
۱- حالا قبول کنیم یا نه، دوست داشته باشیم یا نه، پرشین رپ مهمترین پدیده و جریان دو سال اخیر موسیقی ما بوده که هنوز هم ادامه دارد. خیلیها میگفتند این یک موج است و بهزودی به سرنوشت فریدون و بنیامین و ... دچار خواهد شد، ولی نمیدانم چرا روزهایی که همه وعده میدادند نمیرسد. معلوم هست که من علاقهمند پرشین رپ نیستم و کلا با موسیقی رپ نسبتی ندارم، ولی هیچ موضعگیریای هم در قبال آن ندارم. با اینکه کارهای ضعیف در این حوزه کم نیستند، اما بعضا تولیداتی با ترانه، آهنگ، آرانژمان و صدابرداری عالی هم به گوش میرسد. کلا در هر حیطهای کار با استاندارد و دارای کیفیات قابل ستایش و کار ضعیف، غیرقابل اعتناست.
۲- خیلی وقتها بهخاطر ارتباطات مشخص و محدود اطرافمان، از جریاناتی که در هر زمینهی هنری اتفاق میافتد و از سلیقهی مردم بیخبر میمانیم. خاطرهی جالبی را برایتان تعریف میکنم تا بفهمید منظورم چیست: هفتهی پیش طبق معمول بعد از اینکه پنجشنبه شب کلاسم در زنجان تمام شد، یا ماشینهای خطی زنجان به تهران عازم تهران بودم. راننده یک سیدی از معین داشت و دست از سر ما و او برنمی داشت. متاسفانه من هیچوقت طرفدار و علاقه مند معین و صداهای معینی نبودهام. توی عوارضی قزوین بودیم که از راننده خواستم تا متوقف شود و از صندوق عقب یک سیدی آوردم و بهزعم خودم انتظار استقبال دیگر مسافران را هم داشتم، چون میدانستم آن ها هم از صدای معین خسته شدهاند. آهنگهای اول توی سیدی (که سلکشن پسرداییام بود) کوه علی لهراسبی و تقدیر شادمهر بودند. البته ترانههایی که مونا برزویی برای این دو سروده است را بسیار دوست دارم و از بهترین ترانههایی هستند که توی این ماهها شنیدهام. بعد از اینها آلبومهای جدید سعید شهروز و محسن چاووشی هم توی ماشین پلی شدند، ولی هم چنان قیافهها بیشتر اخمو میشد. کارهای بعدی هم معلوم بود که به مذاق همسفرانم خوش نخواهند آمد، آلبوم آلودهی اوهام، آلبوم باغ وحش جهانی کیوسک و همهی ترانههای فرهاد انتخابهای من بودند که به تایید پسرداییام هم رسیده بودند اما همسفران را کلافهتر میکردند و فقط چند ثانیه از هرکدام را می توانستند تحمل کنند.. تا جایی که وقتی آهنگ مشترک کیوسک و محسن نامجو پخش میشد یکی از خانمها مسافر قاتی کرد و خواست که سیدی را در بیاوریم. "من توی زندگیم از این ترانهها گوش نکردم، اینها چین آقا؟"
جالب اینجا بود که خانم همسفر یک سیدی به آقای راننده داد تا توی دستگاه پخش قرار دهد و باهمراهی خواننده و بقیهی مسافران به همآوایی با جنابان! خوانندهها مشغول شدند. از کیفیت و وضعیت ترانهها و آلبوم چیزی نمیگویم جز چیزهایی که از آن در ذهنم مانده است:
تو فروغ چشم منی/ تو دوایی خودت، تو شفایی خودت / مجید خراطها، مهدی ابراهیمی / ز چشمت گله دارم، هنوزم بیقرارم، بیقرارم آآآآيييي/ ...
باور کنید از چیزی که مردم دوست دارند بیخبریم و این تقصیر ماست، نه آن ها...
پینوشت: این کلیپ مربوط به نوشتهی اول این پست است و خیلی باحال!
برف، یک کودک است. مرگ، یک کودک است. عشق، یک کودک است. مرگ مانند عشق موجب بهتی سفید رنگ میشود. عشق مانند برف، مرگ مانند عشق، تب کودکی را در ما بیدار میسازد. مرگ، نوزادان، سالمندان و یا پریهای چهل و چهار ساله، چهل و چهار ساله و نیمه را در آغوش میگیرد و درست لحظهای پیش از آن، عمرشان را از ایشان میگیرد. مرگ، عشق و برف، خارج از محدودهی زمان، ما را مفتون میسازند. همهی ما دربرابر برف کودکی بیش نیستیم، همهی ما دربرابر عشق، کودکی بیش نیستیم،همهی ما دربرابر مرگ، کودکی بیش نیستیم. برف کودکی است در لباسی سفید....
(فراتر از بودن/ کریستین بوبن/ برگردان نگار صدفی/ نشر ماهریز)
من اشک میریختم و رضا بغض کرده بود. توی دو سه ماه گذشته هیچکدام از فیلمهایی که دیده بودم به این اندازه ناثیرگذار و زیبا نبودند. هنوز به حرفی که وزیر به درایمن زد فکر میکنم : "حالا چه چیزی هست که بخوای در موردش بنویسی؟" چقدر شبیه جملهای منسوب به شاملوست، با این مضمون: "هنرمندان هر جامعهای باید با نظامی که بر آنها حکم میراند مخالف باشند."
زندگی دیگران فیلمی آلمانی و اولین فیلم بلند فلورین هنکل فون دونرسمارک و برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجیزبان سال ۲۰۰۶ است. فیلم با بودجه کمی حدود ۲ میلیون دلار در آلمان ساخته شده و حدود ۱۰۰ میلیون دلار فروش داشته است. این فیلم بیش از ۳۰ جایزه از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان سال ۲۰۰۶ را به دست آورده و با استقبال منتقدان و مخاطبان روبرو شده است.
اولریش موئه بازیگر نقش گئرد ویسلر، در تاریخ ۲۷ ژوئیه ۲۰۰۷ بر اثر سرطان معده در گذشت. زندگی شخصی او شباهتهای زیادی با زندگی اشخاص در فیلم دارد. در زمانی که او ستاره تئاتر آلمان شرقی بوده از سوی اشتازی (پلیس امنیتی آلمان شرقی) زیر نظر بود. موئه بعدها متوجه می شود همسر سابقش جِـِنی گروئل من هنرپیشه آلمانی، به عنوان مخبر برای پلیس امنیتی کار میکرده است. خود اولریش موئه در این فیلم نقش کسی مامور اشتازی را بازی کرده است و حقیقتا عاشق بازی و شخصیتش در فیلم شدم!
با اینکه همیشه ادعای دفاع از حقوق زنان و این چرت و پرتها را دارم، ولی نمی توانم کتمان کنم که زن ها در همه ی بدبختی های بشر نقشی پررنگ داشته اند. همان طوری که رضا بعد از فیلم می گفت: "دشمن از زن قابل احترام تر است، چون با معرفت تر است" فیلم را ببینید تا بفهمید چه می گوییم.
از بندرگاه الویرا
عبور تو را میبینم
تا نگاهت را بنوشم
و به گریه بنشینم
از بندرگاه الویرا
عبور تو را میبینم
تا رانهایت را به بَرکشم
و به گریه بنشینم
(فدریکو گارسیا لورکا)

در این روزهای تشویش و کلافگی، سردرد و دلتنگی، بدترین چیز این است که چندتا ملودی هم روی دستت مانده باشد و هرروز بدقولتر شوی. آنهم ملودیهایی بسیار سخت! اینجور مواقع داشتن دوست گلی مثل حسین غیاثی که قطعا یک شاعر بالفطره است، نعمت بزرگیست. او فکرهای آشفتهات را همراهی میکند تا با اتفاقی خوشایند، به التیامی نسبی برسی. قسمتهایی از ترانهای را که با همراهی حسین عزیزم برروی ملودی دوست خوبم فرزین قرهگزلو نوشتیم و بهزودی با صدای یک خوانندهی خوب خواهید شنید، برایتان میگذارم.
حالم بده از من نخواه آروم بگیرم
وقتی که از هم تا همیشه دور میشیم
میدونم و میدونی این درد کمی نیست
داریم به این دیوونگی مجبور میشیم
...
تقدیر سهم ما رو این طوری رقم زد
ایکاش میشد رسم تقدیرو به هم زد
بارونیام دل دل نکن چترت رو بردار
باید تموم بی کسیها رو قدم زد
...
من و تو آخر خطیم
ته قصه ته بازی
من و تو دوتا قطاریم
رو دو تا ریل موازی
من باید تو رو ببازم
تو باید منو ببازی
موقع رد شدن از هم
من بسوزم، تو بسازی
...
پینوشت۱: خالی از بغض همیشه...
پینوشت۲: راست میگوید. مردم ما امکان دسترسی به چیزهایی که دوست دارند را نمییابند و به هر چیزی که در اولین مواجهه بهشان عرضه میشود جواب آری میدهند. بیش از ده هزار کلیک در بیستوچهار ساعت برای خبر رفتن لونا شاد از صدای امریکا و ازدواجش با آرش سبحانی مسئلهی کم اهمیتی نیست. خیلی چیزها را در این کنجکاوی و پیگیری ایرانیان میشود فهمید!
همهی حجابها یک حجاب است. جز آنیکی، هیچ حجابی نیست. آن حجاب این وجود است.
سخن با تو توانم گفتن. با هرکه خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفتن. تو اینی که نیاز مینمایی. آن تو نبودی که بینیازی و بیگانگی مینمودی -آن دشمن ِ تو بود. از بهر ِ آنَش میرنجانیدم که تو نبودی. آخر، من تو را چگونه رنجانم؟ -که اگر به پای تو بوسه دهم ترسم که مژهی من در خَلَد، پای ِ تو را خسته کند.
(مقالات شمس)
یکم/
کمی بیشتر از بیستوچهار ساعت است که به حرفهایش فکر میکنم. شاید این فکرها قبلتر از این حرفها شروع شده بودند، یک هفته قبلتر، یک ماه یا بیش از اینها... نمیدانم. اما میدانم کمی بیشتر از بیستوچهار ساعت است که این موضوع توی من جریان دارد. گاهی سمت راست مغزم را اشغال میکند، گاهی سمت چپ را و گاهی هم میافتد توی دلم.
دوم/
از یک بحث سیاسی شروع شد. معمولا همینطور یشود، ته همهی بحثهای سیاسی خانوادگی ما به گیر دادن به من ختم میشود که "این وسط تو کجای بازی هستی؟" و معمولا هم جوابی ندارم. راست میگویند. همهاش بازی دیگران را تماشا میکنم و خودم هیچجای بازی نیستم. این از ترسم نیست. بازی برایم مسخره است و بیهوده. ولی عجیب است که وقتی توی چنین جمعهای خانوادگی قرار میگیرم، برای گیر دادن به خیلی چیزها از همین بیاهمیتها حرف میزنم. شاید این یک عقده است، یا چیزی شبیه یک تومور بدخیم که با هر اشارهای سرباز میکند. شاید من انسان بیماری هستم.
سوم/
"فکر نان باش که خربزه آب است"... اما من هندوانه را بیشتر دوست دارم، آبش هم بیشتر است. جدی میگویم. "تا کی میخواهی حرف این و آن را بزنی، برای این و آن سینه سپر کنی و از خودت مایه بگذاری؟! چند سال فرصت داری؟ تا کی میتوانی ادامه بدهی؟ خودت چی؟ خودت مهم نیستی؟ میخواهی به چی برسی؟ هدفت از زندگی چیست؟ کجا را نشانه گرفتی؟ راهت را درست میروی؟"... فکر میکنم. هنوز به حرفهایش فکر میکنم. مخصوصا توی این شبهای کشدار...
چهارم/
کودکیهای من دو قسمت بود. من دو وطن داشتم. شاید هم هیچ وطنی نداشتم. راستش را بخواهید همین به حقیقت نزدیکتر است: من هیچ وقت هیچ وطنی نداشتهام. معمولا سه ماه تابستان را بچهی کرج بودم. خاطراتم توی کوچههای محلهی میانجادهو ۴۵متری گلشهر میگذشت، توی بوی بربریهای اول صبح عمو، نوارها و کتابهایش، جدولهای حل نشده و شدهاش، فیلمهای ویدیوییای که هر روز برایم میآورد، بوی نم زیر زمینشان که همیشه پر بود از ترشیهای گوناگون و توپهای بازی میثم کوچولو و خرمالوهای توی حیاتشان که همیشه کال بودند... فکر میکنم ترانه را هم اولینبار همانجا کشف کردم، چند سالم بود؟ یادم نیست... تصویر کدری از یک نوارکاست قدیمی توی ذهنم هست که صدای پریسا را توی خودش قایم کرده بود. کدام آهنگش؟ نمیدانم... اما عمو همیشه عاشق پریسا بود.
پنجم/
عمو فیروز، بزرگترین عموی من، هرگز بچه دار نشد. شاید همین باعث شده بود که بچههای فامیل را دیوانهوار دوست داشته باشد و همیشه هم گرمی آغوشش پناهگاهی باشد برای ما. من، سعید، وحید، رضا، حسام، ندا، زینب، نگار، زهرا، پریسا، مسعود، مهسا، مصطفی، مرتضی... مرتضی... مرتضی...
ششم/
پسر عمهام بود، مرتضی را میگویم. پسرک سربزیر و کم حرفی که خصوصیات اخلاقیاش محصول محیطی بود که در آن زندگی میکرد. قم زیبا نیست، شاد نیست، خصوصا اگر مادرت را در اوایل نوجوانی از دست داده باشی و پدر پیرت جز نشخوارکردن و پول در آوردن و ساعت ۸ شب خوابیدن، عادت دیگری نداشته باشد. اینجاست که یک دایی فیروز برایت کافیست تا پدرت باشد و زندایی فاطمهی شمالی ِ مهربان بس است تا همهی آنچه که نامادری نمیدهد و مادر فرصتش را نداشت، برایت تدارک ببیند. آخر هفتهها از قم به کرج پناه میبری، اما هم چنان چیزی نمیگویی... بزرگ میشوی و چیزی نمیگویی... با میثم و سعید و وحید خیلی خوبی، روزهای سرخوشی دارید، اما باز هم چیزی نمیگویی... برادرت مصطفی را دوست داری و از او سرزندهتری، اما همچنان ساکتی... یکروز ازهمهچیز خسته میشوی.. یکروز زیاد است، یک ساعت...نه! یک لحظه. خرابهی کنار خانهتان برای یک مرگ بیسروصدا جای خوبیست. نظرت در مورد حلقآویز شدن چیست؟ موافقم! اینطوری هم راحتتر میمیری و هم به کثافت کشیده نمیشوی... تمام شد. حالا بگذار همه دنبال محبتهای نکردهشان باشند، برادر ناتنیات که روزی معاون وزرای نیرو و راه بوده، افسوس روزهایی را بخورد که بهجای تو به کرخه ۳ سر میزد. حاجی دایی دنبال دلیلی برای کشته شدنات توسط نارفیقانات بگردد، شاید چون خودکشی برای این خانواده چیز غریبیست و برای خیلیها که مناسب مهم دولتی دارند مایهی شرمساریست... اما چه فرقی میکند؟ تو مردهای و دایی فیروز شکستهتر شده است، پیرتر شده است... پیرتر...
هفتم/
مرتضی که مُرد کرج خیلی به قم نزدیکتر شد. دیگر نمیشد که آنجا ماند... دوری از مادر پیر و بیمار عمو فیروز را پیرتر میکرد. همهی زندگیاش را فروخت و به شهرمان، میانه برگشت. درست توی روزهایی که من بیشتر از گذشته به او نزدیک شده بودم. روزهایی که این بازگشت برای من از همه سختتر بود. دوری از عمو سخت بود و "وطن"اش من را از او دورتر کرد... همهی زندگی عمو خلاصه شده بود در مادربزرگم. روز و شب مثل پروانه پیرامون او میگشت. مثل یک بچهی کوچک منتظر بود که مادرش چیز بخواهد و پرباز کند تا مبادا خاطری مکدر شود... مادربزرگ که مُرد بیشتر از همه، حتی پدرم، نگران عمو بودم. عمویی که اینروزها کلافهتر است و غمگینتر. او واقعا پیر شده است. عمو دیشب از جوانیهایش گفت، از حزب خرانی که داشتند تا بتوانند با استفاده از اسمش دیوانهبازیهای سیاسیشان را در روزهای داغ دههی پنجاه توجیه کنند. از کارخانهی کفش ملی که روزی جای مهمی بود و عمو هم مدیر مالی آنجا. و از زندگی گفت... راست میگوید... شاید باید کمی خودم را جمعوجورتر کنم...
اما اول باید خودم را پیدا کنم...
هشتم/
مرتضی! آنروز چند شنبه نبود؟
پينوشت: من اين حروف نوشتم، چنان كه غبر ندانست/ تو هم ز روي ِ كرامت، چنان بخوان كه تو داني/ يكيست تركي و تازي در اين معامله، حافظ/ حديث عشق بيان كن بهدان زبان كه تو داني...
رو زخمام تُف کن و رد شو
رو زخمایی که میسوزن
که میسوزن، که شبهامو
به روز ِ رفته میدوزن
تو، کابوسیترین لحظه
ولی هی پابهپا بودی
تو! رویای ترک خورده
میون ِ شعله وُ دودی
تویی که پابهپا بودی
از آغاز هدر رفتن
غزل پوش اومدن با گُل
ولیکن در به در رفتن
....
(میثم یوسفی/ پاییز ۸۲)
پینوشت۱: آرش این ترانه یادت هست؟
پینوشت۲: آنروزها برای اجرا دنبال آلترناتیو «رو زخمام تف کن و رد شو» بودم و آرش گفت «نمک پاشیدی رو زخمام».
پینوشت۳: از بامداد بامداد ممنونم که باعث شد به آن روزها برگردم.
پینوشت۴: بابک یادت هست چقدر این ترانه را دوست داشتی؟
پینوشت۵: آن روزهای دور... یادم هست؟!
پینوشت۶: «لبهای شادی می لرزید. توی تاریکی اطاق پرو یکی از فروشگاهها قایم شده بودیم و تو نمیدانی آن باریکهی نور روی صورتش چقدر زیبا بود. ترس، ما را زیباتر کرده بود...»... مزدک... مزدک...
پینوشت۷: وبلاگ کافه سینما هم راه افتاد.
پینوشت۸: پشت ِ این سطرها دلم تنگ است/ مثل احساس ِ ابرهای سیاه/ مثل ِ خرگوش ِ نر که گمکردهست/ مادهاش را میانِ هفت کلاه... (محمدرضا شالبافان)
کافه سینما در کنار دفتر هفتهنامهی سینما افتتاح شد. در مراسم افتتاحیهی این کافهرستوران که با جشن تولد هنرمند پیشکسوت، جمشید مشایخی همراه بود، تعدادی از هنرمندان مثل مسعود رايگان، رويا تيموريان، فرزاد موتمن، رضا يزداني، كارن همايونفر، داریوش تقیپور، اندیشه فولادوند، ملیکا شریفینیا، يغما گلرويي، ليلا اوتادي، بابك حميديان، پيمان قاسمخاني، بهاره رهنما، آزيتا حاجيان، سروش صحت، خسرو دهقان، فرزين قرهگوزلو، ليلي رشيدي و ...برگزار شد و پس از بريدن كيك تولد جمشيد مشايخي توسط پريا قاسمخاني(دخترپيمان قاسم خاني و بهاره رهنما) هديهاي توسط هفتهنامه سينما به وي تقديم شد. کافه سینما پاتوقی خواهد بود برای سینماییها و همه.
پینوشت: فارس: هفته نامه سینما با تولد مشایخی صاحب کافه شد.
متاسفانه فقط همین عکس را از خودم (در کافه) دارم.
عكسهاي يلدا ذبيحي از كافه سينما
اگر نوشتههای آرش در مورد رویش و رضا رشیدپور را دنبال میکنید و کامنتهای رضا رشیدپور را خواندهاید و پاسخ آرش را، همهی قصه دستتان می آید. من هم اینها را توی همان کامنتدونی برای آقای رشیدپور نوشتم که دوست دارم توی وبلاگم هم ثبت شود (البته یکی دو سطر اینجا اضافه کردم):
آقای رشیدپور یا رضای رشیدپور عزیز؟! نمیدانم! سلام!
آقای رشیدپور! تا جایی که به خاطر دارم وقتی آن قصهی دراماتیک جدایی شما از رویش پیش آمد بعضیها مثل من، آیدا مصباحی، رضا صدیق، آرش افشار و ... (که شاید هنوز آن روزها سادهتر از امروز بودیم) پیش خود شما و آقای شهبازی بدترین برخورد ممکن را با ایشان داشتیم. یادتان هست که چه پیشنهادهایی برای کار داشتند؟ یادتان هست که شما چه میگفتید؟ فکر میکنم از نظر مالی اوضاع از زمان شما بهتر نمیشد، نمیتوانست بدتر هم باشد. آقای رشیدپور ما همیشه با شما طرف بودیم، شما بودید که قول پرداخت حقوق در آخر هر ماه را میدادید و حقوق قبل از عید من و بقیه را فروردین ماه دادید. (که سیاوش افشار هنوز از آن روزها هم طلب کار است). ولی باز برحسب تصوری که از رفاقت با شما داشتیم و بنا را برصداقت گذاشته بودیم، بنده و آرش افشار از بقیهی دوستانی که قصد شکایت داشتند (علارغم اصرار اکثریت ایشان) خواستیم که شکایت را از آقای شهبازی انجام دهند و دادیم. اما روز نهم آذر و البته چند روز قبل از آن، آقای شهبازی اسناد دیگری را رو کردند که نشان میداد قصه چیست. همین دفتر را هم خود آرش به شما معرفی کرد تا برای روزنامه و مجلهتان اجاره کنید، روزهایی که ما مثل همین امروز از شما طلبکار بودیم اما هنوز فکر میکردیم رفیقیم. آقای رشیدپور، من، میثم یوسفی، برای رفاقتم با شما طی یک هفتهی تمام به طور مجموع فقط 10 ساعت خوابیدم تا هم رویش روی زمین نماند و هم شما تنهایی مسیر کرج تهران را برای فیلمبرداری طی نکنید (و من کجای قصهی این فیلم بودم، جز رفاقت با عوامل نمیدانم). من به خاطر رفاقت با شما و انگیزهای که برای انجام یک کار جمعی داشتم یک ترم هزینه ی 600 هزار تومانی دانشگاهم را بیخیال شدم، سر کلاس نرفتم و امتحانات را هم یکی در میان رفتم تا از 18 واحد 4 واحد پاس کنم. شب عید به جای این که ترانههای سفارشی 400 هزار تومانی را بنویسم برای رویش مصاحبه و خبر آماده کردم (در حالی که مطالبم را قبلتر ها تحویل داده بودم) و سه میلیون و دویست هزار تومان ضرر کردم. (سفارش دهندهاش زنده است، آقای مرتضی ساعدی. میتوانید بپرسید و اگر خواستید شمارهاش را هم میدهم). من ِ میثم یوسفی برای مجلهی شما و شما گیلاس در آوردم، خبر در آوردم، چایی ریختم، ساعت 1 شب همهی محوطهی خیابان مفتح را گشتم تا ردبول پیدا کنم و شما نوش جان کنید تا مطالبتان را سر موقع (؟!!) بدهید، خانوادهام را یک ماه یکبار دیدم، عیدم را خراب کردم تا روز چهارم عید با شما و آرش در مثلا شورای سیاستگذاری برای بهتر شدن رویش حرف بزنیم و برنامه بریزیم، توی سه روز پروندهی آن چنانی برای مجید انتظامی آماده کردم تا صفحههای مجله خالی نماند (و به تصدیق شما و اکثر بچه ها قسمت زیادی از اعتبار آن شمارههای رویش به یادداشتهایی بود که خودتان بهتر میدانید فرد دیگری میتوانست بگیرد یا نه؟!) و ... بیشتر از اینرا هم حتما خودتان بهتر از من میدانید. بقیهی بچهها هم همینطور. خودتان یکبار با وجدان درست(؟!) همان دفترهای رنگین تان را نگاه کنید و ببینید که چقدر به من و آرش و بقیه بدهکارید تا بعد به دوستان نزدیک ما بگویید که اینها که اصلا طلبی از من ندارند. آرش افشار از جیبش هم برای فیلمی که قرار بود شما سوپراستارش باشید خرج کرد و هنوز هم پولش را نگرفته است، آیدا مصباحی گذشته از گفت و گوهایی که تا قبل از مستقر شدناش در رویش برای شما هماهنگ کرده بود، دست کم سه شماره همهی مطالب سیاسی را تامین کرد. مزدک علی نظری به خاطر لطفش به من اعتبارش را برداشت و آمد تا هنوز هم پولی نگرفته باشد. رضا صدیق چند شب بیدار ماند تا مجله راه بیفتد؟ مگر همین آقای تهرانی نبود که خودتان در آخرین جلسهمان به عنوان عامل اصلی دیر رفتن شمارهی 15 خرداد برای چاپ معرفی کردید و گفتید که از آن شماره بازی از دست شما خارج شد و دست آقای شیرازی افتاد تا آن بلاها (؟!!) را سر ما بیاورند. حالا ایشان بامرام هستند و کاردرست، چون از سروکولتان بالا رفتند، ولی بقیه... شما این جا ادعاهایی کردهاید و از رفاقتهایی گفتهاید که هیچ گاه، هیچ گاه، چه در زمان کار و چه در گفتوگوهاتان با آنهایی که حسابشان پرداخت شده است بویی از آن نبوده، مگر جایی که توی رودربایستی ... آقای رشیدپور. میدانی و میدانم که ما برای رفاقت با شما، برای مجلهمان (و نه مجلهات) و برای خیلی چیزهای دیگر کم نگذاشتیم، اعتبار گذاشتیم، وقت گذاشتیم... اگر این بچهها نبودند شما جز خانوادهی سبز چه در می آوردید؟ (که آنروزها همچنان اگر فرصتی پیدا میکردی سراغ همهی ایدههای زردت میرفتی و هر شماره صفحهای تاسیس می کردی و ما با هزار دلیل شمارهی توجیهات میکردیم تا شما بی خیال صفحهی فال و جوک و منبع معتبر و دو در دو و .. بشوی...) رویش اعتباری اگر داشت (که قطعا چیز قابل دفاعی نبود) از همین بچهها داشت، نه از اسم و فکرهای زرد شما. لزومی ندارم دوباره اسمها را لیست کنم، خودتان اسامی را توی ذهنتان مرور کنید و ببینید قبل و بعد از رویش اینهایی که با اعتبارشان آمدند به آن اضافه کردند و رفتند یا از آن هم برای رویش خرج کردند؟ ولی رضا رشیدپور یک پروندهی روشنفکری را به کارهایش اضافه کرد. بازیگری، اجرا، ترانه سرایی (؟!)و ... بعد هم که شما از مرداد ماه رفتید که رفتید. جواب تلفن و اساماسهایمان را هم نمیدادید. مگر فکر کردید چه کسی هستید که اگر من دوبار زنگزدم و جواب ندادید بار سوم هم زنگ بزنم؟! بعدها و حالا هم که من، آرش یا هر کس دیگری مینشینیم و اسناد موجود آقای شهبازی را کنار اسناد رو نشدهی شما میگذاریم، مینشینیم و به یاد میآوریم، مینشینیم و فکر میکنیم، فقط به روزهای خوش باوری مان لعنت میفرستیم. نه تقصیر شما بود و نه این سیستم، ما زیادی خوش باور بودیم، زیادی فکر میکردیم که با دو روز دیدار همدیگر را شناختهایم، زیادی فکر میکردیم که رفیقیم. فقط به جان همان دختر کوچکتان یک بار پیش خودتان بنشینید، رفتارتان را بسنجید، رفتارتان با ما را بسنجید، با اطرافیانتان.... و آن روزها را به یاد بیاورید تا ببینید قصه چه بود، ببینید چه چیزهای دیگری بود که آرش میتوانست این جا بنوسید ولی به خاطر شخصیتاش و به حرمت همان روزها از آن ها گذشت. شاید هنوز خوش باورم که ادعایتان را به دوست داشتن آرش باور میکنم، شاید هنوز خوش باورم که اینها را نوشتم. شما خوش باشید.
همیشه با سینمای موسوم به جشنوارهای ایران رفتاری محتاط داشتهام، حتی با جعفر پناهیاش. او از معدود کارگردانهای سینمای ماست که مدیوم سینما را خوب میشناسد (شاید چون قبل از کارگردانی عکاسی، تدوین و ... را بهاندازهای کاملا استاندارد آزموده است.) و جوایز بسیاری را در جشنوارههای مختلف کسب کرده است، ولی نگاه همیشه منتقدش را نسبت به وضع کشور زیاد نمیپسندم.(که این سلیقه است و سلیقهی من هم قطعا اهمیت زیادی ندارد!) نه اینکه مشکلات اجتماعی را نباید گفت، ولی مُرددم که رفتار جشنوارهها در قبال این سینما چقدر با "منتقد بودن" فیلمها ارتباط دارد. اگر همیشه به فیلمهایی که سیاهیهای جامعهشان را نشان میدهند جایزه داده میشود، نسبت به این نگاه کمی نگران میشوم. پس سینما کجای قصه است؟ حداقل اگر در مورد جعفر پناهی، عباس کیارستمی و بهمن قبادی زیاد بدبین نباشم، در مورد مجید مجیدی کاملا بدبینم و از برخورد جشنوارهها با چنین فردی غمگین. متاسفانه در مورد شخصیتش نمیتوانم توصیفات جزییتری بدهم، (فقط خطابههای سال گذشتهی ایشان در مورد عبدالکریم سروش را مرور کنید و
پای صحبت چندتا از دستیارانش بنشینید تا بفهمید چه میگویم). در بین این مدل کارگردانها فقط محسن امیریوسفیست که بدون هیچ تردیدی دوستش دارم، هم خودش و هم سینمایش را.
در ادامهی مطلب میتوانید متن مصاحبهام با جعفر پناهی را که با حذفیاتی در آخرین شمارهی مجله (یا گاه نامه!!)ی نشانی محمد صالحعلا چاپ شده بود، بخوانید. شاید بهقول نظام کیایی او برای اولین و آخرین بار حرفهایی از کودکی و زندگی شخصیاش زد، ولی متاسفانه به دلیل همین گاه نامه بودن نشانی، بازتاب لازم را نداشت. فقط امیدوارم به زودی طلای سرخی دیگری را از جعفر پناهی ببینیم. باید بگویم که علاقهام به خودش هم کم نیست، نه بهخاطر همشهری (میانهای) بودناش؛ به این دلیل که سختی کشیده، آموخته، ساخته و تقدیر شده است.
۱ - ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد / مرسانی به وی ای باد صبا بوی مرا - دهلوي
۲ - "میگفت چه میدانستیم اینطوری می شود. گفتم خوب است شما مدرک لیسانس داری، معلمی. این چه حرفیست. مثل این است که میبینی یک زن هر شب کنار خیابان میایستد و مردم سوارش میکنند، همه هم میگویند خراب است. بعد میروی و از او خواستگاری میکنی و شوهرش میشوی. بعد میبینی خراب است. میگویی چه میدانستم؟ مگهه مه نگفتند مواظب باشید، هیهات، نکنید... از سر لجبازی آنیکی به اینیکی دادید... حالا حالش را میبرید..."
۳ - پایانی ندارد این خانه/ که من در آن/ پاییز را / آغاز کردم. -احمدرضا احمدی
۴ - آرش از شنبه نوشتههایی مینویسد با عنوان کدام فرهنگ؟ کدام آشتی؟ که روایتی کاملا مستند و دقیق از روزهاییست که ما با رضا رشیدپور همکار بودیم. روزهایی که به خوشباوری ما گذشت حقیقت روی خود را دیر نشان داد. با اینهمه خوشحالم که هیچ وقت جیرهخوار کسی نبودیم و هنوز آنقدر عزت نفس داریم که بعد از دیدن این همه مسئله زیر پرچم کسی نمانیم. خوشحالم و خدا را شکر میکنم. آرش عزیز! بنویس، پشتت هستیم.