تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

چه روز گندی بود! خوش بودم که بعد از مدت ها.......... هی!! از خانم زنده دل که منت سرم گذاشته بود و آمده بود خواسته بودم که فلان کار را بخواند ... هی! از سید مهدی شرمنده شدم که.... چه روز گندی بود! از این که نتوانستم از دوستانم در آن لحظه درست و حسابی دفاع کنم ناراحتم! از خیلی چیزهای دیگر!! آنقدر حاشیه زیاد بود که بعدا توی ماشین فقط چند لحظه توانستم به این فکر کنم که دلتگت........ اه!!! بی خیال! فقط حالم خوب نیست! عروسی حسن علیشیری عزیز را هم رفتم و تبریک گفتم و آمدم! دل و دماغ نشستن هم نداشتم!
جالب بود که اتفاقا صبح  به این فکر می کردم که از اول تابستان تا وسط های پاییز چه دوره ی خوبی در زندگیم بود! به همین اتفاقات ساده دلخوش بودم و همه چیز خوب ... گرچه هیچ وقت برای "یک نفر" اهمیتی نداشت که چرا یکهویی همه چیز به هم ریخت اما برای من هنوز سوال است. هنوز دلم برای آن روزهای خوب تنگ می شود......... حالم خوب....نیست!

"کاشکی کاشکی کاشکی داوری داوری داوری در کار در کار در کار بود..."


- ... ولی تازه داشتم می فهمیدم سوای این همه هارت و پورتم دلتنگ هم شده بودم و می شم... دارم می رم عروسی حسن پس مجبورم لبخند بزنم و "بد نباشم" ! نگران نباش رفیق. من بلدم خودم رو هم بازی بدم! فقط واقعا ... تو این زندگی!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

با روزبه بمانی، ترانه‌سرا و خواننده‌ی «شب شیشه‌ای» (چاپ شده در هفته نامه ی سینما، شماره ی ۷۷۰)

 

ميثم يوسفي: روزبه بماني علاوه بر اينكه ترانه سراي خيلي خوبي‌ست، صداي خوبي هم دارد. "اوني كه مدعي بود عاشقته..." ، "به من چيزي بگو شايد هنوزم فرصتي باشه" ، " مرز ِ بين غربت و خونه كجاست، وقتي آغوش ِ تو دنياي ِ منه" و ... به هر حال نمي‌توانم نگويم خوشحالم از اين كه يكي از دوستان خوبم از فيلترهاي زياد صدا و سيما گذشته و دارد براي خيلي از هم‌ميهنانم خاطره سازي مي‌كند و اميدوارم خيلي بيشتر از اين‌ها در خاطرات ما جاي داشته باشد. از روزبه خواستم خودش هرطوري كه دوست دارد از "شب شيشه‌اي" بگويد:

 

حدود دوسال پيش بود، ساعت دو/سه نيمه شب، خانه‌ي ناصر عبداللهي. با ناصر داشتيم درباره‌ي ترانه‌هاي آلبوم بعدي‌اش صحبت مي‌كرديم، از من پرسيد به "نظرت من آدم پولداري هستم؟" گفتم: "نه!" گفت "نمي‌دونم چرا همه فكر مي‌كنند من از بغل ترانه بار زندگيمو بستم" در حالي كه واقعا اين طور نبود. گفت "دوست دارم ترانه اي بنويسي كه تو اون ترانه عينا خودم و زندگي خودمو ببينم"... حدود دو روز بعد من دو بند اول اين ترانه را نوشتم:

 

اين كيه كه قدِ آينه           عكسشو زدن به ديوار
چقَدَر شبيه من نيست        نه! خدايا منم انگار
اگه اين منم كه ما رو       چه به اين همه اشاره
با كي اشتباه گرفتيد؟        من نه ماهم، نه ستاره

 

براي ناصر خواندم، خيلي خوشش آمد. گفت ادامه بده. طي يكي دو روز بعد بقيه‌ي ترانه را نوشتم:

 

به خيالت از ترانه           بارِ زندگيمو بستم
كندم از پايين ِ قصه         روي قله ها نشستم
بيا تا خودت ببيني           هنوزم خونه به دوشم
پشت بازار ِ ترانه           گريه هامو مي فروشم...

 

يكي دو ماه پيش منزل بهروز صفاريان با محمد قنبري (تهيه كننده) ، رضا رشيدپور و مهدي يراحي درباره ي تيتراژ شب شيشه اي صحبت مي كرديم و من با توجه به موضوع برنامه كه گپ و گفت با چهره هاي شناخته شده ي هنري، ورزشي و سياسي بود اين ترانه را پيشنهاد دادم و بچه ها هم استقبال كردند. البته در تيتراژ، ما فقط از دو بند اول استفاده كرديم، چرا كه فكر مي كنم با توجه به اين كه امروز خيلي از دوستان از كنار ترانه "بار زندگيشونو بستن" ادامه‌ي اين ترانه  فقط مربوط به ناصر بود. به هر تقدير اين ترانه با موسيقي مهدي يراحي، نظارت بهروز صفاريان و صداي من اجرا شد. من سعي داشتم در اين ترانه كمي از پشت پرده ها و تضادهاي شخصيتي در مقابل و پشت دوربين صحبت كنم كه اميدوارم ذره اي از آن در اين ترانه ادا شده باشد. ضمن اين كه در تيتراژ پاياني هم ترانه‌اي عاشقانه بر روي ملودي مهدي يراحي نوشتم كه خود مهدي آن را تنظيم و اجرا كرد و فكر مي‌كنم در طول هفته‌هاي آينده با توجه به صداي خوب مهدي و ملودي دلنشيني كه دارد ارتباط خوبي با مردم برقرار كند. البته هنوز يك ترانه‌ي ديگر براي تيتراژ پاياني در حال ساخت است كه آن را هم با صداي يك خواننده‌ي جديد به زودي خواهيد شنيد. به هر حال در تمامي لحظه‌هاي ساخت اين كارها من، مهدي يراحي و بهروز صفاريان كنار هم بوديم تا اين ترانه ها متولد شدند... ناصر هم پا به پاي ما آمد ...

 

اين كيه كه قدِ آينه               عكسشو زدن به ديوار
چقَدَر شبيه من نيست           نه! خدايا منم انگار
اگه اين منم كه ما رو          چه به اين همه اشاره
با كي اشتباه گرفتيد؟           من نه ماهم، نه ستاره

چشمتو رو آينه وا كن          واسه ما ستاره كم نيست

اون كه آرزوشو داري         حتي قدِ خودتم نيست

نمي دونم خيلي از ما          نقش‌مون تو قصه چي بود

اگه رو مي شد دلامون        اگه اين شب شيشه اي بود

ديگه جز شب چي مي تونه    سايه‌ي هر دوي ما شه؟

اگه تصوير ِ ستاره             پشت ِ پرده اين نباشه

عينك ِ خيال و وهمو           از رو چشم ِ قصه وردار

من همينم كه مي بيني         نه اون عكساي رو ديوار

 

تیتراژ برنامه ی شب شیشه ای

ترانه سرا و خواننده : روزبه بمانی  ، آهنگ و تنظیم : مهدی یراحی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

پاچه ام را نگیر
می دانم دنیا آن قدر سگی شده که همه یا سگند یا سگ باز
ولی جان عزیزت، تو یکی پاچه ام را نگیر!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

روزنامه ی جمهوری اسلامی در مطلبی با عنوان " اينها همشهري ما نيستند! " این بار به بابک بیات بی حرمتی کرده. نوشته اند بیات درباری بود اما "ولایت عشق" انگار یادشان رفته!! چندی قبل هم ترکش این روزنامه به کوروش یغمایی خورده بود! نمی دانم این بازی های مضحک تا کجا ادامه خواهد داشت اما به قول فریدون شهبازیان "متاسفم که حیطه ی فعالیتی ام در این مملکت موسیقی ست" چون تنها هنری که انگار همیشه با آن مشکل داشته و دارند همین موسیقی ست! مطرب ها و آوازه خوان هایی که "توی چارت" می خوانند یا "چیزی بارشان نیست" تحویل گرفته می شوند ولی هنرمندها باید بپوسند و بمیرند و دست از جنازه شان هم بر ندارند!


گفت و گو های من با فریدون شهبازیان و داریوش تقی پور را می توانید در شماره ی جدید پیله های شیشه ای بخوانید. این مصاحبه ها قبلا برای هفته نامه ی سینما انجام و چاپ شده بودند.


امسال سال کار است! با اتفاقات خوبی شروع شده و مطمئنم ادامه خواهد داشت! گفته بودم که می خواهم تنبلی ها را کنار بگذارم و محکم تر به ترانه بچسبم!


یک روز توی راه خواهم مُرد
   توی قطاری که به تو می رسد
  یا اتوبوسی که از من دور می شود
در حالتی که روی صندلی ام لم داده ام و کتابی می خوانم
بدون آن که حتی دماغم خونی یا قطار از ریل خارج شود
      در فکر تیری که باید در میدان نبرد می خوردم
                یا خنجری که می توانست دست های تو را خونی کند
توی راهی که از من و تو می گذرد
خواهم مُرد! 


استاد چه تحلیلی از من کرده!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

موخره ای برای بازی آرزو! (قبل از این پست پست قبلی را بخوانید!!):
دوستان می گویند تو همیشه بازی ها را به هم می ریزی! ۵ تا آرزو بنویس دیگر! من هم ۵ تایی که الان یادم می آید را می نویسم! اگر آرزوی مهم تری بوده که الان یادم نیست دیگر تقصیر من نخواهد بود!

۱ ) همان آرزویی که در نوشته ی قبلی گفته بودم + سالی بدون خون و جنگ و قفس!!

۲ ) امیدوارم بالاخره سال بعد این درس لعنتی مهندسی عمران را تمام کنم! امسال که حتما تمام نخواهد شد!

۳ ) امیدوارم شرایط ادامه ی تحصیلم برای کارشناسی ارشد در دانشگاه و رشته ی مورد علاقه ام (ادبیات نمایشی) به وجود بیاید و اگر نشد بتوانم در یک دانشگاه معتبر خارجی ادامه تحصیل بدهم!

۴ ) امیدوارم بالاخره آلبوم پیمان نیکسار که انگار مثل اسمش واقعا طلسم شده به بازار بیاید!!

۵ ) امیدوارم دوست های خوبم را از دست ندهم و آنهایی که دوستشان دارم همیشه باشند و پاینده!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

میثم قاسمی عزیز دعوتم کرده به یک بازی جدید! آرزوهای بزرگی دارم اما زیاد بهشان فکر نمی کنم. سعی می کنم به آن ها برسم! و چون فکر نمی کنم یادم نمی آید که الان چیزی برایتان بنویسم! جز بزرگترینشان که "انسان" است، " انسانیت" است و "آزادی" !
هیچ آرزویی ندارم
وقتی جهان واژگونه
وقتی که بی تو، حضورم
تمثیلی از یک جنونه
(همینجوری آمد! وگر نه خیلی هم آرزو دارم و حالم هم خوب است!!!)


- توی چشمای کی زل زدی؟ چشمای من که قهوه ای نیست.
- ولم کن بابا! من رنگ چشم های خودم را هم نمی دانم. وقتی نه می توانم توی چشم های تو زل بزنم، نه خودم... و نه تا به حال توی چشمی زل زده ام از کجا باید بدانم چشم هایت چه رنگی ست؟ .... ولی چشم های قهوه ای ِ تو را دوست دارم!


برای این بازی هم باید پنج نفر را دعوت کنی! نمی دانم از بین این همه دوست خوب چه طور باید انتخاب کنم!! همه ی شما دعوتیت و شدیدا خواهش می کنم این دعوت را جدی بگیرید اما برای این که ترتیب بازی هم به هم نریزد اسم شش نفر را می نویسم(شما باید پنج نفر را معرفی کنید اما نه این که من خیلی به قانون بازی مقیدم، شش نفر را می نویسم!!) : حسن علیشیری ، سعید کریمی ، هانیه بختیار، شیوا آبا ، مریم پالیزبان و محیا . منتظرم هم این پنج نفر و همه ی آن هایی که لینکشان این بغل هست بازی را ادامه بدهند!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یه تعبیره

نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟

کش به درد تنبون < کانت > میخوره!

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار ، کش یعنی تکرار

کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون شکلات پیچیده بود.

ما چرا می بینیم؟

ما چرا می فهمیم؟

ما چرا می پرسیم؟

 

- حسین پناهی -

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

این ایمیل های سیاسی و تبلیغی و ... که فله ای سند می شوند و هربار اینباکسم را پر می کنند دهنم را سرویس کرده اند! بابا اگر من نخواهم از هیچ گروه و دسته و رسته و منافق و معاند و مخالف و موافق و حزب و باند و  ... ایمیل تبلیغی یا اعلامیه ی دموکراسی محور(!!!) بگیرم چه کسی را باید ببینم؟!!!

امسال کمی می خواهم جدی تر کارهای ترانه ام را پیگیری کنم و همه ی همکاری های نصفه ای که از تنبلی من نصفه مانده اند را یکسره کنم! یک زمانی کار کردن برایم خیلی مهم بود اما نمی دانم حالا چرا وقتی این چند اتفاق خیلی خوب افتاده من پی اش را نمی گیرم ، کارها را نصفه رها کرده ام و تنبلی می کنم!!! گیر کرده ایم ها!

دوست داشتن ات راحت به سراغم نیامده بود که راحت فراموشت کنم ... اما دیگر کاری نخواهم کرد! فکر می کنم دیگر نباید کاری بکنم! از این به بعد گوشه ای می نشینم و فقط نگاه می کنم، خودم را، خودت را و همه ی گذشته ها را!


با من ورق بزن همه ی این غروب را
اصلا به هم بریز همین حس ِ خوب را

قلبم برای ِ دیدن ِ تو ایستاده بود
امشب بیا وُ هدیه بده سنگ کوب را

با من بیا به عمق ِ تمام ِ گذشته ها
هی نوک بزن گذشته ی یک دارکوب را

هی نوک بزن تمام ِ درختان ِ مرده را
توی سرم بکوب ... دوباره .. بکوب .. را!

در چارچوب ِ زشت ِ همین شعر گم شدم
اصلا بیا دو چوب بکن چارچوب را

با من برقص دختر ِ لجبازِ بد قلق
با من برقص زشتی ِ سرخ ِ غروب را

در من رسوب کرده دو تا چشم ِ قهوه ایت
اصلا بیا وُ تازه بکن این رسوب را

(میثم یوسفی)

----- توضیح: می دانم سنگ کوب غلط است و سنگ کُب تلفظ می شود اما دوست داشتم این بیت را!! 


سایت دوست خوبم مهیار کاظم زاده شروع به کار کرد. در وبلاگش هم می توانید وب نوشته هایش را پیگیری کنید. سایت خودم هم همین روزها می رود بالا!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

عصرای لیمویی یکی از بهترین ترانه های بابک عزیز هست که خیلی هم این کار را دوست دارم. خوشحالم که این ترانه با موسیقی بامداد بیات و صدای خانم شیرین به اجرا رسید، ولی متاسفانه آلبوم شیرین پخش خوبی نداشت و خیلی ها این کار و دیگر ترانه های آلبوم را نشنیدند. برای همین با بابک عزیز تصمیم گرفتیم آهنگ عصرای لیمویی را روی وبلاگ بگذاریم تا دوستان بتوانند داونلود و گوش کنند.

(عصرای لیمویی)

بخون از فصل خوش بختی ولی آروم و نازک تر
به یاد پر زدن توی ِ شبِ ناقوس ِ نیلوفر

بگو از تازه لادن ها، ازاون پاییزِ جادویی
بگو از گم شدن ها مون تو اون عصرای ِ لیمویی

منو بی وقفه باور کن بدون ِ ساعت و تقویم
که چندین سال ِ نوری تا شکستن فاصله داریم

تو مثل ِ شعله خوش رنگی، مقدس مثل پروانه
شب ِ آغاز ِ لبخندت، شب ِ پایان ِ طوفانه

نگاه ِ تو مثل ساحل پر از موسیقی ِ دریاس
کنار ِ عطر تو دنیا تماشایی و پر رویاس

بذار تو خلوت دستات دوباره بشکفم از نو
به یاد لحظه هایی که خلاصه می شدم در تو

بدون ِ تو مثل ِ بارون به آسونی تموم می شم
ولی با تو، ولی با تو مثل تکرار ِ آتیشم

بیا تو آینه جاری شو به یاد جشن شب بوها
بخون سطری از امروزم برای ساختن ِ فردا

(بابک صحرایی)

این ترانه را می توانید از این جا داونلود و گوش کنید  و اگر از کار خوشتان آمد در وبلاگ با سایتتان نسبت به انتشار اثر اقدام کنید!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شروع

وقتی زنا آینه شون همراه شون نباشه
شاید بشه راجع به آزادی
باهاشون اختلاط کرد !

به سلامتی برادرم هیچ کس! /  چارلز بوکوفسکی / ترجمه ی یغما گلروئی


یکی از بهترین اس ام اس هایی نوروزی که گرفته م از نیما بود، محشر است این پسر:

سال جدید ایشالا خوک نباشه
نه کله خر نه کله پوک نباشه
اگه نمی شه تخت و صاف و ساده
حداقل چین و چروک نباشه
(نیما کوکلانی)


همه ی ترس از آن چیزی ست که آنها هستند:
مرده اند.

- دست کم
و البته خوشبختانه
آنها در خیابان نیستند -
(چارلز بوکوفسکی)
+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

اون کلاغو نیگا سفیده...


 - چیزی نمی خوای؟
 - نه! فقط وقتی می خواستین را بیفتین، اگه هنوز چیزی داشتی برای خواستن، یعنی اگه هنوز اجازه شو داشتی... اگه همه ی آرزوهاتو کرده بودی...همه ی دعاهاتو کرده بودی و هنوز می شد خواست..ازش بخواه که کمک کنه عاقبت به خیر شیم... فقط عاقبت به خیر شیم... نمی خوام وقتی مرگم می رسه از زنده بودنم پشیمون بوده باشم. این برام خیلی مهمه
 - تو که..
 - اینا مهم نیست. تو رفتی اون جا، الان بهتر می تونی قضاوت کنی... می گن اون جا خدا به زمین نزدیک تره... امیدوارم این طوری بوده باشه...امیدوارم روی این زمین لعنتی جایی پیدا بشه که خداش به اونایی که خلق کرده نزدیک تر باشه... اون خاک هرچقدر هم که نفرین شده باشه خاک مقدسیه... حتی اگه خداش همون خدای "همیشه تو آسمون" باشه باز واسطه زیاد داری که ازش یه چیز، فقط یه چیز بخوای. که "هیچ زندگی نکنیم و مفت نمیریم"


- نه دکتر من یه موقعی فکر می کردم یه گهی می شم اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خورده ای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون.چی کار کنم؟ ما آویخته ها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای جنده و کپک زده ی خود را؟...
(هامون / داریوش مهرجویی/ قسمتی از دیالوگ خسرو شکیبایی در نقش حمید هامون)

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی