تبليغاتX
که زن نبودی... امّا
از اون طوفان و این گرداب
از اون خوشبختی نایاب
دیدی کوروش که رفت در خواب
و میراث‏اش به زیر آب
از اون امروز و اون فردا
از اون فردای ناپیدا
از اون تارزان بی‌عرضه
که رفت و وارث جنگل شده چیتا
آی... آی آی آی
آی... آی آی آی

اگه ترس از مدیر و ناظمه
اگه صلح دست ابو مازنه
واسه همه میخ‏های دنیا
فقط یه‏دونه چکش لازمه
از این هفته تا اون هفته
دیگه کار از دست در رفته
همه تو صف بنزین‏ان ولی دعوا سر نفته
آی... آی آی آی
آی... آی آی آی

از اون چماق و اون هویج
از اون راه‏های پیچ در پیچ
تمام زندگی اینه بزن سن‏ایچ و دیگر هیچ !
تمام زندگی اینه بزن سن‏ایچ و دیگر هیچ !

(آرش سبحانی/کیوسک/باغ وحش جهانی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

یکی دیگر از دوست‏های خیلی خوبم امشب می‏رود. پرواز می‏کند به فرانسه. از این‏جا می‏رود. از آغاز امسال این سومین دوست نزدیکم هست که می‏رود. یکی رفت رومانی که دندان‏پزشکی بخواند و برنگردد، یکی رفت امریکا و حالا... چندتایی هم که در تدارک رفتن‏اند. فقط دوتا از بچه‏های موزیسین قصد مهاجرت به کانادا را دارند، بقیه بماند... خیلی وقت است که نمی‏توانم به نتیجه‏ی درستی در مورد این‏جا برسم؛ جایی که اسمش وطن است، دوستش دارم، همه چیزم، همه کس‏ام اینجایند... اما واقعا نمی‏دانم جای ماندن هست یا نه. شاید حرف آرش به بهاران حرف درستی بود: "حالا که می ری طوری برو که دلت تنگ نشه. اگه هم تنگ شد ... برنگرد."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

از جنگ بی‌شکوه احساسی اندک دارم
...
از جنگ برای آن‌که فقط جانی به در برم
                 احساسی
                          اندک
                    دارم

(مارگوت بیکل/ احمد شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

ناظم حکمت شاعر عشق است و زندگی. شاعری که عجیب زیست، عجیب‌تر شعر گفت و با عشق و شعر مُرد! شاعر را ۱۸ سال به حبس محکوم کرده بودند، چون اکثر افسران شرکت کرده در کودتای ۱۹۳۸ ترکیه کتاب‌های شعرش را به همراه داشتند. بعد از فرجام‌خواهی هم این ۱۸ سال به ۳۰ سال افزایش پیدا کرد و ناظم ۱۲ سال از این محکومیت را در زندان‌ها گذراند. شاید اگر اعتصاب غذای او و مادرش و فعالیت‌های افرادی مثل سارتر، پیکاسو و نرودا نبود، او مجبور می‌شد همه‌ی سی سال‌ را آب خنک بخورد و شعر بنویسد! جالب‌تر این‌جاست که بعد از آزادی‌اش زندان، او را در آستانه‌ی پنجاه سالگی به خدمت نظام وظیفه فراخواندند تا بلکه شاعر این‌گونه له شود، اما سرنوشت در فرار به بلغارستان و سپس شوروی بود و ناظم حکمت در نهایت در ۶۱ سالگی در اثر ایست قلبی درگذشت. «احمد کایا» که محبوب‌ترین خواننده‌ی من است و سرنوشتی شبیه ناظم حکمت داشته هم اشعار بسیاری از او را خوانده است... سال‌هاست، از وقتی لورکا، ناظم حکمت و ... را شناخته‌ام به مرگ آن‌ها رشک می‌برم. راستش... حقیقت این است که مرگ خیلی وقت است که مهم‌ترین دغدغه‌ام هست. چگونه مردن... 

اتوبیوگرافی
در ۱۹۰۲ به دنیا آمدم
دیگر به شهر زادگاهم بازنگشتم
اصولا بازگشت را دوست ندارم.
در سه سالگی نوه‌ی پاشائی بودم در حلب.
در نوزده سالگی دانشجوی دانشگاه کمونیستی مسکو
در چهل و نه سالگی بار دیگر به دعوت کمیته‌ی مرکزی در مسکو.
از چهارده سالگی شعر سروده‌ام.

بعضی‌ها انواع گیاهان را خوب می‌شناسند، بعضی‌ها انواع ماهی‌ها را
من انواع جدائی‌ها را.
بعضی‌ها نام ستارگان را ازبراَند
من نام حسرت‌ها را.
در زندان خوابیدم، در هتل‌های بزرگ هم.
گرسنه بوده‌ام، اعتصاب غذا کرده‌ام، و تقریبا لذتی نیست که نچشیده باشم.

در سی سالگی حکم به اعدام‌ام دادند
در چهل سالگی خواستند مدال صلح به من بدهند
                                             -که دادند

لنین را ندیدم اما در ۱۹۲۴ بر سر تابوتش نگهبانی دادم
و در ۱۹۶۱ او را در کتاب‌هایش دیدار کردم.
بیهوده تلاش می‌کنند مرا از حزبم جدا کنند
من زیر بت‌های سرنگون‌شده هم له نشدم.
در ۱۹۵۱ با دوستی جوان در دریای سیاه از مرگ گذشتم
در ۱۹۵۲ چهار ماه درازکش با قلبی خراب در انتظار مرگ خوابیدم.
همیشه به زنانی که دوستشان داشتم بسیار حسادت ورزیدم
اما هرگز نخواستم جای کسی باشم، حتی چاپلین.

به زنانم خیانت کردم
پشت سرشان بدگویی نکردم.
مشروب خوردم، معتاد نشدم
و شادم که با عرق جبین نان در آوردم.
در رودربایستی دیگران دروغ گفتم
               گاهی هم به هیچ دلیلی دروغ نگفتم.

سوار قطار، هواپیما و ماشین شدم
خیلی‌ها نشده‌اند.
به اُپرا رفتم
         خیلی‌ها نرفته‌اند، حتی نامش را هم نمی‌دانند.
از بیست سالگی به این‌طرف به خیلی جاها هم که مردم می‌روند نرفته‌ام:
مسجد، کلیسا، معبد، کنیسه
اما فال قهوه گرفتم.

کتاب‌هایم به سی چهل زبان منتشر شده‌اند
اما به ترکی خودم در کشورم ترکیه
ممنوع‌اند.
سرطان نگرفته ام
قرار هم نیست که بگیرم

هرگز نخست‌وزیر و این‌جور چیزها نخواهم شد
چندان میلی هم ندارم.
در هیچ جنگی شرکت نکردم
نیمه‌شب‌ها به پناهگاهی نرفتم
زیر بمباران‌ها خود را به زمین نینداختم
اما در شصت سالگی عجیب عاشق شدم
سخن کوتاه، رفقا
امروز در برلین حتی اگر از غصه دق کنم
می‌توانم بگویم «مثل یک انسان زیسته‌ام.»
و چه‌قدر دیگر زنده‌خواهم بود
و بر سرم چه‌ها خواهد آمد،
 که می‌داند؟
۱۱سپتامبر ۱۹۶۱

(دنیا را گشتم، بدون تو/ ناظم حکمت/ ترجمه‌ی احمد پوری/ چاپ اول ۱۳۸۲ / نشر مرکز)

پی‌نوشت ۱ : ۲۰ نوامبر سال‌روز تولد ناظم حکمت است. یعنی یک هفته بعد!
پی‌نوشت ۲ : ممنونم حسین عزیز. ممنونم بابت یاد‌اوری آن شب‌های سرد و خوش!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

بد ترین اتفاق اینه که به این سوال پاسخی بدیم. مرگ یه رازه جولین.

پی‌نوشت۱: مهمان‌سرای دو دنیا / نوشته‌ی اریک امانوئل اشمیت / ترجمه‌ی شهلا حائری / کارگردان سهراب سلیمی / تالار اصلی تئاتر شهر/ مهر و آبان ۸۷
پی‌نوشت۲:فکر کنم از دیشب  اجراهای این نمایش تمام شده است و فرصتی برای دیدن‌ آن ندارید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

   . 

  

 

 

 

 

 

 

 

خسته‌ی مانده‌ام نمی‌پرسی

 

 

 

که مرا خسته‌ی خرابی بود
(سعدی)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

فكر مي‌كردم آمده‌ای 
كنار منی
باران مي‌باريد
تو چای مي‌ريختی
من حافظ می‌خواندم
تو شعر می‌گفتی
من می‌رقصيدم
تو می‌خنديدی
من می‌مردم

کاش رفته بودی
آن‌وقت انتظار کشیدن هم دلیلی برای زندگی بود

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شاید همه فکر می‏کردند یک مسمومیت عادی‏ست، اما حالم بیشتر از این‏ها بد بود. سعی کردم کسی چیزی نفهمد. ریلکس باشنم. دوبار گوشی را برداشتم... به خودم گفتم فکر کن لحظه‏های آخر است... به کی زنگ بزنم؟ نزدم. قطع کردم. مرگ را دیدم. قبل‏ها فکر می‏کردم اگر ببینمش بغلش می‏کنم، خیلی قبل‏ها، ۱۵-۱۶ سالگی‏ام. حالا مثل همه‏ی این سال‏های نزدیک پسش زدم. وقت برای مردن بسیار است. می‏خواهم زندگی کنم. حتی به غمگینی این روزها. زندگی غمگین هم از مرگ شاد بهتر است. بعضی وقت‏ها هم که به سرم می‏زند بروم گم بشوم... گم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- همیشه همین‌طور بوده است. وقتی بیش از همیشه غمگین‌ام، بیش‌تر از هروقت خوشحال نشان می‌دهم. بعد هم به‌خودم می‌گویم نباید انتظاری داشته باشی. هیچ‌وقت نباید انتظاری داشت. نمی‌خواهم چیزی بگویم و فردا حاشاها شروع شوند یا توی برجک کسی بخورد. ولی هیچ‌لحظه‌ای شبیه همین لحظه‌ای که در حال گذر است، نیست. یک لکه روی ماه، با ماه بی‌‍پیرایه تفاوت بسیار دارد. بیش از این نمی‌گویم، گفتنی‌ها را قبلا به آن‌کسی که باید گفته‌ام. بهتر است رفتار خودم را اصلاح کنم. حال و حوصله‌ی هیچ اتفاق جدیدی را هم ندارم. توی این سراسیمگی، فقط پیشنهاد امشب رفیق همیشه پیشنهادهایی دارد که در جهت خوشحالی و فراموشی موثر است. فردا هم که هنوز نیامده است، پس فکرش را هم نمی‌کنیم!

۲ - آقای کردان، حال دادی. آقای احمدی‌نژاد، خداحافظ!

۳ - اصلا فکر می‌کنی که دیر می‌شود یا نه؟ هیچ‌وقت نگران می‌شوی؟ من که این‌روزها خیلی نگران‌ام. برای کسی که هیچ آرزو و هدف بزرگی ندارد، زندگی همیشه می‌تواند نگران کننده باشد.

پی‌نوشت: و مولانا حق است: 

ساقی بیار باده‌ی سغراق ده منی اندیشه را رها کن کاری است کردنی
بیهوده چند گویی خاموش کن بس است فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

فرشاد رمضانی نوازنده‌ی توانمندی‌ست. او اولین نوازنده‌ی گیتاربیس ایران است که بعد از انقلاب به روی استیج رفته. با خیلی از هنرمندان ایران کنسرت داشته و اولین آلبوم خودش هم در مقام خواننده با عنوان "یادها" در حال آماده سازی بود که به علت مهاجرت کاوه یغمایی به کانادا نیمه‌تمام ماند. حالا آلبوم دوم‌اش را با نام "شاسوسا" با ملودی‌ها و تنظیم بصیر فقیه‌نصیری در حال آماده‌سازی دارد و در آینده ای نزدیک انتشارش را هم شاهد خواهیم بود. ترانه‌های "شاسوسا" از فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و چند ترانه‌سرای معاصر است. من عاشق "شاسوسا"ی این آلبومم. "خاکستر نما" هم یکی دیگر از ترانه‌های این آلبوم است که سروده‌ی هاله‌ی مشتاقی‌نیاست.

خاکستر نما 

در انجمادِ عاطفه
از نطفه گی یخ بسته ایم
آبستنِ تردید و غم
از این تولد خسته ایم

ما در عبور از حادثه
پروانه پرپر کرده ایم
با بغض هایِ کودکی
بی آرزو سرکرده ایم

با طعمِ رویاهایِ گس
در التهابِ سایه ها
خورشید هم حرفی نزد
در شهرِ خاکسترنما

ما زیرِ بارانِ غزل
رفتیم و با هم تر شدیم
اما در آغوشِ عطش
با غیر، همبستر شدیم

دستانِ ما در دستِ هم
اما عجب بیگانه ایم
این خانه دیگر خانه نیست
در کعبه ای ویرانه ایم

(هاله مشتاقی‌نیا)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

ساعت ۱۹ سه‌شنبه‌ي گذشته بالاخره بعد از اين‌همه تعريفي كه از نمايش زمين و چرخ به كارگرداني زهرا صبري شنيده بوديم، با حامد به ديدارش در كارگاه نمايش تئاتر شهر رفتيم. از نمايش بدم نيامد، اما اصلا در قواره‌ي تعريف‌هايي كه مي‌شنيدم نبود. حرکت ن.یی در فرم و روایت نداشت، گرچه از استانداردها هم کم نبود. مشكل اصلي‌ام هم نداشتن نخ ارتباطي بين حكاياتي بود كه از مثنوي انتخاب شده بودند (و شايد هم من اين نخ را پيدا نكردم)، انگار همين‌طوري رندوم چند حكايت را انتخاب كرده بودند و ... روي وبلاگ چيزي ننوشتم و صبر كردم تا امروز كه اجرايش هم تمام بشود. گفتم شايد بعد از گذشت يكي دو روز بتوانم قضاوت بهتري در مورد اين تئااتر داشته باشم. حالا مي‌بينم هنوز بر همان عقيده‌ام. اجرايي بود كه ارزش ديدن را داشت، اما اتفاقي نبود كه اين‌همه مي‌گفتند. معمولا هم همين‌طور است. جو يك‌چيزی مي‌آيد و همه را با خود مي‌برد.

پي‌نوشت۱: زمين و چرخ/ بر اساس حكاياتي از مثنوي معنوي مولانا/ طراح و كارگردان زهرا صبري
پي‌نوشت ۲: * عنوان مطلب ازمثنوی معنوی
پي‌نوشت ۳: ديری‌ست گم شده‌ام و ديگر پيدايم نيست، چونان كه عطار فرمود:

در سفر عشق چنان گم شدم کز نظر هر دو جهان گم شدم
نام و نشانم ز دو عالم مجوی کز ورق نام و نشان گم شدم
هیچ کسم نیز نبیند دگر کز خطوات تن و جان گم شدم
جامه‌دران اشک فشان آمدم رقص‌کنان نعره‌زنان گم شدم
چون همه از گم شدگی آمدند گم شدگی جستم از آن گم شدم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

چون بعد از انتشار هر شماره اگر به دفتر هفته‌نامه نروم، حتما يك عدد سينما مي‌خرم، پس همين‌هايي كه آرش نوشته را كپی پست می‌كنم:

"اگر سینمایی و سینمایی‌خوان هستی و هنوز هفته‌نامه‌ی سینما را نخوانده‌ای، شدیداً توصیه‌اش می‌کنم. این پیشنهاد هم به فکر یکی‌دو روز پیشم برمی‌گردد. داشتم مجله را ورق می‌زدم و پیش خودم گفتم: اگر به‌عنوان خواننده این مجله را می‌دیدی، می‌خریدی؟ و جواب دادم: آره. برای همین با وجدان آسوده می‌گویم: اگر سینمایی و سینمایی‌خوان هستی – نه‌ صرفاً مجله‌خوان و پی‌گیر اخبار هنری و گفت‌وگو با بازیگران و... حتماً دوره‌ی جدید مجله‌ی سینما چیزی برایت دارد."

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

برای آن‌هایی که اطلاعات بیشتر می‌خواستند: آلبوم جدید کیوسک با عنوان باغ وحش جهانی مدتی‌ست که در این آدرس ریلیز شده است و تا دو هفته‌ی دیگر به صورت کامل منتشر خواهد شد. البته این گروه فقط جمعه‌ی دوهفته قبل امکانات داونلود آهنگ پراگماتیسم عشقی را از روی سایتشان فراهم کرده بودند که همین موضوع هم با استقبال زیادی مواجه شد. در ضمن نسخه‌های محدودی از آلبوم هم در کنسرت اخیرشان برای فروش ارائه شده بود که با استقبال بسیار زیاد مردم همه‌ی آن‌ها به فروش رسید. به‌هرحال بهترین راه برای تهیه‌ی آلبوم این است که با پرداخت ۱۵.۵۰ دلار، آن را از این‌جا خریداری کنید. 

پی‌نوشت: "همیشه فکر می‌کردم یک دقیقه خیلی زود می‌گذره، ولی انگار بعضی وقت‌ها طول می‌کشه. یک‌روز، یک‌نفر، یک‌دقیقه به ساعتش نگاه کرد و گفت منو به‌خاطر اون یک دقیقه برای همیشه به یاد خواهد داشت. خیلی برام خوشایند بود. اما حالاوقتی به ساعت نگاه می‌کنم به خودم می‌گم، من اون مرد رو فراموش می‌کنم، به‌خاطر همون یک دقیقه..."

(روزهای افسارگسیختگی / وونگ کار وی)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

"...هرکس رازی داره که نمی‏خواد به کسی بگه. می‏دونی قدیما مردم با رازشون چیکار می‏کردن؟ اونا از یه کوه بالا می‏رفتن، یه درخت پیدا می‏کردن، اونو سوراخ می‏کردن و رازشونو تو اون سوراخه می‏گفتن. بعد هم روی سوراخو با گِل می‏پوشوندن تا دیگه کسی به رازشون دست پیدا نکنه."

2046 ساخته‏ی وونگ کار وی.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

از بچگی عشقامو دائم پشت سر می‌ذاشتم
از بچگی لورکا بودم، اما دهی نداشتم
از وقتی تیربارون شدم، تیرم خطا نمی‌ره
موهامو وِیْو*کردم، دیگه سرم کلا نمی‌ره ...

*wave

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM