ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد

همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایه‌های کفن دارد

کی‌ام کی‌ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هرآنچه قصد شدن دارد

دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
¤
زنی چنین که تویی بی‌شک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد

مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد

(حسین منزوی)

پی‌نوشت۱: این حس معلق را کجای دلم بگذارم؟ دلم گم شدن می‌خواهد و نمی‌شود. زندگی‌ای که از آن گریزانم به بندم کشیده است و این حالت هم دیگر نه غمگین است و نه دردآور، اما ترسناک است. می‌ترسم عادت شود و عادت هم غم دارد و هم درد دارد.  مثل حال زنی که دیگر ۳۰ سالگی‌اش را هم رد کرده ‌است و عوض کردن نواربهداشتی قسمتی از زندگی‌اش بوده و حواسش نیست که روزی از همه‌چیز آن بالا می‌‌آورده... می‌ترسم بگذرد و سرم را بلند کنم ببینم دیگر بوی گندش را هم نمی‌فهمم... می‌ترسم از عادت به یک عادت که خودش زمانی درد کمی نبود... حتی از این روزها هم... می‌ترسم عادت کنیم و عادت خود فراموشی‌ست... یادمان که نمی‌رود؟
پی‌نوشت۲:
همه دوستان زیادی را کنارمان نداریم و دوستان زیادی از من هم باید این‌جا کنارم می‌بودند و نیستند. از بین همه این غزل را تقدیم می‌کنم به محمد که گاهی هم‌آواز منزوی‌خوانی‌هایمان بود و حالا لابد چون زمستان گذشت و زمستانی نکرد، برای خنک‌تر شدن مغز و سر و ذهن و گلویش آب می‌خورد. و نمی‌دانم هنوز غزل‌های منزوی را ازبر است یا نه؟
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


پیشینه:
رفیق قدیمی! یادت هست که می‌گفتم من خر نمی‌شوم؟ یادت هست که می‌گفتم وارد بازی‌ای نمی‌شوم که ندانم آخرش برنده‌ام یا بازنده؟ یادت هست؟ حالا کجایی که استیصال را توی شب و روزهایم ببینی؟ دارم دیوانه می‌شوم. اما نمی‌خواهم بگویم نمی‌توانم. هرقدر هم که ضعیف و نحیف باشم، این‌بار کوتاه نمی‌آیم.
شرح حال: ربطی به فیلم نداشت، منطقی بودن بغل دستی‌ام و قصه‌ی من  که نمی‌شود با منطق سنجیدش، برای خودش یک فیلم بود.  این قصه آن‌قدر پیچیدگی دراماتیک دارد که پوز خیلی از قصه‌ها را بزند. برای همین وسط‌های فیلم می‌خواستم سرم را بگذارم رو شانه‌ی بغل دستی‌ام و زارزار گریه کنم.
پسینه: باران می‌بارید... باران می‌بارد... باران خواهد بارید... هیچ‌چیزی هم از من یا تو و تویی  که در منی پاک شدنی نیست. این باران فقط آشفتگی  را بیشتر می‌کند و لذت قدم زدن دارد. باران  را دوست دارم و خواهم داشت...

ترانه۱: ...می‌خواستم که با تو، هر صبح، بوسه باشه/ عشقت رو منطق ِ ابر، دیوونگی بپاشه/ بارون بباره تا من، بی‌چتر عاشقت شم/ تو شعر باشی و من، هر سطر عاشقت شم/ بارون به خاطر تو، بی‌وقفه‌تر بباره/ از وسوسه بیفته، این بغض بد قواره/ برگرد چتر و بردار، از گریه خیس می‌شم/ وقتی باید جدا شیم، بد تر حریص می‌شم...
ترانه۲: وقتی که دل‌خوش نیستی، خندیدنت بی‌معنیه/ وقتی نمی‌فهمی من و بوسیدنت بی‌معنیه/ باور کن این‌ها حرف نیست، بی‌تو سقوطم حتمیه/ وقتی نمی‌دونم که این، احساس پوچی از چیه؟/ .../ من عاشقت هستم ولی، انگار تو ناباوری/ با این سکوتت می‌رسم، تا مرز خودویرانگری/ می‌ترسم از این که یه وقت، بی‌جنگ از دست‌ات بدم/ دل‌تنگ من باشی ولی، دل‌تنگ از دست‌ات بدم/ وقتی که حالم خوب نیست، این حرف‌ها هم جعلی‌اَن/ تا آسمون ابری نشه، این برف‌ها هم جعلی‌اَن ...
ترانه۳:  ترانه‌ی تو... تو...تو...تو...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


نمی‌دانم خلقت آدمی این‌گونه بوده و همه‌جای دنیا این‌طوری است یا ما ایرانی‌ها ملت خاطره‌بازی هستیم. نمی‌دانم خودم هم خاطره‌بازم یا ادای خاطره بازی در می‌‌آورم یا نه اصلن گاهی برای شنا کردن خلاف جهت آب ادای فراموش کردن را هم در می‌آورم. اما می‌دانم خود فراموشی هرگز نمی‌شود. هیچ چیزی نیست که برای همیشه از ذهنم پاک شود. هنوز آن نامه‌ای را که توی تاکسی نارنجی رنگ دربستی توی سیزده چهارده سالگی دست اولین عشق زندگی‌ام دادم یادم است. اگر بخواهم مرور کنم صحنه‌اش پلان به پلان از جلوی چشمم می‌گذرد. یادت که هست عکسش را نشانت دادم و گفتی زیباست! حالا جالب است که عکس عروسی‌اش توی گوشی‌ام است ولی هیچ ربطی به حسرت عشق و این چیزها ندارد. از غرورم نیست که این‌ها را می‌گویم. خودم ولش کردم چون فکر می‌کردم آن‌قدرها که لذت عشق اول باعث این دوست داشتن شده بود دوستش نداشتم. طبیعت آن سن و سال بود که نزدیک‌ترین و اولین علاقه‌ای که در خودم احساس کردم تبدیل به عشقم شود، اما این اولین‌بار بودنش بیشتر از اصل قضیه حواسم را پرت کرده بود که تمام شد. بعد از آن هم که همیشه دوروبرم شلوغ بود و زندگی‌ام را هم می‌کردم ولی بیشتر توی غار تنهایی‌ام بودم... بگذریم. الان بحث عشق نیست. صحبت از خاطره‌باز بودن ماست و برای همین است که هنوز با رضا همدیگرخاطره بازی را بغل می‌کنیم و برای زخم‌های همدیگر شعر می‌گوییم. با آرش و علیرضا از شب‌هایی می‌گوییم که بغض کردیم و شب سحر شد و گذشت اما ما نگذشتیم و ماندیم و ماندیم و ماندیم. خاطره‌بازم که با هادی و حامد یاد بچگی‌هایمان می‌افتیم و بسته‌های شانسی که همیشه آن‌ها می‌فروختند و من خریدار بودم و همیشه هم شانس گهی داشتم.  همیشه پوچ‌ها مال من بود. نمی‌دانم با به حال بادکنک شانسی دیده‌ای یا نه.  یک سری بادکنک بودند که شماره داشتند و یک کاغذ جدا که باید شانسی یکی را انتخاب می‌کردی و  شماره‌ی بادکنک ات در می‌امد. حتی توی این‌ها هم همیشه شانس من کوچکترین بادکنک بود. این‌ها را از سر ناامیدی نمی‌گویم. مهم خاطره‌اش است وگرنه الان لذت می‌برم وقتی آن لحظه‌ی دور جلوی چشم‌هایم می‌آید. خودم هم هیچ‌وقت اهل فروختن و این‌ها نبودم. همیشه می خریدم. ز همان وقت‌ها جاخالی می‌دادم. بیشتر از این‌که سه ماه تابستانم را پیش آشنایی، دوستی به کار بگذرانم و پول توجیبی‌ای اضافی داشته باشم، کاری که اکثر دوروبری‌هایم دوست داشتند و خانواده‌شان را وادار به آن می‌کردند تا لذت حضور در جامعه را این‌طوری درک کنند، دنبال توپ پلاستیکی می‌افتادم یا کتاب‌خانه‌ی پدرم را زیرورو می‌کردم یا با دخترهای فامیل بازی‌های سالم  مثل لی‌لی، اسم و شهرت یا ... می‌کردیم! همان وقت‌ها هم هیچ متر مشخصی در زندگی‌ام نبود.  همیشه طوری زندگی می‌کردم که لذت ببرم و کاری را انجام می‌دادم که دوستش داشتم. دلم به حال آن مشهدی مجنون که بچه‌های مدرسه پول می‌دادند، فحش می دادند یا می زدندش تا دیوانه تر شود و بخندند می سوخت.  به جای هم سن و سال‌هایم دوست داشتم با رفقای پدرم بپرم گرچه از چندتایی‌شان هم خیلی بدم می‌آمد و بیشتر از گنجشکی که گربه‌ی خانه‌ی مادربزرگم خورده بودش برای زانوی فان‌باستن گریه کردم که خبر داده بودند دیگر نخواهد توانست پیراهن راه‌راه میلان و پیراهن نارنجی هلند را بپوشد و کنار آن دو طلای سیاه، گولیت و ریکارد جادوگری کند. من هم خاطره‌بازم که هروقت فکر می‌کنم این‌های یادم می‌افتد، اما خوشحالم توی خاطراتم زندگی نکرده و نمی‌کنم و بیشتر خاطره‌ی امروز خودم را می‌سازم. تو نمی‌دانی الان چقدر کد توی مغزم است که تا به آن فکر می‌کنم  خنده و چشم‌های برق‌زده‌ی تو روبه‌روی صورتم نمودار می‌شود و دنبال خاطره‌های بعدی‌ام با چشم‌هایت می‌گردم؟ تو خودت نمی‌دانی چقدر با تو خاطره خواهم ساخت...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


شعر چیست
بهانه‌ی دیدارت اگر در میان نباشد.

جهان به تصادفی زاده شد
به تصادفی خواهد مُرد
و من رها شده در بادها
                   به بال تو پیوند خورده‌ام.

نجاتم بده!

فرشته‌ی کوچک خوش‌گمانی بودم
                     در پی سیمرغی بی‌نشان
                     که نشانی خانه‌ام را گم کردم.
ارابه‌ران دیر رسیده‌ای
                     که چرخ ارابه‌اش
                                    از برف تُرد بهار است.

نجاتم بده، آفتاب من
           که پیشاپیشم راه می‌روی
                                    و تقدیر مرا می‌پاشی.

دستم را بگیر
تا چون سایه، کنارت
لنگان لنگان
به خانه‌ی اولم برگردم.

(شمس لنگرودی)

پی‌نوشت۱: توی حال خرابی دیشب، با حسین شروع به نوشتن ترانه‌ای کردیم. به ترجیع بند که رسیدم همه‌ی حال و روز من را حسین نوشت و گریه کردم: شب اضطرابه و کاری نمی‌شه کرد/ حالم خرابه و کاری نمی‌شه کرد...
پی‌نوشت۲:
 دیگر نای بازی کردن ندارم. گرچه هرگز به باخت فکر نمی‌کنم اما اگر زیادی کش پیدا کند، می‌میرم. اما باید کاری کرد. من که کوتاه نمی‌آیم... نه! این که بازی نیست.  دیروز که یادت هست؟ گفتم: من باید بجنگم. مبارزه‌ی نابرابری‌ست، اما باید جنگید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- بحث مطلق نبودن مفاهیم است و آزادی هم مفهوم مطلقی ندارد. امروز هم من آزاد شدم و هم پدرم آزاد شد و هم خیلی‏های دیگر آزادی را تجربه کردند. اما همه یک حس مشترک داشتند. نمی‏شود اسمش را شادی گذاشت. شاید کسی از آزادی‏اش غمگین باشد. اما شیرینی آزادی را نمی‏شود به هیچ بندی فروخت. به هرحال آزادی پدرم را تبریک می‏گویم و امیدوارم هرکسی در زندگی‏اش حداقل فرصت تبریک آزادی دیگران را داشته باشد.

۲-
امسال خشک بود
برف نبارید
دیگر دماغ هیچ‏کس نارنجی نشد
دکمه‏ها هیچ‏چیزی ندیدند تا باز دلی یخی را بلرزانند
و ما -خرس‏های قطبی و انواع خرس‏ها-
در حسرت آخرین عشق بازی برفی‏مان
خواب ماندیم

پی‏نوشت۱: امروز پدرم بازنشسته شد. امیدوارم که نشستنش را نبینم اما خوشحالم که حداقل اسمن فرصت استراحت و رهایی از دردها را تجربه خواهد کرد.
پی‏نوشت۲: یادداشتم برای قسمت پاتوق از پرونده برف
نسیم هراز ماه قبل را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |