تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

۱ - هرشب "آخرین دعوت" سهیلی‌زاده را می‌بینم! نه آهنگسازش، آرمان موسی‌پور که از دوستان خوبم است و نه حاشیه‌های ترانه‌ی تیتراژش که کم و بیش درگیرم کرد و قصه‌ای دراز دارد، بلکه فرامرز قریبیان و حامد بهدادش باعث شدند پای قسمت اول بنشینم و همین حامد بهدادش باعث شد هر شب به این عادت ادامه دهم. یک صحنه‌ی بازی بهداد در مقابل شهرام عبدلی در قسمت امشبش برای اثبات این مدعا کافی بود. واقعا کمتر بازیگری توی ایران می‌توانست آن صحنه را دربیاورد. حامد جان! خیلی بازیگری به‌خدا!

۲ - توی روز روشن حق اوساسونا را خوردند. دیدید؟ نکونام گل زد و تیم ته جدولی‌اش داشت توی سانتیاگوبرنابئو رئال مادرید را می‌برد که داور دوتا پنالتی مسلم را به نفع اوساسونا نگرفت و بازیکنش را هم به ناحق اخراج کرد! این‌طوری بود که اوساسونا بازی برده را سه بر یک باخت. این بازی هم از آن بازی‌ها بود!

۳ - حرف فوتبال شد. می‌گویم خودمانیم، از بازی استقلال لذت می‌برید؟ می‌بینم صدایی از پرسپولیسی‌ها در نمی‌آید. ها؟! چه‌خبر است؟!

۴ -این ترانه مال یکی دو ماه پیش است، آن چند روزی که کلافه بودم و حالا دیگر اصلا کلافه نیستم. قصه‌اش گذشته و حالا خود ترانه را دوست دارم: 

فکر می‌کردم که هم‌زاد همیم
شعر می‌‌گفتم که بی‌رویا نشی
زخم می‌خوردی که پشتم تا نشه
زخم می‌خوردم که تو تنها نشی
...
این‌همه یار به ‌گا دادن منو
زندگی... کار... به گا دادن منو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

(دو طرح)

۱-
چه کهنه، چه تازه؛
حرفی ندارم.
ببخشید!
اشتباه شد!

۲-
دستی ندارم
که نشانت بدهم
چندتا دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

هم جان و هم جانانه‌ای امّا
در دلبری افسانه‌ای امّا
امّا ز من بیگانه‌ای امّا
آزرده‌ام خواهی چرا؟ تو ای نوگل زیبا
افسرده ام خواهی چرا؟ تو ای آفت دل‌ها

....

سال ۴۱ یا ۴۲  جمشید شیبانی ملودي‌ای در بیات اصفهان دارد که به ابراهیم صفايي (معروف به ابراهيم صفا) می‌سپارد تا ترانه‌ای برایش بگوید و بعدها هم با ارکستر آقای زرآبادی ضبطش می‌کنند. سیمین بری از معروف‌ترین و خاطره‌انگیزترین آهنگ‌های ایرانی‌ست که نسل‌های مختلفی با آن زندگی کرده و افراد مختلفی مثل مهرپویا، ویگن، شهرام شب‌پره و ...آن‌را بازخوانی کرده‌اند. ترانه ظرایف و زیبایی‌های بسیاری دارد که در زمان خودش بسیار پیشرو بوده است. استفاده از قوافی درونی، قوافی نزدیک به هم (که برای در خاطر ماندن بسیار مهم‌اند)، و استفاده از سوال و جواب و جملات ناقص (که در غزل معاصر بسیار دیده می‌شود) از نکات جالب این ترانه است. ابراهیم صفایی متولد 1291 ملایر است. پدرش فخرالدین صفایی، قاضی دادگستری و مادرش از خانواده میرفتاح و از خاندان شاخص این شهرستان بود. وی تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در همان شهر گذراند تحصیل وی درهمدان سبب آشنایی با انجمن ادبی همدان شد در این زمان بزرگان شعر همدان همچون مفتون همدانی، موسی نثری، علی شیوا و ... دراین انجمن حضور داشتند همچنین درهمین سالها بود که شاعر بلند آوازه، عارف قزوینی در دامنه کوه‌های الوند زندگی می‌کرد. صفائی پس از مهاجرت به تهران از سال 1312 وارد سازمان ثبت تهران می‌شود تا سال 1338 که به در خواست خودش بازنشسته گردد. سپس به دعوت اداره کل هنرهای زیبا به عنوان مشاور بررسی و اجازه چاپ و انتشار کتاب و مسئول صدور مجوز پخش ترانه‌هایی رادیو و تلویزیون پخش منصوب می‌گردد. وی از سال 1329 هفته نامه ای به نام "عسس" را منتشر می‌کرد و در سال 1349 با همکاری دوستانش انجمن تاریخ را در خانه‌اش دایر كرده بود که در سال 1354 رسما مجوز گرفت و به عنوان یک انجمن مستقل به فعالیت ادامه داد. او كتاب‌هاي بسياري در مورد مشروطه دارد و تصنيف‌هاي بسياري هم سروده است كه با صداي خوانندگاني مثل نادر گلچين اجرا شده‌اند.  

پی‌نوشت۱:‌ سیمین بری را با صدای جمشید شیبانی بشنوید.
پی‌نوشت۲:‌
سیمین بری را با صدای مهرپویا بشنوید.
پي‌نوشت۳: از معروف‌ترين آهنگ‌هاي جمشید شیبانی آهنگ‌ساز سيمين بري مي‌توان به "اصفهان" با صدای معین اشاره كرد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

وقتی پول جای فوتبال ناب را می‌گیرد و بنگا‌ه‌های شرط‌‌بندی تعیین‌کننده‌ی نتایج بازی‌ها هستند تا جایی‌که قماربازهای انگلیسی به کشور خودشان هم رحم نمی‌کنند و آن اتفاقات عجیب و دراماتیک در بازی کرواسی/انگلیس می‌افتد، کریستیانو رونالدو هم برترین بازیکن جهان می‌شود. قطعا عشوه‌های جلوی دوربین و هیکل تراشیده‌ی او برای شرکت‌های تبلیغاتی جذابیت بیشتری دارد، پس از لیونل مسی و کاکا که نماد فوتبال ناب هستند شایسته‌تر است!

پي‌نوشت۱: مي‌خواستم بگويم از مراتب انتخاب برترين بازيكن سال باخبرم، اما شما خبر داريد كه شركت‌هاي تبليغاتي راي مربيان را مي‌خرند يا نه؟ با اين‌كه بعضي وقت‌ها (فقط بعضي وقت‌ها) حق داريم كم‌دليل و بااحساس بيشتر در مورد موضوعي بنويسيم اما فهميدم روزنامه‌ي ماركاي اسپانيا هم  در مورد همين موضوعي مقاله‌اي داشته است!

پي‌نوشت۲: فعلا اين‌ها را ببينيد تا بعد: 1 ، 2 ، 3 ، 4 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

زمستان ز مستان نبیند زبونی  
و گر خود بلا بارد از ابر خونی 

زمستان بهاری‌ست آنجا که باشد  
شراب ارغوانی، سماع ارغنونی 

ز شر زمستان شرابت رهاند  
و گر خود به فضل و هنر ذوفنونی 

چو بادی برآید دمی باده درکش  
ز آتش چه کم؟ باده آر از کنونی 

از آن حلقه شد پشتت از باد سرما  
که از حلقه‌ی می‌پرستان برونی 

گر آزاد مردی تو و دین رندان  
به دونان رها کن خسیسی و دونی 

تو ای زاهد خشک، هم ساغر نو  
فرو کش به شادی که در هان و هونی 

نگه کن که چونست احوال و آنگه  
بخور باده‌ای چند و بنگر که چونی؟ 

دل آهنین را دوایی ده از می  
که مانند سیمابی از بی‌سکونی 

به یک حال بر بیستان خویشتن را  
گر از باستانی ور از بیستونی 

ز سر دل اوحدی دور باشی  
چو ذوقی نباشد تو را اندرونی

پي‌نوشت: در اين روزهاي سرد، گرمای اين غزل را به آرش همیشه عزیز تقدیم مي‌كنم كه از همه مستوجب‌الدعوه‌تر است! :دي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

7-
تنهایی آدمی
تن پوش ساده‌ای
که نیما را به آویختن و شب
دلخوش کرد.

8-
به همین دلیل است
که آدمی تنها به دنیا می‌آید
اما ...
جمع کثیری او را به قبرستان
هدایت می‌کنند.

 (قسمتی از تیک تاک مجید ضرغامی)

پی‌نوشت: "تو خواب انگار طرحی از/ گل و مهتاب و لبحندی/ شب از جایی شروع می‌شه/ که تو چشماتو می‌بندی" ... آلبوم جدید داریوش اقبالی دیروز به دستم رسید. بسیار خوشحالم که یکی از دوستان خوبم و یکی از ترانه‌سرایان خوب ‌نسل ما در معجزه‌ی خاموش ترانه دارد. روزبه بمانی بسیار خوب می‌نویسد و در کشف لحظات ناب رشک‌برانگیز کار می‌کند. فقط امیدوارم در آینده ضعف‌های جزئی‌ای که در تالیف ترانه‌ها دارد (و خودش هم آن‌ها را خوب می‌شناسد) نیز برطرف شوند. در اولین مواجهه به‌جز شطرنج و تصویر رویا ترانه‌های آوازپری‌ها، ساعت شوم و دلتنگ از ایرج جنتی عطایی و شبتاب شهیار قنبری هم به نظرم خوب بودند. مشکل اصلی آلبوم هم بعضی ملودی‌های ضعیف یا تکراری و تنظیم‌هایش بود. متاسفانه ترانه‌های اردلان سرفراز هم ضعیف بودند. توی سال‌های اخیر ترانه‌ای به قدرت ترانه‌های قدیمی اردلان از او نشنیده‌ایم و این بسیار غم‌انگیز است. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

اتـّـفاق‌ست اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می‌افتد
می‌زند زل به چشم غمگینی ... و به روز «سیاه» می‌افتد

سال‌ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت
حال روی جنازه‌ی سنگیش، روزها عکس ماه می‌افتد!

هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند
بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می‌افتد

خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!

عشق مثل دونده‌ای گیج است ، گاه در راه مانده می بازد
گاه هم پشت خط پایانی توی یک پرتگاه می افتد

دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودن ِ خویش
من منم! تو تویی! تو، من، من، تو... بعد به اشتباه می افتد!

مثل کابوس دردناکی که شخصیت‌های واقعی دارد
می رود سمت ِ ... دور می‌گردد، می‌دود سوی ِ ... آه! می‌افتد

زندگی ایستگاه غمگینی‌ست اوّل جاده‌های خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده ، اتوبوسی که راه می افتد...
 

(سید مهدی موسوی)

پی‌نوشت۱: این غزل سید مهدی موسوی این‌روزها چه می‌چسبد...
پی‌نوشت۲: 
این نوشته‌ی داریوش عزیز چقدر غمگین بود... چه‌قدر!
پی‌نوشت3: مرد هم گریه می‌کند وقتی/ خانه‌اش پشت شیشه می‌ماند/ تا وطن‌های آخر نقشه/ نرسیدن همیشه می‌ماند/ سرو اگر ساقه‌اش بسوزد هم/ قصه‌اش پیش ریشه می‌ماند....
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

اسلحه که داشته باشی همه چی ساده‌تر میشه - حکمِ مسعود کیمیایی

نمی‌دونم واسه چی دلتنگ شدم
اردیبهشت حالمو بد می‌کنه
حوصله‌ی هیچ کسیو ندارم
ولی یکی منو لگد می‌کنه

دنیا کثیف‌تر از تصورم بود
تازگیا دارم اینو می‌فهمم
از وقتی که پشت ِ سرم خونی شد
چشماتُ وا کن ببینو می‌فهمم

چاقو خوردم با لبخند، چاقو خوردم با بوسه
چاقو خوردم تو بارون، از دستِ یه زن-کوسه

یه گوشه آروم زندگی می‌کردم
هیچ وقتم هیچ آرزویی نداشتم
برای صادرات ِ غیرنفتی
هرشب تو دفترم کلم می‌کاشتم

یه روز، یه جا، یه ساعت و یه لحظه
اومدی، قانون ِ جهان به هم ریخت
گلوم گرفت، هوا کلافه‌تر شد
از آسمون روی سرم کلم ریخت

شلیک کن با لبخند، این بوسه حکم ِ شلیک
شلیک کن تو مغزم، عشقم! تو باختی، تبریک!

میثم یوسفی/ اردیبهشت ۸۷

پی‌نوشت۱: این یکی از آخرین ترانه هایی‌ست که در فضای مورد علاقه‌ام نوشتم. تقریبا بعد از این کار، اشتغال به ترانه‏ها و کارهای دیگر فرصتی برای نوشتنِ مطلوبم باقی نگذاشت و این غم‏انگیز است.
پی‌نوشت۲: باتوجه به حال و هوای پارت اول نسخه‌ی دیگری هم از این ترانه موجود است که برای اجرا نوشته شد و اگر عمری باشد شاید آن را بشنوید. اما قطعا خودم این یکی را بیشتر دوست داشتم و دارم!
پی‏نوشت۳: بازی ادامه دارد. دوستان لطف دارند و بازی را گرم‏تر کرده‏اند، خوشحالم! داستان‏های آرش گل و امیرحسین عزیز را خیلی دوست داشتم، چه ارتباط جالبی هم با این پست و با اسلحه دارند! ممنون رفقا. ممنون!
پی‏نوشت۴: "...دور و دیر؛ اما یادم می‏آید. عاشق شده بودم‏؟ کاش این‏گونه باشد!"
پی‏نوشت۵: آرش! دیشب چه‏م بود؟ دیشب چی شد؟ :دی :دی تو چی شدی؟ کجا بودی؟.........

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

هفت توقیف شد.
دنیای تصویر توقیف شد.
برنامه‌ی مثلث شیشه‌ای تعطیل شد.
مجله‌ی رویش به‌خاطر فشارهای بیرونی تغییر رویه داد و به مجله‌ی مد و آشپزی و ... تبدیل شد.
ارژنگ توقیف شد.
شهروند امروز توقیف شد.
کارگزاران توقیف شد.
نزدیک به بیست فیلم مثل "باز هم سیب داری"، "آتشکار"، "خاک آشنا" و ... با داشتن همه‌ی پروانه‌ها اعم از ساخت و نمایش و .. با مشکل اکران مواجه‌اند.
کنسرت‌های بسیاری مثل کنسرت دی‌ماه گروه دارکوب با داشتن همه‌ی مجوزها در آستانه‌ی برگزاری به دلایلی نامعلوم کنسل شدند.
تئاتر شهر در آستانه‌ی تخریب کامل قرار دارد.
نمایشگاه گروهی ۱۴ عکاس در نگارخانه‌ی اثر با جمع‌آوری عکس‌ها توسط افراد غیر مسئول مواجه شد.
و ...
این‌ها فقط یک روایت سرانگشتی از اوضاع فرهنگ در کشوری‌ست که همه‌ی مسئولانش به خصوص وزیر فرهنگ و ارشاد ادعا می‌کنند رفاه و  آزادی‌های کامل برای هنرمندانش برقرار است. توجه کنید که همه‌ی این‌ها در کمتر از ۱۰ ماه اتفاق افتاده‌اند. فکر می‌کنید در این مدت فقط چند نفر از دوستانمان بیکار شده باشند خوب است؟
نقطه تمام.

پی‌نوشت۱: جام صبوحی نوش کن/ قول مُغنی گوش کن/ درکش می و خاموش کن/ فرهنگ بی‌فرهنگ را (مولانا)
پی‌نوشت۲: "پیدا کنیدش دوباره/ بگو دوباره بمیرد/ شاید دستم را بگیرد..." خیلی وقت است می‌خواهم در مورد
چه‌گوارای محسن نامجو بنویسم. همه‌اش فراموش می‌کنم. حالا هم جز دادن لینک، دل و دماغ نوشتن ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

سقف‌نوشت(!!): این‌جا يك قصه‌ی ديگر مي‌گذارم شايد بازي داغ تر شود! این داستان را چند ماه پیش در فرصتی یک ساعته به سفارش تلفنی یکی از دوستان از طرف یونیسف برای کودکان عراقی نوشته بودم، خبردار هم نشدم که چه بلایی سرش آمد‍! تازه لابه‌لای فایل‌ها پیدایش کردم. بیشتر از قرارمان برای بازی‌ست، نزدیک به چهارصد کلمه است، اما چون من قبلا داستان ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمه‌ای نوشته‌ام پس این‌یکی حساب نمی‌شود :دی
در ضمن این‌ها هم وارد بازی شده‌اند؛ دوست و ترانه‌سرای خوب خانم مونا برزویی،
مهدی گل، خانم نفیسه بالی و... و... و... رضا. دوباره می‌گویم، اگر دوست دارید از این رخوت وبلاگی خارج شویم، به یک بازی شریف وبلاگی دعوتید، با خرده براده‌های روشنفکری! یک داستان ۱۵۰ تا ۲۰۰ کلمه‌ای و دعوت پنج نفر دیگر برای ادامه‌ی بازی شرایط ورودتان است!  
 

باران رویای مردم شهر بود. باران یعنی آبادانی، یعنی زندگی، یعنی نان، یعنی عشق. بالاخره زن و شوهری که سال ها بود به رویای باران زنده بودند، بچه‌دار شدند. کودکِ به دنیا آمد اسمش باران شد. باران پسر بود اما عروسک‌هایش را بیشتر از تفنگ‌ها دوست داشت. یک‌روز همه‌ی عروسک‌هایش با خانه‌شان یک‌جا سوختند. این مال چند سال بعد از تولد باران بود، وقتی تازه پا به چهار سالگی گذاشته بود و یک سالی می‌شد که تصویر پدرش را فراموش کرده بود. پدر را در رویایی بارانی گم کرده بود. مادر باران را به آغوش کشید و افتاد به جان کوچه‌ها. بوی سوختگی باران را آزار می داد. همه جای بوی سوختگی می آمد. مادر می‌دوید و می‌دوید، سراسیمه و بي‌هدف. آن‌قدر دوید تا خسته شد و باران را بر زمین گذاشت. باران از همه‌ی آن خانه فقط توپش را در بغل داشت و مادرش را. توپ از دستش افتاد و پای یکی از سربازها به آن خورد. -سربازها هیچ وقت رویایی بارانی نداشته‌اند- توپ دور شد. باران به دنبال توپش دوید. سربازها به دنبال چیزی نامعلوم(برای باران) می‌دویدند. مادر می‌دوید. مادر گمش کرد. همه جا صدای گلوله بود. کسی به کسی سلام نمی‌کرد. باران نمی‌بارید. باران دنبال توپ می‌دوید. حواسش نبود که مادرش را گم کرده است. پاهای مادر گرم می‌شدند و دیگر صداها را نمی‌شنید، انگار کودکش را یافته بود. مادر لبخند می‌زد، مادر رویایی بارانی داشت. کودک لبخند می‌زد، توپش را پیدا کرده بود. گلوله‌ها لبخند می‌زدند، آن‌ها هیچ‌گاه رویایی بارانی نداشته‌اند. سربازها لبخند می‌زدند، آن‌ها هیچ‌گاه رویایی بارانی نداشته‌اند. بمب‌ها لبخند می‌زدند، آن‌ها هیچ‌گاه رویایی بارانی نداشته‌اند. صاحبان کارخانه‌های اسلحه‌سازی لبخند می‌زدند، آن‌ها هیچ‌گاه رویایی بارانی نداشته‌اند. اسکله‌های نفتی لبخند می‌زدند، آن‌ها هیچ‌گاه رویایی بارانی نداشته‌اند. نفت با آن بوی تندش لبخندی بر لب داشت، نفت هرگز رویایی بارانی نداشت. صاحبان دنیا لبخند می‌زدند، چون رویایی بارانی نداشتند. من لبخند می‌زدم، من رویایم را گم کرده بودم. مادر باران را در آغوش کشید. هر دو لبخند می‌زدند. پاهایشان روی زمین نبود. باران کم کم تصویر پدرش را به یاد می‌آورد و عروسک‌هایش را از دور می‌دید. همه لبخند زده بودند. عروسک‌ها لبخند زده بودند. جز باران و رویایش هیچ‌کس رویایی در سر نداشت. باران می‌بارید. خدا سکوت کرده بود.

پی‌نوشت۱: این آهنگ را تازه شنیدم. ترانه‌ی متن سریال مرگ تدریجی یک رویا با موزیک کارن همایون‌فر و صدای رضا یزدانی. عجب چیزی ساختی کارن جان! مرسی. مرسی.
پی‌نوشت۲: گفت باید حد زند هشیار مردم مست را/ گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست (پروین اعتصامی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

یک عالمه زن و بچه در غزه در حال مرگند، بعد یک عده‌ای می گویند اسرائیل بزن بزن که داری خوب می‌زنی! دلیلش هم سیاست‌های غلط ایران است که باعث شده مردمش حماس و حزب‌الله لبنان را هووی خود بدانند. اما باز این‌ها دلیل نمی‌شود که انسانیت و وجدان را زیر پا بگذاریم. فرقی نمی کند، به‌خاطر حماقت حماس یا قباحت اسرائیل؟! فرقی نمی‌کند! مردمی بی‌دفاع  در حال مرگند و از بی‌غذایی علف و گیاه می‌خورند. دلیل این بدبختی‌ها مهم تر از خود بدبختی نیست!

پی‌نوشت۱: بحران غزه و جامعه‌ی جهانی
پی‌نوشت۲: این ترانه را زمان حمله‌ی امریکا به عراق نوشته بودم، فریدون شهبازیان آن را برای محمد اصفهانی می‌خواست، اما به دلایلی ترجیح دادم فعلا کس دیگری رویش کار کند!: آدم بزرگا هرشب، هدیه برات می‌آرن/ با بمب و با گلوله، برات ستاره دارن/ می‌گن به فکر ِ نورن، به فکر ِ صبح ِ روشن/ می‌گن که موشکاشون، سفیرای ِ بهارن/ آدم بزرگا خیلی، دوست دارن عزیزم/ ببین! دارن تو باغچه، یه مین برات می‌کارن...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - خیلی بد است که روزت را با خبر مرگ یکی از محبوب‌ترین نویسنده هایت آغاز کنی. دوماه از آخرین کتابی که از هارولد پینتر خواندم می‌گذرد و هربار یادم می‌رفت توی به‌روز کردن وبلاگ یادآوری کنم که "خیانت"اش چقدر سرخوشم کرد. پینتر در "خیانت" قصه‌ی نمایش را از انتها به ابتدا روایت می‌کند و همان ابتدا اصل قضیه لو می‌رود. اما با ظرافت و دقتی که در چیدمان پرده‌های بعد دارد، هربار جزئیات جدیدی را از ارتباط دونفر رو می‌کند که مخاطب را تا آخر نمایش‌نامه درگیر خودش نگه دارد. از داستان‌هایش پیش‌ترها "جشن تولد" و "وقت ضیافت" را خوانده بودم، البته دومی ترجمه‌ای الکن داشت، ناشر و مترجم هیچ کدام یادم نیست و کتاب ها هم دم دستم نیستند! با نمایش‌نامه‌هایش بیشتر از داستان‌هایش آشنا هستم. حضور هارولد پینتر در پس زمینه‌ی ذهن من مداوم و همیشگی‌ست!

۲ - "من هرگز قصد ندارم آدم مهمی شوم. نوشتن این نمایشنامه به حد کافی کار مشقت‌باری هست." (هارولد پینتر)

۳ -اس‌ام‌اس: "هارولد پینتر هم مُرد. حالا تو هم‌چنان زنده باش و اکسیژن هوا رو از بین ببر!"

۴ - به‌خاطر هارولد پینتر هم که شده بازی را ادامه‌ می‌دهیم و همه‌ی داستان‌ها را به روح او تقدیم می‌کنیم. موافقید؟

پی‌نوشت: آفتاب- پینتر درگذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


 (ساعتِ سکسکه)

ساعت سکس‏کهجمعه مُرده بود. افتاده بود به سکسکه و بعدش مُرده بود. باز هم ساعتی در دستش نبود تا زمان دقیق مرگش را ثبت کند، اما مثل همیشه روی شکم افتاده بود. شاید هم پاهایش را داده بود بالا، همان‌طوری که همیشه می‌خوابید، اما جاذبه‌ی زمین پاهایش را کشیده بود توی خودش. قراری برای مرگ نداشت. هیچ برنامه‌ای هم نداشت که به خاطرش زنده بماند. دلش برای کسی تنگ نشده بود، ولی فکر می‌کنم حالا دلش برای یک پُک عمیق به سیگار مگنای قرمز تنگ شده است، همان‌طور که مادرش دلتنگش می‌شود. قبل از این که بیفتد نفسش را حبس کرد تا شاید از شر سکسکه‌ها خلاص شود، ولی حواسش نبود که سکسکه از مرگ بدتر نیست. نمی دانم، شاید هم بود... که مُرد!
میثم یوسفی / بهمن ۸۳ / مراغه

پی‌نوشت۱: این داستان را گم کرده بودم. مال آن یک ترمی‌ست که توی مراغه دانشجو بودم. متاسفانه همه‌ی شعبات دانشگاه آزاد را گشته‌ام، اما هنوز نتوانسته‌ام این مدرک کوفتی را بگیرم! من خیلی باحالم!
پی‌نوشت۲: از مراغه خاطرات جالبی دارم، یکی از آن‌ها مربوط به سعید شهروز است و آشنایی‌ام با او. در مورد آلبوم معبدش و حرف‌هایی محرمانه(!)ای که هیچ‌وقت زده نشده‌اند! شاید روزی برایتان نوشتم!
پی‌نوشت۳: من رسولم! پیام‌آورم، ناجی ِ مردم ِ خود فریب/ دشمن ِ خونی ِ حرف ِ زور، مردمان ِ نفهم ِ نجیب/ پیروانم همه خسته‌ان از پدرهای ِ بی‌اعتبار/ از دعاهای ِ خواب‌آور ِ جمعه‏های ترانه ندار/ از خودم در میارم یه شعر، توی گوشای ِ کر می‌کنم/ از نمازای ِ بی‌حوصله، تا بتونم حذر می‌کنم/ من پیام‌آورم! ناجی‌ام، باور ِ حرف ِ من ساده نیست/ سخته اندازه بودن به ظرف، تا چراگاه آماده نیست... (مهسا ناجی)
پی‌نوشت۴: دلم برای مهسا و همسرش فرهود تنگ شده است، خیلی. یک ماه می‌شود که می‌خواهم بهشان زنگ بزنم و یادم می‌رود!
پی‌نوشت۵: دلم برای عصرهای پنج‌شنبه‌ی نظام پزشکی و کل‌کل با سعید امیر اصلانی و دیگران تنگ شده است. برای جمعی که داشتیم، با هم ترانه می‌نوشتیم و نمی‌دانم چرا او از دورهمی‌های ما (معمولا در خانه‌ی نادر) می‌ترسید یا این‌گونه وانمود می‌کرد. نیما کوکلانی، افشین مقدم، نادر بختیاری، مهسا ناجی، مهیار کاظم‌زاده و... شاید ما همیشه با نظرات شبه کلاسیک(!) سعید امیراصلانی مشکل داشتیم و درست است که خود من به شخصه دوبار با ایشان دعوای شدید داشتم (که البته قصه‌ی دیگری دارد)، ولی می‌دانم بچه ها هم معتقدند که حداقل سعید امیراصلانی، سعید امیراصلانی بود، آدم کوتوله نبود. حتی جدل با او به ما انگیزه می‌داد. شاید فرد بی‌غرضی نبود، اما انسانی بود باسواد و قابل احترام. از وقتی که یغما گلرویی، سعید امیراصلانی، نیلوفرلاری‌پور،‌ بابک صحرایی و خیلی از دوستان دیگر مثل حسن علیشیری، اسد وجودی، علی احمدی، افشین سیاهپوش، آرش افشار و ... تصمیم گرفتند که به دلایل مختلفی از خانه‌ی ترانه دور باشند، جلسات هفتگی ترانه‌خوانی روزبه‌روز بی‌رمق‌تر شد. حتی از حضور گاه‌به‌گاه افرادی مثل رسول یونان، علیرضا راهب و .. هم دیگر خبری نبود. عده‌ای هم مثل روزبه بمانی، افشین مقدم، سعید کریمی، مهیار کاظم‌زاده و من توی یک بازه‌ی زمانی نزدیک به هم از خانه‌ی ترانه دور شدیم. وقتی نزدیک به یک سال است که از این جلسات به‌دورم، می‌بینم که اصلا پشیمان نیستم. زندگی با حجم، سرعت و وسعت بسیار بزرگتری در حال جریان است. شاید گاهی دلم برای بچه‌های قدیمی‌ای که هنوز هم پنج‌شنبه‌ها عزم خانه‌ی ترانه می‌کنند تنگ شود، ولی انگیزه و فرصتی برای رفتن به جلسات ندارم. دوستان را هم می‌شود جای دیگری دید. گرچه شاید اگر دلتنگی‌ام زیاد شود دو، سه ماهی یک‌بار به آن ها سر بزنم، ترانه‌ای بشنوم و ببوسمشان! فعلا که فرصتی نیست. فقط دلتنگ عصرهای زیرزمین نمور نظام‌پزشکی‌ام، روزهایی که فکر می‌کنم بهترین دوران خانه‌ی ترانه بود... اما علیرضا راست می‌گوید. سیامک که رفته است و یادآوری آن روزها جز غم چه دارد؟!
پی‌نوشت۶: نمی‏دانم حالش را دارید یا نه. می‏خواهم برای این‏که از شر رخوتی که وبلاگستان را گرفته خلاص شویم، دعوتتان کنم به انتشار داستان‏های کوتاه ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمه‏ای. موافقید؟ همه دعوتید. اگر شروع کردید بگویید همین‏جا لینکتان کنم. 

در بازی:
۱- حسن علیشیری عزیزم، به عنوان اولین نفر شروع کرد.
۲-مرسی چادر نشین بابت حضورت توی این بازی ِ شریف!
۳- چون من اولین نفری بودم که بازی را شروع کردم و تعداد زیادی را دعوت کردم، فقط دوستانی که به بازی وارد می‏شوند را این‏جا لینک می‏کنم. ولی به پیشنهاد یک دوست برای پویاتر شدن بازی از همه خواهش می‏کنم که ۵ نفر را به بازی دعوت  و توی پست مربوطه هم لینکشان کنند.
۴- بردیا هم آمد توی بازی.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

شاید وقتی آزی آزبورن به‌خاطر شیطان پرستی به دادگاه کشیده شد، فکر نمی‌کرد سال‌ها بعد خواننده‌ای را در ایران به‌خاطر اتهامات او محاکمه کنند. موسیقی متال در کشور ما هرگز به صورت رسمی دادگاهی نشده است، اما هیچ گاه هم از گزند اتهامات مختلف در امان نبوده. اتفاقی که نوع دیگرش سال‌های ابتدایی انقلاب برای موسیقی پاپ، راک و ... هم افتاده بود و به ممنوع شدن این نوع موسیقی‌ها منتهی شد! اما مسئله‌ی مهم این جاست که همیشه چنین برخوردهایی از یک سوءتفاهم یا سلیقه‌ی شخصی شروع می شوند و تا سال‌ها جنبه‌ای عمومی به خود می‌گیرند. قطعا موسیقی متال در مقایسه با بسیاری از انواع موسیقی هم فلسفی‌تر است، هم انسانی‌تر است و هم تکنیکی‌تر، حالا اگر به سلیقه‌ی ما نزدیک است یا نه اهمیت چندانی ندارد. یا این‌که راک به موسیقی اعتراض معروف است ولی هوی‏متال خود از اعتراضی‌ترین گونه‌های موسیقی راک هست. در ایران بعد از جنگ هشت ساله، توی زیرزمین‌های بعضی از خانه‌ها جوانانی دور هم جمع می‌شدند تا زخم‌های جنگ را در زندگی روزمره خود و اطرافیان‌شان به فراموشی بسپارند. فرشید اعرابی که متولد 1349 است، روزهای پایانی جنگ 17-18 ساله بود، پس از این لحاظ هم شباهت جالبی به آن‌هایی دارد که متال را در اروپای بعد از جنگ جهانی دوم بنیان‌گذاری کردند. با او بعد از این‌که دو آلبوم «پنهان» و «سکوت راوی» را در فاصله‌ی پنج سال و به صورت مجاز منتشر کرده است به گفت وگو نشستیم تا توضیحاتش را در مورد موسیقی‌ای که افرادی مثل جیمی هندریکس و آلیس کوپر در تکامل‌اش بسیار تاثیرگذار بودند، بازی استقلال پرسپولیس، هیجان، مولانا، سازهایی که فردی مرکوری شکست و ... بشنویم. اما سخنی از جنگ نگفتیم، او حرف‌هایش را در این مورد در دو آهنگ از آلبوم «سکوت راوی» زده بود.

پی‏نوشت: اگر دوست داشتید گفت‏وگویم با فرشید اعرابی (اولین خواننده‌ی هوی متال ایران) را در شماره‏ی جدید نسیم هراز و گفت‏وگو با سعید شهرام (آهنگ‏ساز روزگار قریب و ...) را در شماره‏ی پانزدهم مجله‏ی هفتگی سینما بخوانید. این چیزی که بالا نوشتم لید گفت‏وگو با اعرابی بود و چون دوستش داشتم این‏جا گذاشتمش، وگرنه من اهمیت زیادی ندارم که گفت‏وگوهایم هم مهم باشند؛ تا شما به خواندنش راغب شوید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


تو فکر ِ یک هم‏خوابگی هستم
با بوسه‏هایی که فروشی نیست
این سومین ساله که می‏خوابم
با یک صدا که پشت گوشی... نیست!

(م.ی)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM