
دنیا زشتی کم ندارد. زشتیهای دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود. اما آدمی چارهساز است...
- قسمتی از نریشنی با صدا و نوشته ی ابراهیم گلستان بر روی فیلم خانه سیاه است فروغ فرخزاد-
پی نوشت: اوحدی می فرماید:
| بَرِ من نمینشینی نَفَسی به دلنوازی | بنشین دمی، که خون شد دل من ز چاره سازی | |
| همه سر بر آستان تو نهادهایم، تا خود | تو رخ ِ که بر فروزی و سر ِ که بر فرازی؟ |

این زنهایی که پشت سرم ور میزدند یا دخترهای سانتیمانتالی که دنبال دیدن فلان بازیگر محبوبشان توی این شلوغی بودند، از سرگشتگیهای تو چه میدانستند؟ آنها که میگویند این تشییعجنازه یعنی محبوبیت خسرو شکیبایی، از سرگشتگیهایت چه میدانند؟ تو آبروی خاطرات چندین نسلی، همین برای نشان دادن بزرگیات کافیست. آن دوستانت که بهانهات کرده بودند تا دور هم جمع شوند و گل بگویند و گل بخندند، از سرگشتگیهایت چه میدانستند؟ من.. من که همهاش حرف میزنم و با خودم را به مرگات میچسبانم تا اظهار فضل کنم، از سرگشتگیهایت چه میدانم؟
امروز برای چهارمینبار در عمرم آمدم تا تو را به خاطرهها بسپارم. آمدم تا باور کنم. بعد از دو مادربزرگ و پسرعمهام، آمدم باورکنم که تو هم مردهای. ولی...
نه! باور میکنم. اگر اینرا میخواهی باور میکنم، باور میکنم مُردهای... اما خودت باور نکن! بیا امشب با هم هامون ببینیم و منتظر اکران شب باشم. با آن بازی شاهکارت کنار عزتاله انتظامی و امین حیایی که جشنوارهمان را رنگی کردید...
پینوشت برای عکس: هی مرد! گریه نکن. تو چرا گریه میکنی؟ گریه نکن استاد. گریه نکن!
سینمای بیهامون! سلام!
آقای دوست داشتنی، خسرو شکیبایی عزیز! اگرچه خیلی وقت بود از اوضاع جسمی نامساعدت میگفتند، ولی زود بود و دردناک، حتی فکر کردن به نبودنت. باور کن دوسال پیش همانروزی که با آرش افشار ازاستودیو بهمن بیرون میآمدیم، وقتی دیدم که چطور دونفر گرفته بودنت تا پلهها را بالا بروی و به دفتر کیومرث پوراحمد برسی، فکر میکردم که این زندگی کفاف تنهاییات را نخواهد داد. فکرش را میکردم استاد! با اینکه زود بود. زود هست برای تو. ما هنوز ... بعدها هم که هر روز بههمریختهتر بودی. خداحافظ مراد بیک. خداحافظ آقای هامون، بابای خواهران غریب، جهانگیر کاغذ بیخط! باور کن یکبار برای همیشه، بانو منتظرت است...
پینوشت اول:
- نه دکتر من یه موقعی فکر میکردم یه گهی میشم، اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خوردهای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون. چی کار کنم؟ ما آویختهها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زدهی خود را؟...
(هامون / داریوش مهرجویی/ قسمتی از دیالوگ خسرو شکیبایی در نقش حمید هامون)
پینوشت دوم: پایان آشفتگیهای حمید هامون
پینوشت سوم: گهتر از این نمیشود. روزت را با خبر مرگ آغاز کنی.
پینوشت چهارم: اینهم برای اینکه باور کنید او مرده است!
پینوشت پنجم: رضا یزدانی باور نمیکرد، پشت تلفن زار میزد. باور نمیکرد ...
پینوشت ششم: کسی اگر میخواهد جا نماند، جا نماند. من که مثل همیشه جا خالی خواهم داد. مطمئن باشید یکشنبه صبح باز هم من را نخواهید دید! برای چنین مراسمی آدمی زیاد است. ما بینشان گم نشویم بهتر است. تمام شد دیگر! چرا باید با زور دستهایمان هم روی خاطراتمان خاک بریزیم؟
پینوشت هفتم: از همین حالا دلم برایتان تنگ شده.
۱ - بعضی وقتها اينكه همهاش را توي خودت بريزي و چيزي نگويي بدترين كار است. خيليها با توضيحات اضافی هم چيزی حالیشان نيست، چه برسد به اينكه چيزی نگويی.
۲ - بعضيها هميشه طلبكارند. هيچوقت هم فكر نميكنند شايد اشتباه كرده باشند. شايد حق با آنهاست و زندگي بيشتر به كام آنهاست تا امثال آنهایی كه همينطوری از دست خودشان كلافهاند و روزی صدهزاربار دادگاهی ميشوند.
۳ - بعضيها خيلي حاليشان هست و فكر نميكنند خيلي حاليشان هست. بعضيها هيچ نميفهمند و انگار خيلي فهميدهاند. بعضيها هم نه به فكر اين هستند كه حاليشان است يا نه و نه ادعاي فهم و شعور دارند. هماني هستند كه هستند!
۴ - اينكه فكر میكنی همه بامعرفتاند و میبيني اينطور نيست، آزارت میدهد. روی کسی حساب باز نکردهام. بهجز دو رفیق همیشه هم از کسی انتظاری ندارم، جز اینکه بفهمند. بفهمند!
۵ - میخواهی فراموش کنی. همهی ردپاها را هم پاک میکنی. اما یک اتفاق کوچک باعث میشود زخمهای کهنه دوباره سرباز کنند. دوباره روی خودت پا میگذاری، حماقت میکنی و چند ثانیه از آن نگذشته است که باز پشیمانی... این دور باطل تا کی ادامه خواهد داشت؟
۶ - این شعر را تقدیم میکنم به همهی زخمهای همیشهام، به دیشبِ بدِ آرش و کلافهگیهای مداوم رضا، برای همیشهی باهم. فرداهای آبی، با اسبهایی سفید و بالدار!!
ظهر که از دیوار بالا رفت
ساعت که پا روی پا انداخت
با خودم گفتم
مرگ میتواند منتظر باشد
تا حرفهای ناگفته تمام شود
ما اینهمه منتظر فردا شدیم
تا شب از موهایمان پرید
حالا برف میبارد
و مرگ باید منتظر شود
(گراناز موسوی)
پی نوشت: دنبال خودت نگرد
نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانهترین خوابهای توی تنت
به عشقبازی من با ادامهی بدنت
به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی
به شعر خواندن ِ تا صبح بیهماغوشی
به بوسههای تو در خواب احتمالی من
به فیلمهای ندیده....
به مبل خالی من
ساده است
نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که «سگ من نبود».
ساده است
ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهرهجویی از انسانی
دوستداشتناش بیاحساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن
که دیگر نمیشناسمش.
ساده است
لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم.
ساده است
که چگونه میزیی
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم.
(شعری از مارگوت بیکل با ترجمهی احمد شاملو)
بهخاطر اوضاع حاد کشور دستور رسیده است که خفه خون بگیرم، ولی نمیدانم از کجا میشود پیدایش کرد!
دارم مینویسم:
قلبم میگیره/ دستام میلرزن
میترسم از تو/ میترسم از زن
میترسم کابوس/ تقدیرم باشه
رویات، تا مُردن/ درگیرم باشه
پیگرد بوسه/ از تو دوری نیست
ترکِ آغوشت/ جز مجبوری نیست
...
خوابهایم را چیدهام
دیوار
روزنی است
برای ندیدن.
ندیدن
امکانیست
برای دوباره دیدن.
(کولی پیراهن تنگ یک خواب بلند/ کیکاووس یاکیده/ نشر کاروان)
پس از ساتور و تیغ
پس از خون و حریق
توی نور و عقیق
خداحافظ رفیق!
خداحافظی نمیکنیم. قرار هست همدیگر را ببینیم. شاید...
نه! حتما در فردایی بهتر که خودمان خواهیم ساخت، بیمنت دست و پول و چماق و سانسور و حذف و...
میدانی؟ حقیقتا این روزهایم آنقدر گه و کثیف هستند که یا باید سرم را بگذارم و بمیرم، و یا الکی خوش باشم. الکی خوشم... فرداهای بهتر. شاید کمی سیاهیاش از امروزمان کمتر باشد... فقط کمی... پس بهتر است.
خداحافظی نمیکنیم رضا... دوستیها که خداحافظی بر نمیدارند ... میبینی؟ هنوز یک جهان سومی احمق احساساتیام! اگر هم امروز گریه نکردم، شاهکارم بود. رضای رشیدپور... سرت را بالا کن! ببین...!
سلام ...
پینوشت: ...
۱ )
جنگ است اسماعیل، جنگ!
بین همسایه وهمسایه، پدر و پسر، مادرودختر
و بیمارستانها وتیمارستانها بهروی آینده بازند
و اینرا توگفته بودی
عینکات را بردار اسماعیل، این قیقاج را با چشمهای
قیقاجت ببین
۲)
شعری را که درخانهی اجارهای گفته شده باشند
ازصد فرسخی
میشناسم
نوشتهی پست قبلی متعلق بهدوستیست که خواسته نظرات تان را بداند و برایش مهم است. قسمتی از یک فیلمنامه هست. (برای این نوشتم که بدانید نوشتهی من نیست!)
کوههای دوردست، درختان سرسبز، زمینهای بخشنده و وسیع، نوری گاهبهگاه و آسمان دم غروب به سوی تو در حرکتند. برایت بوسهای می فرستم با ابرهایی که علارغم سفیدی همیشه تیرهتر از آسمانند. چشمانی را که دوست میداشتی، به شاخهی گندمی که تا به تو برسد خواهد رویید، میآویزم. گمشان نکنی، امانتند، باز خواهم گشت.
قصهای ندارم برایت بفرستم تا رویای امشبت باشد. کتابهای پیش دبستانی یادت هست؟ تصویرهایی که خودت برایشان قصه میسازی: زیر درختی ایستادهام و به بالای آن نگاه میکنم، تو که در انتهای میزی نشستهای و لبخند میزنی، و تصویر دیگر؛ سیاهپوشی در قاب پنجره.
نه! این تصویر را به قصهمان راه نده. مگر نمی شود با دو تصویر قصه ساخت؟ یکی برای ابتدا و دیگری انتها. یکبار داستانی برایت فرستادم. عنوانش این بود: «یک پایان» و متن داستان یک جمله بود: «این داستان ادامه دارد». قصه باید اینگونه باشد. خودت گفتی اینرا میخواهی، من هم میخواهم و هردو میترسیم...
تاریک شده، چیزی نمیبینم جز ردیف سوسوهای منظم که نوید مقصد را میدهد و البته تصویر خودم در شیشهی نمدار. آرزو میکنم بدانم در چه حالی هستی و به چه فکر میکنی، من کجای ذهنت هستم، چیزی که میگویی با چیزیکه باور داری چقدر فاصله دارد!؟ آه خدایا! من چقدر سختباورم. این از بیتجربگیست، یا زرنگی و حماقت شاید. به خودم میگویم: «هیچیک نیست. منظقت را پنهان کن و به لحظهات بنگر. چارهای جز این نداری.»
قصهای بنویسم، شاید از تو و از خودم. از قصه شدن و در قصه بودن که نمیترسی... آری من هم میترسم، ولی آرزویم چیز دیگریست. این را به خدا هم گفتهام، ولی...! روز اول خودش گفت که مرا برای آفریدن می آفریند. که قلمش باشم روی زمین. پایم در خاک گیر کرده. پیام آورش پیشتر هشدارم داده بود. ولی مهم نیست، بهتر، تازه شدهام مانند خوشهی گندم نروییده ای که به سوی تو میآید و گنبد هفت هزار سالهای را میبینم که تماما از خاک است. ...
رضا رشیدپور گفته بود که «تمام میشوم شبی» ... یادتان که هست؟ فکر می کنم این بهترین ترانه ی رضا رشیدپور است که تا به امروز شنیده ام و آن را دوست دارم. سعی میکردم مثل همهی ترانههایی که دوستشان دارم، با زیباییهای درونی کار حال کنم و کاری به آنچه میگوید نداشتم. حالا میفهمم که «تمام میشوم شبی» رضا هم حقیقت داشت. همهی ترانهها حقیقت دارند، حتی اگر خودمان حقیقتشان را دیر بفهمیم. بچههای مجله از اینکه دیگر سردبیرمان تلویزیون نمیرود و بیشتر در مجله است جشن گرفتهاند، چون مثلث شیشهای باعث شده بود مطالب رضا طی چند شمارهی اخیر دیرتر از بقیه برسد و روی بچهها فشار بیاید. گذشته از این چند نفر از بچهها هم جزو اتاق فکر مثلث بودند و بالطبع فشار روی آنها هم کم نبود. حالا با اینکه رضا رشیدپور بعد از خوردن شیرینیای که بچهها خریدهاند میخندد و کلی هم در مورد برنامه میگوییم و میخندیم، بازهم میدانم که اینگونه تمام شدن حتی برای او هم سخت است. به هرحال شیشهایهای او جزیی از زندگیاش بودند که حالا بهزور از او گرفته شدهاند. گذشته از این مجریای که همیشه سعی میکرد از فضای باز تلویزیون و امکان انتقاد و ... در آن بگوید و در برنامههایش هم این را نشان میداد، تاوان کمطاقتی افرادی را میدهد که انگار هیچ نقدی را برنمیتابند، حتی از آنهایی که شاید اگر خودی نباشند، غریبه هم نیستند و دلسوزیشان بارها ثابت شده است. گرچه با توجه به کمطاقتیهای دولت، میشد از برنامههایی که با حضور افرادی مثل شمخانی، محمد هاشمی و کروبی اجرا شد نیز انتظار توقیف شدن داشت.
همهچیز ادامه دارد، زندگی ادامه دارد و رضا رشیدپور مثل چند ماهی که برنامه نداشت و زندگیاش را میکرد، خوب هم زندگی میکرد، به کارهایی میرسد که برای خودش از امثال مثلث شیشهای مهمتر و موثرترند. فقط تلویزیون و دولت هستند که با از دست دادن فرصتهایی مثل اینبرنامه و برنامههای زندهی دیگر و بستن بیشتر دریچهها، در امتداد اشتباهاتی قدم برمیدارد که تبعات مضرش را بارها به چشم دیده است.
دوست دارم در آخر یک جملهای که رضا رشیدپوردیشب در پایان برنامههای شیشهایاش گفت و به همهی روزنامهها و خبرگزاریها هم همین را میگوید اشاره کنم:
«الان مهمترین وظیفهی همهی ما تلاش برای صرفهجویی در مصرف برق است، چون برنامهی ما خیلی روشن بود، برق زیادی مصرف میشد.»
پینوشت:
۱- شیشههای مثلث شیشهای شکست.
۲- هی گفتیم فشار آقایان را بالا نبر، گوش ندادی!
۳- چه بردی کردند همشهری جوانی ها!
۴- فرصتی که باز از دست رفت
۵- حرفهای ما هنوز نا تمام ...
۶- ومکرو و مکرالله ...
۷- گمانهزنيهاي يک منبع آگاه دربارهی دلايل توقف مثلث شيشهيي
۸- متن گفتوگو با مهندس عبدالعلیزاده
حقیقتِ این سخن به ایشان نرسید، الّا معنیای به ایشان رسید که رنگشان دگر شد. تغیـُّر آدمی را سببی باشد. هراینه از بهر تفهیمشان سخن مکرّر میکردم، طعن میزدند که «از بیمایگی، سخن مکرّر میکند.» گفتم «بیمایگی شماست. این سخنِ من نیک است و مشکل. اگر صدبار بگویم، هر بار معنی ِ دیگر فهم شود و آن معنی اصل همچنان بکر باشد.» اینکه میگفت «عرصهی سخن بس فراخ است،» خواستم جوابش گفتن که «بلکه عرصهی معنی بس فراخ است. عرصهی سخن بس تنگ است.» الا با او نفاق میکردم. باآن که او کوهی بود، نفاق را نیز بداند. گفتمش «این سخن را به گوشِ دگر شنو! بهآن گوش مشنو که سخن ِ مشایخ شنیدهای!»
- کلیات شمس / گردآوری و تصحیح جعفر مدرس صادقی/ نشر مرکز-
پی نوشت:
۱ - در عشق او چون او شدم و نابوده به کام خویش نابوده شدیم
۲ - حذف شدن هم دردناک است. مدتی ست که دوست دارم این را بنویسم و یادم می رود. تازه کشف کرده ام که حذف شدن برای کسی که فکر می کرد همیشه حذف می کند خیلی دردناک تر است!
آلبوم راستین با عنوان سیمرغ منتشر شد و دوست خوبم مهیار کاظمزاده ترانهی رقص در رویا را برای این آلبوم گفته است. حضور یکی از همنسلانم در کنار سه ترانه سرای بزرگ تاریخ موسیقی ما و شکستن تابوهایی که خوانندهها و آهنگسازان قدیمی در مورد همکاری با جوانان داشتند، اتفاق خوبیست. امیدوارم در چند روز آینده بتوانم در مورد این آلبوم و ترانههایش مطلب مناسبتری بنویسم.
۱ - واقعا نوبر است. شوهر دخترعمویم کارمند بانک کشاورزیست. چند شب پیش که توی یک میهمانی خانوادگی بودیم، میگفت ابلاغیه آمده که اگر یک ریال هم قرار است وام بدهیم از ادارهی کل اجازه بگیریم. یعنی ببینید دولتی که با وامها و ریخت و پاشهای آنچنانی شروع کرد به چه روزی افتاده است. یا میگفت که یک نفر در شعبهی تبریز وام یک میلیاردی گرفته است ولی پروندهاش را فرستادهاند برای ما و از حساب ما کم کرده اند، حالا نمیدانیم این یارو پسر کدام آقاست. در مقابل باید بیفتیم دنبال فلان بدبختی که ۵۰۰ هزار تومان وام گرفته تا جهیزیهی دخترش را ردیف کند و یکی دو ماه در بازپرداخت آن به مشکل برخورده است. مثل اوضاع مملکتی، اوضاع بانکیمان هم واقعا بههم ریخته است. علاوه بر شوهردخترعمویم، شوهرخالهام که رییس یکی از شعب بانک صادرات است هم مثالهایی میزد که واقعا اعصاب آدمی را بههم میریزد. یک نمونهاش این است که اسم یک بانکی کشاورزیست ولی مسائل مربوط به وام کشاورزی و .. در بانک ملت انجام میشود. درحالی که بانک کشاورزی به خاطر کاربریاش در خیلی از روستاها شعبه دارد و بانک ملت فقط در مرکز شهرستانهاست. تصور کنید کشاورزان روستایی بدبخت برای مسائل بانکیشان چه عذابی میکشند! در ضمن میگفت که بهخاطر وضع نابهسامان بانک کشاورزی به خاطر همین سیاستگذاریهای غلط، بحث ادغام این بانک و بانک صادرات هنوز مفتوح است! در ضمن اگر از درصد وامهایی که بعد از طی شدن هزاران پروسه پرداخت میشوند خبر ندارید باید بگویم که یک وام معمولی ۵۰۰ هزارتومانی چیزی در حدود ۲۶ درصد سود دارد. توجه کنید که قرار بود این دولت نظام بانکیای که میگفت اسلامی نیست و سود نابهجا از مردم میگیرد را اسلامی کند!
۲ - اگر مجلس درس و حسابی داشتیم تا به امروز صدبار این آقا را بهخاطر مشکلات روانی استیضاح کرده بودند. از هالهی نور و ارتباط با امام زمان گرفته تا توطئهی ربودناش در عراق. محشر است بهخدا!
۳ - چند وقتیست که شدیدا به هاشمیرفسنجانی علاقهمند شدهام. از چپیترین تصمیمات و آرایاش در اوایل انقلاب (مخصوصا در مورد مجلس خبرگان و قضیهی اتمام جنگ...) گرفته تا حرفهای اخیرش، خبر از یک شخصیت آگاه به مردم و روشنتر از بقیهی سردمداران کشور می دهد که اصراری بر شناکردن در جهت آب ندارد، گاهی هم بهسرش میزند که مسیری که اشتباه رفته را برگردد!
یکی از موهبتهایی که در زندگی داشتهام این بود که در دورانی که مادرم در دانشگاه لیسانس ادبیات میخواند، من هم سالهای دوم، سوم راهنمایی به بالا بودم. شاید شعرهایی که در کتابهای درسی مادرم بودند مهمترین عواملی شدند که به شعر و ادبیات علاقهمند شوم، آن هم نه یک علاقهمند معمولی، بلکه کسی که به صورت ناخودآگاه با کتابهای کارشناسی ادبیات بزرگ میشد. از همان سالها سعدی را دوست نداشتم. دلیل مشخصی هم برای این موضوع پیدا نمیکردم. هرچه میگشتم مولانا، حافظ، بیدل، خواجو، صائب، ابوسعید ابولخیر و ... را دلچسبتر از سعدی مییافتم. شاید چون اولین آشنایی من و سعدی با گلستان و بوستاناش اتفاق افتاد، ادبیات پندگونه اش آزارم داده بود. دو، سه سال پیش هوس کردم سری دوباره به غزلیاتاش بزنم و این قصد چهقدر دلنشین افتاد. سعدی در غزلیاتش چیز دیگریست. علاوهبر همهی تصاویر اعجابانگیز، تمثیلها، تشبیهها و دیگر صنایع ادبی، آنقدر با معشوقاش خوشرفتار است و به لطافت سخن میگوید که نمیشود از اینهمه زبانبازی لذت نبری. شاید مهمترین مشخصهی غزلیات سعدی خلعسلاح بودناش در مقابل معشوق است. او بیپیرایه دوست میدارد و نه تنها تلاشی برای کتماناش ندارد، در اظهار کردناش هم میکوشد. از شدت دوست داشتن اش هم مشخص است که علارغم خط و نشان کشیدنهایش، هیچچیزی از میزان دوست داشتناش کم نمیکند. شاید همین نبودن دوست داشتنهای بیدریغ در شعرها و زندگی ماست که باعث شده سعدی و حافظ و دیگران را هر روز بیشتر از همهی شعرای معاصر و حتی همنسلانم، دوست بدارم. البته که بحث مولانا فرق میکند. مولانا خدایگانیست که عشق به او زمان و مکان نمیشناسد.
آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود
ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت؟
گر در و دیوار ما از تو منور شود
گر نگهی دوستوار بر طرف ما کنی
حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود
گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری
سنت پرهیزگار دین قلندر شود
هر که به گل دربماند تا بنگیرند دست
هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود
چون متصور شود در دل ما نقش دوست
همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود
پرتو خورشید عشق بر همه افتد، ولیک
سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود
هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید
دفتر وعظش به گوش همچو دفِ تر شود
پینوشت۱: هلند هم حذف شد! تا من عاشق گاس هیدینگ شوم. واقعا بهترین مربی دنیاست. تیمهای ضعیف را تبدیل به غولکشهای اساسی میکند. شاید هم بشود گفت که غول سرخ با گاسهیدینگ زنده شد. در ضمن قابل توجه طرفدارهای هلند، همانطور که گفته بودم ایتالیا قهرمان است. بله!
پینوشت۲: شیشه های مثلث شیشه ای شکست...