تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

روی پاهایم می ایستم تف می کنم، با هزار بار آزموده شده ها، هرچه دلم بخواهد می کنم، حتی اگر نظر سویی داشته باشم.من یک ماتریالیسم، یک گرد افشان، یک زحمتکش و یک آنارشیسم کهنه پرستم. من برای مطبوعات قلم نمی زنم، بلکه برای خودم و خودت و ....

( برتولت برشت )

 


یکی از محبوب ترین آهنگ هام این ترک پینک فلویده :

Welcome my son, welcome to the machine
Where have you been? its alright we know where youve been
Youve been in the pipeline, filling in time, provided with toys and
scouting for boys
You bought a guitar to punish your ma
And you didnt like school, and you know youre nobodys fool
So welcome to the machine

Welcome my son, welcome to the machine
What did you dream? its alright we told you what to dream
You dreamed of a big star, he played a mean guitar
He always ate in the steak bar. he loved to drive in his jaguar
So welcome to the machine

Pink Floyd, Track : welcome to the machine


جولی تیمور از کارگردان های محبوبم است و فیلم هایش را دوست دارم.مخصوصا تیتوس و فریدا را. این روزها هم منتظر فیلم جدیدش "Across the Universe " هستم. فکر می کنم این که اینقدر خوب فیلم می سازد به تئاتری بودنش خیلی مرتبط است!!! فریدا را چند شب پیش برای چندمین بار دیدم. آخرین باری هم که تیتوس را می دیدم  نسخه ی دی وی دی اش بود و پشت صحنه و مراحل ساخت فیلم را هم داشت. به این فکر می کردم که اگر آن ها فیلم می سازند در سینمای ما چه اتفاقی می افتد؟ قصه ی فیل و مورچه است!
راستی امشب برنامه ی صد فیلم شبکه سه دوباره "افسانه ی ۱۹۰۰" جوزفِ تورناتوره را پخش کرد. فکر می کنم بهترین فیلم تورناتوره است و البته یکی از محبوب ترین فیلم های من. گرچه به طور عجیبی از طرف منتقدان کوبیده و طرد شد! خدایی اش خیلی از "مالنا" بهتر است. دیالوگ آخر ۱۹۰۰ را خیلی دوست دارم :
"از عقب کشتی تا دماغه ش دنیای منه. به من زندگی کردن توی دنیای بینهایت رو یاد ندادن... خشکی برای من یک کشتی بیش از حد بزرگه، یه زن که بیش از حد زیباست، یه عطر که بیش از حد خوبه ... شاید بتونم از کشتی رندگی پیاده شم اما از این کشتی ... " محشره. فوق العاده س.
یا این :
" اینهمه سال چیکار می کردی؟
- آهنگ می ساختم. حتی زمانی که کسی نمی خندید ... یا از آسمون بمب می افتاد..."
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 7 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دردا که در این واقعه بسیار دویدیم / در خود برسیدیم و به جایی نرسیدیم
(عطار نیشابوری)

هنوز می توانم ننویسم! باور کنید! این هم بازی نبود که "اینجا تعطیل شد!" می خواستم روی عادت و علاقه ام پا بگذارم. حس ویرانگری ام می خواست... به این فکر می کردم که با نوشتن یا ننوشتن من چه فرقی به حال این دنیا می کند. به این فکرمی کردم که اگر من ننویسم کدام کدان نشتی گرفته می شود؟ به این فکر می کردم که شاید همه ی حرف ها و نوشته های ما از "عقده ها" ی ماست و اگر ننویسم انگار کم تر عقده ای هستم اما شاید همین فکر از عقده ای بودنم می آید!! عقده ی حقارت.. چرخ این دنیا و این زندگی آنقدر پنچر هست که نوشتن یا ننوشتن من توفیری به حالش نکند. این جا خیلی خاطره دارم. خیلی از دوست هایم را از هیمن جا دارم. باور کنید تصمیم محکمی داشتم که ننویسم. حتی می خواستم به دوستی که دارد سایتم را طراحی می کند، بگویم که برای سایت سرویس بلاگ نگذارد. ولی انگار نمی شود. انگار اعتیاد ما به هم شدید تر از این حرف هاست !! وسوسه ی ترک همین اعتیاد وسوسه ی عجیبی ست. برای همین هیچ وقت تضمینی نیست که همیشه باشم و بنویسم. شاید یک زمان به سرم بزند کل نوشتن و هنر و هر چیز مربوط به این ها را از خودم بکنم و دور بیاندازم. ولی فعلا با این ها کنار می آیم. فعلا همین پست را بخوانید تا بعد. تا.... بعد !


از چی بنویسم؟ ازجشنواره ی فیلم فجر؟!! ۱۰ روز از صبح تا شب فیلم دیدیم !! مزخرفات زیادی را تحمل کردیم. و هیچ اتفاق خاصی هم نیافتاد. امسال نه "چهارشنبه سوری" داشت که غافلگیرمان بکند و نه "نفس عمیق" یا " بوتیک" ... بزرگ ها هم ن قدر که باید بزرگ نبودند. دلم برای "تقوایی" و "بیضایی" تنگ شده. دلم یک فیلم خوب قوی می خواهد. دلم اتفاق می خواهد !! در این ده روز به بیمار بودن سینمای ایران بیشتر ایمان آوردم. به این که ضعف فیلم نامه مشکل هنوز و همیشه ی این سینماست. به این که بیش تر انسان های متوهم داریم تا هنرمند. به این که سیاست و باند بازی هیچ چیزی نمی شناسد و امثال این قصه چه قدر پر رنگ تر بود ! به این که شاید هنر همین است که چماق را تبدیل به دوربین می کند و تفکر را تبدیل به "آوازخوانی" و تلاش برای گیشه ! نه "سنتوری" مهرجویی چیزی بود، که از او انتظار داشتم و نه " خون بازی" اتفاق مهمی داشت. "پارک وی" حالم را به هم زد و برای این همه "بد" که کنار هم جمع شده بودند سر درد گرفتم. لمپنیزم " اخراجی ها " فقط ده دقیقه من را خنداند تا بعدش دوباره به ارتباط پول و چماق و هنر فکر کنم. گرچه همیشه معتقدم هر کس حق دارد روش حرف زدنش را انتخاب بکند و قطعا سینما از عربده و زور بهتر است ! 
با این همه  دو فیلم از جشنواره ی امسال توی خاطراتم می مانند. گرچه نه مثل سال های قبل ولی تا حدود زیادی غافلگیرم کردند. "باز هم سیب داری؟" به کارگردانی بایرام فضلی اتفاق مهم و جالبی بود. خیلی ها بهترین اتفاق جشنواه را از دست دادند و مطمئنم اگر فیلم را ببینند (گرچه احتمال اکران شدنش کم است) از این که چرا تا این لحظه ندیده بودندنش تاسف خواهند خورد. آن یکی هم فیلم " تهران انارندارد" بود به کارگردانی مسعود بخشی . یک مستند فوق العاده. یک فیلم غافلگیر کننده و بسیار زیبا. کلی حالم خوب شد و همه ی افرادی هم که برای دیدن "آقای کیمیایی" آمده بودند و قبل از آن این مستند را دیدند به اندازه ی کافی غافلگیر شدند. این را هم بگویم که "آقای کیمیایی" هم به حد کافی افتضاح بود. کار پر از اشکالات فنی بود و هیچ حرف تازه و خاصی هم نداشت. خیلی از بچه هایی هم که کار را دیدند پیوستن یک نویسنده ی تازه را به جمع "نوچه" ها و "عاشقان دل سوخته" ی کیمیایی تبریک گفتند !! واقعا برایم عجیب است که چرا این همه قضیه ی این فیلم را مهم کردند. از بچه های مطبوعاتی مستقل و قوی هم متعجبم !  رییس را هم که خوش حالم به سینمای مطبوعات نرسید و ندیدیمش. من که منتظر دیدنش نبودم و نیستم !! کیمیایی مغز خوبی دارد ولی حیف فسیل شده است ! اگر فقط می نوشت خیلی بهتر بود !! اگر بعد از رد پای گرگ فیلم نمی ساخت خیلی بهتر بود. یک بار یک جایی کامنت گذاشتم که "درود استاد کیمیایی" ولی بلافاصله پشیمان شدم. پشیمان از این که وقتی کیمیایی این قدر بی پروا نسل من را به شلاق واژه می بندد باید به این هم فکر بکند که خودش چقدر شکل نوشته هایش و فکر هاش زندگی کرده. این که "چه" را می شناسد و با داریوش استباه نمی گیرد تاثیری هم در زندگی اش گذشته؟ و آیا واقعا فکر می کند همه ی چیزهایی که دیده و خوانده را درست فهمیده؟!! بیشتر از این توضیح نمی دهم. آن ها که باید بدانند می دانند و حرمت نگه داشتن هم چیز خوبی ست. حرمت نگه می داریم!!!! کیمیایی کارگردان بزرگ و جریان سازی ست. اما نه آن قدر که هنوز خیلی ها برایش می میرند !
" مخمصه" ی سجادی هم حیف که به سینمای ما نرسید. چند تکه از فیلم را دیده بودم و مطمئنم این فیلم دیدن دارد. دوست داشته باشید یا نه من محمد علی سجادی و سینمایش را قبول دارم. چون مستقل می سازد و درست وبی ادعا. برای همین وقتی "شیفته" می شود حال می کنی!!!

فعلا همین ها از جشنواره کافی ست !


برای ویژه نامه ی جشنواره ی هفته نامه ی سینما چهار شب نخوابیدم. دارم به آن روزها فکر می کنم و شاید دوست دارم باز هم تکرار بشوند. یک تیم که چند روز هم دیگر را تحمل کردیم و گفتیم و خندیدیم و نخوابیدیم. آرش ۴- ۵ کیلو لاغر شده بود و مسعود بهارلو روز آخر همه ی حس هایش را از دست داده بود. نه گرما می فهمید و نه سرما !! من هم که هم استخوان درد گرفته بودم و هم اینکه شب آخر فارسی ام تمام شده بود و عوض فارسی ترکی حرف می زدم !! چه قصه هایی داشتیم !
شماره ی این هفته را هم بخوانید که شماره ی خیلی خوبی ست. آخرین ویژه نامه ی جشنواره با کلی حرف و گفت و گو و ... که امروز منتشر شده است !


قرار بود ............... که نشد !!


 پُر می شوم، پُرِپُر می شوم، پُر می شوم، پُر می شوم
                                وکه می داند پُر شدن يعنی چه؟
                                       پر شدنِ يک انسانِ خالی يعنی چه؟

                                                                         (دکتر علی شريعتی/هبوط)


نويسنده: مانا
سه شنبه 10 بهمن1385 ساعت: 21:3
-----------------------------------
-----
---
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------
---------

یک بار جایی نوشته بودم : تبعيدی منم، شما قهوه ای باشيد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

اینجا هم چنان تعطیل است. فقط به احترام "باز هم سیب داری؟ " که تا الان بهترین و تنها اتفاق جشنواره بوده یک خط نوشتم. نه! دو خبر هم برای علاقه مندان رییس و سنتوری که هر دو در جشنواره هستند و اکران هم خواهند شد، گرچه من از اسم های شاخص فقط منتظر مخمصه ی سجادی  هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند، بهتر است
به دنیا نیاید، بهتر است
اصلا این فیلم را به عقب برگردان
اصلا این فیلم را به عقب بر گردان
آنقدر که پالتویِ پوستِ پشتِ ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند
و پرنده گان دوباره بر زمین
زمین؟
نه! به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دست هایش را  بشوید 
در آیینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت !

(گروس عبدالملکیان)


تمام شد ! پرونده ی این جا بسته شد. دوست دارید باور نکنید ولی حقیقت چیزی جز این نیست. گفته بودم حس ویرانگری ام بعضی وقت ها بالا می زند. شاید "عقده های حقارت " من هم اینگونه خودش را نشان می دهند. مهم نیست. مهم این است که تمام شد !

به کسی برنخوره بر نخوره / من یکی پنجره مو می بندم
این همه پنجره ی باز بسه / من به قاب آینه می خندم

(شهیار قنبری)


زن نبود. من نبودم، حتی گمش. یک نفر نمی خواند. من سرود نمی شدم. تو می لرزیدی ... همه چیز می تواند به مثلث هایی ختم شود که هیچ وقت دایره نبوده اند! همه چیز می تواند آن قدر بی تفاوت باشد که " رد می شم از خودم / با بی تفاوتی* "
- اعتیاد چیز بدیه عزیزم.
- "ما به هم معتادیم / عاشق اما هرگز / تا لبِ خطِ سقوط / تا چراغِ قرمز**"
- تو نبودی می گفتی معتاد نمی شم؟
- نه خب.اگه هم معتاد بودم، ترک کردم. ولی بابام هم می گه تو بیشتر حرف می زنی تا عمل کنی.
- حرفتو زدی؟
- این بار آره! می ترسیدم تا آخر عمرم پشیمونی بکشم.ولی دوست داشتم بفهمه که این یه حسه شخصیه و می تونه ربطی به دوستی مون نداشته باشد. فکر می کردم این یکی باید بفهمه ولی انگار نفهمید. شایدم من یه جایی اشتباه کردم.
- مشکل خودته که نمی توونی عاشق شی. مثل همه ی مردم. ببین مردم چقدر می تونن هر روز تازه ترش رو تجربه کنن و به روشونم نیارن.
- بس کن! خسته شدم از این بحث های مزخرف. زندگی من همینطوری خوب و درسته. یه بار هم نزدیک عاشقی شدم بسمه!
- متوهم مغرور!بگذریم.
 به نظرت چرا اینقدر دنیای مشکوکیه؟
- "وقتی تو نباشی من به من...." به زندگی، شعر ....
- خفه مان کردی ها ...
- خفه گی داره خفه ام می کنه. خسته ام.
- منم خسته ام.
-تمومش بکنیم؟
- تمامم کن!

پی نوشت :  
* -این
** - ترانه ای از حسن علیشیری


این ترانه ام را دوست دارم و فقط هم برای صدای آرش است. حیف هنوز ملودی و ترانه کامل نشده اند و فرصتش را هم نداریم! آخرین برگ این زن نامه هم تقدیم به شما :

همیشه رفیق! نگو من، نگو ما ..... نمی شه رفیق
همیشه رفیق! نگو حبس سرما ..... نمی شه رفیق

همیشه رفیق ! نگو لب، نگو تب ... نمی شه رفیق
همیشه رفیق ! نگو مرگ عقرب ... نمی شه..............................رفیق !


...و من نبودم ...اما!       که زن نبودی .... اما!
به لب رسیدم از کی؟       که من نبودی ...اما
چقدر گنگه این ما           که با تو منگ بودم
و تو نبودی ...
         اما   
                 شبیه سنگ بودم

لبخند بزنید و سعی کنید اینجا را فراموش کنید و دیگر هوس نکنید هر شب اینجا را باز کنید که اتفاق تازه ای افتاده باشد. این هم می تواند به راحتی سهمی از فراموشی های روزمره تان باشد ! تمام!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

می گفت من هیچ وقت انسان مومنی نخواهم بود چون هیچ وقت نمی توانم دانسته زن و فرزندم را به مسلخ مرگ ببرم و کودک شش ماهه ام را ..........
حتی از فکر کردن به این می ترسید !


ترس یعنی شبیه زن بودن               ترس یعنی دو چشم اغواگر
ترس یعنی بلرز و باز بلرز            وسط ظهر داغ شهریور
ترس آیینه است وقتی که               از خودت مثل مرگ می ترسی
وقتی از ضربه های توی دلت         مثل بم، مثل ارگ می ترسی

¤¤¤

ترس یعنی شبیهِ جغد شدن              توی شب های بی ملاقاتی
مثلِ دستی بریده وُ خونی               وسطِ جانمازِ سوغاتی
ترس یعنی عذاب،دوزخ، مرگ        ترس یعنی خدا، علی ، قرآن
ترس شش ماهه است و تیرِ سه سر    ترس یعنی عقیده وُ ایمان

¤¤¤

من شبیهِ خودم ... / نمی باشیم         ما فقط توی شعر می شاشیم
ما فقط توی جوب می ریزیم           مثلِ خون از غروب می ریزیم
ترس یعنی فقط تلف مُردن              سیصد و شصت روز گه خوردن
یعنی از شعر ِ من برو گم شو !       حرفِ ماندن نزن ، برو گم شو !
واژه ها باز بوی ِ نا دارند              شایدم عقده ی زنا دارند
بوسه ها روی گونه می چسبند         قاطران در توهُّم ِ اسبند
من هنوز از سوال می ترسم           از شبِ ابتذال می ترسم
دوست دارم فقط گُمَت باشم             دوست دارم تَوَهُمت باشم
من هنوز از تو بوسه می خواهم       من هنوز از تو وام می گیرم
هی خودم را دوباره می کُشم و        از خودم انتقام می گیرم

زندگی توی قهوه ات حل شد           یک نفر شعر خواند و مُنحل شد
آرزوها همیشه معکوسند                چشم هایم همیشه جاسوسند
حرف هایم چقدر تلخ شدند              دست هایم چقدر تب دارند
چشم هایم به مرده می مانند             چشم هایم عجیب بیمارند

¤¤¤

دختری روی بار می ترسد             شاعری از شعار می ترسد
مُرده ها وَهم ِ زندگی دارند             بمب، از انفجار می ترسد
زندگی روی شعله می سوزد           مردی از انتحار می ترسد
من دوباره به راه می افتم               جاده از انتظار می ترسد
یک نفر بی بهار می میرد              یک نفر از بهار ........می ترسم !

¤¤¤

مرد وقتی به باخت می چسبد          تاس ها را کلافه می ریزد
ترس شاید دو قطره خونی است       که به رویِ ملافه می ریزد .
                              .
   

(میثم یوسفی)                         


شازده کوچولو - برو درستو بخون. لازم نکرده دنیا رو بسازی. برو مغزِ پوک ِ خودتو درست کن کافیه.
من- اوهوم!
شازده کوچولو- ببخشید ! تو هم شبی به پست من خوردی که اوضام ناکوکه.
من- کوک یا ناکوک یه چیز نسبیه که به خودمون تلقین می کنیم یا از محیط می گیریم.
شازده کوچولو- از دست رفتی تو! اینقدر شعار نده. یه روز از این حرفات عُق میزنیا. ببین کی گفتم.
من- راست می گی ! 


حرف تنهایی، قدیمی / اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف / حرفِ هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه / راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار / هجرت و هجرت و هجرت ...

..................

(ایرج جنتی عطایی)


< از خودم مثل مرگ می ترسم > سید مهدی موسوی                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

بیتلز

imagine there's no heaven
it's easy if you try
no hell below us
above us only sky
imagine all the people
living for today...

imagine there's no countries
it isn't hard to do
nothing to kill or die for
and no religon too
imagine all the people
living life in peace...

imagine no possesions
iwonder if you can
no need for greed or hunger
in a brotherhood of man
imagine all the people
sharing all the world...

you may say i'm a dreamer
but i'm not the only one
i hope some day you'll join us
and the world will be as one

Imagine / The Beatles


مصاحبه ی من با بهرام دهقانیار عزیز را در زیر بخوانید:

 

بعيد است هم‌نسلان من "خونه‌ي مادربزرگه" را از ياد برده باشند، خود من هنوز خيلي وقت‌ها براي "مخمل" دلتنگ مي‌شوم و زير لب " خونه‌ي مادر بزرگه هزارتا قصه داره!!"  را مي‌خوانم. موسيقي زيباي اين مجموعه مثل همه‌ي خاطره‌هايي كه ما را به كودكي‌مان پيوند مي زنند يكي از نوستالژيك‌ترين بخش‌هاي حافظه‌ي ماست. بهرام دهقانيار آهنگسازي‌ست كه علاوه بر شناخت دقيقش از موسيقي سنتي و فولكلوريك ايراني، به موسيقي كلاسيك و اركسترال هم مسلط است و هيچ‌وقت هم تكنولوژي و امكاناتي را كه دستگاههاي ديجيتال در اختيار هنرش قرار مي دهند، پس نمي زند. در ضمن اين روزها دو مجموعه‌ي تلويزيوني باغ مظفر و كتاب‌فروشي هدهد با آهنگسازي‌ او روي آنتن است ... براي اينكه اين گفتگو را بخوانيد بهانه‌ي كافي در اختيار داريد!

                                                         

با توجه به اين كه شما علاوه بر سازهاي زنده از ابزارها و نرم‌افزارهاي  مولد صوت هم در موسيقي‌تان استفاده مي‌كنيد، مي‌شود در مورد اين جريان كمي صحبت كنيد.

اصولا استفاده بهينه و درست از ابزار بايد يك روند منطقي را طي كند. در دنيا از سال 1985 كه دستگاه‌ها توانستند در استوديوها جا باز كنند در ابتدا به خاطر كمبود امكانات بسيار با احتياط مورد استفاده قرار مي‌گرفتند. ولي در طول 10 الي 15 سال اخير به علت پيشرفت سيستم‌هاي كامپيوتري،‏ پروسسورها،‏ دستگاه‌هاي ديجيتالي ، دستگاه‌هاي ضبط صدا و ده‌ها علت ديگر و حضور موسيقي‌دان‌هاي نوگرايي كه ديگر از نگاه موزيسين‌هاي دهه‌ي 70 ميلادي و 50 ما نبودند جريان نويني در موسيقي ايجاد ‌شد.

منظورتان از نگاه دهه ي هفتاد چه نوع نگاهي است؟

به طور مشخص موسيقيدانان نسل دهه‌ي هفتاد در ضبط آثارشان از نوازندگان زنده استفاده مي كردند و موسيقي را اين گونه مي ديدند. البته در سال‌هاي دهه‌ي هفتاد ميلادي و 50 شمسي هم دستگاه‌هاي مولد صدا مثل سينتي‌سايزرها وجود داشت و مورد استفاده بود .‏ براي همين اينجا مسئله‌ي سن در ميان نيست بلكه مساله نوع نگاه است. چه بسا ما امروز موزيسين‌هاي چهل سال به بالا هم داريم كه سليقه و اطلاعاتشان در موزيك از يك جوان 18 ساله به روزتر مي باشد.

خيلي‌ها اعتقاد دارند كه صدايي غير از صداي ساز زنده به موسيقي لطمه مي‌زند،‏ نظر شما چيست؟

ببينيد! الان تكنولوژي در دنيا با سرعتي در حال پيشرفت است كه اگر كسي نتواند خودش را با آن تطبيق بدهد ، رسما از چرخه‌ي فعاليت خارج مي‌شود. همين مساله در مورد موسيقي نيز صادق است. امروزه موسيقي‌داني موفق تر است كه علاوه بر داشتن سواد موسيقايي كامل و كافي و شناخت و تسلط بر سازهاي زنده ، بتواند با دانش و آگاهي درست از نرم‌افزارها و دستگاه‌هاي مولد صوت هم استفاده كند. من اين جا نوازنده را يك ابزار فرض مي‌كنم كه مانند ابزارهاي مولد ديگر اعم از سمپلرها،‏ سينتي سايزر‌ها،‏ ژنراتورهاي صوتي ،‏ نرم‌افزارهاي مولد صوت و ... هر كدام صداي ويژه‌ي خودشان را توليد مي‌كنند. پس كسي موفق‌تر است كه بتواند از همه‌ي اين ابزارها براي توليد صداي بهتر و متفاوت استفاده ببرد. امروزه تكنولوژي آنقدر پيشرفت كرده كه اگر فردي توانايي و دانش لازم را داشته باشد ، ابزار كافي را در اختيار دارد تا صداي سازهاي اركستر سمفونيك‌هاي معروف جهان را با همان كيفيت به كمك رايانه و نرم افزارهاي ويژه‌اي توليد بكند. گذشته از اين 500 سال است كه اركسترها در حال اجرا هستند و تركيبات صوتي بسياري از اركستر ها شنيده شده است،‏ ولي دستگاه‌هاي الكترونيكي و ديجيتالي امكان توليد صداي متفاوت‌تر و جديدتري را به آهنگسازان مي‌دهند.

منظورتان اين است كه ديگر ضرورتي براي استفاده از سازهاي زنده نيست؟

ابدا منظورم اين نبود !‏ من لابه‌لاي حرف‌هايم هم گفتم كسي موفق‌تر است كه بتواند با علم و دانشي كه قبلا به هر طريقي كسب كرده، هم به دانش استفاده از سازهاي زنده مسلط باشد و هم استفاده از ديگر ابزارهاي ديجيتال را بلد باشد. اصوات جديد و تازه مثل رنگ‌هايي هستند كه در اختيار يك نقاش كاربلد قرار مي‌گيرند.مگراز چند رنگ مشخص ، چند تا رنگ تركيبي تازه مي‌شود توليد كرد؟ ولي اگر رنگ تازه در اختيار نقاش باشد مي‌تواند طرح‌هاي قديمي‌اش  را هم با يك‌ رنگ‌آميزي جديد به شكلي تازه تر به تصوير بكشد.

ولي در اين بين افرادي هم هستند كه با كم‌ترين تحصيلات آكادميك و كمترين تجربه به واسطه‌ي سهل‌الوصول شدن ابزارها وارد موسيقي مي‌شوند و فعاليت مي‌كنند.

بله،‏ اين هم از آفت‌ هاي تكنولوژي است،‏ جوان‌هايي كه بدون شناخت روي سازهاي زنده و حتي تئوري‌هاي موسيقي فقط و فقط با امكاناتي كه دستگاه‌ها در اختيارشان قرار مي دهند وارد موسيقي مي‌شوند. اينجا من قصد محكوم كردن نيروهاي تازه را ندارم چون مثل هر پديده‌ي ديگري بايد جوان‌هايي وارد شوند و قديمي‌ها به تدريج كنار بروند تا ايده‌هاي نو و فكرهاي نو فرصت فعاليت داشته باشند. ولي فرآيندي كه به اين ورود منتهي مي‌شود معمولا معيوب است. همانقدر كه افرادي به خاطر قدمت و عدم آگاهي نسبت به ابزار جديد به مخالفت با آن مي‌پردازند راه را اشتباه مي روند، ورود افراد جديد كه شرايط،‏ اجازه‌ي تجربيات و تحصيلات لازم را در زمينه‌ي موسيقي به آن‌ها نداده نادرست است.

شما در خيلي از كارهايي كه به عنوان آهنگساز حاضر بوديد، از موسيقي تلفيقي ايراني استفاده كرده‌ايد؛ مخصوصا تلفيق موسيقي فولكلوريك  با بقيه‌ي فضاها، در اين مورد صحبت مي‌كنيد؟

من هميشه به تلفيق تم هاي ايراني با اصوات متفاوت و مختلف؛ چه زنده و چه ديجيتال، در قالب فرم‌هاي متفاوت ارادت داشته‌ام. چه در بخش نوازندگي خودم و ساز تخصصي ام كه پيانوست و چه در زمينه‌ي ساخت موسيقي. در واقع سعي مي‌كنم سبك خودم را اين طوري تعريف كنم؛ استفاده از تم‌هاي ريشه دار در رديف‌هاي موسيقي سنتي، فولكلوريك و محلي ما و تنظيم اين تم‌ها براي انواع صداهاي مختلف. اعم از سازهاي اركستر،‏ سازهاي محلي،‏ سازهاي جهاني،‏ سازهاي فولكلوريك و ..  البته در قالب سبك‌هاي متنوع مثل جز و ريتم‌هاي گوناگون مثل ريتم آمريكاي لاتين،رگه و حتي ريتم‌هاي خودمان.

در مورد سريال‌هاي «شب‌هاي برره» و «باغ مظفر» استفاده از اين المان هاي موسيقي فولكلور پررنگ‌تر بود.

بله. قبل از شروع هر دوي اين سريال‌ها جلساتي با آقاي مديري داشتيم تا به نتايج مشتركي در مورد همكاري برسيم. در برره بعد از پيشنهاد ايشان و علاقه‌ي من به اين نتيجه رسيديم كه از المان‌هاي فولكلوريك استفاده كنيم. چون قصه در ناكجا آبادي روايت مي‌شد، اساس كار را بر موسيقي محلي گذاشتيم.

تم خراساني تيتراژ چطور انتخاب شد؟

اين تم را  من اولين بار حدود 35 سال پيش، وقتي يك گروه خراساني براي تلويزيون اجرا كرده بودند شنيدم و بعد هم با اجراي خانم سيما بينا. آقاي مديري اين كار را دوست داشتند و تم آن را براي تيتراژ انتخاب كرديم.

موسيقي متن و سازبندي آن به چه صورتي شكل گرفت؟

هم در تيتراژ و هم در متن از سازبندهاي مشترك كلاسيك،‏ سنتي و فولكلور با ريتم‌هاي جديد استفاده كرديم. مخصوصا در موسيقي متن مي‌توان گفت يك نوع سالاد موزيك داشتيم كه به هيچكدام از شاخه‌ها گرايش مطلق نداشت ولي  قسمت‌هايي از هركدام براي جذابيت بيشتر كار استفاده شده بود.

در باغ مظفر اين روند چگونه بود؟

چون فضاي فانتزي در سريال باغ مظفر بيشتر به اواخر دوره‌ي قاجار نزديك است، از تمي نزديك به آن زمان‌ها استفاده كرديم و در واقع يك جستجوي نوستالژيك را در ذهن مخاطب به وجود آورديم.‏ ملودي تيتراژ از درويش‌خان است و شعر از ملك‌الشعراي بهار. اجرايي كه من از اين كار داشتم برمي‌گشت به سي سال قبل با صداي استاد شجريان. من اين نسخه را با سازبندي تازه‌تر براي صداي آقاي مديري تنظيم كردم. ملودي كار در ماهور بود و جاهايي از كار به گوشه‌ي شكسته مي‌رفت كه براي اين قسمت من از تار استفاده كردم،‏ نوازندگي تار را هم آقاي علي رزمي به عهده داشتند. براي موسيقي متن هم چون تقابل فضاي سنتي باغ مظفر و فضاي امروزي كه در بيرون از باغ جريان دارد و كنتراست نسل قديمي و جديد، معياري براي پارامتر طنز مي‌شود، از همان سازبندي تيتراژ به علاوه‌ي ريتم‌هاي غيرايراني استفاده كرديم. در ضمن من يك سري افكت‌هاي خاص را هم براي اين حس انتقالي مورد استفاده قرار دادم.‏ مثلا از سه تار با افكتي كه به الكتريك گيتار وصل مي‌كنند به اسم فيزر استفاده كردم كه صداي خاص و تازه‌اي به ما داد.

معمولا توليد و سينك كردن موسيقي اين گونه سريال‌ها كه روندي سريع دارند به چه نحوي پيش مي‌رود؟

به خاطر روند سريع در توليد اين گونه سريال‌ها، نمي‌توانيم براي هر سكانس موسيقي ويژه‌اي داشته باشيم. البته قبل از شروع پخش شش،‏ هفت قسمت موسيقي آماده داشتيم. براي ساير قسمت‌ها هم در صورت نياز موسيقي مي سازم.البته حتي اگر صدابردار يا كارگردان هم سر توليد و ضبط آهنگ نباشند به خاطر اين كه الان دقيقا مي‌دانم آقاي مديري چه چيزي از من مي‌خواهد كار خودم را به راحتي انجام مي‌دهم و براي آن‌ها مي‌فرستم. در ضمن خود آقاي مديري بسيار زياد موسيقي را مي‌شناسد و همين مساله به سرعت و كيفيت توليد موسيقي سريال كمك زياد كرده است.‏ ما با هم به قدر مطلقمان رسيده‌ايم و الان مي‌دانيم كه از هم چه چيزي مي خواهيم.

علاوه بر اينها شما آهنگسازي مجموعه‌ي تلويزيوني "كتابفروشي هدهد" را هم به عهده داريد. ساخت موسيقي اين سريال به چه نحوي است؟

ساخت موسيقي " هد هد"‌ برخلاف نوع توليد موسيقي باغ مظفر است. در هر دو از پارامترهاي مشتركي مثل تم‌هاي ايراني و شرقي به وسيله‌ي سازهاي مختلف شرقي و غربي استفاده كرده‌ايم. ولي در "هدهد" براي هر اپيزود موسيقي اورجينال ساخته مي‌شود و حتي يك موسيقي در دو جا مورد استفاده قرار نمي گيرد. خانم برومند از كارگردان‌هايي هستند كه از نظر حسي خيلي خوب موسيقي را مي‌فهمند و اين در روند توليد كار كمك زيادي به من مي‌كند. مايه‌ي خوشبختي زياد من است كه از سال 65 ، بعد از "خونه‌ي مادربزرگه" فقط در طول زماني كه در ايران نبودم افتخار همكاري با خانم برومند را نداشتم.

فكر مي كنم همينجا بايد بابت همه ي كودكي‌هايم و همه‌ي خاطراتم از "خونه‌ي مادربزرگه" از شما و موسيقي زيبايتان تشكر ‌كنم.

لطف داريد. ممنون.

كارهاي سينمايي شما چه تفاوت‌هايي با سريال‌ها دارد؟

كارهاي سينمايي من تلفيقي از سازهاي زنده و ديجيتال هستند. بعضي مواقع به صورت پررنگ از نوازندگان ايراني استفاده مي‌كنم و تقريبا در همه‌ي كارهايم علاوه بر فضاهاي ديجيتالي در صورت نياز از ساز زنده هم استفاده كرده‌ام.

زمانگيري فيلم ها هم  با وسواس بيشتري انجام مي‌شود. قبلا پشت ميز موويِلا مي‌رفتيم و سينك مي‌كرديم ولي چون ميزها فرق مي‌كردند اختلاف زماني پيش مي‌آمد. اما امروز كل فيلم را روي DVD يا VCD كپي مي‌كنيم و بعد از انتقال به هارد رايانه زمان‌گيري دقيق به همين شكل صورت مي‌گيرد.

با توجه به اينكه شما تجربه‌ي موسيقي كودك و طنز را هم داشتيد، كار كردن در اين فضاها را چگونه مي بينيد؟

معمولا به اشتباه تصور مي‌شود كه موسيقي طنز و كودك ساده‌ترين حالت موسيقي‌ست ولي من به عنوان كسي كه زندگيم در كار موسيقي فيلم گذشته است و خواهد گذشت چون هر نوع موسيقي را تجربه  كرده‌ام موكدا مي‌گويم كه اگر به موسيقي كودك نگاه عميق‌تري داشته باشيم و به "يه‌قل دو قل" يا "يه توپ دارم قل‌قليه" قناعت نكنيم و ساده‌انگارانه نيانديشيم، ساخت موسيقي كودك و موسيقي فانتزي و طنز از ساير سبك‌هاي موسيقي پرمشقت‌تر و سخت‌تر است. موسيقي كودك‌ در سينماي والت ديزني يا فيلم‌هاي هاليوود با بهترين اركسترهاي جهان اجرا و ضبط مي‌شود، موسيقي كودكي هم داريم كه با يك ساز و با نازلترين صداها سرو ته قضيه را هم‌آورده اند.

يعني اين كه فقط از يك ساز در يك موسيقي استفاده شود دليل ضعف كار است؟

نه! اين جاي بحث زياد دارد كه موسيقي درست چيست؟ ولي مي‌شود گفت هر چيزي كاربرد خودش را دارد يك جاهايي فضاي كار ايجاب مي‌كند از سازهاي زيادي استفاده كنيم و مواقعي يك ساز كافي‌ست،‏ بحث اصلي اين جاست كه به قضيه ساده‌انگارانه نگاه نكنيم. خيلي‌ها تصور مي‌كنند موسيقي طنز و كودك موسيقي جدي نيست و حتي به درون‌مايه‌ي اين فيلم‌ها هم با حالتي ساده نگاه مي‌كنند. ولي اصل قضيه اينست كه اگر بخواهي درست كار كني و از لودگي و سطحي‌گري بپرهيزي مثل ساخت خود فيلم، ساخت موسيقي طنز يا كودك بسيار سخت است و در مقايسه با فيلم‌هاي اكشن،‏ دراماتيك و غيره انرژي بسيار بيشتري از آهنگساز مي‌گيرد.

در لابه‌لاي حرفهايتان به كارگردان‌هايي كه موسيقي را مي‌شناسند اشاره كرديد. شناخت موسيقي از طرف يك كارگردان چقدر براي بهتر شدن كار موثر است؟

به نظر من يك كارگردان الزامي‌ست در مورد موسيقي فيلم و كاربردهاي صحيحِ علمي، هنريِ آن اطلاعات كافي داشته باشد. ولي متاسفانه در كشور نه تنها خيلي از فيلم‌سازان و تهيه كنندگان در سينما و تلوزيون با موسيقي آشنايي ندارند بلكه با همين نا آگاهي در كار آهنگساز هم دخالت زيادي مي‌كنند. اين مسئله باعث افت كيفيت موسيقي خيلي از فيلم ها شده است. متاسفانه در كشور ما همه علاقه دارند در مورد تخصص‌هايي كه ندارند نظر بدهند،‏ مخصوصا در بخش تصميم‌گيري‌ها و توليد آثار هنري. با اينهمه قطعا فيلم سازي كه موسيقي را خوب بشناسد بيشتر دست آهنگ ساز را براي اجراي ايده هايش باز مي گذارد و در صورت لزوم مشاوره‌ي خوبي هم مي‌تواند بدهد و نتيجه‌ي كار براي هر دو طرف رضايت بخش‌تر خواهد بود.

 

 - چاپ شده در شماره ی ۷۶۰ هفته نامه ی سینما -

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

برای آدم کوچولو ها متاسفم. بیشتر از این برای مردمی که ستاره هایشان اینها هستند. افرادی که کوچکترین ادبی در برخوردهایشان ندارند. واقعا درخت هرچه پرمیوه تر افتاده تر. بزرگ ها را از بزرگواری شان به راحتی می شود تشخیص داد. فعلا همین !


با من نگو هنوز، دیوونه ی منی
وقتی که عمریه، درگیر رفتنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی