تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

مرد معروف تر - ببین! تورو خدا یادم بده چه طور می تونم مثل تو باشم؟
مرد معروف - این چه حرفیه؟ تو واسه خودت یه عالم مرید داری. کَسی هستی. بزرگی هستی...
مرد معروف تر - نه! منظورم اون نیست. منظورم اینه که چه طور می تونم مثل خودت بشم. همینی که الان هستی؟
مرد معروف - یعنی چی؟ یعنی چه طور می تونی کسخل شی؟
مرد معروف تر - آره! آره!
مرد معروف - ببخشید ولی تو نمی تونی کسخل بشی. کسخلا باید همیشه بدن ولی تو عادت داری که بگیری .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

فریاد نمی زنم
نزدیک تر می آیم
تا صدایم را بشنوی
(عمران صلاحی)


انتشارات دارینوش کتابی با عنوان "ناگاه یک نگاه" را که در بردارنده ی دو دفتر شعر "گریه در آب" و "ایستگاه بین راه" عمران صلاحی است به تازگی منتشر کرده. گذشته از شعرهای عمران صلاحی، صفحه بندی و طرح جلد این کتاب قابل تحمل تر از سایر کارهای دارینوش است. حتی قسمت هایی از دست نوشته های مرحوم صلاحی و بخش هایی از طراحی های خودش برای کتاب ها هم داخل این مجموعه دیده می شود که در نوع خود جالب است. علاقه مندان به شعر و مرحوم عمران صلاحی می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های معتبر تهیه کنند.


آدم
به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم؟!
حوا خودش بهشت است.
(عمران صلاحی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 به مناسبت شصت ویکمین سالگرد تولد استاد بابک بیات خالق ملودی های ماندگار مراسمی با حضور هنرمندانی چون: خشایار اعتمادی، حمید حامی، مانی رهنما، نیما مسیحا و... روز پنج شنبه ۳۱/۳/۱۳۸۶ از ساعت ۲ تا ۵ در محل خانه ترانه واقع در:خیابان یوسف آّباد پارک دانشجو ـ سالن آمفی تئاتر برگزار می گردد.
ورود برای عموم آزاد است.                                                    
 

با تشکر - خانه ترانه


من به فکرت بودم اما
تو تو فکر ِ من نبودی
منو کشتی اما حتی
واسه من کفن نبودی

منو با گلاب شستن
رفیقایی که درستن
نامه ها راهی پستن
اما تو با من نبودی !

(نادر بختیاری)


همه ی دیروزم به کار گذشت!!! این هم از روز تولد ما!! از همه ی دوستانی که به هر وسیله ی ممکن تبریک گفتند از صمیم قلب تشکر می کنم! دوستان خوب زیادی دارم که دلگرمم می کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این کبودی ِ رو لبهام جای ِ بوسه هاته لابُد
داری فوتم می کنی با شمعای ِ کیک ِ تولد


ساعت ۲ ظهر روز دوشنبه بیست و هفتم خرداد شصت و سه!!
امروز تولد من است!
از اینکه هستم زیاد دلخور نیستم اما نبودنم هم فرق زیادی به حال این نمی کرد!!!!


ما اتفاق می افتیم
       یا اتفاقی می افتیم؟
     مثل شیشه ای به سنگ
     یا زمینی که لیوان را
          مثل من که در چشمهای تو
          یا کسی که از چشمهایم
      اتفاقی   
             اتفاق
             می
                  اُفــــــــــــــــــــــــــــ
                    تــ؟؟ !

(میثم یوسفی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حتی اگر از نیچه شعر بخوانی  باز فلسفه ات درد می گیرد!! از دیروز همین طوری دارم فلسفه می بافم!

من در خانه ی خود ماوا دارم
از هیچ تنابنده ای در هیچ چیز
پیروی نمی کنم!
و به ریش هر استادی می خندم
که به ریش خود نخندیده است!

(نیچه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

پس خدا به شكل صندلی‌ست، می‌شود كه روی او نشست
این نتیجه را گرفت و بعد، روی دسته‌اش دخیل بست

گاه، شكل میز می‌شود، دست تكیه داده‌ام به او
لحظه‌ای نگاه می‌كنم؛ دست من سفیدتر شده ست

شكل استكان به خود گرفت، لب بزن نترس ناخدا
من هزار مست دیده‌ام؛ هر كدام یك خدا به دست

اینكه او یكی‌ست یا هزار، واقعا چه فرق می‌كند؟
او درون هرچه نیست، نیست؛ او درون هرچه هست، هست

اولین خدا مداد بود؛ سر خمیده روی دفترم
زیر تیغ یك تراشِ كُند؛ چرخ شد خدای من شكست

از چه می‌نویسد این قلم؟ اسم این غزل چه می‌شود؟
كفرِ كافری ادیب یا شعرِ شاعری خدا پرست؟

(مریم جعفری)


- اين تن ِمن است، بخوريدش-  (مسيح)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مخمل: نمی شه بمونی؟ آخه اگه بری جات تو خونه خالی می مونه.

هاپوکومار: مخمل کوماراهه، زندگی همينه، يک روز آمدن کرتاهه، يک روز هم رفتن کرتاهه!

مخمل: آخه من تازه داشتم بهت عادت می کردم ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

امروز داشتم دفترچه ها و سالنامه های قدیمی ام را می دیدم چشمم به یک نامه افتاد. برایم نوشته بود :

" شازده کوچولو گفت:
                داشتن یک دوست خیلی خوب است. حتی اگر آدم دم مرگ باشد ...
      مثل دوستی تو
      رفیق!
 همیشه رفیق بمانی!"

داشتم فکر می کردم که چه زیاد قرار بوده "رفیق" باشند و نبوده اند و چه زیاد قرار بوده "رفیق" باشم و نبوده ام. یادم رفته. کم آورده ام. یادمان رفته...کم آورده ایم...


هنوز این بهترین کاری ست که تا امروز نوشته ام!



شاید هم بیشتر از آن که اهل عمل باشیم ادعا می کنیم.... بی که به فرداها فکر کنیم!
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

"... ديدى؟ پس خدايـان نمرده ‏اند. اين چه مرده‏ اى است كه ما را راحت نمى‏گذارد؟ ‏چه مرده‏اى است كه ما را مى‏ميراند؟ امّا همين كه با ما نيست و روى زمين ما نيست، يعنى هست، ولى با ما نيست. كه اگر خدا، بود و با ما بود، حضورش حدى داشت، و يا حد ِحضور داشت، مثل تمام آن‏چه كه با ما هست، و انسانى است . با ما نبودنِ او، بودنِ او را بى‏مرز مى‏كند، ابدى مى‏كند، امّا انسانى نمى‏كند.
گفتم اگر بخواهيم حقيقتاً انسانى باشيم بايد از خدا فاصله بگيريم. يا خدائى، يا انسانى! الهيات انسانيات نيست. تمام آن‏هايى كه به خدا نزديك شدند از ما دور شدند. هم مرگ شدند، هم عمله‏ ى مرگ، عمله‏ ى خدا شدند! نه خدايى كه تو مى‏خواستى كشته‏ى او باشى، بل خداى بهشت زهرا! كه خداى كلمه نبود..."

(یداله رویایی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شماره ی هشتم نشریه ی الکترونیکی گل سرخ ترانه منتشر شد.

با نگاهی ویژه به ترانه ی "چکاوک" و مصاحبه با "فرید زولاند" و "داریوش اقبالی" و نقدها ویادداشت هایی از :
پرویز پرستویی
رضا کیانیان
ماهایا پطروسیان
رسول یونان
سید مهدی موسوی
امیر مرزبان
افشین مقدم
آرش افشار و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

فکر می کنم از دیروز به طور رسمی یکی از بچه های "نشانی"ِ محمد صالح علا شدم چون این شماره ی تازه ای که قرار هست آخر ماه در بیاید به ما مربوط می شود! نشانی یکی از معدود نشریه هایی ست که به طور جدی به مساله ی فرهنگ و هنر می پردازد و مطمئنم می تواند با مرتفع شدنِ همه ی مشکلاتی که تا امروز داشت، از مشکلات پخش و بی نظمی در چاپ گرفته تا مشکلات تحریریه ای، تبدیل به بهترین نشریه ی هنری شود.
آخرین شماره ی منتشر شده ی نشانی را هم می توانید از روزنامه فروشی ها بخواهید.


دوستان زیادی می گویند این همه وبلاگت را شخصی نکن اما راستیتش این است که حالا مطمئنم این وبلاگ چیزی مثل دفتر خاطراتم شده که هیچ وقت نداشتم و شاید چند سال بعد با آرشیو اینجا زندگی ها بکنم. پس می نویسم!
می خواهم این پست را تقدیم به همه ی سرخوشی های دیشب. به نادر که می خندید و می گفت شما عقل ندارید! به مهیار که فیلم می گرفت و بود. به نیما که توی سرسره گیر کرده بود و الهه اش که تنها کسی بود که توی بزن بزن زورم بهش رسید!! به افشین که مثل یک مبارز فداکار و از جان گذشته با کله آمد توی بغل ما تا از خنده روی زمین ولو بشویم و همیشه هم یکی از مسببان سرخوشی های ما بوده. به فرهود و مهسایش که کم نمی آورند و "پایه"اند. مخصوصا مهسا که تنها هم قدم من توی "تنها" دویدن های هفته ی پیش بام تهران بود! به محسن که هر چقدر هیکلش بزرگ است قلب مهربان و کوچکی دارد و زورش هم کم است!!! به رضا که پابرهنه با من لی لی می کرد و جا خالی می داد! به زوو کشیدن هایمان. به همه...خودم... به.. به... به تهران/ ساعت۲:۳۰ بامداد / پارک قیطریه...

خوابم نمی آد چون که           دیگه بچه نیستم
دارم بازی می کنم ...نه به این دلیل
                        که فکر بکنی یه آرتیستم
دارم می خندم و هوار می زنم
                  دارم پامرغی بازی می کنم
شاید خوب نیستم ولی یه جوری   دلمو راضی می کنم

خوابم نمی آد، هیچ رقم             امشبم اینطوری شیرینه
آدم بزرگا لِی لِی بازی می کنن    نمی دونم ....
                                           شایدم زندگی همینه
ساعتم روی دو واستاده             بی خودی هی زمین می خورم
می خندیم... قهقهه می زنیم        نفسم بند می آد، می بُرم

ما آدم بزرگیم... ولی باز         بی هوا بچگی می کنیم
شما بزرگ بمونین ولی ما...     آره ما بچگی می کنیم

نقاشیم خوب نیست وگرنه
عوضت می خواستم یه دِلو بکشم
خب به جاش قول می دم امشبو
         یه نفس تا تو زو بکشم ..................................زوووووووووووووووووووو

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  • گاو را از طویله به کشتارگاه بردم
    گاو را از کشتارگاه به طویله آوردم
       حالا من و گاو
       می ترسیم
  • در مزرعه ...
          کاش یک تراکتور به من بدهند
          تا این گاو را
          بخورم
  • ظهر گاو را کشتند
    پرندگان را شام
    در سرزمینِ بی پرنده
    بی گاو
    علف ِ سیاه روییده است
    ماغ گاو می آید
    از علفزاری که از درد می کشد پشتِ مه
    مه می گذرد
    علفزار گوساله ای زاییده است
  • گاو به آب می نگرد
    ماها ها به گاو
    رودخانه می رود پشت کوه
    آن جا می گرید
  • در علفزار
    گاوِ یک گیله مرد
    نگاه می کند
    به گاو یک هندی
    گاو ایستاده است
    با دست های فرو در برف
    و پاهایش تا ران
    در شن زار
    قبیله ای از زیر پستان هایش می گذرد.

      (خواهران این تابستان / بیژن نجدی/ نشر ماه ریز)


    این روز تعطیلی هم جلسه ی تحریریه داریم! یادم هست یک وقتی به دوستی گفتم روزنامه نگاری را خیلی دوست دارم اما وقتی دوستانم را می بینم که چطور امروز شاغل اند و فردا بی کار پس هیچ وقت آلوده نمی شوم، اما شدم! این را امروز فهمیدم! گفته بودم که وقتی دوست داشته باشم می نویسم و دوست نداشته باشم این کار را نمی کنم اما امروز دوست داشتم مسافرت بروم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

عکسای ِ اخیرشو تو کشور
می خرن به قیمتی خدا تومن
سوژه ی تموم ِ بچه ها شده
زده روی دست ِ نیکول کیدمن

خبرا حاکی از اینه که یکی
سر خود تنهایی مو به هم زده
بی اجازه اومده تو زندگیم
زده آرایششو به هم زده

صحتِش زیر ِ سواله توی عکس
چشاشو گذاشته تو مزایده
زده تو خط ِ گل و مُراوده
اعتراض ِ رفقامم وارده

دیگه توجیهی ندارم، بُکنم
دیگه توضیحی نداره که، بده

یه تن و این همه جای ِ دندون
بی غرض پدیده ی امساله
مشکل ِ من تلفن تن ها نیست
همه جای ِ بدنش اشغاله

سرِ من وقتشه زیرِ آب بره
بمونم تو ماهِ جاری واسه کی؟
یا حقوقمو به کی هدیه کنم
یا برم اضافه کاری واسه کی؟

کی بیاد دس بکشه رو کچلیم
کی بیاد لی لی به لالام بذاره
تازه اینایی که گفتم به کنار
بچه هامو کی به دنیا بیاره؟

خبرا حاکی از اینه که یکی
جفتمو ازم زده، بَدم زده
هُل شده مرتیکه ی بی همه چیز
زده آرایششو به هم زده

(محمود طلوعی)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 برای یک سالگی  نشریه ی نشانی به مدیر مسئولی و صاحب امتیازی محمد صالح علا روز شنبه ساعت ۵ تا ۷ در خانه ی هنرمندان مراسم بزرگداشتی برگزار می شود.
میهمانان :
بهروز افخمی
محمد رحمانیان
دکتر مسجد جامعی
لیلا حاتمی
علی مصفا
فردین خلعتبری
پرویز پرستویی
کیومرث پوراحمد
نادر مشایخی
بهزاد فراهانی
خشایار اعتمادی
مرجان شیر محمدی
و.... خیلی های دیگر که الان یادم نیست
سخنرانان :
نادر مشایخی
افشین یداللهی
علیرضا خمسه
چیستا یثربی
توکا نیستانی
و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

...آخ اگه مادرش بودم وقتی عاشق می شد تو هيجده سالگی،شايدم زودتر،سرشُ می ذاشتم رو شونه هام و می گفتم گريه کن، هر چقد که دلت می خواد.بعد با هم دو تايی عکسشُ می کشيديم می زديم به ديوار اتاق.تا وقتی که دلش براش تنگ می شه بشينه نگاش کنه.يا اگه يه روز دستشُ گرفت آوردش خونه بگه:« ببين تو هميشه اينجا بودی!»

-------

«اين دور و برا يه کمی بچرخ .زود بر می گردم»
«يعنی چی؟ مگه من ويلان الدوله ام.»
«            »
«            »
«            »
« می گم چطوره به چشمات چشم بند بزنيم.»
«نه خير،اصلا،به هيچ عنوان.چشم بند خلاف دموکراسيه.»
«ای بابا يه عمر دموکراسی خلاف ما عمل کرد حالا يه بار هم ما خلاف دموکراسی عمل کنيم.»
«به طور کلی من يکی با هر نوع چشم بندی مخالفم»
«پس می گی چکار کنيم؟»
«چکار کنيم؟ خب راهش اينه که...»
«فهميدم.يه کتابخونه همين بعله چطوره تو بری اونجا منتظر بشی تا من برگردم.»
«نه خير،ابدا؛ انتظار اضطراب مياره،اضطرابم اعصاب آدمُ خط خطی می کنه.مخالفم.اصلا می دونی چيه؟ حموم عمومی خاطره ی بچگی ها و مادرمُ تو ذهنم زنده می کنه.می دونی آخرين خاطره ای که از حموم عمومی دارم چيه؟ با مادرم رفته بوديم...»
«خيلی خب،احساساتی نشو.بيا.ولی قول بده...»
«باشه،مردونه قول می دم که جز تو به هيچ کی نگا نکنم.»
«به منم اونجا درست نيست که نگا کني»
«پس می فرمايين کور بشم؟»
«نه،چرا کور،اونجا خيلی چيزا هست که می تونی تماشا کنی.»
«مثلا؟»
«مثلا آب،آينه...»
«بفرمايين سنگ پا،روشور،کيسه ی حموم.»

-------

...«نمی دونم،هفده،هيجده سال»
«نه خير،هيکلش درشته،نوک...»
«ببينم! مگه تو قول ندادی؟»
«ای بابا،مگه نگفتی حسوديت نمی شه؟!»
«آخه»
«اخم نکن،باشه،نگا نمی کنم.بخند،بخند ديگه،حالا چشماتو ببند،ببند ديگه شامپو ميره تو چشمت.»
«ببندم که تو راحت چشم چرونی کنی؟»
«بازم حسادت های زنانه!نمی خواد ببندی.اون خانومه رو نگا کن پاهاش از پاهای...»
«ببين.تو مردونه قول دادی که...»
«خب الانم دارم مردونه عمل می کنم.فقط می خواستم به تو نشون بدم ، والا فکر نکنی می خوام نگا کنم.»
...
«هيچ کاره،حالا که لجبازيه می دونم چکارت کنم.کوچيکت می کنم می ذارم تو سينه م.»

-------

ژاله گفت:-پروانه نگرانتم، لج نکن.ناسلامتی من دوستتم، صحبت يه روز دو روز نيست، تو اين برهوت،پشت اين ديوار،  آخه چطوری اين همه سال...؟خودت که می دونی انتظار...
      انتظار اضطراب مياره،اضطرابم اعصاب آدمُ خط خطی می کنه.

-------

...
«آخه منم همين بيماری رو دارم.»
«اين تشخيصش با پزشک و آزمايشگاهه نه با شما»
«لا اقل علت بيماريش.»
«هوای آلوده خانم، هوای آلوده نفسشُ آلوده کرده.»
«آقای دکتر می شه نفسم مثل خون عوض کرد؟من می تونم نفسـ...»
...

(کتاب خلاف دموکراسی/ داستان خلاف دموکراسی / فرخنده حاجی زاده)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

چقدر آلبوم عشق سرعت کیوسک خوب است.

قدرت عشق یا عشق قدرت ، مدرنیته یا سنت
تو محور شرارت، ژیان و عشق سرعت
مُسکن رنج و درد، به صورت قرص و گرد
شام و ناهار نداریم، جاش می خوریم کیک زرد!

انتخابای تستی، ازدواجای قسطی
دوزار ته گنجه بود، فرستادیم فلسطین!
موفقیت تضمینی، موزیک زیرزمینی
دکتر قلب نمی خوایم، جراح فک و بینی

غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...
پیتزای قورمه سبزی!

بچه های پاپتی، چلوکباب ساعتی
قاچاق زن به دوبی، آدمای غیرتی
خون با اسانس اچ آی وی، آنفلونزای مرغی
یکی از وبا می میره، یکی جنون گاوی

ذخیره های ارزی، تحرکات مرزی
هیچی دیگه نداریم، اعتبارات قرضی!
اقتصاد تزریقی ، مرخصی تشویقی
سینمای فلسفی، موسیقی تلفیقی

عاشقای قزوینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...های های
پیتزای قورمه سبزی!

دیزی توی کافی شاپ، مدیتیشن به قصد رختخواب
نذری می دن افطاری، زرشک پلو با کچاب!

دنیاهای مجازی، دانشگاه شهربازی
قهرمانای ملی، پروینن و حجازی!

داروهای تقلبی، معتادای تفننی
مد لباس ملی، صنایع تسننی

آموزش از راه دور، فروش سوال کنکور
نزول سود بانکی، یا انتخاب یا که زور

غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...
پیتزای قورمه سبزی!

... پل شیخ فضل الله از رو ستارخان رد می شه

(آرش سبحانی)

موخره : لینک تکمیلی برای آلبوم عشق سرعت

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

هنوز توی این کشور باتوم و زور حرف اول را می زند. چقدر دلخوش بودیم. چقدر خوش بین بودیم و هستیم. هنوز اتفاقاتی میافتد که فقط بوی تحجر و بدویت می دهد. سرمان را مثل کبک توی برف کرده ایم و به روزمره ها دلخوشیم. نمی خواهم شعار بدهم اما سر من هم که هیچ وقت سیاسی نبوده ام درد گرفته است. چند تا از دوستانمان توی دانشگاهشان باتوم خورده اند و سرو دماغشان شکسته چون حق شان را می خواستند. مجوز یکی از گروه های موسیقی که یکی از دوستان نزدیکم عضو آن بود در آستانه ی کنسرت لغو می شود، در حالی که همه ی مجوز ها را داشتند و ارگانی وارد بازی شده و این کار را انجام می دهد که ادعای لغو مجوز نفس کشیدن این دوستان را هم کرده بود و بهشان گفته بود شما از مواد فروش ها خطرناک ترید، در حالی که از این دوست درست تر و سالم تر ندارم و نداشته ام. حالا سپهره ها با راحتی کامل می خوانند و قر می دهند و مردم هوار می کشند و خودشان را برایشان جر می دهند چون "نمی دانند" و "نمی فهمند" و "دانایی" خطر بزرگی ست. هیچ کاری هم نمی توانیم بکنیم و حتی اسمشان را هم نمی توانم بنویسم چون ممکن است مشکلات بیشتری برایشان ایجاد شود.



مرتبط :
۱ - عکس های مربوط به دانشگاه علامه
۲ - خبرهای مربوطه را از  اینجا پیگیری کنید.

کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جويندگان شادی
در مجری آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند
در شب کلاه درد
با جا پايي ژرف تر از شادی
در گذرگاه پرندگان.

در برابر تندر مي ایستند
خانه را روشن مي کنند،
و مي ميرند.
(احمد شاملو)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
(ابو سعید ابوالخیر)


شماره ی جدید مجله ی الکترونیکی شعر وازنا (کارگاه کارنامه) منتشر شد. من هم ترانه ای در این شماره ی وازنا دارم. وازنا را از اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

جالبه! امروز ساعت ۱۱ رفتم از این دکه ی روزنامه فروشی نزدیک هفته نامه روزنامه ها رو ببینم و بخرم دیدم "هم میهن" تمام شده است! جالب اینجاست که روز اول انتشار "هم میهن" این جا فقط ۱۱ تا فروخته بود! به "هم میهنی" های عزیز تبریک می گم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM