تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

با اینکه مدتی‌ست سایت اینترنتی ماهنامه‌ی نسیم هراز به‌راه افتاده ولی تازگی‌ها کمی منظم‌تر و به‌روزتر شده است، گرچه مشکل اصلی مطالب سایت در حال حاضر این است که فایل ها به‌صورت فله‌ی توی صفحات ریخته شده‌اند و همین باعث شده است که هم از زیبایی صفحات کم شود و هم این‌که سر و ته مطالب مشخص نباشد. امروز از یک سرچ که به این سایت رسیدم و چرخیدن توی شماره‌های مختلف مجله باعث شد قسمت‌هایی از فعالیت مطبوعاتی‌ام در چند سال گذشته برایم مرور شود.  برای من که معمولا از مصاحبه‌ها، یادداشت‌ها و مقالات و ... نسخه‌ی چاپ شده‌ی کمی دارم و مجلات را برای خودم نگه نمی‌دارم، این مرور اتفاق خجسته‌ای بود. همکاری با نسیم هراز علارغم اینکه منسجم و منظم نبوده است، اما به‌خاطر دوست خوبم حمید منبتی که به‌نظرم یکی از معدود روزنامه‌نگاران موفق، باسواد و کاربلد حوزه‌ی موسیقی‌ست، همیشه خوشایند و دلپذیر بوده است. گرچه این‌روزها حمید هم مثل من از این حرفه دل‌خسته است و بعید نیست با یک تصمیم انتحاری هر دو برای همیشه بی‌خیال این کار بشویم. به هر حال لینک بعضی از مطالبم در نسیم را برایتان می‌گذارم:

گفت‌وگو با پیمان یزدانیان: نقاشي روي پرده سکوت
یادداشتی برای سال‌مرگ فریدون فروغی: ... و او ‌که حق‌اش نبود
گفت‌وگو با آرش سبحانی (سرپرست و خواننده‌ی گروه کیوسک): چه كنم كه كمال‌‌پرست نيستم
گفت‌وگو با کاوه یغمایی: هنوز هم مرددم
کنسرت علی لهراسبی روی پل پارک وی: در حاشیه هم‌آوایی پلیس و شبکه پنج با موسیقی...
گفت‌وگو با فرشید اعرابی (اولین خواننده‌ی مجاز هوی‌متال ایران): توهین نکنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


۱)
به من فكر مي‌كني؟
همان‌قدر كم
كه من فكر مي‌كنم
به تو؟
(ریچارد براتیگان/ عليرضا بهنام/ كلاه كافكا/ نشر مشكي)

۲)
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید
باید بروم گور خودم را بکنم
لطفن دو سه سطر مرگ را کش بدهید
(جلیل صفربیگی/ كم‌كم كلمه مي‌شوم/ برگ آذين)

۳)
نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار می‌افتم
دو تكه مي‌شوم
نيمي را باد مي‌برد
نيمي را مردي كه نمي‌شناسم.
(گراناز موسوي/ پابرهنه تا صبح/ نشر سالي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


پاک می‌کنم
نمی‌نویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

پس از آن‌همه داد و هوار ما و شاید لبخندهای بی‌توجه دوستان روزنامه‌نگار، حالا که این‌ها هم کلی از اعتبارشان را برای یک آدم معلوم‌الحال صرف کردند و تازه فهمیدند که یارو چه کاره بوده است، دادشان در آمده است. به حمیدرضا منبتی می‌گفتم که از بابت بی‌توجهی دوستان به حرف‌های ما که می‌دانتم قطعا خوانده و شنیده‌اند ناراحت نیستم، از این ناراحتم که علارغم تجربه‌ی ناکام دو تیم مختلف روزنامه نگاری و صرف هزینه‌های مادی و معنوی زیاد از طرف ایشان، اگر رضا رشیدپور سراغ تیم جدیدی برود و آن وعده‌های رنگارنگ را بدهد باز هم خیلی‌ها را فریب خواهد داد. این به دلیل ساده‌لوح بودن ما روزنامه‌چی‌ها نیست، به‌خاطر فضای گندی‌ست که در فرهنگ و رسانه‌ی ایران حاکم است، فضایی بسته و بی‌پول که چند وعده‌ی شبه آزاد و بی‌سانسور و با پول، همه را وسوسه می‌کند. حتی دوستانی را که یک‌بار از این سوراخ گزیده شده بودند و یک زمانی پای تلفن یا در ملاقات حضوری می‌گفتند ال می‌کنیم و بل می‌کنیم و هوار می‌زدند و به این آقا فحش می دادند، باز هم به سراغش رفتند و همکار مجدد شدند یا قصد داشتند بشوند. دنیای عجیبی‌ست، خدا را شکر ما هنوز فحش نداده‌ایم!

پی‌نوشت۱: ای دل از این خیال‌سازی چند/ به خیالی خیال بازی چند/ از سر این خیال درگذرم /دور به زین خیال‌ها نظرم ... (هفت‌پیکر نظامی گنجوی)  

پی‌نوشت۲: نمایش عروسکی "علی‌بابا و چهل دزد بغداد" به کارگردانی جواد ذوالفقاری و بازی و عروسک‌گردانی پسردایی‌عزیزم، حامد ذبیحی در حال حاضر در کارگاه نمایش مجموعه‌ی تئاتر شهر بر روی صحنه است. نکات جالب اینکه ذوالفقاری از اولین و مهم‌ترین اساتید تئاتر عروسکی در ایران است و این نمایش نیز در جشنواره‌ی اخیر تئاتر فجر به‌صورت مشترک با همراهی یک گروه لهستانی اجرا شد و در حال حاضر به صورت همزمان هم در تهران و هم در لهستان بر روی صحنه است.

پی‌نوشت۳: مهر: گزارش تصویری نمایش عروسکی "علی بابا و چهل دزد بغداد"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


-جاش خالیه.
-خیلی...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

کاترینا: تو و من روزی باید با هم حرف بزنیم.
مارکو: بله، و بسیار ساده‏تر از آن‏چه فکر می‏کنی.
کاترینا: هیچ چیز ساده نیست... من عاشق باله هستم و می‏دانم که هیچ چیز ساده نیست.

(با او حرف بزن/ پدرو آلمادووار)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- از ذات‌‏الريه متنفرم. ترجيح مي‏دهم توي دريا خفه بشوم، تا اين‏كه آب شش‏هايم را پر كند و توي خودم بميرم.

۲- دلم براي كساني كه دلتنگ نمي‏شوند تنگ نمي‏شود.

پی نوشت: شماره یک قسمتی از "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" ریچارد براتیگان است (البته نقل به مضمون) که توی چند پست قبلی در موردش نوشته بودم و به مدد حافظه ی ضعیفم فراموش کرده بودم مال کجاست. از هرکس هم پرسیدم نمی دانست، برای همین اینطوری نوشتمش. از روح ریچارد براتیگان معذرت می خواهم که یکی دو روزی این کشف دوست داشتنی اش را مصادره کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

پاسکال این سؤال را مطرح می‌کند: اگر بینی کلئوپاترا چند میلی‌متر بلندتر بود، دنیا چه سرنوشتی پیدا می‌کرد؟ و حالا اگر شخصیت مورد نظر ما به جای ۱۵ اوت ۱۷۶۹ در ۱۵ اوت ۱۷۴۹ متولد می‌شد چه سرنوشتی در انتظارش بود؟ و بُنه جواب می‌دهد که او احتمالن یک افسر معمولی توپ‌خانه می‌شد که به زحمت تا درجه‌ی سرگردی ارتش لویی شانزدهم ارتقاء پیدا می‌کرد، بعد در خانه‌ای در برهوت دهکده‌ی شهرستانی دور افتاده عزلت‌نشین می‌شد و روزگار را با مرور نقشه‌ها و بازسازی جنگ‌هایی که اتفاق افتاده بود سپری می‌کرد و این‌که چگونه می‌شد نتایج متفاوت‌تری از واقعیت آن جنگ‌ها به دست آورد، چنان‌چه تحرک نیروها منسجم‌تر می‌بود و تعهدی انقلابی به کار گرفته می‌شد. خلاصه زندگی را در فلاکت و دیوانگی می‌گذراند.
ظاهرن شوخی بدی نبود، پس مجبوریم ادامه بدهیم و بگوییم اگر ناپلئون بناپارت در سال ۱۷۸۹ یعنی بیست سال بعد که سال وقوع انقلاب است متولد می‌شد چه عاقبتی پیدا می‌کرد؟ فکر می‌کنیم همانی می‌شد که از جوانی و در تمام زندگی‌اش خواب‌اش را می‌دید که بشود: احتمالن نویسنده می‌شد.

(نقاب برکش بناپارت (میزگردی تلویزیونی با حضور ناپلئون بناپارت، شاتو بریان، ساوی نیو، یک جوان امروزی و مجری)/ لئوناردو شاشا/ رضا قیصریه/ نشر مشکی/ چاپ اول ۱۳۸۴)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

جشنواره ترانه

اطلاعات بيشتر را از اين‌جا بگيريد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


(+18 یا گاهی اشتباهی)
(تقديم به عشق كه بعد از 18 سالگي‌ام فقط زخم‌هايش مانده است) 

يك نفر يك عمره كه مي‌آد، يك نفر يك عمره كه مي‌ره
وسعتِ اين راه بي‌مرزه، گم شدن يك درد ِ واگيره
هر كسي يك‌ريز مي‌خنده، هركسي كه اهل بارونه
هر كسي كه شعر مي‌گه يا قدر دلتنگي رو مي‌دونه 

دستشو گاهي مي‌گيرم
با تو اشتباهي مي‌گيرم 

چشمامو آروم مي‌بندم، رود و دريا خواب مي بينم
خون ميوفته تو چشام از بس، قرمزي رو آب مي بينم
گريه‌هامو قرض مي‌دم تا، عكس تو اين‌جا مجسم شه
هركسي بي كفش و بي‌مقصد،‌ زير بارون هم مسيرم شه 

دستشو گاهي مي‌گيرم
با تو اشتباهي مي‌گيرم
 

بوي نا افتاده تو مغزم، عكس‌هاتو باد دزديده
هركسي كه زخم همراشه،‌ بوي آغوش تورو مي‌ده
هفت ساله زندگي كردم،‌ زخمهاتو! بي برو برگرد
تا كسي هم دستِ من مي‌شد،‌ زخمهاتو باز نو مي‌كرد 

دستتو گاهي گرفتم‌
شايد اشتباهي گرفتم

(میثم یوسفی/ بهار گاو ۸۸)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |