
نشر نگاه از یغما گلرویی ِ عزیز امسال چهار کتاب منتشر کرده است. یکی مجموعه ی ترانه هایش با نام "تصور کن" است و سه کتاب ترجمه به نام های "دیوارها سخن نمی گویند" که ترجمه ی ترانه های احمد کایاست ، "چشمان تو قاتل منند" که ترجمه ای از شعرهای مختوم قلی فراغی، شاعر ترکمن است و سومی هم ترجمه ای ست از شعرهای اورهان ولی با نام "ماهی مست". به نظر من این ترجمه ها بهترین ترجمه هایی است که یغما تا به حال انجام داده و شاید دلیل اصلی اش هم آشنایی خوب یغما به زبان ترکی ست. مجموعه ی ترانه هایش هم با همه ی سانسوری هایی که خورد ترانه هایی خوب و قابل اعتنا را در خود دارد.
مادر بزرگم
عزیزترین رفیق ِ بچه گیام شد
از روزی که دوتایی نشستیم و نقشه کشیدیم
واسه نجات دادن ِ رابینسون از جزیره ی متروکش!
از روزی که دوتایی گریه کردیم
واسه عذابایی که گالیور
تو سرزمین ِ غولا کشیده بود.
(اورهان ولی / یغما گلروئی)
مجموعه ی ترانه های علی احمدی عزیز با نام "تا کشف ِ عطرِ گندم" مدتی ست که منتشر شده است. علاقه مندان می توانند برای تهیه ی کتاب و کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ علی احمدی مراجعه کنند.
دوستت می دارم ، ای همه کار و کَسَم
دوستت خواهم داشت ، به همین عشق قسم !
(علی احمدی)
به الويس پريسلي گوش بده رو صدام باز حساب مي كني ؟
شامي با براندو صرف كن باز من و انتخاب مي كني؟
توی فنجانم افتاده بودی
حالا اگر هم به هم نرسیم تقصیر تو نیست
تقصیر من است که به فال اعتقادی ندارم
(میثم یوسفی)

از این کتاب "حافظ به روایت عباس کیارستمی" اصلا خوشم نیامد. خیلی سعی کردم طوری بخوانم که نوشته شده بود، نمی شد و اگر هم می شد مشکلات جدیدی مثل به هم ریختگی های دستوری اذیتم می کرد. پس از این کتاب که به ظاهر روایتی مدرن از غزل های حافظ است، مثل شعرهای کیارستمی یا شعرهای نیکی کریمی یا شعرهای هر کس دیگری که اینکاره نیست اما دوست دارد باشد خوشم نیامد و نمی آید!!
که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...
کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.
سید مهدی موسوی
شنبه شب، وقتی محمد صالح علای عزیز ترانه ی تازه ی نصفه نیمه اش را که می خواند چقدر برای لولوی بچگی ها، برای بچگی هایم دلتنگ شدم :
گم شده تو باغ ِ هلو
بچه ی تنهای ِ لولو
نشسته گریه می کنه
اوهو ، اوهو ، اوهو ، اوهو
می گه لولوی ِ خورخوره
دیگه منو نمی خوره
دیگه منو دوست نداره
سرِ منو نمی بره
دیگه منو نمی خوره
گم شده تو باغ ِ هلو
بچه ی تنهای ِ لولو
نشسته گریه می کنه
اوهو ، اوهو ، اوهو ، اوهو
برادرم ! خواهرم ! پدرم ! مرگم !
مادرت مثل نفت منفجرت می کند
اینجا دری که کوتاه است
حلق ِ مرا گرفت !
نیمی زن ، نیمی رومی ِ برهنه ، نیمی زنگ ِ زورخانه ، منفجرت می کند !
آنقدر تُف کرده ام که دیگر حتی نمی توانم تُف ات کنم باران !
اما هنوز می توانم لِی لِی کنم
با صندل هایم که پای زندگی را زد
یک لنگه پا به کوه بکوبم
آنقدر منگ
که پاسبان از آسمان بیفتد وُ توی هر دلی که غش کردم
از شانه ام فرشته ای سفید برویَد !
کوری نمان ! چون مثل نور منفجرت می کنم !
سجّاده دل بده !
با خاک های عراقی ام وَ خاطره هایی از ناف ِ خیس ِ خرمشهر !
وقتی باران از کودکم به سینه های کمان می رسد
آه ای دعای کافوری !
وقت ِ شُستن ِ ماه است !
منفجرت می کنم !
شیشه نبوده ام اما تاریخ قتل عام ِ تواَم انفجار !
سجاده دل بده !
که من ،
با قنوت ِ منفجرم کاری کنم
وَ از چهار راه ِ گلویم
یک کبوتر ِ زنده ،
که هنوز نفس می کشد
بیرون بیاورم !
وَ با دلم ، تمام انفجار دلم ، خونم ، تنم ، به آب بریزم !
بخوان دعای مرا ! باران بخوان !
آنگاه ، من روی دامن ِ اُم ّ البنین ،
سر در پرهای قو فرو کردم
وَ دو کاسه ی آبی
در دست هایم منفجر شدند .
(پگاه احمدی)
نخستین فستیوال ترانه و دانشجو با همکاری خانه ترانه و فرهنگسرای دانشجو ، در خرداد ماه ۱۳۸۶ برگزار می شود. علاقه مندان به شرکت در این فستیوال می توانند آ ثار خود را تا تاریخ ۱۷ خرداد ماه با ذکر مشخصات دقیق و تلفن تماس و آدرس به دبیر خانه فستیوال واقع در تهران - خیابان سید جمال الدین اسدآبادی- خیابان ۲۱ - بوستان شفق - روابط عمومی فرهنگسرای دانشجو ارسال ویا به شکل حضوری پنج شنبه هر هفته بین ساعات ۱۷ - ۱۴ در جلسات خانه ترانه به مسئول مربوطه تحویل نمایند. هر فرد حداکثر مجاز به ارسال ۳ ترانه می باشد.
اطلاعات بعدی را از طریق وبلاگ مربوطه پیگیری فرمائید.
(خداحافظ )
خداحافظ، خداحافظ غزل دوشیزه ی زیبا
سوار ِ قایق ِ سهراب برو تا پشت ِ دریاها
تو با جاده رفاقت کن برو تا مرز ِ آبادی
برو آغوش زندان نیست خداحافظ، توآزادی
خداحافظ تو،ای آرام ِ جان ِ من / نبین چون ابر می بارم
که پشتت آب می ریزد، دو چشم ِمن / تو را در بدرقه دارم
خداحافظ ، خداحافظ برای گریه فرصت نیست
گل ِ روییده در یادم سفر،پایان ِعشقت نیست
من از نقاشی ِ چشمت در اوج ِ خاطره هستم
به تار ِ موی ِ تو درعکس دقایق را گره بستم
خداحافظ برای من فراموشیِ نامت نیست
تویی هم خانمانم تا زمانی که جهان باقی ست
برو آرام ِ جان ِ من نبین چون ابرمی بارم
تو را با خوب و بدهایت عزیزم ، دوست می دارم
خداحافظ را با صدا و آهنگ سازی علیرضا جلالوند از اینجا بشنوید.
(
اين عكس + يك عكس قديمي از من و افشين مقدم!! همينطوري تقديم به شما :دی !!!
(هر دو عکس از آرش افشار)
شب خوبی ست با دوستان. ۴-۵ نفر که بیشتر با هم نزدیکیم بیشتر می چسبد. بله!! جای دوستی هم که نمی آید و می پیچاند خالی!! ما که به فکرش هستیم!
امسال در جشنواره ی تئاتر دانشجویی اجراهای کمی دیدم اما از کارهایی که دیدم دو اجرا خیلی خوب بودند."خانه ی برنارد آلبا" به کارگردانی زینب زارع و "جنگ هزار ساله" که نوشته ی فرناندو آرابال معروف بود به کارگردانی احمد کامیابی. البته در مورد اجرای دوم طراحی صحنه خیلی از کارگردانی نمود بیشتری داشت. فرناندو آرابال که نویسنده ی این نمایش نامه است از معروف ترین نمایش نامه نویسان فرانسوی( البته اسپانیایی الاصل) است که از کارهای معروفش می توان به "همه ی عطرهاي عربستان" و "پيك نيك در میدان جنگ" اشاره کرد.
"من راشل کوری هستم" نوشته ی آلن ریکم و کاترین وینر به کارگردانی پیام فروتن دیگر اجرایی بود که امسال دیدم. طراحی صحنه ی خیلی خوبی داشت و پیام فروتن هم بیشتر از اینکه کارگردان باشد طراح صحنه است! شب يکشنبه 16/3/2003 راشل کوری 24ساله طرفدارصلح، شهروند امريکايی و از اهالی ايالت واشنگتن امريکا به همراه 8 تن از دوستان خود در جنبش همبستگی با ملت فلسطينی"ISM" ـ 5 تن امريکايی و 3 تن انگليسی ـ در محله السلام واقع در جنوب شهر رفح در نوار غزه سعی می کنند که از اقدام يک دستگاه بولدوز نظامی اسرائیل در ويران کردن يکی از خانه های فلسطينی در مجاور نوار مرزی فلسطين با مصر واقع در جنوب شهر رفح جلوگيری کنند. کوری در برابر بولدوز ايستاد و از سرنشين بولدوزر خواست که وسيله اش را متوقف سازد. وی يک پيراهن پرتقالی رنگ را پوشيده بود که از دور قابل تشخيص بود. اين صلح طلب با بلندگوی خود با راننده بولدوز صحبت می کند و بقيه دوستانش نيز در فاصله 20 تا 15 متری کوری با فرياد از راننده بولدوزر می خواهند، توقف کند. در حالي که بولدوزر همچنان به سوی وی حرکت می کرد بر روی يک تپه خاکی رفت وقتی که خواست از بولدوزر دور شود بر زمين افتاد و تيغه بولدوزر او را در خاک دفن کرد. در همين زمان دوستان کوری فرياد می کشيدند و به راننده بولدوزر اشاره می کردند که توقف کند. که در اين حال بولدوزر چند متر جلوتر ايستاد و تيغه را بالابرد سپس آنرا پايين آورد و به عقب حرکت کرد. پس از ارتکاب اين جنايت نظاميان اسرائیلی هيچ گونه کمکی را به کوری نکردند و پس از چند دقيقه يک آمبولانس فلسطينی به مکان حادثه رسيد و کوری را به بيمارستان شهيد محمد يوسف نجار در رفح منتقل کرد که در همان جا اعلام شد که وی فوت کرده است. حسودیم می شود. به راشل کوری امریکایی که برای انسانیت جنگیده و مرده. حسودیم می شود.
از امروز در محوطه ی خانه ی هنرمندان هر روز ساعت ۳۰/۱۷ نمایش "مرگ مبارک" به کارگردانی پسردایی ام، حامد ذبیحی اجرا می شود. تا جمعه هم ادامه خواهد داشت. اگر دوست داشتید ببینید. در ضمن این هفته جشن تئاتر در خانه ی هنرمندان برپاست و یک سری از کارهای منتخب سال را می توانید ببینید. برنامه ی دقیق همه ی کارها را ندارم اما اگر علاقه مند تئاتر باشید قطعا می توانید پیدا کنید!!
دیشب باران بارید، سرما خوردم اما چون باران بارید و باران هم چیز خوبی ست و من باران را دوست دارم و باران اسم دختر است ولی من دختری به اسم باران را دوست ندارم و فقط باران را دوست دارم و باران چیز خوبی ست پس دیشب خیلی خوب بود چون دیشب باران بارید و من سرما خوردم و باران دختری ست که من دوستش ندارم ولی باران را.... باران را...
این روزها دوست دارم محمد صالح علا را حتما ببینم و حتما همین روزها می روم پیشش چون می دانم چقدر از این همه باران سرخوش است...
... و يک ضربه، فقط يک ضربهی کوچک کافیست تا اين ديوار شيشهای فرو ريزد و نميزنم اين ضربهی کوچک را چرا که میترسم؛ و نميزنم اين ضربهی کوچک را؛ چرا که میترسم؛ میترسم از همه چيز...
«چرا هيچ خلوت عاشقانهای خلوت نيست، ازدحام جمعيت است در تختخوابی دونفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهرههائی تماماَ گوناگون؟ چرا عاشق کسی میشويم اما با کس ديگری به بستر میرويم؟ چرا عشق جماعیست دستهجمعی که در آن هر کسی هر کسی را میگايد جز من که هميشه گائيده میشوم؟ نکند سر بر شانهی تو گذاشته بودم، مفيستو، وقتی به درد گريه میکردم؟»
من عاشق بيمارستانم. نه اينکه خودآزار باشم، نه. از اتاق عمل میترسم. از تيغ جراح میترسم، از يک آمپول ساده هم میترسم. اما هر چيز، خب، غرامتی دارد. اتاق بيهوشی؟ درست است، ممکن است آدم ديگر به هوش نيايد. اما نه، نمیترسم. نه اينکه شجاع باشم. نه. از بزدلی مطلق است. میدانم خودکشی کار آدمهای شجاع است؛ شايد هم آدمهای خيلی ترسو؛ همانها که در پی جلب ترحماند. اما اگر مرگ خانه کرده باشد در رگ و ريشهات؟ در عمق هستیات؟
راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه به نظر میرسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بیجربزه گیست. میدانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بینظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بیصدا.
(وردی که بره ها می خوانند / رضا قاسمی)
واقعا خیلی کم پیش می آید یک رمان ایرانی این قدر من را بگیرد!! کتاب را قبلا روی اینترنت دیده بودم اما هیچ علاقه ی خاصی به خواندنش نداشتم تا اینکه پرینت شده اش را دست آرش دیدم و همان چند خط اول که همین جا هم می بینید کافی بود تا شدیدا وسوسه ی خواندنش به سراغم بیاید. برای همین امروز بعد از ظهر ترجیح دادم بنشینم توی خانه و یک کتاب خوب بخوانم! خیلی بهتر است! کتاب را از اینجا بگیرید. خیلی کم پیش می آید آدم با شخصیت داستانی این قدر هم ذات پنداری کند! خیلی کم!
|
|
|
(گرچه با تاخیر زیاد!!) کلیپ
اگر با کیفیت های پایین تر می خواهید از اینجا داونلود کنید.
مرتبط :
۱ - نامه محسن نامجو درباره کلیپ
۲ - گفت و گویی با نامجو در مورد کارهایش و این کلیپ
۳ - سایت رسمی محسن نامجو
(احمد رضا احمدی)
به همین سادگی می شد دیگر دلتنگ و افسرده نباشم!! به همین سادگی و مسخرگی شاید!!! می بینی آرزوهایم چقدر کوچکند؟!
نمی خواهم از اخراجی ها یا مساله ی مبارزه با بد حجابی یا هر چیز این مدلی بنویسم. الان حالش را ندارم و از این چیزها خسته ام و دلزده. دوستان هم به حد کافی نوشته اند. می خواهم کمی هم به خودم فکر کنم. به خودم و ...
نی نی برو گم شو من می خوام آوازمو بخونم
نی نی می خوام سرما رو تا استخونام برسونم
نی نی می دونی دلم به پروازه که بسته
نی نی ولی بال پروازم شکسته
نی نی می گه سردمه سردشه...
نی نی می گه سردمه سردشه ...
نی نی می گه سردمه سردشه....
(تایماز افسری)
حقیقت همین است که اگر دست من باشد دلم فقط یک نفر را می خواهد. دوست داشتم حتی آن "مانا" فقط یک نفر باشد... که نیست... گاهی آرزوهای کوچک مان همین قدر دورند و مسخره!
از همان اولش درست یک سال و یک ماه عقب بوده ام
تازه فهمیده ام که تقصیر من نیست
تقصیر همان خدایی ست که یک سال و یک ماه...
یا پدرم که یک سال و ...
یا مادرم....
من دیر به دنیا آمده ام
همیشه دیر کرده ام
همی شه
تاره می فهمم هیچ وقت خودم نبوده ام
مثل حالا که خودم نیستم
مثل دنیایی که هیچ وقت "خودش" نیست... " خودمان" نیستیم...
همیشه دیر کرده ایم... همیشه...
برای اردی بهشت که هیچ وقت عاشقم نکرد ولی اردی بهشت است و به خرداد نرسیده ... خودت باید خوب بدانی و می دانی و خدایی که تو را از اردی بهشت "زمینی" کرد! بعضی وقت ها شاید بی خودی دنبال دلتنگی می گردیم و بعضی وقت ها هم شاید دلتنگیم و بعضی وقت ها هم نه می گردیم و نه دلتنگیم! دل ... تنگم و هیچ ربطی به "یک روز بد" ندارد. از اواسط هفته ی پیش این مرض افتاده به جانم که بپرسم "چرا همان رفاقت هم نه؟" و دلتنگ باشم. شاید چون دوباره "دیالکتیک تنهایی" را خواندم، اینطوری شدم!!
سلطنت ارديبهشت
-----------------
تو را بخير و ما را
بال سنجاقک.
تو را به خير و ما را تشنگي ديدار.
تو را بخير و
ما را
ارديبهشت منهاي پنجاه.
تو را بخير و
ما را
کوچه هاي باريک آدم.
هواي بهار
باران
بار
آن
که زير سيب له مي شوم.
پابه پاي دل چکه هايت
از آسمان هفتم که افتاديم،
نگاهم مي کني
هشتي ابرو بالا مي اندازي
خنده خنده
حباب ها مي ترکند،
دوره مي کنم :
تورا بخير و ما را بال سنجاقک.
تورا بخير و ما را تشنگي ديدار.
تو را بخير و ما را تنهائي آدم.
تو را بخير و ما را سلطنت ارديبهشت.
تورا بخير و مارا کوچه هاي باريک ....
تو را بخير و ما را
تنها -
فريب عاشقانه ي حوا.
(مجید ضرغامی)