تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


من کلمه‌ها را گم کرده‌ام. ازش دورم، که فقط با نگاه حرف بزنیم. خیلی دور. جای من باهاش حرف بزن. جای من بغلش کن. خودش می‏داند که من زیادی اهل گلایه نیستم. از کسی که دوستش دارم انتظاری ندارم. دوست داشتن مگر این چیزها حالی‌اش است؟ از دست خودم شاکی‏ام که فقط ادعا می‌کنم. که حرف‏هایم از خودم بلندترند. خسته‌ام. آغوش گرمی ندارم که بغلش کنم. جای من بغلش کن و بگو دوستش دارم. و فقط کمی آرامش می‌خواهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

این یادداشت قرار است برای ترانه‌های روزبه بمانی و «باید به تو برگردم» خشایار اعتمادی باشد!
میثم یوسفی 

آدمی گاهی شک می کند که نکند در این سرزمین، چیزی که کم‌ترین ارزش را دارد و همیشه هم به تاراج می‌رود اندیشه و فکر باشد. «حبیب» می‏تواند بیاید و توی این سرزمین شو اجرا کند ولی اکثر ترانه‌نویس‌های داخلی ممنوع‌الکارند. از «بیژن مرتضوی» دعوت می شود که به ایران بازگردد، اما آوردن اسم «ایرج جنتی عطایی» و «شهیار قنبری» قدغن است. مسئولین دوست دارند که سیاوش قمیشی آلبوم مجاز بدهد اما برایشان مهم نیست که یغما گلرویی، ترانه نویس «نقاب» و «تصور کن» وقتی ممنوع‌الکار است و رانندگی بلد نیست و دزدی بلئ نیست و مجیزگویی بلد نیست و جز کاغذ و قلم و اندیشه‌اش هم دارایی‏ای ندارد، چطور باید زندگی‌اش را بگذراند. مسئولین چیز دیگری می گویند و ساز دیگری می‏نوازند و هرچه هم داد می‏زنیم صدایی به صدایی نمی‌رسد. اگر روزبه بمانی خواننده‌ای را مجاب می‏کنداندیشه تولید شده در چارچوب این سیستم و این سرزمین را بخواند، و اگر انتقادی‌ست همانی را بگوید که در روزنامه‌ها و مجلات این سرزمین هم نوشته می‌شود، یا عاشقانه‌هایی را بخواند که مردمان عشق کم گرده سرزمینش را به مهر بازگرداند، محکوم به ممنوعیت است و حتی تهیه کننده و خواننده آلبومی مثل «باید به تو برگردم» هم انگار باورشان شده که ترانه‌سرای این آلبوم بهزاد بمانی‌ست، نه روزبه بمانی. گیریم که همه همه جا بنویسند که بهزاد بمانی و بگویند بهزاد بمانی، ما که می‏دانیم و نمی‏توانیم به خودمان دروغ بگوییم. ما که می‌دانیم اصل ماجرا چیست. دوست داشتم در این ستون در مورد ترانه‏های آلبوم جدید خشایار اعتمادی بنویسم، دوست داشتم بنویسم که دنیایی که روزبه بمانی در عاشقانه‌هایش دارد، دنیایی که همه‌چیز را برای معشوق می‌خواهد و هیچ از او نمی‌خواهد، دنیایی که عشق را فنا شدن می‌داند گم شده عاشقانه‌های این روزهای ماست. اگر ترانه‌هایش را دوست دارند برای همین است. برای همین است که ما بی‌منت دوست داشتن و دوست داشته شدن را فراموش کرده‏ایم. می خواستم بگویم اندیشه روزبه بمانی را دوست دارم اما ضعف تالیف‌ها و سهل‌انگاری‌های زبانی که گاهن در کارهایش دیده می‌شود آزارم می دهد. می خواستم بگویم نگران ترانه هایش هستم که انگار دارد از روی دست خودش می دزدد و این اصلا خوب نیست. می‌خواستم بگویم تصاویر و لحظات بکرش وقتی در چندین ترانه تکرار می شود دیگر آن حال خوش کشف ابتدایی را هم از ادمی می‌گیرد. می خواستم بگویم با این‌همه دمش گرم است که گم‌شده‌ مردمان سرزمینش را می‌شناسد و انسان خوب و باسوادی‌ست و می داند باید چه بنویسد. می خواستم بگویم نسل جدید ترانه‌سراها در راه است که روزبه یکی از آن‌هاست، مونا برزویی یکی از آن‌هاست و خیلی‏های دیگر که من می‌شناسم و هنوز شما نمی‌شناسیدشان. اما دیدم اگر اسم روزبه را بیاورم شاید تهیه کننده آلبوم «باید به تو برگردم» را مجبور کنند تک تک آلبوم‌های به فروش رفته را هم از خانه‌ها جمع کند، چون ترانه‌ها را روزبه بمانی نگفته، بهزاد بمانی گفته... و گفتم این به نفع هیچ کس نیست. برای همین است که به آخرین سنگر پناه می‌برم!

(این یادداشت در شماره جدید ماهنامه نسیم هراز( شهریور ۸۹) منتشر شده است. پس توجه کنید که با همه‏ی مسائلی که نوشته شده و جای دیگر نمی‏شد گفت باز باید یکی دو جا حواسم می‏بود که مطلب قابل چاپ باشد!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

می‌توان خواند از جبینِ خاک، احوال مرا                      
بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است!

(صائب تبریزی)

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

این پنجره‌اي که رد پاهای تو رو يادشه
اين عطری که هنوز روی بالشه
یا همین بغضی که هيچ وقت قرار نيست وا بشه

اون مسيری که تا ابد قدمهامونو ازبره
چشمی که جز از خواب تو نمي‌پره
همین قهوه‌ای که از تنهاييام تلخ‌تره 

نه اين...
نه اون...
نمي‌دونن
چرا دستمو از دستت کشيدم

اون قطره بارونی که باروني‌مو سوراخ کرده
بالشی که تنها رفیق گریه و مرده
پا به پای گریه‏هاش گریه کرده
اون دلي که رفته
که بر نگرده

اين عقربه‌ای که از جاش تکون نمي‌خوره
خوني که يخ زده تو رگام، راه نمی‏ره، نمي‌سُره
اين تيغي که نمي‌بره 

نه اين
نه اون
نمي‌دونن
هيچ‏وقت خاطره‌هامو بهت پس نمي‌دم

(میثم یوسفی)

پی‏نوشت۱: حضرت غامض الشعرا کشف جدیدی‎ست که در موردش خواهم نوشت. پاک روانی‌مان کرده! اما فعلن با این حال کنید تا بعد: انگور‌های سرخ از راه می‌رسند/ ساغرستیز‌ها ساغر نمی‌کنند/ از توبه‌ی الست، از خار ِ تر به دست/ من می‌نویسم و باور نمی‌کنند...
پی‌نوشت۲:
گفته بودم؛ «از پنجره‌تون ماه کاملو ببین. ببین چقدر شبیهته!»
پی‌نوشت۳: ماه میاد تو خوابم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


از حکم دادن بیزارم. اما می‌توانم تصور کنم کسی که آدم‌های زیادی دور و برش دارد چقدر می‌تواند آدم تنهایی باشد. من که هیچ‌وقت به این اندازه غرق زندگی اجتماعی و جمعی نبودم. آدمی هم نیستم که به چیزی عادت کنم. نه غمگینم، نه حالم بد است و نه هیچ چیز دیگری. فقط خسته‌ام. از حرف زدن هم حتا. به این‌همه تغییر عادت ندارم. من این‌قدر پر حرف نبودم، این‌ اتفاقاتی که می‌افتد شبیه من نیست. نمی‌خواهم به خود قدیمی‌ام برگردم که بگویم اینی که هستم را دوست ندارم. همیشه لحظه‌ای که در آن زندگی می‌کنم مهم‌تریم لحظه‌ی زندگی‌ام است. گفتم که. فقط کمی خسته‌ام.

پی‌نوشت۱: آن‌قدر هم خودخواه هستم و منیت دارم که ساعت‌ها در مورد خودم حرف بزنم یا توی هر جمله‌ام چندتا من یا شناسه‌ی اول شخص مفرد باشد...
پی‌نوشت۲: همیشه هرچیزی که لازم بود را در خودم تغییر دادم، یا به دستش آورم. جز اعتماد به نفسی که هیچ‌وقت نداشتم و هنوز ندارم.
پی‌نوشت۳: دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟/ دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟ / من زنده به عشق توئم ای دوست ولیک/ از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟
(سیف فرغانی)
پی‌نوشت۳:
اگر شما هم دنبال تنهایی هستید برای لذت بیشتر این آهنگ را یشنهاد می‌دهم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


پیش می‌آید که آدمی محافظه‌کاری کند، اما من یکی همیشه از محافظه‌کار بودن گریزان بودم. همیشه خودم بودم. به این یکی می‌توانم شهادت بدهم. اما هیچ وقت راستِ چشم‌های یکی را نگرفتم تا تهش بروم و غرق شوم، غرق شود. همیشه یک‏هو سرم را انداختم پایین. نمی‌دانم از ترس بود یا چیز دیگری اما قصه‏های ناتمام زیادی را ازبرم. این‌بار می‏خواستم و می‏خواهم تا تهش بروم. دیگر حال و حوصله حال گرفتن از طالع بین‏ها را هم ندارم. باید کوتاه نیایم. آخر دیروز هم شنیدم که توی طالع خردادی‌ها کوتاه نیامدن ویژگی مهمی‎ست!
نگران زندگی‏ام هم نیستم. هنوز ترس‌های زیادی دارم که می‌گذارند زندگی کنم. فقط نمی‏دانم اگر این ترس‌ها نبودند روزهایمان چگونه می‏گذشتند؟

پی‏نوشت۱:  اگر نفهمیدید این چند خط را برای چه نوشتم زیاد سخت نگیرید. گاهی باید کلمات را ول کنی تا عقده نشوند.
پی‌نوشت۲:
اما وقتی که در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


حدود سه سال پیش بود که یکی از دوستان بسیار عزیز و خوبم که آهنگساز توانایی هم هست تماس گرفت و ترانه‌ای از من خواست برای خواننده‌ای که از انگلیس به ایران آمده بود تا با همکاری دوستان داخل کشور کاری برای کودکان فقر اجرا کند. حامی کار هم از همان ابتدا سازمان جهانی یونیسف بود و سناریویی هم برای کلیپ آن نوشته شده بود که قرار بود المان‌های زبانی و تصویری ترانه منطبق بر آن سناریو باشد. ترانه‌ی «مسیر دشوار» بر همین اساس و بر روی اتود ملودی‌ای که آرمان عزیز ساخته بود نوشته و توسط یک ارکستر بزرگ اجرا و ضبط شد و شهریار شاهی عزیز هم کار را به خوبی خواند. کلیپ آن هم بعد از رایزنی‌های زیاد توسط الک کارتیو ساخته شد. به نظرم مجموعه کار به اثر آبرومندی تبدیل شده و خوشحالم که در این پروژه سهم کوچکی داشتم، برای یادآوری به خودم که فقر هنوز و همیشه هست و هر روز کودکان بسیاری از لقمه‌های خالی به مرگ پناه می‌برند. خوشحالم که همکاری‌هایم با شهریار شاهی فقط به این کار ختم نشد و کارهای متفاوت دیگری هم در آینده با صدای او شنیده خواهد شد. یکی دو شبکه پخش ویدیوکلیپ این آهنگ را آغاز کرده‌اند و تا آخر هفته شبکه‌های دیگری هم این‌کار را انجام خواهند داد، ولی نقدن «مسیر دشوار» را می‌توانید از این‌جا ببینید یا از اینجا داونلود کنید.

غمگین‌تر از همیشه، راهی به روشنی نیست
کابوس هرشبِ من، هرگز شنیدنی نیست

انگار سرنوشتت، بی‌خنده، بی‌بهاره
بی‌سرپناهی ِ تو، تا کی ادامه داره؟

می‌ترسم از سقوطت، این قصه پرهراسه
من خواب دیده بودم؛ رویات ناشناسه

همرنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار
زخمی نشو به طوفان، تو این مسیر ِ دشوار

از این مسیر ِ دشوار، از بی‌نشونه رفتن
از بی‌امید ِ دستات، تا دل شکستن ِ من

غمگین تر از همیشه، راهی به روشنی نیست
کابوس هر شبِ من هرگز شنیدنی نیست

هم‌رنگِ سرزمینت، دنیا سیاهه انگار
زخمی نشو به طوفان، تو این مسیر ِ دشوار

از این پیاده رفتن شاید به گل رسیدیم
یک شب کنار بارون، با هم ستاره چیدیم

از شب گرسنگی‌هات، تا لقمه‌های خالی
فرداتو می‌نویسم؛ با خط ِ خوش‌خیالی

(میثم یوسفی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


ای خر، ای خر، ای سگ، ای سگ، ای تندیس! از ظاهر من خبر نتوانی داد. از باطن من چگونه خبر دهی؟
ای خر، ای خر! نه، نه. هر اعتقاد که تو را گرم کرد، آن را نگه دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش!
مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد، در غم شاد باشد. زیرا که داند که آن مُراد در بی‌مُرادی هم‌چنان در پیچیده است. در آن بی‌مُرادی، اومیدِ مراد است و در ان مراد، غصه‌ی رسیدن ِ بی‌مرادی. آن روز که نوبت تب من بودی، شاد بودمی که «رسید صحّتِ فردا.» و آن روز که نوبت صحت بودی، در غصه بودمی که «فردا تب خواهد بودن.
»
آن‌که می‌گویی «اگر دی نخوردمی، امروز این رنج نبودی،» خود را در سرِ آن می‌کنی. مرد آن است که همه را در سرِ خود کند. کمال او آن است و آن‌گه بزرگ شود.

(مقالات شمس/شمس‌الدین محمد تبریزی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


محمد جان! سرت بالاست برادر. فقط شش سال بریدند؟ کم نبود برای یک سکوت بزرگ و یک پوزخند بزرگ‌تر؟ کم بود دادا! تو، آن‌هایی که رفتند و آن‌هایی که هنوز تاوان سکوتشان را کف زندان‌ها می‌دهند و مایی که در وسع اندک‌مان کنار سکوتتان بودیم، ما همه‌ایم و آن‌ها هیچ‌اند، هیچ...

پی‌نوشت: برای محمد-و نوشتم. و صدای شاملو را تقدیمش می‌کنم، برای شب‌های بسیاری که با این صدا گریسته‌ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حتا اگر برای سومین بار هم In Bruges دیده باشی، (اتفاقی که در مورد کم فیلمی می‌افتد) نه آن بوسه‌های زیر برج و نه آن تیری که نباید از آن مسافت دور به قلب می‌رسید و رسید، بلکه پررنگ‌ترین چیزی که به سقف مغزت می‌چسبد و ول‌کن‌ات نیست لیست آرزوهای آن کودک توی کلیساست:

being moody
being bad
being sad

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی